خانه / روایت / اُشنو

اُشنو

اُشنویه؛ آذربایجان غربی؛ بهمن ۱۳۹۲

سمیرا با آن چشم‌های گود رفته از گریه و موهای به‌هم‌ریخته و لباس خانگی بلند که او را بیشتر شبیه به درختی سرمازده نشان می‌داد تا گوزنی خسته، کنارِ پنجره‌ای که رو به حیاط باز می‌شد نشسته بود. حیاط پُر بود از درخت‌های گیلاسی که در آن سرما منتظرِ شکوفه‌های بهاری‌شان بودند. سمیرا امّا نه حواسش به سرمایی بود که داشت گردن‌باریکش را لمس می‌کرد و از میانِ یقه‌باز لباسش می‌خزید به داخل بدنش، و نه حواسش به آمدنِ امیر بود که گوشه‌ای از اتاق مثلِ قالی‌های قدیمی کز کرده بود و نگاهش می‌کرد. پاکت سیگارش را برداشت، سیگاری گوشۀ لب گذاشت و کبریت نم‌کشیده‌ای را چند بار کشید تا آتشی روشن کند و به سیگارِ خود بگیراند. پُکی عمیق به سیگارش زد و دودش را چنان بیرون داد که معلوم بود هیچ از سیگاری که می‌کشد، نمی‌فهمد. از پنجره خیره شد بود به مرز و داشت با هر پُکِ عمیق، عمیق‌تر به چیزی فکر می‌کرد که می‌خواست خاطراتش را و فکرش را زیر سنگینی هر پکُ با پُک بعدی بالا بیاورد. انگار دودِ سیگار نبود که به بیرون می‌ریخت، مغزش بود که با هر پُک می‌جویدش و خاطرات دود شده‌اش را استفراغ می‌کرد در سرمایِ استخوان سوزِ حیاط. امیر چند قدم عقب‌تر ایستاد و پایی تکان داد و به سمت پنجره رفت تا با بستن پنجره، بدنِ سمیرا را از هوای دزد پس بگیرد؛ امّا زنش چنان در خودش بود که نمی‌خواست این خلوت مه‌آلود را به هم بزند. نشست و به‌صورت زنش خیره شد و به آن دودی که از لب‌های ترک‌خورده‌اش به بیرون پرتاب می‌شد، نگاه می‌کرد. به سیگاری که لایِ انگشت‌هایش گیرانده بود و پوستی که از سرما به دریاچۀ خشک‌شده ارومیه می‌مانست. تحمّل نکرد، بلند شد و پنجره را به هم کوبید و بست و دوباره نشست. سمیرا مثلِ کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد از جا پرید، با خیالاتش پرت شد وسط اتاق و اطرافش را گیج نگاه می‌کرد. چشم‌هایش را از امیر دزدید و نفسی را در سینه فروبرد و دود آخر را به هوای اتاق بیرون داد.

– بالاخره اومدی امیر؟

– آره! خیلی وقته!

– تو هم که هر وقت میای بگو خیلی وقته! داری سعی می‌کنی منو از اینجا به همین بهونه که حواسم بهت نیست ببری تهران!

– من دنبال بهونه نیستم سمیرا! اگه بودم باهات نمی‌اومدم! حالا هم که اومدم نگرانِ حالِ توام که می‌گم بریم وگرنه حرفی برای موندن ندارم! حرف زدم و پاش وایسادم!

– امیر تو که مردِ موندن نیستی چرا دروغ می‌گی؟ نکنه من بودم که دیروز به کاک عبدالله گفتم بیاد پیشِ من و نصیحتم کنه که از اینجا بریم! یه کم خلاقیّت داشته باش امیر! من که به‌زور اینجا نگهت نداشتم! از روز اول گفتم بمون تهران، من به قول و قرارم برسم، برمی‌گردم!

– سمیرا جان! سمیرا! سمیرا! سمیرا! من اگه قرار بود تهران تنها بمونم که تنها بودم! واسه چی زن بگیرم؟ واسه اینکه زنم تنها بیاد شهر غریب و هر روز تنها بره استانداری و بهداری و کوفت و زهرمار که دست‌خالی برگرده خونه و این سیگارِ زهرماری رو روشن کنه و خیره بشه به اون مرزِ لعنتی و فکر کنه؟!

– چیکار کنم امیر! بیا از این پنجره ببین! خودت بیا ببین! این کول‌بَرای بدبخت رو ببین! دیگه از همینجا، هم اونایی که دارم میرن معلومن و هم اونایی که دارن میان! اونایی که دارن میرن، نمی‌دونن که برمی‌گردن و اگرم برگردن معلوم نیست سالم باشن! همین دیروز سه تا شون از کوه افتادن پایین! آسو دیشب اومد پیشم، زار می‌زد، می‌گفت شیرکو با چهل کیلو بار از یه صخرۀ سه متری افتاده پایین! میگه استخوون پاش خورد شده! لگنش شکسته! میگه بیمارستان امام خمینی ارومیّه قبولش نکردن، گفتن کارِ ما نیست! میگه باید بره تهران و عمل کنه؛ وگرنه پاش از بین میره! میگه بیمه قبولش نمی‌کنه، گفتن کول‌بَره! جنس قاچاق میاره، بیمه نیست، بیمه هم بود قبولش نمی‌کردیم! چیکار کنم؟! به آسو بگم کارِ منم نیست؟! بگم من اومدم اینجا هواخوری؟ بگم اومدم کارِ دیگه‌ای دارم واسه شماها وقت ندارم؟

– سمیرا! سمیرا! سمیرا! یه کم منطقی باش! ما یه قراری داشتیم! قرارمون بود بیای یک نفر رو اینجا کمک کنی و برگردی! فقط یه نفر! تو نذر کردی فقط یه نفر رو، نه کل استان رو! ما که نمی‌تونیم کلِ استان رو نجات بدیم! چکار کنیم؟ سطل سطل آب برداریم و بریزیم که دریاچه ارومیه نخشکه؟ بلدوزر برداریم بیافتیم به جونِ کوه، یه راه صاف از خود عراق و ترکیه بزنیم تا وسط اُشنویه! می خوای من با حقوقِ کارمندی، که اونم دیگه معلوم نیست برگردم تهران منوچهری راهم بده شرکت یا نه، یه بیمارستانِ فوق تخصصی واسشون بزنم؟! سمیرا منطقی باش! قراره ما یه نفر بود! فقط یه نفر! حالا چون کاویار نشد و عمرش به دنیا نبود باید بشینیم اینجا تا یکی پیداشه که نجاتش بدی؟ آخه این هوا سرطانش کجا بود؟ کاویارم از بس مثلِ تو این سیگارِ کوفتی رو کشید و حرص خورد اونجور شد! ما هم که دیر فهمیدیم، رسیدیم اینجا امیدی نداشت! اصلا اگه امیدی بود که دکترای تهران نمی‌گفتن برگرده شهرش! تازه کاویار پنجاه‌وهشت سالش بود و عمرش رو کرده بود! مگه یه کولبر چقد طاقت میاره! آدمیزاده! مگه بدن آدم چقد می تونه بار ببره اونم توو این کوه و کمر؟!

سمیرا سکوت کرد. اسمِ کاویار آتشی بود به جانش، قلبش را بدرد می‌آورد. به نشدن یا نتوانستنش فکر می‌کرد. کاویار قرار او با خودش بود؛ امّا نشد؛ امّا نتوانست! کوهی بود که تکان نخورد، دریایی بود که هرچقدر آب از آن برمی‌داشت بازهم خالی نمی‌شد! کاویار! کاویار! که تا اسمش را می‌شنید در خودش گریه می‌کرد و در خودش فرومی‌ریخت! یادِ قرارِ با خودش می‌افتاد! انسان ممکن است قرارش با دیگران را فراموش کند؛ امّا قرارش با خودش را نه! یادش که می‌افتاد بی‌تاب می‌شد! بی‌قرارش می‌کرد! پاکت سیگارش را برمی‌داشت! سیگاری گوشۀ لبش می‌گذاشت و ماشه را می‌چکاند! دود می‌شد در سیگار! دود می‌کرد سیگارش را! دود بود و دور! کاویار بود که دست سمیرا را گرفته بود! آن دست‌های زُمخت و پوست‌ترکانده که سال‌ها بارِ یک خانوادۀ دَه نفره را به دوش کشیده بود! هفت‌دختر قد و نیم قد و یک پسر که هنوز پستانِ مادرش را به دهان داشت! چِکار می‌کرد مردی که از جنگ برگشته بود و فقط تفنگ می‌دانست؟! چه‌ها می‌کرد که آب‌ونان و جانش به همین مرز بند بود! مردی که چهرۀ پنجاه‌وهشت‌ساله‌اش به هشتادوهشت‌ساله‌ها می‌ماند! زیر فشارِ کار، استخوان پوکانده بود! سرطان ریه که به سراغش آمد دکترها گفتند کاری از پیش نمی‌برد! باید فکرِ کاری دیگر باشد! البته کاری دیگر که خانه‌نشینی بود و استراحت! امّا با این‌همه بچۀ قد و نیم قد چطور! مردِ کُرد که طاقتِ نگاه‌های گرسنۀ فرزندانش را ندارد! دولت هم که انگارنه‌انگار، کول‌بَرها که بیمه ندارند! بیمه که نه! همین‌که بعد از چند روز زنده به خانه برگردند باید کلاهشان را بیندازند هوا! حیوان درنده در این کوه و کمر گم می‌شود! چه برسد آدمیزاد که اگر حیوان درنده به او نزند زیر فشارِ بار، جانِ سالم بدر نمی‌برد! زیر فشار بار هم که سالم برگردد مگر چقدر پول دستش را می‌گیرد که زیر فشارِ نگاهِ زن و بچه نَمانَد و نفسی تازه کند از کار! صدایِ کاویار بود که در گوشِ سمیرا هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه می‌پیچید:

«خانوم جان من از اولم موندنی نبودم! بودمم که خیلی عمر نمی‌کردم ولی شما تهران دیده‌ای! بلدی با دولتی‌ها حرف بزنی! زبونِ شما رو می‌فهمن، کمک کن به این مردم! اینا داغ دیدَن! درد دیدن! زبونِ حرف زدن با دولت رو ندارن، تو جای دخترم هرکاری که می‌خواستی واسه من بکنی واسه اینا انجام بده! راستی خانواده‌ام…»

از اینجایِ حرف به بعد صدایِ کاویار قطع شد، نواری خالی، تصویری برفک، سکوتی سردرگم! هزار بار این خاطره را عقب جلو کرد؛ امّا هیچ نبود! دست‌های کاویار کم‌کم در دستش سرد می‌شد! کاویار پلک نمی‌زد، صدایِ بوق و سوتِ ممتد در صدای دکتری که فریاد می‌زد «CPR»، گم شد و … .

صدای امیر ناگهان سمیرا را به اتاق برگرداند. امیر با عصبانیّت سیگار را از دست سمیرا مثل بازی شکاری گرفت و پرت کرد داخل حیاط!

– صدبار بهت گفتم سمیرا! این کوفتی رو نکش. به گوشِت نمی‌ره که نمی‌ره! بعد می‌گی چرا می‌گم بریم تهران! بابا تو تازه عمل کردی! عملِ پیوند ریه که شوخی نیست! من چند بارِ دیگه سعید رو بفرستم دنبال داروهات! چندبارِ دیگه بگم بدون نسخه برات سیکلوسپورین بگیره! اون ریه پس بزنه من چه خاکی به سرم کنم! بابا تو یه سال باید تحت مراقبت باشی! مراقبت یعنی بدون دارو همه چی پر! یعنی با این سیگار همه چی پر! یعنی تو این سرما همه چی پر! به خدا من فکر خودم نیستم، ترسِ تنهایی من نیست، فکرِ توام! ترسم تویی!

سمیرا بهت‌زده امیر را نگاه می‌کرد. تابه‌حال نشده بود این‌قدر امیر را خسته ببینید. عصبانی نبود، دادوفریادش از خستگی بود نه عصبانیّت! چقدر این خستگی برای سمیرا آشنا بود، سمیرا هم خسته بود؛ فقط نمی‌گفت، فقط سکوت می‌کرد، فقط در خودش می‌ریخت، خستگی را کول‌بَری می‌کرد، چطور می‌توانست به امیر بگوید که اینجا دولتی‌ها حرف هیچ‌کسی را نمی‌فهمند! کُرد و فارس ندارد؛ انگار زبانِ دولت زبانِ دیگری است! دست رَد به سینۀ سمیرا زده بودند! گفته بودند: «اگر قرار باشد هرکسی سرِخود از تهران بیاید و بخواهد مشکلاتِ اینجا را هوار بزند که دیگر سنگ رویِ سنگ بند نمی‌شود! دولت که قاق نیست خانم! مملکت صاحاب دارد! همین‌جوری نیست از پول‌هایتان در تهران خسته می‌شوید می‌آیید اینجا ادایِ منجی‌ها را درمی‌آوردید! این مملکت امام زمان دارد. نیازی به مُنجی نیست ان‌شاءالله. خودش می‌آید و همه‌چیز را سروسامان می‌دهد!

– پول؟ کدام پول؟ من همۀ درآمدم رو خرج پیوند ریه کردم آقا! همۀ پس‌انداز خودم و شوهرم! کدوم پول جناب؟! من قراری گذاشته بودم که اگه خوب شدم به یکی از شهرهای مرزی بیام و کسی رو که مثلِ من نیاز به پیوند ریه داره کمک کنم! کاویار رو اینجا پیدا کردم! کاویار عمرش به دنیا نبود؛ ولی قول و قراری دیگه رو روی دوش من گذاشت! مشکلاتِ این مردم که یکی دوتا نیست! الحمدلله شما هم که اینجا نشستید و تسبیح می‌چرخونید و می‌گید متأسفانه دریاچه خشکید! متأسفانه کولبری فوت شد! متأسفانه! فقط تأسف خوردن بلدید! این مردم نون برای خوردن ندارن شما تأسف به خوردشون می‌دید؟!

افکار سمیرا با صدای کوبیده شدن درب از هم پاشید! امیر بود که ناراحت از خانه بیرون زد! ناراحت نه! امیر خسته بود! آه امیر! امیر! امیر! خسته نباش! من به‌اندازۀ هردوتامان خسته‌ام! من! من! من! هزار بار حرف‌های تکراری خودش را با کارمندهای پشتِ میز نشستۀ متأسف! رئیس‌های متأسف! وزیرهای متأسف مرور کرده بود! هزار بار نامه زد و از دبیرخانه جواب گرفته بود که پیگیری شود و بررسی شود و اقدام شود و مساعدت شود! همه‌جوره‌اش را پای نامه‌هایش دیده بود و هیچ! هیچ بود همه‌چیزی که می‌شد با امیر به تهران ببرد! دست از پا درازتر! می‌گفتند پایش را از گلیمش درازتر نکند! گفتند پا روی دُمِ دولتی جماعت نگذارد! می‌گفتند دُمش را قیچی می‌کنند! فقط امیر را داشت! آه امیر، خسته نشو! تو فقط خسته نشو!

بلند شد و پنجره را باز کرد تا نفسی از هوای خُنکِ کوهستان تازه کند، سرما از میانِ یقه‌اش به درون خزید و در تنش جا خوش کرد! صدایِ چهچه در صدایِ سرفه‌های ممتدِ سمیرا گم شد! به اتاقِ خوابش رفت! لباسش را عوض کرد! پالتویِ قدیمی‌اش را پوشید. شالی که همسرِ کاویار برایش بافته بود را دور گردنش انداخت! به آسو قول داده بود و امروز باید هرجور شده برای شیرکو کاری می‌کرد. آخرین سیگار را از پاکتش درآورد و گوشۀ لبش گذاشت و زیرش آتشی گرفت، درب خانه را بست و بیرون زد… هاله‌ای دود از او در اتاق مانده بود با صدایِ سوتی ممتد در گوشش، انگار قطاری باری اُشنویه را به مقصدِ ارومیّه ترک می‌کرد.

همچنین ببینید

سیگارهای سیاسی

هر چیز در ایرانِ امروز ما گرفتار مناسبات دولتی است. سیگار هم گاورمنتی است؛ هیچ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *