خانه / روایت / حقا که غمت از تو وفادارتر است…

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

سعید با تعجب و تاسف پرسید: «واقعا سیگار نمی‌کشی؟» آنطور که او پرسیده بود، ترسیدم بگویم: «واقعا سیگار نمی‌کشم.» گفت: «شاعر اگه سیگار نکشه که شاعر نیست. شما ببین شاملو رو، اخوان ثالث رو، همین هوشنگ ابتهاج که جانت رو براش می‌دی. این‌ها همه سیگاری‌اند.» نگفتم: «باشه؛ سیگاری باشن. احمدرضا احمدی هم شاعره دیگه. ولی سیگاری نیست.» این را نگفتم، چون احمدرضا احمدی شاعر محبوبم نبود و چون هوشنگ ابتهاج شاعر محبوبم بود. اینکه احمدرضا احمدی سیگار نمی‌کشید مهم نبود، اما این‌که سایه سیگاری بود، اهمیت داشت. چون من سایه را دوست داشتم و احمدرضا احمدی را نه. سیگار نکشیدنِ احمدرضا احمدی نمی‌توانست محل استناد من باشد؛ چون این همه آدمِ دیگر هم هستند که توی این شهر زندگی می‌کنند و سیگار نمی‌کشند، اما ما حتی یکی‌شان را به اسم نمی‌شناسیم.

دو نخ وینستون قرمز گرفتیم و از مغازه بیرون آمدیم. یک بسته کبریت هم خریدیم. آمدیم بیرون و توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها گم و گور شدیم. سیگارِ خاموش را بو کردم. چه بوی خوبی می‌داد. بوی آلوی خشک‌شده، آمیخته با بوی تلخ توتونِ خام. سیگارِ خاموش، بوی مردانگی می‌داد. سیگار توی دستم بود و فکر می‌کردم دارم بزرگ می‌شوم. انگار، مرز بین بزرگ شدن و نوجوان ماندن، همین شاخه‌ی کاغذیِ پر شده از توتون بود که توی دستم می‌فشردم‌ش. از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های بی‌شماری گذشتیم. آنقدر که هر دو مطمئن شدیم هیچ آشنایی گذارش به آن پس‌کوچه‌ها نمی‌افتد. هر دو سیگارهایمان را آتش کردیم. کام اول را که از سیگار گرفتم، دود جَست توی گلویم. به سرفه افتادم. گلویم تاب نداشت یک‌باره صاحبش از نوجوانی به جوانی برسد. کام دوم را که گرفتم، دود در دهانم ماند. نمی‌دانستم دودِ مانده در دهانم را چه باید کنم. ببلعم؟ چطور باید این کار را بکنم؟ دود را همانطور که توی دهانم بود، بیرون دادم. سعید خندید. اولین سیگارم را کشیده بودم. حالا دیگر می‌توانستم شاعر بزرگی شوم.

بزرگ‌تر شدم؛ دیگر دبیرستانی نبودم. دانشگاه می‌رفتم. سعید دیگر وینستون قرمز نمی‌کشید؛ بهمن کوچک، فقط بهمنِ کوچک. هیچ سیگار دیگری به او نمی‌ساخت. من اما در سیگار کشیدن، «شاهد هرجایی» بودم: «کنت»، «بهمن سفید»، «وینستون‌لایت»، «۵۷»، «وینستوان قرمز»، «مونتانا»، «فروردین». هر از گاهی سیگارم را عوض می‌کردم. فکر می‌کردم بالاخره باید یک روز با خودم روی کشیدن یک سیگار به توافق برسم. توی حلقه‌ی رفقای شاعرم، سیگار هرکسی معرف بخشی از شخصیت او بود: سعید ابرازی بهمن کوچک می‌کشید. احسان و فریبرز وینستون لایت می‌کشیدند، محسن هم دانهیل. سعید ابرازی بچه‌ی صالح‌آباد بود، تهِ تهران. سیگارِ ارزانِ بهمن‌کوچک با محله‌ی زیرِ پونزیِ سعید ابرازی همخوان بود. احسان حالات دانشجویی داشت و هر سیگاری نمی‌کشید. محسن هم که جاه‌طلبی‌هایی داشت آن‌وقت‌ها، خاص خودش، و از همین‌رو بود که سیگارِ خاص می‌کشید. من هم تکلیفم روشن بود: هرچه به دستم می‌رسید، می‌کشیدم.

گشته بودم توی عکس‌های سایه. عکس‌هایی که سیگار دارد را جدا کرده بودم. باز می‌کردم‌شان، زوم می‌کردم روی سیگار تا اسم سیگار را پیدا کنم. مهم بود که آقای سایه، مُراد من، چه نوع سیگاری می‌کشد، تا من، مریدِ او، همان سیگار را بکشم. اسم سیگار روی عکس‌های سایه معلوم نبود. توی چند تایی از عکس‌ها، گوشه‌ی پاکتِ سیگاری سفید با خطوط آبی معلوم بود. می‌رفتم توی سیگارفروشی‌ها. بین سیگارها می‌گشتم؛ ببینم کدام‌شان پاکت سفید با خطوط آبی دارند. سیگارفروش‌ها چپ‌چپ نگاهم می‌کردند. آخر خریدار سیگار تکلیفش روشن است: یا اسم سیگار را می‌داند و همان مارک را از فروشنده مطالبه می‌کند، یا دنبال سیگاری با نیکوتین زیاد یا کم، سنگین یا سبک است. آن‌ها پیشتر هیچ مشتری‌ای نداشتند که بپرسد: «سیگاری که پاکتش سفید باشه، خط‌های آبی کم‌رنگ داشته باشه دارین؟» پیش خودم فکر می‌کردم سایه که در آلمان زندگی می‌کند، حتما باید سیگار خارجی بکشد. پس با خودم روی کشیدن سیگار خارجی توافق کردم. بعد، چند پاکت سیگار خارجی که کشیدم، نتوانستم زیرِ بارِ گرانیِ قیمت آن‌ها کمر راست کنم. فکر کردم چه کاری‌ست که هر سیگاری سایه می‌کشد، من هم بکشم. بازگشتم به سیگارهای معمولی. مثل همه‌ی آدم‌های دیگر سیگارهای معمولی می‌کشیدم. با همان بی‌هویتی و بی‌منطقیِ قبل: هرچه که به دستم می‌رسید. بماند که بعدترها، وقتی که دیگر مریدِ شعر سایه نبودم، توی خانه‌اش دیدم که او «بهمن سفید» می‌کشد. سیگار ایرانی؛ ارزان و تلخ.

سیگارهای اول را با سعید ابرازی کشیدم؛ سیگارهای عمیق را با فریبرز. وقتی که شعر می‌خواندند. وقتی که با فریبرز از اندوه‌ها و رنج‌هایمان حرف می‌زدم. راستش بخش مهمی از کیفیت سیگار، مربوط به موقعیتی است که آن را دود می‌کنید. چه در یک موقعیتِ خاص، چه کنار آدم‌های خاص. مثلا آن بار که رفته بودم انجمن حکمت و فلسفه، برای مصاحبه با ضیا موحد. آذر ماه بود. باران می‌بارید. توی اطاقش نشسته بودیم و چای می‌نوشیدیم. پرسید: «سیگار می‌کشی؟» و یک نخ کنتِ نقره‌ای تعارفم کرد. یا مثلا وقتی توی آن صبحِ سردِ زمستانی در اسالم، بعد از آنکه صبحانه خوردیم، با حسام مطهری در هوای مرطوب و سردِ زمستانی، کنار بلواری بلند که درخت‌های افرا و شاه‌بلوط احاطه‌اش کرده بود، قدم زدیم و از سیگارِ کنت او چند نخ کشیدم، یا وقتی بعد از چندین ماه فریبرز را اتفاقی توی خیابان دیدم و با او یک نخ سیگار کشیدم و صدای شعر خواندنش را شنیدم و باز از رنج‌ها و اندوه‌ها حرف زدیم. این سیگارها را هرگز فراموش نمی‌کنم.

حالا دیگر حتی سعید ابرازی که اولین نخ سیگار را داد دستِ من هم فکر نمی‌کند که «شاعر اگه سیگار نکشه که شاعر نیست.» دیگر ذوقی برای کشیدن سیگار ندارم. دوستانم هم به همین بیماری دچار شده‌اند. همه‌ی ما به اجبار سیگار می‌کشیم. اجباری از آن دست که نمی‌خواهیم سیگار بکشیم، اما می‌دانیم که «نمی‌توانیم نکشیم.» سیگار، بخشی از هویت ماست ظاهرا؛ بخشی از سرشت و احتمالا سرنوشت‌مان. حالا به آن دورترها که نگاه می‌کنم، به آن ساعت‌های طولانی که توی عکس‌های سایه می‌گشتم تا مارک سیگاری که او می‌کشد را پیدا کنم، به ژستِ گرفتنِ سیگار لای دو تا انگشتم، وقتی داشتم وقیحانه و از سرِ غرور جوانی،‌ پنبه‌ی شعر احمدرضا احمدی را می‌زدم و برای رفقایم سخن‌سرایی می‌کردم، وقتی فکر می‌کردم به حضور آفاقی و انفسی سیگار در تمام آنات و لحظاتم احتیاج دارم، دریغی بزرگ در جانم ریشه می‌دواند. دریغی که با هیچ منطقی نمی‌توانم زهرش را بگیرم و اندوهش را کم کنم. دریغی که از آخرین روزهای نوجوانی، در دبیرستان فرهنگ تا همین امروز و همین لحظه با من است:

من سیگاری شدم، اما هرگز شاعر بزرگی نشدم؛ حتی شاعر معمولی‌ای هم نماندم. شعر را رها کردم. اما سیگار… سیگار هرگز من را رها نکرد.

همچنین ببینید

خبرخونی۳/ اعتراض میرشکاک: رسانه‌ها باید نسبت به توصیف جدید رهبر انقلاب درباره‌ی شاملو، واکنش بیشتری نشان می‌دادند

برج سکوت و تحته نرد و بهبودی و سید دعایی و میرشکاک و شاملو.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *