خانه / روایت / دوم خردادِ هفتاد و شش

دوم خردادِ هفتاد و شش

دوچرخه‌ی سه مار چینی‌ام را به دیوار قهوه‌خانه‌ی آقا محمود تکیه دادم و رفتم سراغ فرنی فروشی حافظ   که چند قدم از میدان نقش‌جهان دورافتاده بود. شانزده سال داشتم. شانزده سال تمام که نه، خرداد بود کمی مانده تا بهمن برسد و شانزده سالم تمام شود. دوم دبیرستان بودم. هرروز کارم همین بود؛ ظهرها، بعد از تعطیلی مدرسه‌مان  از پل خواجو رکاب بزنم تا میدان. از کوچه ‌پس‌کوچه‌های پیچ‌درپیچ گوشه‌ی جنوب غربی وارد میدان شوم و از شمال غربی بپیچم به خیابان حافظ. توقف کنم. یک‌کاسه  فرنی و شیره سفارش بدهم. کاسه‌ی متوسطش صد تا تک تومانی می‌شد. کاسه‌ی بزرگش صد و پنجاه‌تا. با پول‌توجیبی‌هایم فقط همین کار را می‌توانستم بکنم. خرج دیگری نداشتم جز باد لاستیک دوچرخه که هفته‌ای پنج تومان درمی‌آمد و هفته‌ای یک‌شب ساندویچ هندی که دویست تومان آب می‌خورد. شانزده‌ساله که بودم قلیان نمی‌کشیدم و از قهوه‌خانه‌ی آقا محمود فقط دیوارش سهم من بود. توی خانه دو تا دوچرخه داشتیم. من و برادرم یک دوچرخه‌ی سه مار چینی که دوازده هزار تومان قیمت داشت و پدرم که از دوره‌ی سپاه دانش بودنش یک دوچرخه‌ی تکمیل لاری انگلیسی داشت با کلی قصه که ته همه‌اش به اینجا می‌رسید که بابا خودش با پول زحمت‌کشی‌اش آن دوچرخه را خریده بود و ما باید خجالت می‌کشیدیم که پول خرید دوچرخه را خودمان درنیاورده‌ایم.

آن روز پول فرنی متوسط را داشتم. صد تومان. کاسه‌ی گل‌دار چینی را گرفتم و زیر سایه‌ی درخت توت روبروی قهوه‌خانه نشستم. هنوز اولین قاشق را توی دهان نگذاشته بودم که صدای شیون بازاری‌ها بلند شد. کسی مرده بود انگار. از فروشگاه‌های سر کوچه‌ی کرمانی‌ها ، راسته‌ی  بازار هندوها مردی بیرون دوید . سیاه‌پوش باریش‌های مردد میان خاکستری و سفیدی. چاق بود با قدی متوسط. شلوار سیاه کرپ به پا داشت و پیراهنی رنگ‌پریده  و گشاد بر تن. نعره می‌کشید. انگار مادرش که نه، فرزندش مرده باشد. ندیده بودم مردی به سن او در مرگ مادرش این شکلی فریاد بزند و گریه کند و با کف دست بر صورتش لطمه بزند. بازاری‌ها از بقیه‌ی مغازه‌ها در پی‌اش دویدند. چندمتری قهوه‌خانه‌ی آقا محمود مهارش کردند. دست‌هایش را محکم گرفتند و بوسیدندش. مرد روی سنگ‌های پیاده‌رو ولو شد. خاکی نبود که بر سر بریزد.  دلش ترکیده بود. مثل هندوانه‌ای که از دست آدم بیفتد و روی آسفالت پخش بشود. در آن ظهر داغ. هم خودش هم دلش ولو شده بودند روی زمین.  انگار خانمانش سوخته بود و دود بر سرش نشسته بود. سر به این‌سو و آن‌سو تکان می‌داد. جماعت با مشت بر زانو کوبیدنش کنار آمدند. آقا محمود بدو برایش آب برد. پس زد. کاسه تلوتلو خورد و آب ریخت روی پیراهن سیاه خاک‌مالی شده‌اش. آب نعره‌اش را به آسمان بلند کرد: یا حسین. یا حسین غریب. یا حسین تشنه. یا حسین. یا حسین مظلوم. نفسش بند آمد. لب‌هایش تکان می‌خوردند اما جز هوا چیزی از دهانش بیرون نمی‌آمد. دست یکی از مردهایی که دلداری‌اش می‌داد را گرفت. می‌شناختش. به اسم صدایش کرد: «حاج علی! روضه بگیرید. حاج علی روضه بگیرید. خاتمی رأی آورد. دیگه روضه‌ی امام حسین نداریم. این بی‌دین‌ها ستون خیمه‌ی حسین را زدند. روضه بگیرید حاج علی. سال دیگه روضه نداریم.» بعد یا حسین گفت. بعد دهان به ناسزا باز کرد. خاتمی را به مادر سادات حواله داد و بعد چیزهایی گفت که جماعت دهانش را گرفتند و نرسید به من که چه گفت. بعد از حال رفت و جماعت زیر بغلش را گرفتند و کشان‌کشان با خودشان بردندش. از ته‌مانده‌ی جمعیت شنیدم که می‌گفتند می‌رویم پیش حاج‌آقای فقیه ایمانی که برای خودش کسی بود و حتی بابا و عمویم هم قبولش داشتند و عمویم قبل از هر بار عمره رفتن خمس مالش را به او می‌داد .

دوست نداشتم فرنی و شیره هم بخورد. بدم می‌آمد. زیبایی‌اش به هم می‌خورد. شیون و معرکه‌ی مرد سیاه‌پوش همش زده بود. صد تومان پول‌توجیبی آن روزم از بین رفت. فرنی نخورده برگشتم خانه. مثل همیشه چهل‌وپنج دقیقه رکاب زدم تا به خانه‌مان برسم. زیر برق آفتاب. محله‌ی خودمان پایین‌شهر بود. پدرم خوش نداشت ما توی مدرسه‌های پایین‌شهر درس بخوانیم. زوری که به تغییر خانه و محله نرسیده بود را خرج مدرسه‌ی سه تا پسرش کرده بود. حاصلش روزی یک ساعت و نیم رکاب زدن بود. خانه که رسیدم  ساعت از سه کمی عبور کرده بود. ناهارم روی بخاری گرم مانده بود. ناهار خوردم. توی کوچه با بچه‌ها گل‌کوچک بازی کردم و غروب نشده سوار دوچرخه شدم و همه‌ی راهی که آمده بودم را رکاب زدم  تا همان خیابان حافظ. تا مسجد علی‌قلی آقا که چند قدمی قهوه‌خانه آقا محمود و فرنی فروشی حافظ و میدان بود و پاتوق آن روزهای هیئت رزمندگان. چهار پنج غروب از عاشورا گذشته بود اما برای بسیجی‌ها و رزمنده‌ها از نو شام غریبان بود. دل‌ودماغ نداشتند. شکست افتاده بود روی پیشانی‌هایشان. هرکسی جایی از صحن مسجد زانو بغل کرده بود و نشسته بود و خودش برای خودش روضه می‌خواند. بعضی‌ها هم با در حلقه‌های سه چهارنفره جوری جیک و پوک می‌کردند  که معلوم بود فکرها و حرف‌های محال و مگویی بینشان ردوبدل می‌شود. در چشم بعضی‌هایشان تصمیم بود و در چشم‌های بعضی دیگر احتیاط و ترس. چشم‌هایشان بوی تهور می‌داد. روضه‌خوان از سر ضعف روضه خواند و بی‌حوصله شور گرفت اما جماعت بیشتر از هر شب خودشان را زدند. برای زدن خوشان معطل نوحه‌خوان نبودند. شب‌های قبل که رفته بودم مدام از شهادت می‌گفتند و اینکه تا آخر ایستاده‌اند و از سر بریده نمی‌ترسند. وای بر کسی که به رهبرشان چشم بد داشته باشد و آن‌ها می‌دانند و تیغ و حلقوم او . آن شب اما دوباره برگشته بودند به روضه‌ی حضرت مسلم و از دوست کشی و خیره کشی کوفیان شکوه می‌کردند و از غربت علی و حسین و زهرا خواندند.

روضه که تمام شد بیشتر آدم‌ها توی مسجد ماندند. یا امتحان نداشتند، یا خانه‌شان دور نبود، یا پدر سختگیری مثل بابای من نداشتند که وقتی می‌رسیدند خانه دعوا بشوند و مدام بشنوند که به‌جای این کارها و ویلانی‌ها سرت به درس و مشقت باشد. اگر پدر من هم آن‌قدرها که بود سختگیر نبود حتماً آن شب را کنارشان می‌ماندم تا درک کنم شب شکست‌خوردگان با چه جان کندنی سحر می‌شود. پدرم بود و مقتدر بود و من تاب مخالفت نداشتم. از مسجد که بیرون آمدم یخ زدم. قفل دوچرخه‌ام بود. خودش نبود. مضطر شدم. بیشتر از آدم‌های داخل مسجد. جستجو برای پیدا کردن دوچرخه‌ام داغ به دل یخ گذاشتن بود؛ بیهوده و بی‌حاصل. زمانم رفت. پولی هم توی جیب‌هایم نداشتم. رویی هم برای قرض کردن از طوفان رسیده‌های توی مسجد.  همه‌ی راه را تا خانه دویدم. جز آنکه نفسم اجازه نمی‌داد. دیر‌ رسیدم و مال به باد داده، از جایی که پیش چشم پدرم اعتبار نداشت. شب من سخت‌تر از شب بسیجی‌ها سحر شد. اما شد. آن مرد اما ظهر آن روز اشتباه کرده بود.  روضه‌ها ماندند و من تا بیست سال بعد دوچرخه نداشتم. همین.

 

همچنین ببینید

پُکِ سیاسی

بین سال‌های ۸۲ تا ۸۸ من وبلاگ‌نویس بودم؛ یعنی سایت شخصی داشتم و در آن …

یک دیدگاه

  1. ظهر خردادی – در آن ظهر داغ – غذایی که رو بخاری گرم مونده بود؛ خوشمزه بود؟ چی بود حالا؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *