خانه / تحلیل روایت / جای خالی آموزه‌ها و مناسک دینی در عشایر ایران

جای خالی آموزه‌ها و مناسک دینی در عشایر ایران

با نگاهی به بخارای من ایل من

محمد بهمن‌بیگی، کمی پیش از سررسیدن سال ۱۳۰۰ شمسی از پدر و مادری ایلیاتی در جنوب فارس به دنیا آمد.[۱] بالاترین سمت اداری‌اش در دوران پهلوی، مدیر کل آموزش عشایری کشور بود و در آن دوران که جمعیت ایران به ۳۰ میلیون نفر نمی‌رسیده، حدود ۱۲ هزار معلم تربیت کرد، بیش از ۸ هزار مدرسه سیار به راه انداخت، و در ۱۲ استان ایل‌نشین کشور،‌ ۵۰۰ هزار نفر را باسواد کرد؛ آن هم در زمانه‌ای که عده‌ای از خان‌های ایلات، کار او را خلاف مصلحت و منفعت خود می‌پنداشتند و باسواد شدن توده مردم را زیان‌بخش می‌پنداشتند.[۲]

از مدیرکل آموزش عشایر ایران، تا خانه‌نشینی

آموزش عشایر ایران، تا سال ۱۳۴۷، تحت مدیریت یکی از ادارات در آموزش و پرورش فارس صورت می‌گرفت، اما پس از آن، تبدیل به «اداره کل آموزش عشایر کشور» شد و کار چنان بالا گرفت که محمدرضا پهلوی و همسرش فرح با حضور در شیراز، از جریان کار اطلاع یافتند.[۳]  و شاید همین کافی بود که او پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷، بازنشسته و خانه‌نشین شود و سال‌ها بعد دست به قلم ببرد و درباره تجربه‌های آموزش عشایری و همچنین فرهنگ و مردم ایل، «بخارای من ایل من» بنویسد؛ کتابی که در سال ۱۳۶۸ به چاپ رسید؛ ۴۴ سال پس از انتشار اولین کتابش، عرف و عادت در عشایر فارس.

ایرج افشار، ایرانشناس معاصر، بهمن‌بیگی را نامی جاودانه در میان عشایر و همچنین در تاریخ تعلیم و تربیت ایران دانسته و بهمن‌بیگی را با میرزا حسن رشدیه، بنیادگذار مدارس جدید در ایران هم‌تراز قلمداد کرده است.[۴]

بر اساس نامه‌ای از بهمن‌بیگی که در سال ۱۳۷۴ خطاب به حسین شهسوارانی نوشته شده، اولین کسی که آموزش عشایری را به اجرا درآورده، دکتر محمود حسابی بوده که در همان یک سال خدمتش در وزارت آموزش و پرورش، در سال ۱۳۳۱ شمسی، پنج آموزگار از میان ایل برگزیده و به کار آموزش عشایر گماشته است. با این حال بهمن‌بیگی در سال ۱۳۲۴ و سال‌ها پیش از اقدام عملی دکتر حسابی، در کتابی با عنوان «عرف و عادت در عشایر فارس»، برای اولین بار تنها چاره کاستن از «بدبختی» عشایر را تعلیم و تربیت دانسته بود: «چاره کار فقط تعلیم و تربیت است. چاره کار مدرسه سیار متحرک است.» او البته خود می‌گوید که «دو سه سال بعد هنگامی که دکتر شایگان وزیر آموزش و پرورش بود، تقاضا کردم فقط پنجاه آموزگار در اختیار من بگذارند،‌ مخارج رفت و آمد و ایاب و ذهاب و نگهداری باقی با خودم. مرد محترم موافقت کرد ولی به زودی از وزارت افتاد و موافقتش سودی نداشت.» با این حال بهمن‌بیگی پس از اقدام دکتر حسابی به بویراحمد رفته و اصرار کرده و سرانجام دانشسرای تعلیم و تربیت عشایری را به راه انداخته بود.[۵]

نقد بیرحمانه ایل، در کنار ستایش‌های بی‌دریغ

بهمن‌بیگی، چنانکه در مقدمه «بخارای من ایل من» گفته، انگیزه آن را داشته که با دقت و موشکافی یک محقق دست به کار شود و تجربه‌های خود را مخصوصا درباره آموزش عشایری را بنویسد، اما قلم به فرمانش نرفته و «به یک نوع داستان‌سرایی گرایش» یافته و باز خود می‌گوید که «نمی‌دانم چه مصلحتی در کارش بود که به جز در قطعات آخر کتاب که گزارش‌گونه است، به دامن داستان آویخت». اما خواننده باریک‌بین و نیک‌نظر با خواندن کتاب، به وضوح درخواهدیافت که بهمن‌بیگی گرچه در بسیاری لحظات، ایل و فرهنگ و مردم ایل را تا مرز پرستش می‌ستاید، اما در همان داستان‌سرایی‌ها هم دست از دامن نگاه تیزبین نقادانه برنمی‌داند و بر هرچه می‌خواهد می‌خروشد و راز ناگفته خرافات کهنه و انسان‌های کهنه‌پرست را فاش می‌سازد.

چنانکه ایرج افشار گفته، بهمن‌بیگی چنان اهل احتیاط بوده که برای انتشار همین «داستان‌سرایی»ها هم انگیزه‌ای نداشته؛ چرا که «نوعی احتیاط را پسند خاطر خود کرده بود. نمی‌خواست نابهنگام برایش زبانزدی به وجود آورده شود.»[۶]

بخارای من ایل من، درباره مفاهیم و ایده‌های مختلفی سخن گفته است؛ از تبعیض‌های ویرانگری که ایل در حق زنان روا داشته، تا عشق اعجاب‌برانگیز ایلیاتی‌ها و تفنگ‌های‌شان؛ از موسیقی دلکش ایل تا استواری و زیبایی اسب‌ها؛ از فاجعه اسکان و ظلم «دهقان علیه ایل»، تا زندان داخلی ایل که دلسوزان را به بند می‌کشیده است. اما از میان همه این مضمون‌ها، چهار موضوع است که جلوه پررنگ‌تری در کتاب دارد: زیبایی‌های ایل، خرافات و نقد آنها، تبعیض و جامعه طبقاتی بیرحم، و سرانجام موسیقی.

خرافات، خرافات، خرافات

بهمن‌بیگی از همان اولین صفحه‌ها و اولین کلمه‌ها،‌ بیرحمانه به مصاف باورهای مرسوم در ایل می‌رود. «من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کره شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام، اجنه و شیاطین از شیهه اسب وحشت داشتند!» از مقدمه که بگذریم، این اولین جمله کتاب بهمن‌بیگی است که به وضوح نقد خرافات است. جمله دوم؟ «هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که بحمدالله پسرم و دختر نیستم، پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت». این هم از جمله دوم که به وضوحی بیشتر از جمله پیش، در نقد تبعیض میان دختر و پسر در ایل است.

بهمن‌بیگی در داستان «آل»، نشان می‌دهد که چطور پسرخواهی و دخترنخواهی در ایل، مادران را ناتوان ساخته و در کنار آن، به ما نشان می‌دهد که خرافات یعنی چه و تا کجا می‌تواند به صحن زندگی و ذهن آدمیان راه پیدا کند. «ایل در چنگ طبیعت و ماورای طبیعت گرفتار بود. گرفتار شیاطین و اجنه بود. در میان اجنه، کینه‌توزتر از همه، جن «آل» بود. آل پیوسته در هوای ایل می‌چرخید. با ایل ییلاق و قشلاق می‌کرد. همیشه در کمین زائوهای ایل بود. مردم ایل با این دشمن خونین، آشنایی دیرین داشتند.»

در داستان «ایمور»، او یک بار دیگر به باورهای عامیانه می‌تازد و به نقل آیینِ باران خواستن پرداخته است. «مردم قبایل برای آنکه آسمان را بر سر مهر آورند و از ابرها باران بگیرند، راه و رسم بدیعی داشتند. مردی را سرتاپا می‌آراستند و نامش را «کوسه گلین» می‌نهادند. بر کلاهش دو شاخ به هوا می‌کردند. از گونه‌هایش با پشم سفید، ریشی دراز می‌آویختند… شاهینی‌ها و همسایگان‌شان نیز آنقدر کوسه گلین به راه انداختند و بر در چادرها رفتند تا عاقبت بارانی کریم دست سخاوت گشود و ابری سنگین چهره آسمان را سیاه کرد و بر سر مردم، مروارید سفید ریخت.» چند صفحه بعد، تندترین تاخت و تاز بهمن‌بیگی به خرافات، اینطور آغاز می‌شود: «در مناطق ایلی، آبادی‌هایی بودند که بی‌نیاز از تولید غلات و حبوبات، صادرات عمده‌شان دعانویس، فالگیر، چاوش و درویش بود. مردم ایل از چنگ سوانح طبیعت به ماورای طبیعت پناه می‌بردند. از بیم و هراس بیماری‌ها دست به دامان کرامات می‌شدند. به سحر و جادو چشم می‌دوختند. مذهب راست و درستی نداشتند. میدان در دست شیادان بود. راه ایل و گرمسیر و سردسیرش پر از زیارتگاه‌های رنگارنگ بود. ژرفای دره‌ای و دامن کوهی نبود که دم و دستگاهی نداشت. بهای آب دهان و خاک اجاق سنگین بود. در پیچ و خم گردنه‌ها، تک‌درخت‌هایی دخیل‌بسته، دیده می‌شدند که سایه‌شان سایه بخت و اقبال بود.»

او در جریان نقل داستان شیرین و البته غمناک ایمور، پرده‌هایی عجیب و غریب از تلاش‌های مردم ایل برای مبارزه با چشم‌زخم را کنار می‌زند که خواندنش همزمان خنده‌آور و گریه‌زاست. در پایان همین داستان است که تصویری غمناک از زندان متحرک و ثابت ایل به ما نشان می‌دهد. بهمن‌بیگی تنها تصویرگر زیبایی‌ها و شادی‌ها و رقص‌های ایل نیست، گزارشگر سیاه‌بختی‌ها و بیچارگی‌های آن نیز هست.

بهمن‌بیگی یک بار دیگر در داستان «قلی»، مردی که دنیا را برای عاقل‌ها تنگ یافته و خود را به نیمه‌دیوانگی زده بود، به سراغ خرافات ایل می‌آید و در نشان‌دادن تلاش‌های مردم ایل برای مداوای او می‌نویسد: مردی که «اودوم» داشت، مردمی که سیطره و حکومتش در دنیای اجنه و از ما بهتران غیر قابل انکار بود و به کرات بیماران محتضر را شفا بخشیده بود، دو روز تمام در کنار قلی ماند و همه فوت و فن‌های خود را به کار گرفت ولی برای نجات قلی فتح و ظفری نیافت… مرد کماندار بی آنکه ناتوانی خود شرمنده شود، گناه را به گردن بی‌ایمانی و بی‌اعتقادی مردم انداخت و در روز خداحافظی خطاب به یاران دلسوز قلی گفت: … اگر در همان روزی که چشم به دنیا گشود، چشم یک حیوان قربانی شده را به گهواره‌اش می‌دوختند، اگر همان روز تولد کامش را با زهره کلاغ باز می‌کردند و یک لنگه ملکی آغشته به سیاهی زغال را از طناب گهواره‌اش می‌آویختند، این بلای بزرگ بر سرش نمی‌آمد…».

جای خالی دینداری در عشایر

آنچه گفته شد، همهٔ آن چیزی نیست که در «بخارای من ایل من» هست. تنها نمونه‌هایی بود از نقد خرافات و باورهای عامیانه در فرهنگ ایلیاتی. اما از خلال فرازهای مذکور، به روشنی هویداست که گزارش بهمن‌بیگی از ایل قشقایی و به طور کلی عشایر، نشانی از آموزه‌های دینی و مناسک مذهبی ندارد و تمامِ آنچه بهمن‌بیگی درباره دین در عشایر دیده و گزارش کرده، خالی از خرافات و باورهای عوامانه نیست. از خواندن چندباره «بخارای من ایل من» نمی‌توان به درستی پاسخ این سوال را به دست آورد که آیا دین و آموزه‌ها و مناسک آن در ایل رواج نداشته، یا بهمن‌بیگی نیازی ندیده به آن بپردازد. با این حال تنها یک جای کتاب، سخن از مذهب آمده و بهمن‌بیگی در همان جا می‌گوید که مردم ایل، مذهب راست و درستی نداشته‌اند.

جستجو در اسناد و مدارک تاریخی، ما را به نامه‌ای به قلم شیخ محمدباقر کمره‌ای، از عالمان مشهور و از نویسندگان مشهور در دهه بیست شمسی، می‌رساند که شاید پاسخی به چگونگی مذهب در ایل باشد. در بخشی از این نامه که خطاب «به پیشوایان دین» نوشته شده، آمده است: «میلیون‌ها جمعیت مسلمان‌زاده و بی‌مربی در دهات، ایلات و عشایر وجود دارد که کلیات عقائد اسلامی را به حسب فطرت و محیط قبول دارند و هیچ شبهه و سوءتربیتی در میان نیست، جز همان بی‌تربیتی. بلی. مسلمان‌زاده‌اند، ولی در مقام عمل و معرفت و آداب، هیچ بویی از مسلمانی در آنها نیست. زیرا تربیت اسلامی شامل حال آنها نشده و کسی نبوده که احکام اسلام را به آنها یاد بدهد یا آداب اسلام را به آنها بیاموزد.»[۷]

در پژوهش‌های معاصر گرچه توجه ویژه‌ای به پرسش مذکور نشده، اما در پژوهشی با عنوان «گونه‌شناسی اجتماعی دین»، نوشته جبار رحمانی، نکات ارزشمندی در این باره آمده است: زندگی در عشایر زندگی حداقلی و مینیمال، در ساده‌ترین و کاربردی‌ترین شکل آن است… در جامعه عشایری، نیاز دینی یا نیاز به نمادهای مقدس در دو مقوله کلیدی تقلیل پیدا می‌کند و نشان داده می‌شود: یکی زیارتگاه است و دیگری نذر. زیارتگاه در سیستم عشایری، فوق العاده حیاتی است و عشایر و بالاخص زنان عشایری، به شدت به آن وابسته هستند؛ البته مواجهه آنها با زیارتگاه، فردی است… مهمترین کنش دینی دیگرشان نذر است که در مواقع بحرانی نذر می‌کنند… نمادهای مقدس دیگری هم در زندگی‌شان دارند؛ مثل درخت مقدس، قدمگاه و…، ولی این دو مورد کلیدی است. گاهی در زندگی سنتی عشایری و به‌ویژه در موقع کوچ که ایام مناسکی فرامی‌رسید، نمازی هم می‌خواندند و شاید روزه هم می‌گرفتند، مراسم محرم هم گاهی برگزار می‌کردند، ولی مهمترین کانون دینی آنها زیارتگاه است که یا از نزدیک به زیارت می‌روند یا استغاثه می‌کنند.»[۸]

[۱] محمد بهمن‌بیگی، «آموزش کوچندگان»، در مجله کیهان فرهنگی، ش۲۳۰، آذر ۱۳۸۴ش، ص۶.

[۲] محمد بهمن‌بیگی، «بخارای من ایل من»، در ماهنامه کلک، شماره ۱۳، فروردین ۱۳۷۰ش، ص۷۹، ۸۸-۸۹؛ همچنین: محمد بهمن‌بیگی، «پروفسور حسابی برپاکننده نخستین مدرسه سیار عشایر»، در مجله حافظ، ش۹۰، بهمن ۱۳۹۰ش، ص۳۷

[۳] محمد بهمن‌بیگی، «آموزش عشایر در ایران»، در مجله ماهنامه آموزش و پرورش، ش۶۱، مهر ۱۳۵۱ش، ص۶۱-۶۲.

[۴] ایرج افشار، ایرانشناسی: تازه‌ها و پاره‌های ایرانشناسی (۶۶)، در مجله بخارا، ش۷۶، ص۸۸-۸۹.

[۵] محمد بهمن‌بیگی، «پروفسور حسابی برپاکننده نخستین مدرسه سیار عشایر»، در مجله حافظ، ش۹۰، بهمن ۱۳۹۰ش، ص۳۷

[۶] ایرج افشار، ایرانشناسی: تازه‌ها و پاره‌های ایرانشناسی (۶۶)، در مجله بخارا، ش۷۶، ص۸۸-۸۹.

[۷] محمدباقر کمره‌ای، «به پیشوایان دین»، در مجله آیین اسلام، ش۳۳، ۱۲ آبان ۱۳۲۳ش، ص۳،۷

[۸] جبار رحمانی، «گونه‌شناسی اجتماعی دین (دین عشایری، دین روستایی، دین شهری)»، در سایت انسان‌شناسی و فرهنگ

همچنین ببینید

بی‌تو به سامان نرسم

"ننه شاه سلطان" ایل‌تبار بود. به جبر یتیمی و ازدواج زودهنگام بود که یکجانشین شد. سال‌های رو به پیری‌اش ما او را پیرزنی غرغرو می‌دیدیم که بی‌بهانه ناله می‌کرد. سال‌ها طول کشید تا بفهمم درد و ناله‌هایش بخاطر چیزی بجز سردرد و چشم‌درد بود. روح او در چهاردیواری یکجانشینی حبس شده‌بود و با گذشت این‌همه سال، به قواعد و چارچوب آن عادت نمی‌کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *