خانه / سوء قصد / اسطوره و دلالت ایده‌ئولوژیک در نظریه‌ی رولان بارت

اسطوره و دلالت ایده‌ئولوژیک در نظریه‌ی رولان بارت

هدفم از این مقاله بررسی نظریه‌ی رولان بارت (۱۹۱۹ـ۱۹۸۰ م.) درباره‌ی اسطوره است. از نظر بارت، اسطوره یک «فرم دلالت‌گر» است و به تعبیری، دارای دلالت‌های ایده‌ئولوژیک. در این نوشته خواهم کوشید که ضمن بازخوانی نظریه‌ی بارت درباره‌ی اسطوره و روند شکل‌گیری آن، نحوه‌ی شکل‌گیری و واکنش به اسطوره‌ی «حضرت حافظ» را نیز در فرهنگ روزمره‌ی ایرانیان بررسی کنم.

در نگاه نخست، چنین به نظر می‌رسد که تعبیر حضرت حافظ که در فرهنگ روزمره‌ی ایرانیان بسیار کاربرد دارد، جز ستایش مقام و جایگاه شاعر ایرانی، خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ـ۷۹۲ ق.) دلالت دیگری در بر ندارد. بنابراین، از آن‌جا که دلالت تعبیر حضرت حافظ در نزد بسیاری از ایرانیان جز تقدیس نحوه‌ی نگاه و نگرش این شاعر به زندگی نیست، بسیاری به هنگام بحث از حافظ به نکته‌ها و نمونه‌های فراوانی از جمله اغتنام فرصت (وقت را غنیمت دان آن‌قدر که بتوانی / کین همه نمی‌ارزد شغل عالَم فانی)، اعتدال و میانه‌روی (صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ورنه اندیشه‌ی این کار فراموشش باد) یا پندها و پیام‌های اخلاقی و عرفانی شعر وی مانند ترک تعلق (غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است)، تسلیم و رضا (رضا به داده بده وز جبین گره بگشای / که بر من و تو در اختیار نگشاده است)، تحمل سختی‌ها (نازپرورد تنعّم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد)، حسن خلق (چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را / غبار خاطری از رهگذار ما نرسد) اشاره می‌کنند [۱] و به این همه «قبول خاطر [یعنی قبول عام و اقبال تام به شعر و سخن حافظ] و لطف سخن خداداد» (خرمشاهی، ۱۳۸۷: ۲۱۵) را نیز می‌افزایند تا صلاحیت حافظ شیرازی را در کاربرد انحصاری لقب حضرت احراز و اثبات کند. یا مثلاً اگر دانشجویی در مقابل یکی از استادان رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی به شعرها و اندیشه‌های حافظ انتقادی وارد کند، یکی از پاسخ‌های تکراری و صلبی که از سر آمریت و تحکم و تلویحاً پرخاشگری از جانب استاد دریافت می‌کنند، این است که «حافظ، حافظ است»؛ و اگر مثلاً بگوید که: «خواجوی کرمانی همان‌ها که حافظ گفته، گفته است ولو بهتر» یا «سخن حافظ بدیع نیست و قبل از او هم سابقه داشته است»، استاد دوباره به شعر حافظ ارجاعش می‌دهد: «بله… دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو… شاید… اما… نه… توصیه می‌کنم یک‌بار دیگر حافظ را از نو بخوانید.»

در تعبیر حضرت حافظ یا در استناد به بیت‌هایی از دیوان حافظ یا در گزاره‌ی «حافظ، حافظ است» چه چیزی وجود دارد که به اسطوره‌ای تحت عنوان حضرت حافظ شکل (form) می‌دهد؟ نوشته یا شخصیتی تاریخی در کدام شرایط خاص به عنصری فراتاریخی و اسطوره‌ای و غیرانتقادی تبدیل می‌شود؟

رولان بارت و اسطوره‌شناسی‌ها

رولان بارت در مقاله‌ی بلند «اسطوره، امروز» (۱۹۵۷) در پی تبیین شرایط خاصی است که زبان را به اسطوره دگرگون می‌کند. دیدگاه بارت درباره‌ی اسطوره به آن‌چه در نظریه‌ی مارکسیسم «ایده‌ئولوژی» می‌خوانند، بسیار نزدیک است، زیرا در واقع، نقد ایده‌ئولوژی به معنای دریافتن فرآیندهای قدرت در قلمرو دلالت است (ایگلتون، ۱۹۹۱: ۱۱) و آن‌چه بارت می‌جوید، نشان دادن و یافتن شرایطی است که در آن برخی موضوعات و امور ارزشیِ فرهنگ بورژوازی که خاستگاهی ساختگی و مصنوعی دارند، همچون امور بی‌چون‌وچرا و تردیدناپذیر و طبیعی جلوه داده می‌شوند، درست همان‌طور که فرهنگ بورژوازی نوشتار را به ادبیات مبدل می‌سازد و ارزش‌های جهان‌شمول خود را بر آن تحمیل می‌کند. در چنین فرآیندی، دلالت این‌گونه امور مصنوعی و ساختگی به شکلی ایده‌ئولوژیک رخ می‌نماید و آن‌چه تاریخی و مصنوعی و محصور در یک زمان و مکان خاص است، به شکل جاودان و بی‌زمان و بی‌مکان و سرانجام، طبیعی بازنموده می‌شود. بارت حرکت خود را با گزاره‌ی ساده‌ی «اسطوره نوعی پارول [یا گفتار] است» می‌آغازد تا اسطوره همچون ابژه یا مفهوم یا ایده تصور نشود، بلکه یک نظام ارتباطی و یک پیام و نیز نوعی شیوه یا اسلوب دلالت و یک شکل (یا فرم) تلقی گردد. بدین‌سان، هنگامی که اسطوره یک فرم دلالت‌گر در نظر آید، دیگر نه از طریق موضوع پیامش، که با توجه به شیوه و نحوه‌ای که آن پیام بیان می‌شود، تبیین‌ و مشخص می‌گردد؛ بر این پایه، اسطوره‌شناسی را نیز باید بخشی از دانش عمومی‌ترِ نشانه‌شناسی دانست که «صرفاً یک عملیات را می‌شناسد: خوانش یا افشاگری (deciphering)» (بارت، ۱۹۷۲: ۱۱۳). آن‌چه در نشانه‌شناسی اهمیت دارد، فهم دلالت از طریق فرم است و نه از طریق محتوا. از این‌رو، اسطوره‌شناسی‌های بارت نشانه‌شناسی اسطوره‌های فرهنگ بورژوایی امروز است، و رمزگشایی و افشای معناهای نهفته و القاشده در پس اسطوره‌ها از راه تحلیل فرم دلالت یا نحوه‌ی بیان‌گری اسطوره‌ها؛ و به همین دلیل است که اسطوره‌شناسی «تا آن‌جا که یک علم صوری است، بخشی از نشانه‌شناسی به شمار می‌رود و تا آن‌جا که یک علم تاریخی است، بخشی از ایده‌ئولوژی. اسطوره‌شناسی ایده‌ها [را] در فرمی [که یافته‌اند (ideas-in-form)]، مطالعه می‌کند» (همان: ۱۱۱). بنابراین، آن‌گونه که تری ایگلتون خاطرنشان کرده است، در نقد ایده‌ئولوژی، رمزگشایی از یک نظام ایده‌ئولوژیک ابتدائاً محتاج دستیابی مجدد به کاربردهای هنجاری و تحریف‌ناشده‌ی برخی اصطلاحات است تا بتوان به استفاده‌های سوء و نادرست از این اصطلاحات پی برد (ایگلتون، ۱۹۹۱: ۱۴).

افزون بر نشانه‌شناسی، اصطلاحاتی همچون پارول، نظام ارتباطی، پیام، دلالت و فرم و نیز تفاوت معنا و دلالت، کلیدواژه‌های اصلیِ ورود به جهان اسطوره‌شناسی‌های بارت به شمار می‌روند و فهم نسبت اسطوره و ایده‌ئولوژی در گرو فهم دقیق‌ترِ این اصطلاحات است. بنابراین، ابتدا باید به تمایزی برگردیم که فردینان دو سوسورِ زبان‌شناس میان لانگ (Langue = زبان) و پارول (Parole = گفتار) رسم کرده بود. جاناتان کالر در تمایز این دو اصطلاح می‌نویسد: «لانگ نظام یک زبان است، نظامی از فرم‌ها، در حالی که گفتار همان سخن واقعی است، یعنی عمل سخن گفتن از طریق زبان. لانگ همانی است که فرد فردِ مردم به هنگام یادگیری یک زبان جذب می‌کنند […] پارول از سوی دیگر “وجه عملی زبان” است […] در [پارول یا همان] عمل گفتار، سخنگوی زبان عناصری را از نظام زبانی برمی‌گزیند و به هم می‌پیوندد و به این فرم‌ها به‌مثابه آواها و معانی، تحقق آوایی ملموس و تجلی روانی [= ذهنی] می‌بخشد» (کالر، ۱۳۷۹: ۳۱؛ با پاره‌ای اصلاحات).

بر این مبنا، اسطوره‌شناسی بخشی از علم نشانه‌ها (science of signs)‌ است و نشانه‌شناسی، علم فرم‌ها (science of forms). پس هنگامی که یک دلالت مسلم انگاشته شود، باید از نشانه‌شناسی یاری جست، زیرا نشانه‌شناسی دلالت‌ها را فارغ از محتوا بررسی می‌کند. نشانه از رابطه‌ی دال و مدلول پدید می‌آید، به این معنا که دال، صورت صوتی و مدلول همان معنا و مفهومی است که به‌گفته‌ی بارت، دال به آن «تجهیز» شده است تا نشانه شکل گیرد. به دیگر سخن، دال تهی است و تنها با افزودن مدلول است که به نشانه تبدیل می‌شود؛ و در مقابل، نشانه که از افزودن مدلول به دال به دست می‌آید، دیگر خالی و تهی نیست، پُر و سرشار از معناست.

 

دال «حافظ»

بر حسب دیدگاه بارت، «حافظ» نیز یک دال ساده و تهی است. در لغت‌نامهی زنده‌یاد علی‌اکبر دهخدا ذیل مدخل حافظ چنین آمده است: «نعت فاعلی از حفظ. نگاهدارنده. نگاهدار. نگهدار. نگهبان. (مهذب‌الاسماء). گوشدار. دارنده. بازدارنده. حفیظ (در همه‌ی معانی). حارس. رقیب. مُقاعد. قعید. واقی. صائن. حامی. مسیطر. (منتهی‌الارب). ج، حفظه، حفاظ، حافظون، حافظین: فاﷲ خیرٌ حافظاً و هو ارحم‌الراحمین. (قرآن ۶۴/۱۲).»

هنگامی که به این دال ساده و تهی، یک مدلول مشخص، مثلاً «شاعری که در قرن هشتم هجری می‌زیسته و قرآن را در چارده روایت از بر می‌خوانده» افزوده شود، دال حافظ به یک نشانه تبدیل می‌گردد [۲]. آن تمایز باریک که در این‌جا میان دال و نشانه ترسیم شد، برای اسطوره‌شناسی بسیار حیاتی است، زیرا در اسطوره نیز همین الگوی سه‌وجهی وجود دارد. با وجود این، اسطوره را باید یک نظام نشانه‌شناختی ثانویه دانست. اسطوره هنگامی شکل می‌گیرد که دو زبان اولیه و ثانویه با هم تداخل می‌یابند. به بیان ساده‌تر، نشانه‌ای که در نظام نشانه‌شناختی اولیه از پیوند دال و مدلول یا تصور آوایی و مفهوم به وجود آمده است، در نظام نشانه‌شناختی ثانویه صرفاً به یک دال ساده فروکاسته می‌گردد. با فروکاسته شدن نشانه به یک دال تهی و ساده، بر این دال ساده مدلولی تازه غیر از / افزون بر آن‌چه در نظام اولیه در بر داشته است، تحمیل می‌شود. بنابراین، در نظام اسطوره که نظام اولیه‌ی دلالت را به کناری می‌نهد، نشانه که خود دربردارنده‌ی یک معناست به یک دال تبدیل می‌شود، دالی که متناقض است: هم پر است و هم خالی، هم معناست و هم فرم. ازاین‌رو، باید گفت که جزء (term) نهاییِ نظام نشانه‌شناختی همان جزء اولیه‌ی نظام اسطوره‌ای است. به تعبیری که بارت به کار می‌برد، نظام زبان یا «آن شیوه‌های بازنمایی (modes of representation) که با این نظام گره خورده است» همچون یک زبان ـ ابژه (language-object)‌ عمل می‌کند و اسطوره نظام خود را بر اساس زبان یا همان نظام نشانه‌شناختی بنیاد می‌گذارد؛ اما اسطوره همچون فرازبان یا «زبان ثانویه‌ای است که در آن درباره‌ی زبان نخست سخن گفته می‌شود». در این نظام ثانویه مدلول همچنان همان مفهوم است، اما دیگر از نشانه به عنوان جزء نهایی خبری نیست، بلکه سومین جزء اسطوره دلالت است. استفاده از «این واژه در این‌جا بسیار موجه است زیرا مسلماً اسطوره کارکردی دوگانه دارد: اسطوره خاطرنشان می‌کند، تذکر می‌دهد و وادارمان می‌کند چیزی را بفهمیم و آن را به ما تحمیل می‌کند» (بارت، ۱۹۷۲: ۱۱۵ـ۱۱۴).

پس فارغ از تاکید بر تمایز مهم دال و نشانه، تمایز معنا و دلالت نیز نکته‌ای ضروری است. بر اساس این تمایزها می‌توان به دو ساختار متناظر سه وجهی رسید که در نمودار [۳] زیر وجود دارد:

اکنون باید بپرسیم که نشانه‌ی حافظ در نظام اولیه چگونه به یک دال تهی / پُر در نظام ثانویه تبدیل می‌شود؟ نخست این‌که در نظام ثانویه‌ی اسطوره درباره‌ی دال حافظ سخن می‌گویند. بنابراین، نشانه‌ی حافظ از این پس در نظام اسطوره یک دال معنادار به شمار می‌آید و واقعیتی محسوس دارد و برخلاف دال زبان‌شناختی غنی است. افزون بر این‌ها، این معنا بی‌تردید از درون تاریخ برمی‌آید یا به عبارت بهتر، تاریخی و تاریخ‌مند است. بااین‌همه، در نظام اسطوره معنا باید به فرم و در نهایت، به دلالت بینجامد و بر این پایه، دال حافظ از معنای تاریخ‌مند خود خالی می‌شود و نیز از نظام ارزشی و جغرافیا و اخلاقیات و هر آن‌چه در پس پشت این دال به آن یگانگی واقعی می‌بخشد. هنگامی که معنای تاریخ‌مند از دال حافظ دور شد، فرم یا شیوه‌ی بیان از نو معنا را سامان می‌دهد. اسطوره آن معنای تاریخ‌مند را می‌مکد و فرو می‌دهد و برای روز مبادا نگاه می‌دارد و «همین بازی قایم‌باشک معنا و فرم است که اسطوره را تعین می‌بخشد» (همان: ۱۱۷). ازاین‌رو، نشانه‌ی حافظ که در نظام ثانویه به‌منزله‌ی دال حافظ به کار می‌رود، از مدلول اصلی خود دور می‌شود و مدلولی تازه، افزون و غیر از معنای اصلی بر آن تحمیل می‌گردد: مفهوم اسطوره‌ای. با وجود این، مفهوم یک دال اسطوره‌ای به‌هیچ‌روی انتزاعی یا غیرتاریخی نیست بلکه مفهوم، برحسب وضعیت‌های تاریخی و شناخت‌های تازه از واقعیت به دست می‌آید و مانند یک تاریخ نو در دل اسطوره جای می‌گیرد؛ هرچند که مفهوم در نظام اسطوره‌ای کاملاً ناپایدار و مبهم جلوه می‌کند. اسطوره‌ی حافظ در مقام دال با توجه به گرایشی که هرکس دارد، مفهومی تازه می‌یابد: ناگهان سیاسی می‌شود، عرفانی می‌شود، ندای بازگشت به ایران باستان سر می‌دهد، مخالف آشکار فقیهان، طرفدار باده و بزم، متشرع و قرآن‌پژوه، فیلسوف و شکاک، ملامتی و نظیر این‌ها. پس حافظ در مقام اسطوره هر لحظه به گروهی اختصاص دارد. حافظ زنده‌یاد احمد شاملو را با حافظ مرحوم آیت‌الله مطهری مقایسه کنید و حافظ این دو را با حافظ دکتر براهنی. حافظ در این‌جا همچون فرمی است که به کمک یک معنا به دلالتی اختصاصی و ویژه می‌انجامد.

نکته‌ی مهم این است که اسطوره‌ی حضرت حافظ درست در همین لحظات، در درون همین کشاکش‌ها و «از آنِ خود کردن‌ها»ست که پدید می‌آید. مگر تعبیر حضرت حافظ به خودی خود چه چیزی را در بر دارد؟ مگر نه این‌که این تعبیر، از سوی طرفداران حافظ، برای ارج نهادن به عظمت و شان بزرگ‌ترین شاعر زبان فارسی به کار می‌رود؟ از آن‌چه در لغت‌نامه در ذیل چهار مدخل حضرت آمده است، چنین برمی‌آید که واژه‌ی حضرت بر بزرگی و عظمت و شان دلالت دارد: «۱ـ حضور. مقابل غیبت، غیاب: مانع از خدمت وعایق از حضرت این حال بود. (ترجمه‌ی تاریخ یمینی) ۲ـ از القاب خدا ۳ـ لقب حضرت محمد (ص) ۴ـ از القاب شهر مرو است. (تتمه‌ی صوان).»

اکنون باید پرسشی تازه را مطرح کرد: چگونه این لقب به نام خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی افزوده شده است؟ پیش‌تر گفتیم که در نظام نشانه‌شناختی زبان، شمس‌الدین محمد شیرازی دال یا نامی است که با افزودن مدلول «شاعری که در قرن هشتم هجری می‌زیسته و قرآن را در چارده روایت از بر می‌خوانده است»، به نشانه‌ی «حافظ» درآمده است. پس با قدری مسامحه می‌توان این نمودار را ترسیم کرد:

                                                                       دال: شمس‌الدین محمد شیرازی

نشانه: حافظ (حافظ شیرازی) = ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                    مدلول: شاعری در قرن هشتم که حافظ قرآن بوده است

آن‌گونه که دیده شد، در ابتدا به یک نام خاص به سبب برخی ویژگی‌های وی، لقبی داده شده و این لقب مانند مدلولی برای یک دال سبب به وجود آمدن یک نشانه شده بوده است. در مرحله‌ی بعد، در نظام اسطوره، حافظ در مقام یک نشانه به یک دال تهی / پُر تبدیل شده و به صورت اسمی اختصاصی درآمده است و سپس به این دال مدلولی تازه افزوده شده است:

                                فرم / معنا: حافظ (حافظ شیرازی)

دلالت: حضرت حافظ= ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                    مفهوم: بزرگی، عظمت و شانی غیرتاریخی و جهان‌شمول

تفاوت نظام اسطوره با نظام نشانه‌شناختی این است که اگر در نظام نشانه‌شناسی مدلول در پس پشت دال پنهان شده است، در نظام اسطوره دال و مدلول هر دو آشکارا حضور دارند. هم از این‌روست که اسطوره نمی‌خواهد چیزی را پنهان یا ناپدید کند بلکه در اسطوره نوعی تحریف رخ می‌دهد. قرار نیست که حافظ از تاریخ ادبیات فارسی محو شود، بلکه قرار است که نقش حافظ در فرهنگ ایرانی تحریف شود و شکل دیگری بیابد. مدلول در نظام نشانه‌شناسی نه می‌خواهد و نه می‌تواند یک دال را تحریف کند زیرا دال کاملاً تهی است و هر قراداد دلبخواهیِ زبانی را می‌پذیرد؛ اما مدلول در نظام اسطوره با دو وجه روبه‌روست: هم وجه پر از معنا و هم وجه یک فرم تهی که قرار است مفهوم این وجه پر از معنا را تحریف می‌کند. ازاین‌روست که دلالت اسطوره‌ای مانند یک درِ گردان (turnstile) عمل می‌کند که بی‌وقفه معنای دال و فرم آن را با هم جابه‌جا می‌کند: «کافی است که دال یک اسطوره دو جهت داشته باشد تا اسطوره همیشه یک “جای دیگر” را در اختیار داشته باشد. معنا همیشه آن‌جاست تا فرم را حاضر کند؛ فرم نیز همیشه آن‌جاست تا از معنا فاصله بگیرد. و هرگز هیچ‌گونه تناقض، کشمکش یا شکافی میان معنا و فرم وجود ندارد: آن‌ها هیچ‌گاه در یک مکان نیستند» (بارت، ۱۹۷۱: ۱۲۲).

بر این منوال است که در یک دال اسطوره‌ای، فرمِ تهی حاضر است و معنای پُر، غایب؛ و همواره میان این دو دیالکتیکی در جریان است. اسطوره فراتر از الفاظ، به‌واسطه‌ی مقصود آن تعیین می‌شود و بی‌راه نیست که اسطوره به رغم آن‌که از امور واقع خبر می‌دهد، دربردارنده‌ی نوعی اخطار و تذکر مبتنی بر تحکم نیز هست تا به رسمیت شناخته و به مقصود آن گردن نهاده شود. به بیانی دیگر می‌توان گفت که دلالت در پس امور واقع پنهان می‌گردد و سپس اخطار می‌دهد و تحکم می‌کند. اکنون دوباره باید پرسید که اسطوره‌ی حافظ را باید چگونه خواند و چگونه افشاگری کرد؟ بارت از سه نوع خوانش بر مبنای تمرکز بر دال تهی یا دال پُر یا هر دو سخن می‌گوید. هنگامی که تمرکز بر یک دال تهی باشد، گویی مفهوم بی هیچ ابهامی فرم اسطوره را پُر می‌کند. بر مبنای این خوانش، دال حافظ به نماد فرهنگ ایرانی ـ اسلامی درمی‌آید. هنگامی که بر یک دال پُر تمرکز شود، می‌توان معنا و فرم را به روشنی تمیز داد. در این شیوه، دلالت اسطوره با یافتن تحریفی که صورت گرفته است، بی‌اثر می‌گردد، چندان‌که گویی مکر و فریبی تردستانه در کار بوده و اکنون باطل شده است؛ بر مبنای این خوانش، دال تهی حافظ با مفهوم بازگشت به ارزش‌های اصیل ایران باستان پُر می‌شود و یک روایت ساده و سرراست ملی‌گرا از حافظ بیرون می‌آید. هنگامی که بر دال اسطوره‌ای همچون مجموعه‌ای درهم‌تنیده‌ی فرم و معنا تمرکز شود به آن دلالت مبهم و پیچیده‌ای می‌رسیم که اسطوره درصدد القای آن بوده است. دو نوع اول خوانش، ایستا و مبتنی بر تحلیل صرف هستند که تنها با برداشتن نقاب از چهره‌ی اسطوره و آشکارسازی نیت آن، ویران‌سازی اسطوره را می‌جویند؛ اولی، بر عیب‌جویی و بدگمانی ابتنا دارد و دومی، بر راززدایی؛ اما سومین نوع خوانش «پویاست و اسطوره را برحسب غایت‌هایی که ساختار آن را می‌سازد، مصرف می‌کند: خواننده با اسطوره مانند داستانی که همزمان حقیقی و غیرواقعی است، زندگی می‌کند» (همان: ۱۲۷). اسطوره‌ی حضرت حافظ حقیقی است زیرا از معنایی که قرین نام شاعری پر آوازه در قرن هشتم است، تغذیه می‌کند؛ اما غیرواقعی نیز هست زیرا دال حافظ در نظام اسطوره همان نشانه‌ای نیست که در نظام شنانه‌شناختی وجود داشته است، بلکه مفهوم‌هایی تازه بر آن افزوده و تحمیل شده است که دلالتی را فراتر از دلالت تاریخی نام حافظ موجب می‌شوند.

پرسش تازه این است که چگونه می‌توان تن به نظام اسطوره نداد؟ بارت از دو زبان ریاضی و شعر به‌عنوان زبان‌هایی یاد می‌کنند که قادرند تا اندازه‌ای در برابر اسطوره مقاومت کنند. زبان شاعرانه می‌کوشد به جای آن‌که به معنای قراردادی چیزها در واقعیت توجه داشته باشد، خودسری و خیره‌سری کند و خودِ چیزها را دریابد. اگر اسطوره از نظام زبان فراتر می‌رود و در نقش فرازبان درباره‌ی زبان سخن می‌گوید، شعر از نو به زبان بازمی‌گردد و همزمان با آن‌که می‌کوشد خنثی و حتی ساکت باشد، چیزها را می‌نامد و به صورت دال‌های تهی با آن‌ها برخورد می‌کند. با این‌همه، همین مقاومت سبب می‌شود که اسطوره شعر را نیز قربانی کند. هم شعر کلاسیک و هم شعر مدرن به‌سادگی در برابر نظام ثانویه‌ی زبان تسلیم شوند. اگر شعر کلاسیک به‌واسطه‌ی قراردادهای صلب و ایستا نظیر نظم عروضی و نیز معناداریِ پیشاپیش خود در صور خیال و استعاره‌ها به‌نوعی با نظام اسطوره همدست شده است، شعر مدرن به سبب آشفتگی و پراکندگی دال‌هایش در دام دلالت اسطوره‌ای می‌افتد. زبان شعر مدرن نیز مانند هر زبان دیگر عمیقاً مستعد آن است که در چنبره‌ی تصویرهای قالبی و کلیشه‌ها گرفتار آید.

اسطوره و تاریخ

بارت در اسطوره‌شناسی خود سراسر با این موضوع گلاویز است که اسطوره‌ها پیوسته می‌کوشند تاریخ را به طبیعت دگرگون کنند. این نکته دست‌کم یکی از پیش‌فرض‌هایی است که بارت با کمک آن‌ها به مصاف اسطوره‌ها و فرهنگ بورژوایی می‌رود: «می‌توان اسطوره‌های باستانی را تصور کرد، اما اسطوره‌های جاودان وجود ندارند؛ زیرا تاریخ انسانی است که واقعیت را به صورت گفتار درمی‌آورد و تنها تاریخ انسانی است که بر زندگی و مرگ زبان اسطوره‌ای حکم می‌راند. اسطوره‌شناسی، چه [در مورد اسطوره‌های] باستانی باشد چه نباشد، صرفاً می‌تواند بنیانی تاریخی داشته باشد، زیرا اسطوره نوعی گفتار است که تاریخ برگزیده است. اسطوره نمی‌تواند از «طبیعت» چیزها برخاسته باشد» (بارت، ۱۹۷۱: ۱۰۸).

از این عبارت‌ها به‌خوبی روشن می‌شود که بارت، برخلاف لوی استروسِ انسان‌شناس، اسطوره‌ها را برحسب همزمانی بررسی نمی‌کند، بلکه به اسطوره و اسطوره‌شناسی نگاهی درزمانی دارد. اگر استروس بر این باور است که اسطوره‌ها مرزهای تاریخ را درمی‌نوردند و در همه‌ی تاریخ یک ساختار واحد را القا می‌کنند، بارت اسطوره‌ها را صرفاً تاریخی می‌داند و در پی افشای اسطوره‌ها بر مبنای همین تاریخ‌مندی آن‌هاست. بنابراین، در نظر بارت، اسطوره‌ها در هر فرهنگ و جامعه‌ای ساختار مشخص و خاص خود را دارند، حال آن‌که در نزد لوی استروس، مشابهت اسطوره‌های جهانی و به دنبال آن، مشابهت ساختار ذهن بدوی با ساختار ذهن مدرن است که شگفت‌انگیز می‌نماید، زیرا استروس اسطوره‌ها را حاصل کارکرد یکسان و یگانه‌ی ذهن بشر در سراسر تاریخ برمی‌شمارد که به‌هیچ‌روی دلبخواهی و قراردادی نیستند، اما بارت اسطوره‌ها را با توجه به فهم اکنونِ سیاست و فرهنگ ـ آن هم در اواسط دهه‌ی پنجاهِ فرانسه ـ بررسی می‌کند. پس بارت اسطوره را از فراتاریخ جدا می‌کند و اسطوره‌شناسی خود را از هرگونه تحلیل غیرتاریخی. بر این پایه، همه‌ی شکل‌های بیان‌گری در زمانه‌ی معاصر (مانند عکاسی، گزارش‌نویسی، سینما، ورزش، نمایش و تبلیغات) مشمول گفتار اسطوره‌ای و از آن مهم‌تر، خدمت‌گزار آن قرار می‌گیرند.

دوباره به اسطوره‌ی حضرت حافظ بازگردیم، حافظ شیرازی از تاریخ بیرون انداخته شد تا برحسب اسطوره‌ی دیگری که اسطوره‌ی «نبوغ» نام دارد، دوباره از نو تولید نشود و یگانه بماند. بنابراین، چندان شگف‌انگیز نیست که استاد برجسته و حافظ‌شناسی به‌نام می‌گوید: «او بی آ‌ن‌که پیغمبر باشد، صاحب کتاب بود، کتابی زندگی‌بخش و احیاگر که شش قرن است همچنان از آن نسیم حیات می‌وزد» (خرمشاهی، ۱۳۸۷: ۱) و با تکیه بر نظریات یونگ درباره‌ی تاریخ و فراتاریخ و اسطوره از جایگاه اسطوره‌ای و فراواقعی، فراتاریخی / ادبی یا فراتاریخ ادبی حافظ یاد می‌کند و او را «سخنگوی ناخودآگاه جمعی اقوام ایرانی» (خرمشاهی، ۱۳۸۳: ۱۲۸) می‌نامد، کسی که «پردازنده و بازسازنده‌ی خاطره‌ی ازلی / قومی و سخنگوی ناخودآگاه جمعی» ایرانیان است (همان، ۱۳۹).

در این میان، وجود نوعی توتولوژی یا همان‌گویی در تحکم گزاره‌ی «حافظ حافظ است» چنین القاء می‌کند که حافظ تنها باید با حافظ شناخته و تعریف شود و ما در این لحظه است که به همان‌گویی پناه می‌بریم، «درست مانند [لحظه‌ی مواجهه با] ترس و خشم یا اندوه؛ یعنی هنگامی که فرد به فقدان تبیین دچار است: ناتوانی اتفاقی زبان، به گونه‌ای جادویی به مقاومت طبیعیِ خودِ ابژه می‌ماند […] همان‌گویی غش کردن در بزنگاه است» (بارت، ۱۹۷۱: ۱۵۳). در همان‌گویی، عقل و زبان آدمی به قتل می‌رسند. ابژه‌ای، آن‌قدر طبیعی جلوه کرده و این حالت طبیعی‌انگاری آن‌چنان در من نفوذ یافته و درونی شده است که مرا دیگر توان به زبان آوردن حرفی نیست که طبیعت آن ابژه را زیر سئوال می‌برد. بنابراین، همان‌گویی صورت‌بندی مشخص و دوباره‌ای است از این نگاه اقتدارگرای بورژوازی که تغییر را برنمی‌تابد و در دنیایی مرده و بی‌جنبش فرمان می‌دهد: «همین است که هست» و این امر همچون خیانت بورژوازی به افسانه‌های انتقادی خود ـ مثل افسانه‌ی «دلیر باش در به‌کارگیری فهم خویش» ـ ظاهر می‌شود. آن‌چه برای شعر و شخص حافظ شیرازی در روند اسطوره شدن اتفاق می‌افتد این است که تاریخ‌مندی شعر و شخصیت حافظ و در نهایت اندیشه‌ای که در پس شعر او وجود دارد، بخار می‌شود و نیست می‌شود. به زبان اسطوره‌شناسی‌ها می‌توان گفت که چنین فرآیندی، حافظ را از تاریخ محروم می‌کند و به ابدیت می‌فرستد و «این تبخیر معجزه‌آسای تاریخ شکل دیگری از مفهومی است که در اغلب اسطوره‌های بورژوایی مشترک است: بی‌مسئولیتیِ انسان» (همان: ۱۵۲).

تاریخ‌زدایی از شعر حافظ شیرازی به این معناست که شعر نیز وجه مسئولانه‌ی خود را از دست بدهد، زیرا تلقی اولیه این‌گونه خواهد بود که حافظ شیرازی شعر جهان‌شمول و فراتر از مرزهای بسته‌ی تاریخ سروده است و از این منظر، شعر باید شاهدی هرجایی باشد، لامکان و لازمان که هیچ توجه و اعتنایی به جهان تاریخی و ملموس اطراف خود ندارد و به‌تدریج به نوعی لاادری‌گری و لاابالی‌گری بدل می‌شود، بازی با کلمات و دست‌وپنجه نرم کردن با فنون ادبی ایستا و تکراری و تغییرناپذیر. چرا؟ زیرا بزرگ‌ترین شاعر ایرانی به این صورت شعر «گفته» [۴] است. چنین پیش‌فرض‌هایی در باب تاریخ و انسان بی‌تردید به جهان اندیشه‌های اومانیستی و لیبرالی تعلق دارند، هنگامی که از هرچیز زمان و مکان را می‌زداید تا تنها ماهیتی یکسان و معیار را از آن باقی بگذارد و اقتدار تک‌گویانه‌ای را درباره‌ی انسان و تاریخ بازتولید کند.

یادداشت‌ها:

۱ـ‌ برای فهرست جامعی از این امور نگاه کنید به فصل «از حافظ چه می‌توان آموخت» در خرمشاهی، ۱۳۸۷: ۲۱۵ـ ۲۳۸٫

۲ـ در این‌جا نباید مدلول را با مصداق خارجی یکی گرفت. سوسور رابطه‌ی دال و مدلول را به پشت‌وروی یک کاغذ مانند می‌کرد. بنابراین، مساله‌ی اصلی زبان‌شناسی سوسوری به‌هیچ‌روی مصداق بیرونی واژه نیست، بلکه تحلیل درونی آن است.

۳ـ بارت در نموداری که در مقاله‌ی «اسطوره، امروز» رسم کرده است، تعبیرهای فرم / معنای اسطوره‌ای و مفهوم اسطوره‌ای و دلالت اسطوره‌ای را به کار نبرده است، اما از سیاق کلام او در ادامه‌ی مقاله می‌توان دریافت که اگر نظام سه‌وجهی زبان از دال و مدلول و نشانه تشکیل شده است، نظام سه‌وجهی اسطوره از فرم / معنا و مفهوم و دلالت شکل یافته است.

۴ـ از منظری دیگر، می‌توان دریافت که خودِ کاربرد اصطلاح شعر گفتن نیز دلالت دارد بر تبدیل نوشتار به ادبیات؛ آن ادبیاتِ رسمی و اسطوره‌ساز که شعر نوشتن و متن‌بودگی شعر را برنمی‌تابد.

 

منابع:

خرمشاهی، بهاءالدین (۱۳۸۳)، حافظ حافظه‌ی ماست، چاپ دوم، تهران: قطره.

خرمشاهی، بهاءالدین (۱۳۸۷)، حافظ، چاپ چهارم، تهران: طرح نو.

کالر، جاناتان (۱۳۷۹)، فردینان دو سوسور، ترجمه‌ی کورش صفوی، چاپ اول، تهران: هرمس.

مکاریک، ایرنا ریما (۱۳۸۸) دانش‌نامه‌ی نظریه‌ی ادبی معاصر، ترجمه‌ی مهران مهاجر و محمد نبوی، چاپ سوم، تهران: آگه.

Barthes, Roland (1975a) S/Z, tr. Richard Miller, London: Cape.

Barthes, Roland (1975b) The Pleasure of the Text, trans. Richard Miller, New York: Hill.

Barthes, Roland (1977) Image-Music-Text, tr. Stephen Heath, London: Fontana.

Barthes, Roland (1993) Mythologies, tr. Annette Lavers, London: Vintage.

Belsey, Catherine (2002) Critical Practice, London: Routledge.

Eagleton, Terry (1991) Ideology: An Introduction, London: Verso.

Eagleton, Terry (2002), Marxism and Literary Criticism, London: Routledge.

Eagleton, Terry (2008) Literary Theory: An Introduction, Oxford: Blackwell.

 

همچنین ببینید

ظلم طبیعی، مبارزه تاریخی

یک| با هر رویداد مهمی که اتفاق می‌افتد، مردم در جمع‌های مختلف عکس‌العمل نشان می‌دهند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *