خانه / روایت / ویزای ورود به کشور جدید

ویزای ورود به کشور جدید

مردم با چه منطقی کتاب داستان انتخاب می‌کنند؟

۱٫ به گمانم هفت هشت سالی می‌شود که نمایشگاه نرفته‌ام. این را وقتی یادم آمد که سردبیر گفت چه چیزهایی را می‌خواهد از نمایشگاه برایش دربیاورم. چه قدر عادی بود برایم نمایشگاه نرفتن. چه شد که نمایشگاه نرفتن برایم عادی شد؟ پرسیدم: «نمایشگاه کی شروع می‌شه؟»
۲٫ سرِ انجام‌دادن یک‌ شبۀ مردم‌نگاری در نمایشگاه توافق کردیم. اگر مردم‌نگاری می‌خواست واقعی باشد باید تمام ده روز را بین غرفه‌ها پرسه می‌زدیم و هی نت برمی‌داشتیم و گفتگوها را ضبط می‌کردیم و عکس می‌گرفتیم و حرف می‌زدیم. وقت این کارها نبود. قرار شد با یک سؤال مشخص برویم سراغ بُرشی از نمایشگاه و از دل ماجرا داده‌هایی را جمع کنیم. انگار مسافری رفته است جایی غریب و با دقت درودیوار و مردم را نگاه می‌کند و سعی می‌کند فرهنگشان را بفهمد؛ یک حالِ اپوخه طور مثلا. گفتم: «به نظرم سؤال اصلی این باشد که چرا مردم نمایشگاه می‌روند؟» ولی دغدغۀ اصلی نمایشگاه نبود؛ ادبیات داستانی بود. اینکه مردم بر اساس چه منطقی کتاب داستان انتخاب می‌کنند؟ چه چیزهایی را کنار هم می‌چینند و درنهایت یک کتاب را می‌برند سر صندوق که پولش را بدهند و بگذارند در کیسه‌شان. آن چیزهایی که کنار هم می‌چینند درنهایت باعث می‌شود فروش کتاب‌های داخلی بیشتر شود یا فروش کتاب‌های ترجمه‌ای؟ جوایز داخلی و خارجی کجای فرآیند انتخابشان ایستاده‌اند؟ رویکرد ایدئولوژیک نویسنده و ناشر چه طور؟ ژانر کتاب چه طور؟
۳٫ به دکتر پیام دادم به دو نفر نیاز دارم که مردم‌نگاری کارکرده‌اند. فاطمه و مهتا را معرفی کرد. گفت: «بچه‌های دقیقی هستند.» عکس پروفایل‌هایشان را چک کردم. چیزی نمی‌شد فهمید. پیام دادم و پیام دادند و قرار گذاشتیم و کار را توضیح دادم. مهتا دم‌نوش بلوبری را انتخاب کرد. فاطمه ولی لب به چیزی نزد و رفتند. قرار شد یک روز در میان برویم نمایشگاه پرسه بزنیم و نگاه کنیم و فردایش نت‌ها و مشاهداتمان را بریزیم روی هم و راجع بهشان هم‌فکری کنیم و از پنجره‌های جدیدی که از دل همین هم‌فکری‌ها باز می‌شود شیرجه بزنیم در نمایشگاه. مردم چه چیزهایی را کنار هم می‌چینند که درنهایت کتابی می‌رسد به دست صندوق‌دار و کارتی کشیده می‌شود و نرخ فروش فلان کتاب اضافه می‌شود؟
۴٫ بیست‌ویک ناشر را در بخش ناشران عمومی انتخاب کردیم. همان‌هایی که روی کارهای ادبی که چاپ می‌کنند حرف دارند و ادعا. گیرم یکی کمتر و یکی بیشتر. قرار شد برویم بایستیم و نگاه کنیم مردمی که می‌آیند چه شکلی‌اند، چه کتاب‌هایی را ورق می‌زنند، چه سؤالاتی می‌پرسند، به همدیگر چه می‌گویند، وقتی حرف می‌زنند به چه می‌خندند، از چه سر تکان می‌دهند، کجا کتاب را می‌بندند و راهشان را می‌کشند و می‌روند و کجا کتاب را برمی‌دارند و سبک و سنگین می‌کنند و می‌برندش سر صندوق؛ و غرفه‌دارها چه می‌کنند؟ چه می‌گویند؟ روی چه کتاب‌هایی مانور می‌دهند؟ چه نکاتی را برجسته می‌کنند؟ لحنشان چه طور می‌شود وقت تعریف کردن از کتاب‌ها و اینکه فروششان چه طور است، ذائقۀ مردم را چه طور ارزیابی می‌کنند و این‌ها. جدا از این مشاهدات، قرار شد هر وقت احساس نیاز کردیم سر صحبت را هم بازکنیم. یک‌جور مصاحبۀ نیمه ساختاریافته؛ مثلا از فروشنده‌ها بپرسیم چرا این کتاب را معرفی کردی و چرا آن یکی را نه. از خریدارها بپرسیم الآن به چه چیزهایی فکر کردی که این کتاب را انتخاب کردی و آن یکی را نه. غرض درآوردن منطق ترغیب و رغبت آدم‌ها به یک کتاب بود دیگر. خلاصه با این نگاه رفتیم نمایشگاه.

مرد میان‌سالی ایستاده است در غرفۀ انتشاراتی‌ای که چند سال قبل با مؤسس‌اش مصاحبه کرده بودم؛ به‌عنوان یک کارآفرین. از گندم‌زارهای اطراف تهران شروع کرده بود و حالا دختر و پسرش باید مثل کارمندهای معمولی هرروز می‌آمدند سر کار و ساعت می‌زدند. قرار نبود چون بچه‌های آقای مدیرند نردبان را از وسط بالا بروند. حالش را پرسیدم. گفت: «در حیاط است؛ در چادرمان.» پسر جوانی آمد. کتاب برنامه‌ریزی شهری می‌خواست. کتاب را به او داد. کتاب دیگری هم دربارۀ جامعه‌شناسی شهری. نداشتند. گفت: «مال نشر فلان است؛ ولی امسال فقط رمان آورده و حتی خودش هم نمی‌داند این کتاب را الآن از کجا باید گیر آورد.» خندیدند. پسرک رفت. مرد گفت: «مشتری‌هایمان بیشتر دنبال کتاب عاشقانۀ خنده‌دار می‌آیند. حوصلۀ این عاشقانه‌های اشک‌وآه‌دار را ندارند. پنجاه‌درصدشان اسم کتاب را می‌دانند و می‌آیند و می‌خرند و می‌روند و پنجاه‌درصد دیگر هم از ما می‌پرسند چه بخریم. از بین همان‌ها نصفشان کتاب هیجانی می‌خواهند و نصفشان کتابی عاشقانه با پایان خوش.»
چند غرفه جلوتر یک ناشر معروف است. کتاب‌هایش را مارپیچی چیده و هر پیچ می‌شود یک ژانر. دخترک مو قرمزِ بخش داستان‌های فارسی می‌گوید: «مردم فکر می‌کنند داستان فارسی هنوز همان کتاب‌های زرد دهۀ هفتاد است. باید برایشان توضیح بدهیم که به خدا دورۀ مؤدب‌پورها تمام شده. الآن نویسنده‌های جدی‌ای داریم که تم اجتماعی می‌نویسند و قلمی قوی‌ دارند». می‌گوید: «ما به کتاب‌های علوم اجتماعی و علوم سیاسی‌مان معروفیم. طبیعتا مشتری‌‌هایمان یا قشر تحصیل‌کردۀ دانشگاهی هستند یا مشتری‌های سن بالا. ذائقه‌شان به کتاب‌های عاشقانۀ دبیرستانی نمی‌خورد. بیشتر دنبال تم اجتماعی هستندِ البته من دو تا کتاب عاشقانه هم اینجا گذاشته‌ام برای کسانی که این سبک می‌خوانند که معرفی کنم؛ ولی الآن بیشتر مخاطب‌ها دوست دارند چیزی را بخوانند که زندگی‌شان باشد. از این کتاب‌های پایان تلخ و سیاه هم نمی‌برند. می‌پرسند که این کتاب سیاه است یا نه. یک دوره خیلی این ادبیات ناامیدانه زیاد شده بود؛ هم در سینما، هم در نشر. الآن مشتری ندارد. خانم مسنی می‌آید. از این خانم‌هایی که انگار چند تا NGO را هندل می‌کنند و یک فعال اجتماعی حسابی‌اند. دخترک «آدم‌ها» ی «احمد غلامی» را نشانش می‌دهد. زن می‌گوید: «در مایه‌های مصطفی مستور می‌خوانم.» می‌رود. دخترک می‌گوید: «آن‌ها که کتاب ترجمه‌ای می‌خرند اغلب اسم نویسنده را می‌دانند و می‌آیند؛ مثلا کتاب یوسا را می‌خواهند یا کتاب فاکنر یا موراکامی یا دوباتن را. بعضی هم اسم کتاب را بلندند؛ مثلا دنبال «جزء از کل» می‌آیند؛ ولی در کارهای داخلی اسم نویسنده‌ها را کمتر می‌دانند؛ مثلا غلامی را کسی نمی‌شناسد یا خبوشان که امسال جایزۀ جلال را گرفت، یا شعبانی را یا جهانی و مرعشی را.» (تنها کسی بود که می‌دانست خبوشان امسال جایزۀ جلال را گرفت. البته به مشترک بودن جایزه‌اش با «جهانی» اشاره نکرد؛ ولی بقیۀ آدم‌ها در نمایشگاه -نه خریداران و نه غرفه‌داران- هیچ‌کدام نمی‌دانستند جایزۀ امسال جلال را چه کسی گرفت.)
چند غرفه بالاتر خیلی بزرگ بود. یک نشر اسم‌ و رسم‌دار. مرد ریش پرفسوری از این سر میز به آن سر می‌دوید و حرف می‌زد و توضیح می‌داد. خندید و گفت: «وقت نهار است» همۀ فروشنده‌ها بی‌تفاوت شدند. «جزء از کل» را آورد. گفتم: «جایزه گرفته؟» گفت: «من خودم بهش جایزه میدم. محاله کسی بخونه و جایزه نده.» بعد رویش را نگاه کرد و گفت: «نامزد بوکر هم بوده. کم چیزی نیست.» گفتم: «داخلی‌ها چی؟» «پاییز فصل آخر سال است» را آورد. گفت: «پرفروش‌ترینمان بوده.» گفتم: «دولت‌آبادی کمتر فروش داشته؟» گفت: «نه. آن هم خوب فروخته.» «طریق بسمل کردن» را آورد جلو. می‌گویم: «مردم روی چه حسابی می‌خرند؟» می‌گوید: «سلبریتی ها تبلیغ کنند مردم می‌خرند. اینستاگرام را دست کم نگیرید.» یکی هم در راهروها همین را گفته بود. یک خانم چادری بچه به بغل که کیسۀ کتاب‌هایش را گذاشته بود در کالسکۀ بچه. گفت: «طرف صد هزار فالوئر دارد و یک کتاب را معرفی می‌کند. تیراژ کتاب هزارتاست. همان روز فروش می‌رود. دوستم که در فلان انتشارات است می‌گفت مترجم به فلان بازیگر که کتابش را تبلیغ کرد و پرفروش شد آیفون ایکس داد. بعضی‌ها هم می‌روند یک کتاب را می‌خرند؛ چون فکر می‌کنند که زشت است که هنوز این کتاب را نخوانده‌اند. همه خوانده‌اند و فقط این‌ها نخوانده‌اند»
پسر جوان نشر بزرگ اولِ راهرو ولی این‌طور فکر نمی‌کرد. گفت: «پرفروش‌ترینمان «چشم‌هایش» بود. هر روز چند کارتن می‌آوریم و تمام می‌شود. مردم هنوز دنبال علوی و ساعدی‌اند؛ چون زبانشان زبان خود مردم است. حرف همین مردم را می‌زنند. خواننده می‌فهمدشان. با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند». می‌گویم: «یعنی فروش کتاب‌های داخلی‌تان بیشتر از خارجی‌هاست.» می‌گوید: «پر مسلمه! مردم کسی را می‌خوانند که از خودشان باشد». می‌گویم: «سلبریتی ها چه نقشی دارند؟» می‌گوید: «سلبریتی ها امروز هستند و فردا نیستند. این «پنجاه‌وسه نفر» علوی است هنوز که هنوز است هست. امسال ما کتاب فلان بازیگر را چاپ کردیم. دیروز جشن امضایش بود. سه تا کتاب بیشتر امضا نکرد. (همانی بود که از مترجم یک نشر دیگر آیفون ایکس گرفت!). سلبریتی ها تاریخ انقضا دارند. مردم خودشان کتاب‌ها را می‌خوانند و آن کتابی می‌ماند که قوی‌تر باشد. در بستر فرهنگی همان جامعه قوی‌تر باشد. همین است که مارکز برای امریکای لاتینی‌ها تمام نمی‌شود. قلم را باید در همان جامعه دید». می‌گوید: «نسل علوی و ساعدی و دولت‌آبادی و احمد محمود هنوز مخاطب دارند. بعد از انقلاب نویسندۀ قوی نداشتیم. این نسل بازتولید نشد. هنوز در اوج است. نویسنده‌های استخوان‌دارمان هنوز همان‌ها هستند.» دخترک فروشندۀ آن یکی غرفه هم همین را گفت. گفت: «نسل علوی و ساعدی و گلشیری و هدایت و دولت‌آبادی بیشترین خواننده را دارند. هرسال فروش دارند». کتاب‌های آل احمد ولی دیگر نمی‌رفت انگار. فقط یک ناشر کوچک داشتشان؛ با سروشکلی جدیدتر. چند دختر جوان آمده بودند که داستان‌هایش را بخرند. فروشنده می‌گفت: «آدم حتما نباید سیاسی باشد که آل احمد بخواند. کتاب‌های داستانی جلال خیلی قشنگند. حتما که نباید غرب‌زدگی بخوانید!» از جایزه‌ها پرسیدم. پسر جوان با موهای بلند از پشت بسته شده گفت: «مردم هستند که نشان می‌دهند چه کتابی بهتر است. هرقدر هم که کتابی را سازمان‌ها بخرند و هی رایگان هدیه بدهند و توزیع کنند که فروشش بالا برود باز این مردم هستند که خودجوش می‌روند و یک کتاب دیگر را می‌خرند و همین خریدن‌ها یک کنش سیاسی است. همین خریدن‌ها نشان می‌دهد ما کتابی که شما رویش تبلیغ کردید را نمی‌پسندیم.» (برای بار صد و پنجاه‌وهفت هزارم با خودم فکر می‌کنم واژه‌ای مبهم‌تر از مردم در تاریخ ادبیات بشر هست؟)
نمایشگاه پر است از پرسش‌گرهای کاغذ به دست. خریداران چندان تمایلی به سؤال‌پیچ شدن ندارند. نهایتا در حد یکی دو جمله گپ دوستانه. به دختر جوانی که کنارم ایستاده و می‌خواهد «بادبادک‌باز» بخرد می‌گویم: «یادت هست امسال جایزۀ جلال را به کی دادند؟» خنده‌اش می‌گیرد. می‌گوید: «نه والا! تو اینترنت سرچ کن.» خبری از کتاب «بی‌کتابی» نیست. اصل تبلیغ‌ها مال سورۀ مهر است. کتاب فاضل نظری و «وقتی مهتاب گم شد». انگار در نمایشگاه کتاب پاریس بیشتر روی «بی‌کتابی» مانور دادند تا نمایشگاه تهران. این خیابان سرعت‌گیر ندارد که همین‌قدر هم صدا نکرد. فکری به حال این جایزها باید کرد! از دختر جوان دیگری می‌پرسم به نظرت این کتاب‌های جایزه گرفته را بخرم؟ می‌گوید: «جایزه‌های دولتی که طبیعتا قابل‌اعتنا نیستند. جایزه‌های خارجی و غیردولتی هم لزوما قابل‌اتکا نیستند که صددرصد رو همین حساب بِری کتاب رو بخری. باید ببینی چی رو بیشتر می‌پسندی». فروشندۀ آن یکی نشر بزرگ هم همین را می‌گفت. اینکه مردم خیلی دنبال جایزه‌ها نمی‌آیند. ما بهشان می‌گوییم این کتاب فلان جایزه را هم برده؛ صرفا به‌عنوان یک ویژگی. بعضی‌ها هستند به این چند بار تجدید چاپ شده دقت می‌کنند. پسر جوانی آمد و گفت: «چند درصد تخفیف دارید؟»
آن‌طرف‌تر کتاب‌های امیرخانی را تبلیغ می‌کنند. پسر جوان فروشنده مثل تورلیدرهای آثار باستانی صبر می‌کند تا تعداد قابل قبولی مشتری جمع شوند. بعد یکی‌یکی کتاب‌ها را معرفی می‌کند و هر معرفی را هم با ذکر الله‌اکبر ختم می‌کند. بامزه است. می‌گوید: «پرفروش‌ترینمان «رهش» بود.» مخاطب‌هایش خیلی راضی نیستند؛ ولی هنوز فروش می‌رود و خوب هم فروش می‌رود. مهتا می‌گفت: «بازاریابی است.» انگار ناشران از پیش برنامه‌ریزی می‌کنند که در نمایشگاه امسال این کتاب باید فروش برود و روی همان سرمایه‌گذاری می‌کنند. خریداران سرگردان که نمی‌دانند چه بخرند را غرفه دارها جهت می‌دهند و فلان کتاب می‌شود کتاب پرفروش. مرد جوان فروشندۀ یک غرفه دیگر می‌گفت: «نویسندۀ این کتاب فردا می‌آید و جشن امضا داریم. امروز نخرید فردا دیگر تمام شده و از دستتان رفته!» خیلی‌ها هم ناشر محور می‎آیند نمایشگاه. به این نشر اعتماد دارند و هروقت می‌خواهند کتاب بخرند سراغ همین می‌آیند. نویسنده را نمی‎شناسند. غرفه‌دار می‌گوید این کتابمان خوب است و طرف می‌خرد. اعتماد به ناشر هم گزینۀ مهمی است؛ و البته که پول هم مهم است. پول گزینۀ مهمی است که در همۀ سبک و سنگین کردن کتاب‌ها و ورق زدن‌ها و سؤال‌ها می‌شود رد پایش را دید.
با کمی دقت می توان فهمید بیشتر کتاب هایی که مردم می‌خرند همان‌هایی است که غرفه دارها تبلیغ می‌کنند و آن‌هایی که غرفه دارها تبلیغ می‌کنند همان‌هاست که مردم وقت نهارخوردن و استراحت روی پله‌ها و نمازخانه و چمن‌های نمایشگاه به تو معرفی می‌کنند. هماهنگی نسبتا زیادی بین این دو هست. مهتا و فاطمه می‌گویند: «این وسط زور ناشرها و غرفه دارها بیشتر است و آن‌ها هستند که ذائقه را جهت می‌دهند.» ولی باید بیشتر روی این فرضیه کار کرد.
بعضی غرفه دارها هم دأب بازاریابی ندارند. ردای فاخر فعال فرهنگی را بر شانه‌ها می‌اندازند و در کسوت استاد راهنما از راه رفتۀ کتاب‌خوانی به جوانان توصیه می‌کنند؛ مثلا فاطمه که به آقای میان‌سال غرفۀ فلان نشر علوم انسانی معروف گفت: «چه کتاب‌هایی بخوانم» جواب داد: «باید هم ایرانی بخوانی هم خارجی تا ذائقه‌ات را بشناسی و بعد متمرکز شوی روی علاقه‌ات. کارهای «گلی ترقی» خوب است. کارهای کلاسیک روسیه را هم بخوان». پرفروش‌ترین‌هایشان ولی کارهای یاستین گوردر بود.
بعضی نشرها هم افتخارشان غیرتجاری بودنشان هست. می‌گویند «محتوا محوریم نه فروش محور.» برعکس انتشارات فلان! این را مرد میان‌سال فروشنده می‌گوید. می‌گوید: «ما کارهای نویسنده‌های جوان را چاپ می‌کنیم؛ حتی اگر فروش نرود.» جایزۀ جلال امسال را ولی نمی‌دانست به چه کسی دادند. گفت: «سال گذشته کارهایی که جایزه گرفتند را داشتیم. امسال ولی نداریم.» فروشندۀ زن می‌گوید: «کلا فروشمان بیشتر از کتاب‌های ترجمه‌ای است. سعی می‌کنیم نویسنده‌ها و شاعران جوان ایرانی را معرفی کنیم و می‌دانیم خیلی فروش ندارد؛ ولی خوب همه‌چیز که فروش نیست.» دختر جوانی می‌آید و کتاب شعر «کامران رسول‌زاده» را می‌خرد. می‌گوید: «عاشقانه است. فوق‌العاده است. من خیلی دوست دارم.» می‌رود. فروشنده می‌گوید: «مخاطب بیشتر دنبال تم عاشقانه است؛ چون تم‌های دیگر کمتر اجازۀ نشر دارند. انگار می‌خواهیم سلیقۀ مخاطب در همین فضای عاشقانه بماند. خیلی بال‌وپر نمی‌دهیم به ژانرهای دیگر. کلا ادبیات ما متناسب با فضای زمانه پیش نمی‌رود. برای همین مردم خیلی به کتاب‌های داخلی رغبت ندارند.»
خانم جوانِ چند غرفه پایین‌تر ولی می‌گوید: «اغلب کارهای داستانی با موضوعیت روابط اجتماعی خوانندۀ زیاد دارد. این‌ها را نمی‌شود صرفا عاشقانه طبقه‌بندی کرد. خیلی از این‌ها تاریخی یا حتی سیاسی هستند؛ اما داستان عاشقانه هم درونشان هست. خواننده بسته به سطح فهم و دانش و انتظاراتش ممکنه یک اثر رو عاشقانه تعریف کنه؛ ولی یکی دیگه همان کتاب را در یک قالب دیگر بفهمد».
دخترک با دوست‌هایش نشسته روی چمن‌ها. می‌گوید: «من خودم بیشتر رمان خارجی می‌خوانم و همان‌ها را هم معرفی می‌کنم. داخلی‌ها راجع به همین‌جاست و خوب داریم می‌بینیم دیگر؛ ولی خارجی را که می‌خوانی با فرهنگ‌های دیگر آشنا می‌شوی. نگاهت وسیع‌تر می‌شود. کیفیت قلمشان خیلی بهتر است و متن‌ها خیلی منسجم‌تر هستند. موضوعات کتاب‌ها هم خیلی متنوع‌تر است. کتاب‌های داخلی چندان تنوع ندارد.» انگار کتاب دریچه‌ای است به دنیایی که یا ویزای رفتن به آن را ندارد، یا پولش را، یا وقتش را یا همه را.

*فاطمه سادات علمدار، دکتری جامعه شناسی

همچنین ببینید

الفیای تازه

    الفیا، الفیای زندگی است؛ الفیای پرسش و الفیای چالش. چالش‌های امروزِ دنیای ادبیات. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *