خانه / روایت / نمایشگاه کتاب استانبول کجاست؟

نمایشگاه کتاب استانبول کجاست؟

درباره دو نمایشگاه کتاب -۲-

کمی از استانبول برای‌تان بگویم. سرزمین برّوبحر است. هواپیما همه استانبول را از روی آب می‌پیماید تا به بخش اروپایی‌اش برسد؛ شهرْ آب و خشکی وهم‌انگیز و درهمی دارد از بالا. کسی می‌گوید از بالا زیباست. همه شهرها از بالا زیبای‌ند. هواپیما مثل شترمرغ روی باند می‌دود؛ روی باندِ شهری که در آن حتما باید چیزی به اسم آتاتورک باشد و از بین دو فرودگاه، یکی‌اش حتما. این فرودگاه محل رفتن و آمدن است نه مثل فرودگاه امام، گذرِ موقّت؛ تنها محلِّ رفتن.
از خود فرودگاهِ آتاتورک سوار مترو می‌شوم. مردم هم آرام می‌نشینند یا می‌ایستند. آرامش را در سفر قبلی‌ام در بین این مردم دیده بودم. خوب لباس پوشیده‌اند. خبری از دست‌فروش هم نیست در مترو. معطّلی هم ندارد. همین که مترو به ایستگاه می‌رسد در را باز می‌کند؛ تأخیر ندارد. تمام دقّتم به لباس مردم است؛ جنس ترک و تر و تمیز. حتّی فقیرشان.
خروجی مترو به خیابان شیب‌داری است که سنگ‌فرش شده است و تمیز. به قول مازندرانی‌ها «شسته و چاییده شده.» هاستلی را این نزدیکی‌ها نشان کرده‌ بودم.
از وسط خیابان سنگ‌فرش شده که بعدا می‌فهمم خیابان استقلال است، خط تراموا رد شده است. ولی ظاهرا در دست تعمیر است. دور ریخته نمی‌شود؛ تعمیر می‌شود و به کار گرفته. از خیابان فرعی منشعب از خیابان استقلال می‌روم سمت پایین. این خیابان فرعی و باریک و شیب‌دار می‌رسد به نزدیک تنگه بسفر و رودخانه‌ای که مرز آسیا و اروپاست و دقیق‌تر آن است بگوییم نزدیک خلیج شاخ طلایی است؛ آبراه منشعب شده‌ای از مرمره که تا قسمتی از بخش اروپایی استانبول نفوذ می‌کند. هاستل در نیمه‌های همین فرعی است. جا به جا هم در ایستگاه مترو و توی خیابان -البته کمتر- نیمکت به چوبِ اعلا کار گذاشته‌اند. لباس خوب می‌پوشند و ماتحت روی چوب خوب می‌گذارند احترام به توان دو به خودشان. از در و دیوار و خانه هم پرچم ترکیه آویزان است. دوستی می‌گوید این پرچم هلال و ستاره‌ای دارد که در مسجدها هم تکرار می‌شود؛ امتزاجِ هویّت ملی و هویّت دینی. هیچ وقت مثل ما گرفتار دوگانه شیروخورشید و الله نمی‌شوند که هیچ‌کدام هم بالای هیچ مسجدی نیست. ولی پرچم را همه جدّی گرفته‌اند. نزدیک هاستل می‌شویم. مثل بوسنی و ارمنستان، این‌جا هم ملّت جا گیر بیاورند می‌نشینند. ورودی هاستل کافه کوچکی دارد. بیرون کافی، روی سکّوی کوتاه آن دو سه تا گونی گذاشته‌اند و ملت رویش نشسته‌اند؛ چای می‌نوشند و گپ می‌زنند. گفت‌وگو و چای بعد از ظهر در سه کشور اروپایی که تا به حال دیده‌ام و چندین کشور که فیلم‌شان را دیده‌ام فرهنگ است.
به همسرم میم پیام می‌دهم که رسیده‌ام و می‌خواهم یکی دو ساعتی استراحت کنم در هاستل. تخت‌ روزی ۱۳ لیره می‌ارزد. باقی ترک هستند در اتاق‌مان و آذربایجانی را هم کمی سؤال‌پیچ می‌کنم. می‌خوابم.
صبح فردا پیاده از هاستل آمدم تا سوار قطارهای روزمینی شوم. روی خلیج شاخ طلایی ایستگاه داشت. روی پل. تمام ملّت هم داشتند ماهی‌گیری می‌کردند. چه صحنه‌ای… سیبل تا سیبل هم لسنر به دست روی رودخانه داشتند روزی‌شان را صید می‌کردند مثل مرغابی‌هایی که در هوا چرخ می‌زدند و لحظه‌ای به آب می‌زدند. با خودم گفتم که شهر باید دریا داشته باشد. باید رودخانه داشته باشد. باید آب داشته باشد. رودخانه نداشتن یعنی جایی آرام را نداشتن تا هر وقت دلت گرفت بهش نگاه کنی. به چهره بی‌تفاوتش. آن قدر نگاه کنی باهاش حرف بزنی تا آرام شوی. آرامش روحی در شهر بستگی دارد به دریا به رودخانه به آب.
هر طرف را می‌پاییدم مسجد پیدا بود و ساختمان‌های کوتاه و با معماری‌ای که شهر را ساخته بود. بلندترین بنا در بخش تقسیم و محله بی‌اوغلو همان برج گالا بود والسلام… برج‌های بلندتر خیلی دور بودند و شبحی ازشان معلوم بود از روی خلیج. پس این‌ها برج‌های‌شان را کجا بردند؟ برج میلادشان کو؟ ساختمان‌های بلندشان کو؟
سوار قطار شدم. حداقل ۱.۸۵ لیره است و ممکن تا ۴ لیره هم بشود یک مسیر. گران است. همان روز اول استانبول کارت خریدم و بعد فهمیدم که همین کارت را می‌شود شارژ کرد. نقشه گوگل با نقشه حمل‌ونقل استانبول کاملا هماهنگ هست. می‌گوید قطار شماره فلان را باید سوار شد. قطار که می‌آید روی پیشانی‌اش شماره‌اش را با رنگ زرد و دیجیتالی نوشته‌اند. بعد گوگل می‌گوید که در کجا باید خط عوض کنم و سوار متروباس‌ها با چه شماره‌ای شوم. متروباس‌ها همان بی‌آر‌تی‌های ما‌ی‌ند در تهران که وقت‌های ضروری به خاطر ازدحام قابل استفاده نیستند.
تلفّظ ترکی ایستگاه را نمی‌توانم به سادگی یاد بگیرم. چون باید روی تلفظ حرف‌ها کار کنم و بعد تمرین واژه‌سازی… بی‌خیال آواشناسی ترکی می‌شوم در این چند روز. همان ایستگاه که گوگل مپ گفته بود پیاده می‌شود. از دیشب ترک‌سل گرفتم و عجب اینترنتی… تا می‌زنی باز می‌شود. همین مشکل ایران است. در ایران تا بزنی باز نمی‌شود. مترو که می‌رسد طول می‌کشد تا درش باز شود. این‌جا تا می‌رسد درش باز می‌شود. تا روی چیزی کلیک می‌کنی باز می‌شود. تعلل در کار نیست… مقایسه نکنم… علما گفته‌اند قیاس باطل است… قبول دارم. ولی خوب… تا می‌زنی باز می‌شود لاکردار. برای قطارهای روزمینی و متروهای‌شان روی در هم دکمه‌ای گذاشته‌اند که اگر رسیدی و دارد در بسته می‌شود خود را بین در نیاندازی تا به واسطه این حائل در بسته نشود… نه… کافی است آن دکمه را بزنی. اگر قطار راه نیافته باشد، در باز می‌شود و مثل بچه آدم سوار می‌شوی.
خط عوض می‌کنم. متروباس را سوار می‌شوم. کلا معطلی در کار نیست. آخرین ایستگاه نمایشگاه کتاب است در تویاپ و به روایت گوگل مپ دقیقا کنار خلیجی دیگر. خلیج و خور و رود این‌جا خوراک است؛ همه‌جا پیدا می‌شود. از کنار فرودگاه رد می‌شویم. نمایشگاه را بردن در یکی از بخش‌های حاشیه‌ای استانبول در بخش اروپایی. از روی یکی دیگر از خورهای وصل به دریای مرمره رد می‌شویم. از دور از کنار یکی از پردیس‌های دانشگاه استانبول که تأسیس شده به ۱۴۵۳ است رد می‌شویم. از شاخ طلایی تا ایستگاه آخر بیش‌تر از یک ساعت و نیم راه است. پیاده می‌شوم.
پس برج‌های‌شان آوردند این‌جا. کنار گوشه پر از برج بود. توی راه هم برج زیاد دیدم. وسط شهر برج تعطیل، اطراف شهر تا بخواهی برج هست؛ یحتمل همه با چشم‌انداز دریایی که وهم‌آورند. این چه جایی است؟ برج و دریا و آب و خشکی و اروپا و تازه بالای استانبول هم دریای سیاه هست. چیزی شبیه برج میلاد هم کنار تویاپ علم شده است. بی‌اعتنا آن گوشه افتاده است. عکسی می‌گیرم. افتتاحیه نمایشگاه حدود نیم ساعت دیگر است و هنوز ظهر نشده است.

همچنین ببینید

ویزای ورود به کشور جدید

۱٫ به گمانم هفت هشت سالی می‌شود که نمایشگاه نرفته‌ام. این را وقتی یادم آمد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *