خانه / یادداشت / بساطِ کتابِ تهران

بساطِ کتابِ تهران

دربارۀ دو نمایشگاه کتاب -۱-

من نمایشگاه کتاب استانبول را دیده‌ام و استانبول را؛ ۸ روز آن‌جا بوده‌ام و بیش از آن که درباره استانبول فکر کنم به تهران و به نمایشگاه کتابش و به ایرانی که کارگزارانِ فرهنگی‌اش ماییم فکر کرده‌ام.
اگر می‌خواهید پذیرای سخن «این برادر»تان باشید و شمّه‌ای از کار فرهنگی ما –کارکنان فرهنگی کشور ایران- را ببینید، به وضع فرهنگی بنگرید که نمی‌تواند به یک پرسش سهل پاسخ دهد. این پرسش پیش از هر پژوهش و فعالیت علمی بر ما روشن خواهد کرد تا چه حد توانسته‌ایم در مدیریت فرهنگی موفق باشیم. این پرسش‌ چنان ابتدایی‌ است که هر فرنگی تازه به ایران آمده‌ای می‌تواند از ما بپرسد: «محل برگزاری نمایشگاه کتاب شما کجاست؟» واقعیت این است که نمی‌دانیم محل برگزاری نمایشگاه کتاب‌مان بعد از سی سال کجاست.‌ اگر بخواهیم آبروداری کنیم باید به مخاطب فرنگی‌مان بگوییم: «مصلّی». لابد فرنگی می‌پرسد مصلّی یعنی چه؟ و ما هم طبعا پاسخ می‌دهیم یعنی نمازگاه. جایی که نماز را به پا می‌دارند. فرنگی اگر مسلمان باشد -یا حتّی اگر نباشد- خواهد پرسید کجا نماز می‌خوانید؟ می‌گوییم: «دانشگاه تهران». او خواهد فهمید که «تهران» در این عبارت حتما پایتخت ایران است، ولی از ما خواهد پرسید دانشگاه یعنی چه؟ این اسم یک محله در تهران است؟ ما پاسخ‌ خواهیم داد دانشگاه یعنی محل کسب دانش و معادل انگلیسی‌اش را به لهجه بریتش -اگر دو تابعیتی‌ نباشیم، در آموزشگاه زبان آموخته‌ایم- خواهیم گفت. او طبعا خواهد پرسید پس کجا کسب علم خواهید کرد… و این رشته سرِ دراز دارد. این وضعیت ماست و نموداری شفاف از نحوه مدیریت فرهنگی ما از بالا تا منِ کارمند جزء.
بله؛ دوست داریم تهران بتواند نمایشگاه کتابی درست‌وحسابی برپا کند و از این رفت‌وآمد مضحکْ بین تپّه‌های عباس‌آباد و بیابان‌های جنوبِ باقرآباد دست بردارد، اگر آن مِلْکِ خوش‌ آب‌وهوای کوه‌پایه اوین را گوشت قربانی جدال‌های سیاسی فرض کنیم و تمام‌شده. این حداقل کاری است که بعد از سه دهه ادامه دادنش می‌توان به نتیجه‌اش رساند؛ ولی کدام نتیجه؟ سی سال است که این شهر نمی‌داند کجا نماز می‌خواند؟ شمای مخاطب می‌خواهی بدانی کجا نمایشگاه کتاب برگزار می‌کند! داستان ما شبیه داستان آب‌سردکن دانشکده‌مان و حرکتِ جابر است.
دانشکده دوره کارشناسی‌ام -که فحول ریاضی زمان هم در آن رفت‌وآمد داشته‌اند- آب‌سردکن نداشت. یکی از هم‌دانشکده‌‌ای‌های‌مان به اسم جابر یک روز با یک بغل کاغذ پرینت شده وارد دانشکده شد. دانشکده سه طبقه بود و هر طبقه هم سه سراسری بزرگ داشت که به کلاس‌ها ختم می‌شد؛ سرسرای شرقی، سرسرای مرکزی، و سرسرای غربی. جابر اولین کاغذی را که دستش بود روی ستون روبه‌روی در ورودی دانشکده چسباند. روی کاغذ به صورت افقی با تایپ‌فیس بی‌تیتر نوشته شده بود: «به سمت آب‌سردکن» و زیرش پیکان ضخیمی کشیده شده بود که به سمت سرسرای شرقی بود. روی ستون وسط سرسرای شرقی کاغذ دیگری چسبانده بود که تویش نوشته شده بود «به سمت آب‌سردکن» و جهت فلش سمت راه‌پله را نشان می‌دهد. روی راه‌پله «به سمت آب‌سردکن» دیگری چسبانده بود که راهنمایی‌ات می‌کرد به طبقه بالا. الغرض؛ کل طبقه بالا را با این کاغذ دور می‌زدی و می‌رسیدی به اتاق رییس و از آن‌جا دوباره با راهنمایی کاغذها برمی‌گشتی به سمت پایین. آخرین کاغذ را پشت همان ستون مقابل در ورودی چسبانده شده بود. روی کاغذ این‌بار نوشته شده بود: «برای نوشیدن آب به دانشکده روان‌شناسی مراجعه کنید.» رییس دانشکده مدیر اهل‌گفت‌وگویی بود شبیه مدیران فرهنگی فعلی ما و دکتر جبرناجابه‌جایی از انگلستان. رییس، جابر را صدا کرد و با او جلسه گرفت. در جلسه فاکتور خریدهای دانشکده و گزارش اقداماتی را که برای خرید آب‌سردکن ترتیب داده بود به جابر نشان داد. جابر که یک جهرمی بدقلق بود، با کمال ادب از رییس تقاضا کرد که کاغذها و فاکتورها را به او بدهد. رییس هم کاغذها را به جابر داد. جابر کاغذ‌ها را گرفت و آن‌ها را در دستش فشرد. چند بار این کار را انجام داد و به زیر کاغذها رندانه نگاه کرد. رییس گفت:‌ «چه کار دارید می‌کنید؟» جابر گفت: «آقای دکتر؛‌ فرمایش شما متین؛ ولی من هر کاری می‌کنم از این کاغذها آب نمی‌چکد.»

همچنین ببینید

آتاتورک، استانبول، مسجد

دوباره آتاتورک و نمایشگاه عکسی درباره او. همین را می‌توان برای امام خمینی کپی‌پیست کرد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *