خانه / روایت / حافظ نود سالهٔ سوسیالیست در زمانه فرو افتادن پرچم‌ها

حافظ نود سالهٔ سوسیالیست در زمانه فرو افتادن پرچم‌ها

گزارشی ناتمام از زبان و تاریخ هوشنگ ابتهاج

امیرهوشنگ ابتهاج، عمری دراز دارد و در اسفند ۱۳۹۶ش، نود سالگی را پشت سر گذاشت؛ بر خلاف پدرش، آقاخان ابتهاج که در ۵۸ سالگی درگذشت. شاید هیچ‌کس به اندازه ابتهاج در تاریخ ادبیات فارسی، در زمان حیات خود قدر ندیده و دیده نشده است. خودش با زبانی تلخ و با گلایه از کسانی که احتمالا ملاقات با او را مایه نمایشگری کرده‌اند، گفته است که «من زیادی عمر کرده‌ام. اگر با روند طبیعی، ۱۵-۲۰ سال پیش از دنیا رفته بودم، این ماجرا پیش نمی‌آمد.  الان همه احساس می‌کنند یک آقایی هست که خیلی از چیزها را دیده است و با خیلی از آدم‌ها همدوره بوده است، پس برویم با او حرف بزنیم. اخیرا هم که رسم شده است عکس سلفی بگیرند و بلافاصله هم در فضای مجازی منتشر کنند. می‌آیند این کارها را می‌کنند، خیلی زود هم فراموش می‌شود و به هیچ دردی هم نمی‌خورد.» ابتهاج می‌گوید «این سال‌های اخیر، خیلی من را سر بازار برده‌اند… این هیاهو خلاف فطرت من است. من هیچ وقت نمایشی نبوده‌ام. اصلا از نوجوانی اهل عکس… نبودم. هیچ وقت.» او حتی با نصب کاشی چهره ماندگار بر سردر خانه‌اش مخالف است. چرا؟ چون نمی‌خواهد اسباب زحمت همسایه‌ها شود. سایه معتقد است «اصلا کسی دنبال آدم نمی‌گردد. همه ما این طوریم. آدم‌ها غریب و بی‌پناه مانده‌اند. دارند در خودشان می‌پوسند.»

ابتهاج، چنانکه خود گفته، از ۹ سالگی، روزی ۴۰۰-۵۰۰ صفحه کتاب خوانده است؛ درباره همه چیز؛ از تعمیر رادیو و بیماری صرع، تا کتاب فلسفی. هوشنگ ابتهاج، اولین فرزند آقاخان ابتهاج و فاطمه رفعت بوده، سه خواهر داشته و در رشت به دنیا آمده است. خانواده‌اش بیش از اندازه به او اهمیت می‌داده‌اند و به تصریح خودش، عزیزکرده، خودسر، خودرأی، لوس و از خودراضی بار آمده بود و تا ۱۲-۱۳ سالگی اگر کسی درباره او از مادرش می‌پرسیده، مادر با گریه می‌گفته است که بچه‌اش دیوانه است. هوشنگ در کودکی بچه‌های کوچک‌تر از خودش را با طناب می‌بسته و از درخت آویزان می‌کرده است. به تنها چیزی که علاقه‌ای نشان نمی‌داده، درس و مدرسه بوده. آشپزی، گلدوزی، خیاطی، موسیقی، نقاشی، مجسمه‌سازی، و ورزش را دوست داشته و پس از رد شدن در پنجم متوسطه، درس خواندن را رها کرده است.

از تایید تصرف سفارت امریکا، تا تکذیب «من هنوز سوسیالیستم»

هوشنگ ابتهاج در کنار بهاءالدین خرمشاهی، امیرحسین آریانپور، کامران فانی، سیاوش کسرایی و محمود اعتمادزاده و برخی دیگر، از جمله کسانی بود که در ۱۵ آبان ۱۳۵۸ شمسی، در تلگرامی خطاب به امام خمینی، «تصرف سفارت امریکا در تهران» را «موج بزرگ و تازه جنبش رهایی‌بخش ملی ایران» و «اشغال لانه فتنه‌انگیزی و جاسوسی سفارت امریکا» دانستند. در همین سال، هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران، یعنی باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلامحسین صادقی و اسماعیل خویی، تصمیم به اخراج هوشنگ ابتهاج، به‌آذین، سیاوش کسرایی و برخی دیگر از کانون نویسندگان گرفتند. گرچه اعضای اخراجی، عضو حزب توده خوانده شدند، اما مجله مهرنامه، در مهر ۱۳۹۲ش از قول سایه نوشت که که هیچ گاه عضو حزب توده نبوده، اما همیشه سوسیالیست بوده، به توده‌ای‌ها احترام می‌گذاشته، رفیق آنها بوده و با آنها هم‌عقیده بوده است.

مجله مهرنامه، تیتر روی جلد «هنوز سوسیالیستم» را برای گفتگو با سایه انتخاب کرده بود که این عنوان بعدها مورد اعتراض ابتهاج قرار گرفت. چنانکه سایه گفته، روزی محمد قوچانی، سردبیر مهرنامه به خانه او رفته و ابتهاج به او گفته که «من باید جلوی پای شما بلند شوم که با این جرأت دروغ می‌نویسید.» ابتهاج در این زمینه می‌گوید: ]به قوچانی[ گفتم این جمله «من هنوز سوسیالیستم» را که شما تیتر جلدتان کرده‌اید، چه کسی در زندگی از من شنیده؟ من که خودم یادم نمی‌آید پیش خودم همچین ادعایی کرده باشم. من اینقدر می‌فهمم که بدانم برای داشتن همچین ادعایی چقدر باید خواند و کار کرد.

همان اندازه که بعضی مثل محمد قوچانی، ابتهاج را «حافظ زمانه و حافظه زمانه» دانسته‌اند، دیگرانی هم هستند که همانگونه که اصلی‌ترین آرایه شعر حافظ را ابهام می‌دانند، بر این باورند که این ابهام در شعر سایه هم کم نیست و شاید از همین رو معتقدند حتی اگر خود شاعر انکار کند، دست‌کم دو شعر او در دفتر شعر «سیاه مشق»، مضمونی مهدوی دارد. چنانکه رضا بیات می‌گوید، شعری با مطلع «همان یگانه حسنی اگر چه پنهانی/ و گر دوباره برآیی هزار چندانی»، یکی از دو شعر مهدوی هوشنگ ابتهاج است. مطلع شعر دیگر؟ «هزار سال در این آرزو توانم بود/ تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود».

غزل عاشقانه، شعر نیمایی، و باز غزل

«نخستین نغمه‌ها»ی امیرهوشنگ ابتهاج، با مقدمه مهدی حمیدی شیرازی و عبدالعلی طاعتی، در سال ۱۳۲۵ش انتشار یافت؛ شعرهایی که احساس و عاطفه، اصلی‌ترین نقش را در سروده شدن‌شان داشته و حمیدی شیرازی در مقدمه خود، خبر از ظهور یک شاعر توانا در ادبیات فارسی داد. همان طور که مهدی اخوان ثالث،‌بعدها نوشت که سایه زمانی پرچمدار ادب فارسی شد که همه پرچم‌ها فروافتاده بودند. بر خلاف شعرهای پس از آن که بیشتر رویکردی اجتماعی یافتند و حتی عنوان‌شان به خوبی خبر از مضمون درونی‌شان می‌دهد؛ سراب، شبگیر، سیاه مشق و زمین. هوشنگ ابتهاج، در شعر «کاروان» پا از این فراتر می‌گذارد، عشق را نومید می‌کند و در روزگار درماندگی برای نان شب، مجالی برای عشق نمی‌بیند: «اما در این زمانه که درمانده هر کسی/ از بهر نان شب/ دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.»

او که روزگاری در «نخستین نغمه‌ها»، برای «گالیا»، دختر ارمنی، عاشقانه غزل سروده بود، در «دیرست گالیا»، عشق و غزل را به کناری نهاد و در جامه شعر نیمایی، به جامعه پرداخت. برخی پژوهشگران معتقدند آشنایی سایه با نیما که غزل را بدترین نوع وصف در ادبیات فارسی می‌دانست، باعث شد دست از غزل بشوید و در «پیشگاه مردم» از غفلتی که درباره درد و ستمی که بر مردم می‌رفته احساس گناه کند و به شعر نیمایی بپردازد. با این حال، عبدالحسین زرین‌کوب، معتقد است سایه گرچه شعر نیمایی را به درستی درک کرده بود، اما از آنجا که زبان شعری‌اش تغزلی بود، نتوانست توفیقی که در غزل به دست آورده بود را در شعر نیمایی بیابد. گرچه مهدی اخوان ثالث، سایه را در آستانه توفیقی برای بنا کردن کشوری مستقل بین یوش و تبریز قلمداد کرد.

تاثیرپذیری از حافظ و مولانا؛ حسن یا قبح؟

بسیاری از محققان و چهره‌های برجسته ادبیات معاصر، سخن از تاثیرپذیری و شباهت غزل‌های سایه و حافظ گفته‌اند؛ از  محمد حقوقی که گرچه سایه را صاحب‌سبک دانسته، اما به نزدیکی زبان شعری‌اش با حافظ اشاره کرده، تا غلامحسین یوسفی که غزل‌های سایه را یادآور شیوه حافظ می‌داند. از همین رهگذر، برخی دیگر معتقدند سایه در سرودن بخش قابل ملاحظه‌ای از غزلیات خود، از غزلیات شمس بهره گرفته است و دست‌کم در یک مورد، احمدعلی رجایی بخارایی، با شنیدن قطعه‌ای از عبدالوهاب شهیدی، گمان کرده که صاحب شعر، مولوی است،‌اما هر چه در شعرهای مولوی گشته، چنان شعری نیافته و آخر سر دریافته است که شعر مزبور از هوشنگ ابتهاج بوده است. مطلع آن شعر چنین است: «بیایید بیایید که جان دل ما رفت/ بگریید بگریید که آن خنده‌گشا رفت».

بر اساس برخی پژوهش‌ها، سایه دست‌کم ۹۷ بار از ترکیبات زبانی شعر حافظ در شعر خود بهره برده است؛ ترکیب‌هایی مانند آه جگرسوز، طبیب مشقف، و همای اوج سعادت. علاوه بر این، سایه، ۹۸ بار از تعبیرات حافظ استفاده کرده؛ تعبیرهایی مانند «مردم چشمم به خون نشست»، «سرو من به لب جویبار می‌آید»، و «اشارات نظر» نمونه‌هایی از تعبیرهای وام‌گرفته از زبان حافظ است. سایه، ۲۲ شعر از حافظ را تصمین و اقتباس کرده، ۳۰ بار مضمون اشعار او را به کار برده و ۳۵ بار از وزن شعرهای او بهره برده است. برخی دیگر، بیت‌هایی از سایه را در کنار ابیاتی از حافظ گذاشته‌اند تا هم‌سخنی آنها بیشتر دیده شود:

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی (حافظ: غزل ۴۷۷)

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت/ از این سموم نفس‌کش که در جوانه گرفت (سیاه‌مشق: ص۸۷)

همای اوج سعادت به دام ما افتد/ اگر تو را گذری بر مقام ما افتد (حافظ: غزل ۱۱۴)

همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک/ شد از امان زمین دانه‌چین دام شما (سیاه‌مشق: ص۱۲)

یکی از ویژگی‌های شعر سایه، علاوه بر تصویری بودن آن چنان که سیروس شمیسا گفته، و نمادین بودن آن، استفاده از عناصر ملی و مذهبی است. از «رستمی بر سر سهراب یلی می‌گرید/ نوشداروی امیدی برسان ای ساقی» تا «امروز عزیز همه عالم شدی اما/ ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند».(سیاه‌مشق: ص۱۸۷ و ۱۷۵)

با همه اینها اما ضیاء موحد، استاد فلسفه، منطق و شاعر که صراحت او زبانزد است، بر این باور است که آنچه سایه را پیشوای غزل‌سرایان معاصر ساخته، سکوت نسبی معاصران درباره غزل‌سرایان دیگری مانند امیری فیروزکوهی، پژمان بختیاری، عماد خراسانی و به ویژه رهی معیری است. به باور او، غزل سایه و غزل‌سرایی او تکراری است؛ همچنانکه ردیف سنتی آوازمان، نقش قالی و پرده قلمکار و طرح‌های اسلیمی و فلسفه سنتی‌مان تکراری است. موحد می‌گوید شعر میدان خطر کردن است، نه امنیت؛ و اگر شاعرانی چون سایه و توللی هنوز به شعر نو نپیوسته، از آن گسیختند و نتوانستند حتی یک نمونه شعر موفق نو بسرایند، به دلیل عجز آنان در بهره‌برداری از امکانات زبان بود. نیما آمده بود که هر شاعر، صدای خودش را پیدا کند، نه اینکه هر شعر شاعر، آدم را به یاد شاعر متوفایی بیندازد. آخرین جمله از موحد درباره ابتهاج: « من در شعر خواننده بی‌انصافی نیستم. قدر هر بیت و حتا مصرع خوب را می‌دانم. در غزل‌های سایه هم همه آن بیت‌ها و مصرع‌ها را می‌شناسم. اما جاده ابریشم دیری است که نه جاده‌ است و نه ارمغانی از ابریشم دارد.» گرچه با همه اینها، شفیعی کدکنی معتقد است سایه بر خلاف دیگرانی که به تکرار سخنان حافظ پرداخته‌اند، در عین بهره‌وری خلاق از او، کوشیده است آرزوها و غم‌های انسان عصر ما را تصویر کند.

از موسیقی تا شعر؛ از پرده‌نشینی تا شاهد بازاری

هوشنگ ابتهاج، در جریان جشن هنر شیراز در دوره پهلوی، در سال ۱۳۴۶، در آرامگاه حافظ برای مردم شعر خواند و باستانی پاریزی، در کتابش، از پاریز تا پاریس، تعجب خود را آشکار کرده است که تا آن زمان گمان نمی‌کرده مردم از شنیدن شعر نو، تا آن حد به وجد بیایند. ابتهاج در مقاطع مختلف، اشعار دیگری از خود را نیز دکلمه کرده؛ ارغوان، بخش‌هایی از مثنوی مرثیه، و شعر زندگی، از نمونه‌هایی است که می‌توانید دکلمه آنها با صدای شاعر را در اینترنت بیابید.

سایه، تنها شاعر نیست؛ سال‌ها دستی در موسیقی داشته و از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ش، سرپرست واحد موسیقی رادیو، و مدیر برنامه‌های «گلهای تازه» و «گلچین هفته» بوده و یکی از پایه‌گذاران گروه موسیقی چاووش، پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران. ابتهاج، پس از کشتار مردم در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ش، به همراه محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، از ادامه همکاری با رادیو خودداری کرد. او با استفاده از ۳۱ نسخه از دیوان حافظ که ۱۶ نسخه آن متعلق به نیمه اول قرن نهم هجری بوده و دست کم ده سال تلاش مستقیم و ۵۰ سال انس با اشعار حافظ، در سال ۱۳۷۲ش، تصحیح خود از غزل‌های حافظ را با عنوان «حافظ به سعی سایه» به چاپ رساند که حاوی ۴۸۴ غزل در ۴۱۸۴ بیت است.

حتی آنها که با شعر و موسیقی سر و سِری ندارند هم شعرهایی از سایه شنیده‌اند یا حتی بیت‌هایی از او در ذهن دارند؛ شعرهایی مانند «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست»، «تو ای پری کجایی»، «در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند»، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است»، «ای ایران ای سرای امید»، «امروز که محتاج توام جای تو خالی است»، و «ای عشق همه بهانه از توست». بر اساس اطلاعات سایت بیپ‌تونز، نزدیک به ۱۸۰ قطعه موسیقی با اشعار سایه و صدای کسانی مانند محمدرضا شجریان، سالار عقیلی، حسین پرنیا، محمد معتمدی، سپنتا مجتهدزاده، صدیق تعریف، وحید تاج، سینا سرلک، و همایون شجریان خوانده شده است.

هوشنگ ابتهاج، «ربنا»ی شجریان را شاهکار بزرگ شجریان می‌داند و معتقد است هیچ‌کس، حتی خود شجریان، نمی‌تواند اینطور بخواند. چنانکه ابتهاج گفته، شجریان به استودیو رفته تا به شاگردانش بگوید ربنا را باید اینطور خواند. همان چیزی که خوانده، ضبط شده و «ربنای شجریان» بیرون آمده است. سایه، چند سال پیش شعری در وصف محمدرضا شجریان و ربنای او سروده که گویا هنوز به اتمام نرسیده و بخشی از آن چنین است: «قدسیان می‌دمند نای تو را/ تا خدا بشنود نوای تو را/ آسمان پهن کرده گوش که باز/ بشنود بانگ ربنای تو را».

ازدواج و شادی با آلما، دوستی و غم با کیوان

هوشنگ ابتهاج، در سال ۱۳۳۷ش، با آلما مایکیال ازدواج کرده و یلدا، کیوان، آسیا و کاوه، چهار فرزند این دو هستند که  از ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۱ متولد شده‌اند. شاید نام کیوان برای اولین پسر ابتهاج و آلما، یادگاری از نام دوست ابتهاج، مرتضی کیوان باشد که پس از کودتای ۲۸ مرداد، به اتهام پنهان کردن سه تن از نظامیان فراری عضو حزب توده در خانه خود، در ۲۷ مهر ۱۳۳۳ش، تیرباران شد.

مرتضی کیوان، از دوستان نزدیک ابتهاج و از بنیانگذاران انجمن ادبی شمع سوخته در اوایل دهه ۱۳۳۰ شمسی بوده است. چنانکه میلاد عظیمی گفته، خاطره هیچ کس در ذهن سایه به سبزی یاد مرتضی کیوان نیست. همو بود که بر سومین مجموعه اشعار سایه، یعنی سیاه مشق، مقدمه نوشت. گرچه این کتاب، مقدمه دیگری به قلم شهریار هم داشت. هوشنگ ابتهاج، این شعر را در وصف کیوان سروده است که: «من در تمام این شب یلدا/ دست امید خسته خود را/ در دست‌های روشن او می‌گذاشتم/ کیوان ستاره بود/ با نور زندگی کرد/ با نور درگذشت.»

ارغوان، یادگار سیمان تهران

ابتهاج در همان سالی که دفتر شعر سیاه مشق را در انتشارات امیرکبیر انتشار داد، کار رسمی در شرکت ساختمان‌های کشوری و سیمان تهران را آغاز کرد. کاری که ۲۲ سال ادامه یافت تا آنکه در سال ۱۳۵۴ش، به همکاری خود با شرکت سیمان تهران پایان داد. سیمان با همه زمختی و تن‌سختی‌اش اما یادگار شیرین و باشکوهی برای سایه دارد؛ ارغوانی که ابتهاج در وصفش شعری سرود و چند سال پیش در دانشگاه یو سی ال ای، پس از دکلمه شعر، گفته بود که درخت ارغوان با بچه‌هایش قد کشید و بزرگ شد و بر او تاثیر فراوانی گذاشته است.

خانه ابتهاج که در سال ۱۳۸۷ش به ثبت ملی رسیده، جایی در خیابان فردوسی تهران، گرچه هم اکنون در اختیار شرکت سیمان تهران است، اما همچنان یادگار سایه را در خود دارد؛ درختی که بهانهٔ سرودن شعری است که سایه آن را در سال ۱۳۶۳ش،‌در زندان گفته است: «ارغوان!/ این چه رازی است که هر بار بهار/ با عزای دل ما می‌آید؟»

یک سال منهای سه روز زندان

هوشنگ ابتهاج، هفتم اردیبهشت ۱۳۶۲ش زندانی شد و یک سال بعد، چهارم اردیبهشت ۱۳۶۳ش آزاد. دلیل زندانی شدن او به روشنی مشخص نیست، اما چنانکه خود او می‌گوید، در بهمن ۱۳۶۱ش، کسانی از حزب توده و چریک‌های فدایی، از او خواسته‌اند که برای حفظ جانش ایران را ترک کند و او نپذیرفته است. شاید این دلیل زندانش شدنش را روشن‌تر کند که در زندان به او گفته‌اند نورالدین کیانوری از رهبران حزب توده ایران، او را متهم به عضویت در سازمان جوانان حزب توده کرده است. سایه در این خاطره‌گویی، از مردی سیه چرده سخن گفته که در جلسه بازجویی،‌وکیل مدافع او شده؛ مردی که گویا دادستان کل انقلاب، سید حسین موسوی تبریزی بوده است. سایه، خاطره دیگری هم از زندان بازگو کرده است که روزی قطعه موسیقی «ایران ای سرای امید»، با صدای محمدرضا شجریان از بلندگوی زندان پخش شده و او با شنیدن آن گریه کرده و در پاسخ به سوال همبندش که چرا گریه می‌کند، به او گفته شاعر این ترانه منم.

شهریار، فقط دوست سایه نبوده. شهریار در آزادی سایه هم نقش داشت. او نامه‌ای به آیت الله خامنه‌ای، رییس جمهور وقت نوشته بود و گفته بود که وقت زندانی شدن سایه، «فرشته‌ها بر عرش الهی گریه می‌کردند.» و برای همین نامه بود که ابتهاج بدون محاکمه آزاد شد. در همین زمینه، علی معلم دامغانی، در سال ۱۳۸۸ش، از دست‌کم یک دیدار خصوصی آیت الله خامنه‌ای با هوشنگ ابتهاج سخن گفته است. ابتهاج، آخرین بار در ۱۰ مهر ۱۳۹۵ش، در جریان اهدای بیست و سومین جایزه بنیاد موقوفات افشار به خودش که با حضور شفیعی کدکنی، فتح الله مجتبایی، احمد مسجدجامعی و دیگران برگزار شد، پس از آنکه غلامعلی حدادعادل، ساعتی شعر و شاعری سایه را تحلیل کرد و برخی از اشعار وی را خواند، در سخنانش گفت: «در اینجا شعرهایی از من خوانده شد که همه شعرهای من نیست. حضرت حدادعادل شعرهایی از سال‌های ۵۱-۵۴ خواندند، کاش شعری هم از سال‌های ۶۲ من می‌خواندند.»

بگذریم، اگر می‌خواهید بدانید دوستی و رفاقت هوشنگ ابتهاج و شهریار، چطور بوده است، کافی است گوشه‌ای بنشینید و شعر مشهور «شهریارا تو بمان» را بخوانید. بله. این، شعری است که سایه، خطاب به شهریار سروده است: «با من بی‏کس تنها شده یارا تو بمان/ همه رفتند از این خانه -خدا را- تو بمان». البته که شهریار هم رسم دوستی و رفاقت را به جای آورده و گرچه تلخ، اما سروده‌اش را چنین آغاز کرده است: «سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه/ زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه».

اما همه آنچه گفتیم، همهٔ آن چیزی نیست که باید و می‌توان درباره سایه گفت. از نکته‌های جالب و کمتر شنیده‌شده‌ای مانند اولین حضور سایه در انتخابات در سال ۱۳۹۴ش، یا کوتاه نکردن ریش‌هایش بعد از زندان به توصیه همسرش که بگذریم، سخن گفتن درباره سایه، بی شرح مفصل دوستی و همراهی او با شفیعی کدکنی و شهریار و سیاوش کسرایی و دیگران، و بی سخن گفتن درباره کتاب پیر پرنیان‌اندیش و بی سخن گفتن از یکایک شعرهای او که در ذهن و زبان مردم زمانه جای گرفته، ناقص و علیل است؛ اما چاره‌ای نیست.

 

همچنین ببینید

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

سعید با تعجب و تاسف پرسید: «واقعا سیگار نمی‌کشی؟» آنطور که او پرسیده بود، ترسیدم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *