خانه / یادداشت / نمی‌گویم چگونه بنویس؛ می‌گویم چگونه ننویس

نمی‌گویم چگونه بنویس؛ می‌گویم چگونه ننویس

پاره‌هایی از یک گفت‌وگوی منتشر نشده با زنوزی جلالی، به بهانه پنج اردیبهشت، سالمرگ آقای نویسنده

نویسندگی دو وجه دارد: یک وجه اکتسابی دارد و یک وجه غیر اکتسابی. اکتسابی به چه معنی؟ به این معنی ‌که شما سر کلاس می‌آیید و اصول داستان‌نویسی را فرا می‌گیرید. اما در مورد وجه غیر اکتسابی نکته‌ای که باید به آن اشاره کنم جَنم آدم‌هاست، که این در مورد اشخاص فرق می‌کند. ما اصطلاحی در این حوزه داریم که هیچ نویسنده‌ای به شخصی دیگری نمی‌تواند بگوید که چگونه بنویس بلکه ما می‌توانیم به او بگوییم چگونه ننویس. به این جمله دقت کنید! من می‌توانم به شما بگویم که چگونه ننویس نه این‌که چگونه بنویس. چرا؟ چون چگونه نوشتن هر کس، به خود او مربوط است. به معنای دیگر شما اگر خاطرات نویسندگان مطرح دنیا را مثل وولف، جویس، همینگوی و خیلی‌های دیگر را بخوانید، خیلی از این‌ها می‌گویند که لحظاتی در نوشتن می‌رسد که انگار یک نفر در گوش شما نجوا می‌کند و شما آن نجواها را می‌نویسید. یک حالت از خود بی‌خود شدن به آن‌ها دست می‌دهد. یعنی یک حالت شهودی غیر قابل تعریف است که هیچ نویسنده‌ای نمی‌تواند بگوید که در آن حالت چگونه این‌ها را نوشت. وجهی که در مورد خیلی از نویسندگان صادق است و برای خود نویسنده هم هنوز جای سؤال است که چگونه شد که من این را نوشتم، دارای ابهام است، یعنی نویسنده نمی‌تواند آن را برای هیچ‌کس تعریف کند، آن وجهه دیگر اکتسابی نیست. پس هیچ کلاسی، هیچ استادی، در هیچ‌ کجا، نه در ایران و نه در هر نقطه‌ی دنیا نمی‌تواند بگوید که چگونه بنویس. ما می‌توانیم بگوییم که چگونه ننویس. همه استعداد نویسندگی دارند.

من به شیوه‌ی گلشیری و امثال او کاری ندارم. به هر حال متُد کاری آن‌ها شیوه‌های شخصی‌شان است و راه و روش خودشان را هم می‌رفتند. من به تجربی‌نویسی خیلی معتقد هستم. معمولاً به صورت کارگاهی کار می‌کنم. ما یک شیوه‌ای داریم که استاد می‌آید سر کلاس؛ مدل معلم- شاگردی. استاد می‌رود پای تخته و یکی یکی می‌نویسد که ساختار چیست، گفت‌وگو‌نویسی چیست، فضا‌سازی چگونه است و… . او می‌گوید و دیگران هم یادداشت می‌کنند. این یک شیوه است که الآن خیلی‌ از اساتید داستان‌نویسی بر اساس آن کار می‌کنند. من اصلاً معتقد به این شیوه نیستم. روش من این است که در کلاس، یکی از بچه‌ها داستانش را بخواند، آن داستانی که خوانده می‌شود، بهانه‌ای می‌شود که ما کلاس را شروع کنیم. بعد از آن‌که داستان خوانده شد، نظر جمع را در مورد آن می‌پرسم که وجوه مثبت و منفی این داستانی که خوانده شد، چیست. نقاط قوت آن کدام است، نقاط ضعف آن کدام است. هر کس نظری می‌دهد، بعد این نظرات را جمع‌بندی می‌کنیم. یعنی مثلاً می‌گوییم این نظر درست بود، این نظر به این دلیل غلط بود. مثلاً این داستان شخصیت‌پردازی ندارد. بعد می‌رویم سراغ شخصیت-پردازی که الآن در جامعه‌ی ادبی در مورد شخصیت‌پردازی چه نظراتی مطرحی وجود دارد یا در مورد مثلاً فضا‌سازی؛ این داستان فضا‌سازی خوبی ندارد و اصلا فضا سازی چیست. وقتی که شما داستان شاهد داری، یعنی داستانی که الآن دست به نقد خوانده شده و در مورد آن صحبتی درگرفته، چون مثال از خود همان داستان می‌آوریم، فرا‌گیری مباحث از مبتدی‌ترین تا حرفه-ای‌ترین فردی که در آن کلاس نشسته راحت می‌شود. چون شما دارید دست به نقد صحبت می‌کنید. سیلی نقد و حلوای نسیه نیست که من بگویم مثلاً همینگوی در فلان رمانش این کار را کرده. آن کسی که مبتدی است و تازه کار، ممکن است از خودش بپرسد، اصلاً همینگوی چه کسی است؟ یا فلان رمانش چیست؟ در واقع، آن داستان خاص، بهانه‌ای است برای این‌که ما در مورد عناصر داستان‌نویسی صحبت کنیم، به این دلیل کسانی که سر کلاس هستند، بلافاصله یاد می‌گیرند. این شیوه یک حسن دیگر هم دارد و آن این است که مهم نیست، شخصی که الآن سر کلاس ما آمده، بار اولش است که پا به کلاس ما گذاشته و یا پنج سال است که شاگرد من است.

این‌که نویسنده همیشه احتیاج به آموزش دارد. یعنی حتی آن کسی که نویسنده صاحب‌نامی شده و جایزه‌های زیادی هم گرفته، باز نیاز دارد بیاموزد. جنس ادبیات این است. این نیست که یک نفر به نقطه‌ای برسد و بگوید دیگر تمام! بنده نه کتاب می‌خوانم، نه سر کلاس می‌روم، نه حرف کسی را می‌شنوم. من مطلق داستان‌نویسم. اصلاً هنر این‌طوری نیست. ادبیات هم همین‌طور است. خدا اکبر رادی را رحمت کند. استاد من بود. یک جمله‌ای داشت که خیلی جالب بود. نوشته‌های من را تعقیب می‌کرد. می-گفت: مگر نویسنده می‌تواند نگران چاپ آثار اطراف خود نباشد. به این جمله دقت کن. مگر من می‌توانم نگران چاپ آثار اطراف خود نباشم. نویسنده اگر می‌خواهد به روز باشد، باید بداند که الآن مثلاً در سال ۹۵ چند رمان خوب منتشر شده. نویسنده باید به روز باشد. باید با ادبیات روز جلو برود. بنابراین آن پرورش ایجاب می‌کند که ما مرتب یک چیزی را تغییرش بدهیم. مدام خود را تصحیح کنیم تا به روز باشیم. بنابراین به پرورش معتقد هستم.

یک تألیف غلط می‌تواند همین‌طوری تکرار شود و آن کسی که دارد نویسندگی یاد می‌گیرد، باید دقت کند که به دست چه کسی نگاه می‌کند. می‌رود و کار مثلاً «صد سال داستان‌نویسی» میر‌عابدینی را می‌خواند و فکر می‌کند این آیه‌ی مطلق است و هر چه او در این کتاب گفته، درست است. همه دارند یک تعریف غلط را تکرار می‌کنند. بنابراین به این‌ها می‌گویم خانم محترم، آقای نویسنده، شما وقتی اثری را می‌خوانی، دربست نپذیر. شک کن. برو و دوباره نگاه کن، ببین خودت به این نتیجه رسیده‌ای. الآن وقتی از یک جوان می‌پرسی بهترین کار ادبیات داستانی ایران چیست؟ می‌گوید «بوف کور» هدایت! برای چه؟ برای این‌که هم گفته‌اند «بوف کور». حالا به او بگو پنج دقیقه در مورد «بوف کور» صحبت کن. نمی‌تواند. یک حرف جدید در مورد «بوف کور» بزن. نمی‌تواند یا اگر هم حرفی بزند دهان‌خورده‌ی نصفه و نیمه‌ی یک کس دیگر است. من خودم شخصا به حسن میر‌عابدینی گفتم که با کتابت به ادبیات داستانی ایران خیانت کردی. تو در مورد نویسنده‌ای که ده تا داستان دارد، سی صفحه نوشته‌ای ولی برای یک نویسنده که پنجاه اثر از او منتشر شده، دو صفحه هم ننوشته‌ای. چرا؟ چون او رفیق تو نیست. اگر آمده‌ای می‌گویی صد سال داستان‌نویسی؛ پس با صداقت جلو برو. چون این کتاب‌ها را نویسندگان و سمپات‌های ادبیات داستانی می‌خوانند و این تعاریف غلط می‌تواند مسیر یک نویسنده و هنرجوی جوان را تغییر دهد.

تئوری زدگی یکی از آفت‌های اساسی تدریس داستان‌نویسی است. حجم بالای تئوری و ارائه آن در کلاس شاگرد‌ها را هم گیج می-کند. تعریف‌های جدید از تئوری‌های ادبیات داستانی به چه درد هنرجو می‌خورد. من معتقدم اگر تمام کتاب‌های اصول داستان-نویسی را بخوانیم و تمام تعاریف و عناصر داستان نویسی را از حفظ باشیم باز هم این اصول شما را نویسنده نمی‌کند. یعنی وقتی کاغذ را جلویت می‌گذاری و می‌خواهی بنویسی، تو می‌مانی و این کاغذ سفید. هیچ‌کدام از تعریف‌ها و عناصر به شما کمک نخواهد کرد تا یک داستان خوب بنویسی. ما هنوز در مبانی داستان سنتی مانده‌ایم ولی استاد می‌آید و از تئوری‌های مدرن رمان برای شاگردش می‌گوید و هنرجو هم فکر می‌کند که چه استاد خوب و با دانشی. وقتی این دانش به کار تو نیاید باید آن گذاشت در کوزه و آبش را خورد.

بیشتر اوقات از این بچه‌های داستان‌نویس می‌پرسم اخیراً رمان چه خوانده‌ای؟ می‌گوید سه سال است که هیچ چیزی نخوانده‌ام. این را که دارد می‌گوید؟ کسی که در کشور به عنوان یک نویسنده‌ی مطرح است. شما زمانی نویسنده هستید که دارید می-نویسید. اگر از نوشتن دور هستید، نویسنده نیستید، مثل بقیه‌اید. باید ادبیات روز در دست شما باشد. الآن من، بنده زنونی جلالی، باید بفهمم که در سال ۹۵، چند رمان خوب نوشته شده است، این نوشته‌ها کدام‌ها است. چند مجموعه داستان خوب نوشته شده است. آیا واقعاً در این رده هستم، می‌دانم یا بی-خبر هستم. من همیشه این را مثال زده‌ام. گفته‌ام شما می‌روید سراغ یک در و پنجره‌ساز و می‌گوئید که این پنجره را برای من بساز، طرف می‌گوید این کار من نیست برو فلان جا پیش فلانی. معنی این چیست؟ یعنی این‌که حتی یک آدمی که دارد کار حرفه‌ای انجام می‌دهد و نمی‌تواند کاری را بسازد، در عوض خبر دارد که چه کسی دارد می‌تواند آن کار را درست کند. سر کلاس هم گفته-ام، یک در و پنجره ساز این را می‌داند ولی شما به عنوان نویسنده چه می‌دانی؟ شما می‌توانی چند اثر موفق در ده سال گذشته را نام ببری؟ نمی‌خواهم بگویم الآن. اصلاً چه خوانده‌ای؟ به نظر شما در ادبیات معاصر ما کدام کار بهتر است و چرا؟ نمی‌داند. این را نه مخاطب عادی، نویسنده‌ی حرفه‌ای ما هم نمی‌داند. به او می‌گویم یک نویسنده لا‌اقل باید ادبیات معاصر کشور خود را خوب بشناسد. ما چند نویسنده‌ی صاحب سبک داریم. چند تا از کار های این‌ها را خوانده‌ای. گلستان را خوانده‌ای؟ گلشیری را خوانده‌ای؟ دولت‌آبادی را خوانده‌ای؟ دانشور را خوانده‌ای؟ جلال را خوانده‌ای؟ چه را خوانده‌ای؟ توی نویسنده لا‌اقل تاریخ معاصر صد سال اخیر خود را باید بشناسی. در صد سال گذشته چه اتفاقاتی افتاده است. اتفاقات مهم کشور ما چه بوده است؟ هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانی. تو چطوری می‌توانی نویسنده شوی. در ادبیات چه می‌خواهی بگویی؟ اصلاً این کتاب را می‌نویسی که چه بگویی؟ تو که هیچی نمی‌دانی. چقدر تحقیق می-کنی؟

اگر نگاهی به نویسندگان مطرح کشور کنید، از احمد محمود بگیرد تا گلستان، همه این‌ها در ابتدا نوشتن، مرید و مراد بودند، یعنی تحت تأثیر صادق هدایت بودند. ولی وقتی که هویت‌شان را پیدا کردند از هدایت عبور کردند و خودشان شدند. مثلاً احمد محمود در دو مجموعه داستان اول خود، سخت تحت تأثیر هدایت بود. ولی وقتی که مدتی گذشت، محمود خودش شد. این است که در ابتدا این شیفتگی و این مرید و مرادی اجتناب-ناپذیر است ولی اگر قرار باشد، به افراط برسد، دیگر مذموم است.

ادبیات شکل پیچیده‌ای برای بیان مسائل ساده نیست، بلکه شکل ساده‌ای برای بیان مسائل پیچیده است. این درد جامعه‌ی امروز ما است. خیلی از نویسنده‌های نسل جوان را که من می‌شناسم، متخصص پیچیده کردن مسائل ساده هستند. دقیقاً به این جمله‌ی من دقت کنید. متخصص پیچیده کردن مسائل ساده. در حالی که ادبیات شکل ساده‌ای برای بیان مسائل پیچیده است. این را خیلی‌ها نفهمیده‌اند. تا بخواهد به این نکته برسد، باید سی سال از عمر او بگذرد. این شکلی به شما بگویم. نویسنده اول ساده می‌نویسد و بدون پشتوانه. نوشته‌هایی که می‌نویسند، معمولی است. بعد می‌رود و به قلمبه‌گویی می‌رسد. بعد که به پختگی رسید، باز به سادگی اولیه بر‌می‌گردد. منتها سادگی‌ای که پشت آن عمق دارد. خیلی ساده است. کلمات ساده است ولی پشت آن عمق دارد. باز در آن سادگی یک عمق حیرت‌انگیز است که این حاصل یک عمر تجربه است. نویسندگان ما شروع به قلمبه-گویی و درشت گویی می‌کنند. حتی خیلی از این‌ها که تازه هم شروع کرده‌اند، کتاب فرهنگ لغت را برمی‌دارند و می‌گردند تا دو تا واژه‌ی آن‌چنانی گیر بیاورند و در دهن شخصیت داستان‌شان بگذارند. برای این‌که به آن سادگی و پختگی برسند، یک عمر فاصله است.نویسندگان جوان ما گول این سادگی نویسندگان درجه را می‌خورند. اصلاً خصلت این‌طور داستان‌ها این است. آنقدر ساده به نظر می‌آیند که تو فریب می‌خوری و می‌گویی، این‌که کاری ندارد. همین الآن من یک داستان این‌طوری می‌نویسم. قلم را که روی کاغذ می‌گذارد می‌ماند! پس چی شد؟ این که ساده بود. کار را (رمان را) می‌خوانیم. عجب شروعی خوبی. چه فضاسازی‌ای! ولی ده صفحه که جلو می‌روی، می‌بینی طرف وا داد. پانزده صفحه که می‌خوانی، می‌بینی این‌که ایده داستان، یک سوژه‌ی مکررگفته‌ی تکراری از پیش‌ گفته است. این است که ادبیات ما از این مسئله سخت رنج می‌برد. این هم نتیجه‌ی عدم مطالعه است. نخواندن است و برای این‌که به این مطلب برسد، یک عمر باید بگذرد.

خیلی‌ها هستند که برای چاپ آثار خود چانه می‌زنند، طبیعی هم است. اول بسیار عشق دارند که مجموعه‌شان را چاپ کنند. بعد که چاپ کردند و یک سالی گذشت، می‌گویند چه اشتباهی کردم این‌ را نوشتم. این حرف تنها مربوط به نویسنده‌های آماتور نیست. نویسنده‌های حرفه‌ای را هم من سراغ دارم که معمولاً اولین مجموعه داستان‌های خودشان را کتمان می‌کنند. چون آن اوایل فکر می‌کردند که شاهکار نوشته‌اند. اما مدتی که می‌گذرد تازه متوجه می‌شوند که چه اشتباهی کرده‌اند. انگار این کتاب یک لکه‌ی ننگ است و من خبر دارم که حتی می‌گردند آن کتاب را پیدا کنند، که آن‌ را آتش بزنند. چه چیزی را؟ نوشته‌ای که برای چاپ آن کلی به این در و آن در زده و انسان این شکلی است. در هر لحظه‌ای فکر می‌کند شاهکار خلق کرده است. باید از اثر فاصله بگیرد. دور شود تا ببیند بد بوده یا نه.

*متن کامل این گفت‌وگو در کنار گفت‌وگو با چهره های دیگری از اساتید داستان نویسی کشور به زودی در کتاب « داستان نویسی با کلاس» به همت بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان منتشر خواهد شد.

 

همچنین ببینید

جوزف هلر: یک اعجوبه

جوزف هلر کارش را با متریالی که روی دستش مانده بود در قالب یک نمایش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *