خانه / داستان / خیال کردن مرد مرده

خیال کردن مرد مرده

ظرافت‌های قلم غلامرضا معصومی در «عقب گردِ یک پیاده‌ شطرنج»

نوآر رو می‌شه تو یه کلمه خلاصه کرد: صفر. برای همین، هرکسی خواننده‌ی این ژانر نیست. اگه بود، نوآر نبود، یه چیز دیگه بود، که نیست.

سالار عبده

تن سنگین مرد مرده باید تکان بخورد، جا به جا شود، فکر کند تا بفهمد دقیقا این سقوط جرقه‌اش از کجا زده شد. «عقب گردِ پیاده شطرنج» اولین رمان غلامرضا معصومی یک رمان تلخ است که در میان کتاب‌های قفسه‌ی آبی نشر چشمه گذاشته‌ شده. آنطور که به نظر می‌رسد نویسنده خود یک مامور مسلح است و اگر بازنمایی دقیق محیط پلیس آگاهی، زندان و سایر فضاهای این چنینی نبود که با این ظرافت در متن ساخته شده، شخصا شک می‌کردم که کتاب احتمالا با نام مستعار نوشته شده است. هم زبان گزنده و هم دیالوگ‌های صحیح که سازنده‌ی درامی درست و رو به جلو هستند، آن قدر زیبا انشا شده‌اند که شک به هویت نویسنده را از این جهت که پیش از این اثری منتشر نکرده، اجتناب ناپذیر می‌کنند.

رئالیسم مدتی است که در چنبره‌ی تصوری تنگ نظرانه در تنگنا است. روایت‌های توصیفی خالی از هر آرایه‌ای البته که بی‌معنایی زندگی را گوشزد می‌کند اما به گمان من کار نویسنده ساختن معنی و معنا بخشی است. به عبارت دیگر و به قول جیمز وود که جایی در کتاب «داستان چطور کار می‌کند» معتقد است کار رمان‌نویس ساختن ملال است؛ و این اتفاقی است که در رمان معصومی افتاده. رمان، واکاوی رخداد‌های یک افسر آگاهی است در تجربه‌ای ذهنی و روانی که عمیقا حزن‌انگیزند اما این حزن و ملال محصول چه ویژگی متن هستند؟

 شخصیت رمان که اکنون متهم شده است، در پرش‌هایی ذهنی کارنامه‌ی یک سال گذشته‌ی خود را مرور می‌کند و با بازخوانی پرونده‌هایش سعی دارد تا به پرسش‌های بی پاسخی که ذهنش را مشغول کرده جواب دهد که در بیشتر موارد جواب روشنی هم وجود ندارد. چرا که نویسنده در بیشتر این پرونده‌ها رویکرد ایدئولوژیک و عمومی را در مقابل وضعیتی قرار می‌دهد که یک فرد در آن دست به عملی خلاف باورهای ما زده؛ و این سوال را پیش می‌کشد که اگر ما جای آن‌ها بودیم دقیقا همین کار را نمی‌کردیم؟ و اگر نمی‌کردیم ما چطور آدم‌هایی هستیم؟

فصل اول افسر تکرو به جرمی که ما نمی‌دانیم وارد زندان می‌شود. زندانی که معصومی ساخته بیش از حد دلهره انگیز و واقعی است. شخصا به خاطر ندارم در هیچ رمان یا داستان دیگری تجربه‌ی زندان تا این اندازه سنگین و تلخ آن هم فقط در ده صفحه به خواننده منتقل شود. بارها تلاش کرده‌ام تا تجربه‌ی زندان و حبس را بنویسم اما هرگز توفیق من به خوبی معصومی نبوده است.

بدنه رمان را اما مرور پرونده‌های یکسال اخیر افسر می‌سازند. پرونده‌هایی که یکی از دیگری تلخ‌تر هستند و هرکدام روایت آدم‌هایی‌اند که تک افتاده باید گلیم خود را از آب بکشند. اما همیشه یک نفر هست که خنجر را از پشت در کتف آن‌ها فرو کند. فصل آخر، رمان اما آخرین ضربه‌ی نویسنده به شقیقه‌ی خواننده است. شلیکی که برق از سر می‌پراند. آن هم نه به شکلی ژانگولری یا فرم پردازانه که اتفاقا، اتفاق در محتوا رخ می‌دهد.  گروهبان نیکی به افسر خبر از پاپوشی در دست دوخت می‌دهد، که دارند برایش آماده می‌کنند و قهرمان اینجا در مقابل ضد قهرمانانی ناپیدا باز هم تنها خودش را و جایگاه تاریخی سوژگی‌اش را مقصر می‌داند و دلایل اخلاقی و وجودی مهمی برای آن‌ها دارد:« متهمی که مقابل ماست ممکن بود خود ما باشیم». شاید دقیقا پس از این جمله است که همذات پنداری شخصیت معصومی در مرور پرونده‌هایش جا به جا در ذهن خواننده روشن می‌شود. و مهم‌تر از آن، سوالی می‌سازد که برای یافتن آن خواننده موظف است یکبار دیگر پرونده‌هایی را که قبلا آن‌ها را از سرگذرانده مرور کند. درست مانند آنچه شخصیت افسر آگاهی کرده است. سوال این است:« کدام متهم ممکن بود تو باشی؟» و این یعنی زیباشناسی ژانر نوآر. اینکه ما در این رمان‌های سیاه، جنبه‌هایی از شخصیت خودمان را پیدا می‌کنیم که در سایه‌روشن زیسته است:« همیشه تو سایه‌روشن بودیم. عین پیاده‌ی شطرنج. بود و نبودمون دست بازیکن‌های آماتور بوده. کسی روی احساساتمون زوم نکرده… ».

«عقب گرد…» از جنبه‌ای دیگر، تلاشی است برای اتخاذ یک موضع اخلاقی برای بازنگریستن به جایگاه مامور قانون و وضعیتی که او در آن به لحاظ تاریخی قرار دارد:« تمام هیبت ما به به لباس‌های رنگی و دست و پاگیرمون بوده. تو شعرها محتسبِ نتراشیده‌ای بودیم مقابل مستان حاضر جواب شوخ و شنگ، یا داروغه‌ای که شریک دزده… بعد شدیم شرطه‌ای که با باطوم تو سر جماعت می‌زد و به قول تو فقط دستور اجرا می‌کرد. مثل پیاده‌ شطرنج… نمی‌تونستیم عقب گرد کنیم.»

در میان یازده‌ پرونده‌ای که در این رمان مرور می‌شوند و می‌شود به هر کدام به عنوان یک داستان کوتاه هم نگاه کرد، داستان‌هایی که سازنده‌ی یک رمان باز هستند؛ برخی بهتر و یکی دوتایی هم ضعیف‌تر هستند. نکته‌ اما گشودگی این روایت‌ها هستند که هر کدام در انتهای خودشان علاوه بر ماندگاری ذهنی، سوالاتی جدی در ذهن ما ایجاد می‌کنند. چرا که بر تصمیماتی اخلاقی، ایدئولوژیک و روان‌کاوانه تاکید دارند. در مرور پرونده‌ها رویکرد نویسنده نه گره افکنی و گره گشایی که بازنمایی مدیریت وضعیت‌هایی است که از نظر اخلاقی به شدت پیچیده هستند: مردی که به همسرش سو‌ظن پیدا کرده، مردی که از خیانت همسرش مطمئن شده، پسری که شک ماموران را برانگیخته مدرکی علیه‌ش نیست و یک کلام هم حرف نمی‌زند، شعار‌هایی علیه یک مقام محلی که روی دیوار‌ها اسپری می‌شوند، ازدواج یک پسرک افغان با یک دختربچه ایرانی… . در انتهای هر قطعه خواننده با این سوال رو به رو می‌شود که اگر جای قهرمان رمان بود چه می‌کرد؟ چه تصمیمی می‌گرفت؟ چطور با دیگران مبهم درگیر در پرونده برخورد می‌کرد، آن هم وقتی همه به یک اندازه مظنون هستند؟ رویکرد قالب این است که هرکدام از این‌ها می‌توانند موضوع یک رمان قطور باشند، اما من موافق نیستم چرا که درواقع موضوع «عقب‌گرد…» تنگنایی است که این معضلات در قالب پرونده‌هایی برای محتسب رمان ایجاد کرده‌اند و دارند او را هم از نظر روانی و هم از نظر فیزیکی در هم می‌شکنند. در این شرایط شاید اشتباه کردن ممکن‌ترین اتفاق باشد. اما افسر پرونده‌های معصومی نمی‌داند در کدام آن‌ها مرتکب خطا یا کاری شده که حالا باید تاوانش را پس بدهد. در پایان می‌شود اینطور نتیجه گرفت که ملال و معنایی در معصومی در این رمان ساخته، بیشتر از هرچیز محصول خلق وضعیت‌هایی هستند که یک شخصیت به لحاظ فیزیکی و اخلاقی در تنگنا قرار گرفته است.

همچنین ببینید

اول هفته -۳-

کیهان تیتر زده است: «جولان سکولاریست‌ها»، یکی از چشمه‌ای‌ها هم که می‌گوید ما «ختم انعام» برگزار کرده‌ایم. خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *