خانه / روایت / پرندۀ شنی

پرندۀ شنی

سیمرغ زندگی من از شاهنامه نیامده بود. هیچ پری هم نداشت که بسوزانی‌اش تا به دادت برسد؛ چون اصولا او نه تنها به داد کسی نمی‌رسید، بلکه حساب بچۀ دروغ‌گویی مثل من را هم می‌رسید. پرندۀ بزرگی بود با بال‌هایی که وقتی باز می‌شدند پهنۀ آسمان را سیاه می‌کردند. فقط برادرم او را می‌دید و می‌شناخت و لابه‌لای توصیف‌های او از سیمرغ بود که آرام‌آرام من هم او را شناختم. سیمرغ زندگی من پرندۀ بی‌خاصیتی بود که نه مهربانی بلد بود، نه حرف زدن و نه حتی معمولی نگاه کردن. او آن‌قدر بی‌خاصیت بود که از میان تمام ژست‌های تنبیهی، اخم کردن را برداشته بود. آن‌هم وقتی‌که باد، دروغ مرا به گوشش می‌رساند. بله؛ سیمرغ زندگی من کافی بود دروغی از دهانم بشنود تا اخم‌هایش برود توی هم؛ که این هم چیز زیاد ترسناکی نبود؛ اما در دنیای هفت‌سالگی من، اخم کردن سیمرغی نامرئی‌ که فقط مراقب راست و دروغ ادعاهای من بود می‌توانست فلاکت به حساب بیاید.

به دنیا آمدن در یک خانوادۀ پرجمعیت برای من، هم بد بود و هم خوب. بد بود چون هر کدام از برادرهایی که با اختلاف از من بزرگتر بودند حق حکمرانی بر مرا برای خودشان قائل می‌شدند. خوب بود چون من هم از میان چهار برادر و چهار دنیای کاملا متفاوت حق انتخاب داشتم؛ و من شاید از چهار پنج سالگی انتخابم را کرده بودم. این انتخاب کاملا آگاهانه، سعید، دومین برادرم بود؛ خالق سیمرغ. پسر توداری که هر قصه‌ای برایم می‌بافت رد پای جنی، پری‌ای یا آدم کوتوله‌ای در آن بود؛ و من هنوز که هنوز است از خودم می‌پرسم سعید کجای راه زندگی‌اش را اشتباه رفت که برای خودش یکی مثل مارکز نشد؟

از آن جایی که سعید خونسرد بود و خونسردی وقتی با قوۀ قصه‌گویی یک‌جا جمع بشود می‌تواند شهرزادی از آن زاده شود -حالا گیریم مذکرش- با او بودن را به هر چیزی در دنیا ترجیح می‌دادم؛ و از آن طرف از آن‌جایی که کسی گوشش بدهکار قصه‌های سعید نبود در کنار من بودن به مذاقش خوش می‌آمد؛ چراکه او مرا گول می‌زد و من راحت گول می‌خوردم. چیزی که همۀ قصه‌گوها عاشقش می‌شوند؛ یعنی مخاطبی که راحت گول قصه‌ای بی‌دروپیکر را بخورد؛ و این‌جوری بود که من و سعید با هم کنار می‌آمدیم. او هر دم صبح مرا می‌رساند مدرسه و هر ظهر می‌آمد دنبالم. طول مسیر مدرسه تا خانه را هم برایم خوراکی می‌خرید تا دهانم را ببندد و با دل راحت و بی‌آنکه با سؤال‌های بی‌جا تمرکزش را به هم بریزم قصۀ تازه‌اش را تعریف کند یا اسم جن‌هایی که می‌شناخت را بگوید؛ و البته این وسط از سیمرغ هم غافل نمی‌شد. آن‌قدر اسم سیمرغ، موتیف‌وار در همۀ با هم بودن‌های من و سعید تکرار شد که از یک‌جایی به بعد من هم سیمرغ را به عینه سر سفرۀ غذا می‌دیدم. روی تخت‌خوابم می‌دیدم و هیچ‌وقت هم از خودم نمی‌پرسیدم سیمرغی که بال‌های گشوده‌اش پهنۀ آسمان را سیاه می‌کند چطور سر شام در فضای خالی بین من و مادر جا می‌شود؟

آن روزِ به‌خصوص هم، سیمرغ کنار من روی نیمکت کلاس نشسته بود؛ میان من و ثریا. دختری که به‌زعم کودکی‌هایم دروغ‌گو بود؛ اما قسمت جالب ماجرا این بود که سیمرغ هیچ واکنشی به دروغ‌گویی او نشان نمی‌داد. همیشه هم شکایت سیمرغ را به سعید می‌کردم و می‌گفتم: چرا امروز که ثریا به دروغ گفت مداد نوکی من را برنداشته، سیمرغ با اخم نگاهش نکرد؟ و سعید وقتی می‌گفت سیمرغ تنها و تنها به دروغ‌گویی من حساس است، هم حس خاص بودن را به من می‌بخشید و هم فلاکت را.

آن روز به گمانم باز سر همان مداد نوکی بود که با ثریا دعوا کردیم و او مقنعه‌ام را از سرم کشید و پرت کرد روی نیمکت و من هم متقابلا و با تمام توان مقنعۀ او را کشیدم؛ اما نه تنها از سرش بیرون نیامد، بلکه درز زیر چانه‌اش با صدایی مهیب جر خورد و من و همۀ بچه‌های کلاس طوری با وحشت به گلوی پارۀ مقنعه زل زدیم که انگار گلوی پارۀ ثریا بود.

بماند که از گریۀ ثریا چقدر وحشت کرده بودم. این هم بماند که همۀ مقدسات عالم را شمردم تا خانم معلم باور کند من آغازگر جنگ نبوده‌ام؛ که نشد و از کلاس اخراج شدم و تا زنگ آخر در راهرو ماندم؛ اما همۀ آن مدت پشتم و دلم به یک‌چیز گرم بود؛ به سیمرغ. فقط او می‌توانست برای اولین و آخرین بار قفل زبانش را باز کند و بگوید ثریا جنگ را شروع کرده. فقط او می‌توانست پاداش یک سال راست‌گویی‌ام را با شهادتش بدهد.

آن‌قدر توی راهرو پابه‌پا شدم که زنگ آخر را زدند و بچه‌های کلاس ریختند دوروبرم و من از نگاه‌های آسوده‌شان فهمیدم چقدر خوشحال‌اند که جای من نیستند. حق هم داشتند. من در بحرانی‌ترین شرایط زندگی‌ام تا آن لحظه بودم.

خانم معلم که از کلاس آمد بیرون، سعید هم رسیده بود. ثریا هم با آن گلوی شکافته و مژه‌های خیس از اشک و سری که پایین انداخته بود آخر مظلوم‌نمایی بود. به گمانم همان‌لحظه یادش افتاده بود دوباره گریه را از سر بگیرد تا آتش خشم خانم معلم را تندتر کند؛ که کرد و باز خانم معلم سرزنش‌هایش را از سر گرفت. به سعید گفتم که اول ثریا مقنعۀ مرا کشیده. گفت چند بار باید بگوید که دروغ‌گویی کار خیلی بدی است. خانم معلم هم به نشانۀ تأیید سر تکان داد و گفت فردا باید اولیایم به مدرسه بیایند. اسم اولیاء که آمد زدم زیر گریه و ملتمسانه به سعید گفتم: داداش به‌خدا من شروع نکردم؛ اصلا برو از سیمرغ بپرس.

ناگهان همۀ بچه‌هایی که دورمان حلقه زده بودند در سکوت و بهت به دهان من خیره شدند. خانم معلم اما به صورت سعید زل زد که تازه‌تازه پشت لبش سبز شده بود؛ و گردن‌باریکش از لای یقۀ کاپشنش باریک‌تر به نظر می‌رسید. گفت: سیمرغ دیگه کیه؟

 تا سعید مِن‌مِن کند، من برای خانم معلم سیمرغ را توصیف کردم. درست همان‌طور که سعید توصیف کرده بود. حرفم که تمام شد دیدم حالت چهرۀ بچه‌ها به دو دسته تقسیم شده. یک دسته با ناباوری و دستۀ دیگر با لبخندی مضحک نگاهم می‌کنند. خانم معلم اما محکم و جدی به سعید گفت: چرا مغز بچه رو از این مزخرفات پر می‌کنید؟ معنی مزخرف را نمی‌دانستم؛ ولی از معنای جمله برمی‌آمد که سیمرغ خیال سعید در معرض خطر است. گفتم: داداش چرا از سیمرغ نمی‌پرسی؟
با انگشتان استخوانی و سرد مچ دستم را گرفت و راه افتادیم سمت در راهرو. آخرین صدایی که با من می‌آمد صدای خانم معلم بود؛ که کمی قبل از راه افتادنمان گفت: دخترم سیمرغ دروغه.
آن روز تمام طول راه در سکوت سعید گذشت. آن روز سیمرغ هم به دنبال ما می‌آمد. درحالی‌که مثل پرنده‌ای شنی، باد ذره‌ذرۀ تنش را با خود می‌برد و او هر لحظه کوچک‌تر می‌شد.

همچنین ببینید

«مسألۀ مرگ» و روایت هنری

مالون می‌میرد و تا بمیرد جان ما را هم می‌گیرد با افکار مغشوش و در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *