خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود که طبق معمول ایرانی‌ها چندان به افراط و تفریط در این عرصه کوشیدند که اندک‌اندک دامنهٔ آن فراهم آمد و عرصه بر همگان تنگ شد. البته، ما بروبچه‌های انقلاب از آزادی فهم دیگری داشتیم و کم و بیش می‌دانستیم که آزادی انسان مسلمان در قلمرو عبودیت و رعایت حدود شریعت گل می‌کند و بیرون از این عرصه نه با آزادی، که با افسارگسیختگی مواجهیم. من البته، آزادگی هنر و فرهنگ و ادبیات را هنوز هم مطلق تلقی می‌کنم و بر آنم که به انسان جوامع سنتی، هنگامی باید آزادی اخلاقی و سیاسی داد که از حیث فرهنگ به فرهیختگی رسیده باشد وگرنه همه چیز را به گند می‌کشد و خواه محکوم باشد و خواه حاکم، فاجعه به‌بار می‌آورد.
سال ۵۸ و ۵۹ در روزنامهٔ جمهوری، مسئول بخش شعر و نقد شعر و کتاب در صفحهٔ فرهنگی-هنری بودم و همکار عزیزانی همچون؛ مهدی شجاعی، حمید گروگان، ناصر صاحب‌خلق، حبیب‌الله لزگی و… الخ که جز آقا سید مهدی شجاعی، سال‌هاست که از هیچ‌یک خبری ندارم. به‌هرحال، کار در روزنامه فرصتی به من می‌داد که به برخی از نشریات سر بزنم و بعضی از قدیمی‌ها را ببینم؛ به‌ویژه آتشی را که همچنان کار خود را ادامه می‌داد و اغلب شاعران جنوب، زیر پر و بال او بودند. هرچند که شاعران دیگر را نیز فارغ از اینکه هوادار کدام نحلهٔ ادبی یا جریان سیاسی هستند، به همان شیوه‌ای که در «مجلهٔ تماشا» معرفی می‌کرد، در «مجلهٔ سروش» به علاقه‌مندان می‌شناساند. از این حیث هیچ‌کس را سراغ ندارم که همچون آتشی بی‌دریغ از شاعران جوان حمایت کرده باشد. تنها روشنفکری بود که برج عاج نداشت و دسترسی به او آسان بود، البته اگر شاعره‌ها که غالبا در آن روزگار (قبل انقلاب) وقیح بودند و برای چاپ شعر و عکس‌شان سماجت می‌کردند و حتی لاس هم می‌زدند عرصه را بر استاد تنگ می‌کردند؛ همنام بنده یوسف خانعلی را صدا می‌زد و می‌گفت: «ببین این خانم چی میگه، مو سر در نمی‌آرُم.»
یکی از دریغ‌های آتشی این بود که چرا «شریعتی» را در سال‌های حیاتش نشناخته است. می‌گفت: «ما روشنفکرها، به‌قدری از مردم بریده بودیم که فکر می‌کردیم دیوار سیاه استبداد آنقدر بالا رفته که محال است فروبریزد و اصلا توجهی به اندیشه‌ها و مبارزات مذهبی‌ها نداشتیم. وقتی که اولین‌بار سال ۵۶ سروصدای الله‌اکبر را شنیدم حیرت کردم. درست متوجه نشده بودم چه خبر است که ثریا پنجره را بست. پرسیدم هیاهوی چه بود؟ ثریا گفت: هیچی! یک عده‌ای دیوانه شده‌اند و می‌گویند الله‌اکبر. پنجره را باز کردم و گوش دادم. فریاد الله‌اکبر و مرگ بر شاه در پهنهٔ شب طنین می‌انداخت. دلم زنده شد و بی‌اختیار اشک ریختم. بوی فروریختن دیوار سیاهی می‌آمد. چند روز بعد که اولین موج تظاهرات از خیابان ما می‌گذشت، باشتاب لباس پوشیدم و به مردم پیوستم.»
منوچهر چند تظاهرات را در خانهٔ مرحوم طالقانی رهبری کرده بود و سخنرانی و… البته متوجه تفاوت انقلابی‌های مسلمان با خود شده بود ولی برخلاف بسیاری از روشنفکران آن روزگار، توقع نداشت مردم از چشم‌انداز وی به عالم و آدم بنگرند. به‌علاوه خود را بدهکار مردم و انقلاب می‌دانست. از همین رو در صدد جبران مافات بود و در همین راستا جز مقالات پراکنده، چند سلسله مقاله دربارهٔ حکیم سنایی غزنوی و ناصرخسرو و پروین اعتصامی نوشت که پس از چاپ در مجلهٔ سروش به صورت کتاب هم منتشر شدند.
منوچهر همچون برخی از مبارزان نسل پیرو پدر، سخت به انقلاب و انقلاب فرهنگی امیدوار بود و گمان نمی‌برد امیدش ناامید شود؛ مثل اینکه باز هم عجله کردم، ناامیدی سال شصت فرارسید. پس بهتر است به عقب برگردم. سال ۵۹ یکبار که مجله‌های قدیمیِ تماشا را در حضور آن بزرگمرد تورق می‌کردم به شمارهٔ ویژهٔ صدسالگی رضاخان رسیدم که گفت: «ننگ مو این توه» من تصمیم گرفتم که شعری در این باب بگویم، که گفتم و در روزنامهٔ جمهوری هم با قید «تقدیم به پدرم منوچهر آتشی» چاپ شد و این دو مصرع آن را هنوز به خاطر دارم:

نام تو نام ما
ننگ تو ننگ یک قبیلهٔ بدوی است
با مدعی نزاع و محاکا حاجت نیست

من یک شمارهٔ روزنامه را برای منوچهر بردم که معلوم شد خودش قبلا آن را دیده است. خوشحال بود از این نحوهٔ دفاع. خیلی‌ها نمی‌فهمیدند و هنوز هم نمی‌فهمند که ما واقعا خود را در ساحت پدر فرزندی می‌دیدیم و توقع داشتند که من با آتشی همان برخوردی را داشته باشم که با دیگر روشنفکران ضد انقلاب. در حالیکه منوچهر، هیچ‌گاه ضد انقلاب نبود و هرچند کوتوله‌ها در حق وی چنان ستمی روا داشتند که موجب متلاشی شدن زندگیش شد، روبروی انقلاب قرار نگرفت.

سال شصت به سرم زد مثل سال ۵۵ ریاضت بکشم. شروع کردم به تقلیل غذا و به ماه رجب که رسیدم روزه را شروع کردم و کار به آنجا کشید که در ماه رمضان، یک فنجان قهوهٔ ترک همهٔ غذایی بود که در افطار و سحری می‌خوردم. اینکه چه دیدم و چه‌ها پیش آمد گفتنی نیست ولی رمضان به پایان نرسیده بود که قاطی کردم، چه افتضاحی که در روزنامه بالا نیاوردم و چه خبط و خطاهایی که در حق برخی دوستان و خانوادهٔ بیچاره… بگذریم، جنونم گل کرده بود جوری که شمر هم جلو دارم نبود. شب‌ها بی‌قرار از خانه بیرون می‌زدم و از این سر شهر تا آن سر شهر پیاده می‌رفتم و بر‌می‌گشتم (از فلاح تا میدان امام حسین و برعکس) به قول معروف جنی شده بودم ولی واقعهٔ ۷تیر که پیش آمد دیگر میان خود و روزنامهٔ جمهوری نسبتی نمی‌دیدم و حوزهٔ هنری را هم رها کردم و یک خاور گرفتم و اسباب و اثاثیه را بار کردم و زن و بچه را مثل اسیران شام سوار خاور کردم و راه جنوب را در پیش گرفتم. البته، برخی دوستان حوزهٔ هنری خبر شده بودند و آمدند به نصیحت و سرزنش که مثلا ممانعت کنند ولی جنون میرشکاک‌ها را فقط یکی از خودشان می‌تواند مهار کند. اسباب و اثاثیه را در حیاط منزل مرحوم حاج غلامعلی مدنیان خالی کردیم تا جایی اجاره کنیم. بالاخره ناچار شدیم به منزل پدری عیال برویم. روز اسباب‌کشی به محض اینکه خواستم سوار شوم مرحوم حاج غلامعلی دستم را گرفت و گفت: کارت دارم.
گفتم: باید بروم اسباب‌ها را خالی کنم.
گفت: اسباب‌خالی‌کن زیاده. این دو سه روز، چون مهمانم بودی هیچ نگفتم، اما حالا وقت آن رسیده که به تو بگویم نمی‌خواهی آدم شوی؟! روزنامه را برای چه رها کردی؟!
معاذیر خود را ردیف کردم و آغاز شدن بی‌عدالتی را مهم‌ترین آنها جلوه دادم.
گفت: «شما باسوادجماعت فکر می‌کنید ماها نمی‌فهمیم که اوضاع دارد به کدام سمت پیش می‌رود و همیشه تک‌روی می‌کنید و تک می‌افتید و تلف می‌شوید. در زمان ملی شدن نفت هنگامی که مصدق، شاه را بیرون کرد تمام مردم دزفول دشمن شاه و هوادار مصدق بودند. روز آخر را به خاطر دارم که از هر دو صحرا به‌در (از محلات معتبر قدیمی دزفول است و مشهور به‌ صحرا به‌درِ مشرقی و صحرا به‌درِ مغربی) و محله‌های دیگر، صف مردم بود که با پرچم و پلاکارد راه بونهٔ علی (قبرستان قدیمی دزفول) را در پیش گرفته بودند. تا بعد از ظهر شعار می‌دادیم: «مصدق پیروز است، شاهنشاه گی‌روف است» (گی‌روف معادل دقیق فارسی کناس است که عنوان محترمانه‌اش در این روزگار، تخلیهٔ چاه است) بعد از ظهر بدون اینکه از بلندگوها اعلام شود با پچ‌پچ و درگوشی خبر شدیم که شاه برگشته و اوضاع خراب است و مصدق را گرفته‌اند، بدون اینکه کسی از مردم بخواهد، شعار برعکس شد و هرچند همچنان دلمان با مصدق بود، فریاد می‌زدیم: «شاهنشاه پیروز است، مصدق گی‌روف است»
به شهر برگشتی و همچنان به فکر زن و بچه‌ات نیستی. لااقل به فکر خودت باش و یادت نرود بدون مردم از امثال تو هیچ کاری برنمی‌آید و مردم وقتی به میدان می‌آیند که با کمترین ضرر بیشترین فایده را ببرند.»
چه باید می‌گفتم؟ بهتر بود که هیچ عذری نیاورم. اگر جنون عزیز ته نکشیده بود، ضرورتی نداشت پای سیاست و عدالت را به میان بکشم، ولی آزموده‌ام، آن هم بارها؛ هرگاه جنون علم برمی‌افرازد هرکجای این آبادستان (إن‌شاء‌الله) که باشم اگر به خوزستان، کشیده شوم به محض اینکه هوای دشت به من بخورد عقل نداشته‌ام سروکله‌اش پیدا می‌شود. معلوم شد که همه قضاوت‌های خود را کرده‌اند و حاجت به دست‌وپا زدن من نیست. از همه بدتر قضاوت و صدور حکم از طرف پدرم بود.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *