خانه / گفت‌وگو / معصومیت محکوم به تباهی

معصومیت محکوم به تباهی

دربارۀ عشق، با نگاهی به «گتسبی بزرگ» در گفت‌وگو با «مرتضی هاشمی»

«عشق» پدیده‌ای است که ما را عمیقا درگیر می‌کند؛ شادی بی‌حد نثارمان می‌کند و هم‌زمان با رنجی طاقت‌فرسا، امانمان را می‌برد! انسان‌های در حسرت عشق، انسان‌های عاشق در طول دوران عاشقی، انسان‌های پس از پشت سر گذاشتن رنج‌های عشق و به دوش‌کشیدن خاطرات تلخ و شیرین آن، بارها و بارها در خلوت و جلوت به پیچیدگی این حس و تجربه فکر کرده‌اند و روزنه‌های بسیاری از اعماق تاریک و نادیدنی وجود انسانی خودشان، بر ایشان گشوده شده است. عشق یک مسئلۀ وجودی است!

آنچه در ادامه می‌خوانید بخش دیگری از سلسلۀ گفتگوهای «مسائل وجودی ما» است. در این گفتگوها، سه مسئلۀ وجودی مرگ، عشق و رنج را بر مبنای روایت‌های مختلف آن‌ها در کتب داستانی برجسته از مناظر روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و فلسفی بررسی می‌کنیم. گفتگوی زیر با دکتر مرتضی هاشمی دربارۀ کتاب گتسبی بزرگ انجام شده است. هاشمی، جامعه‌شناسی است که در حال حاضر محقق دورۀ پسادکترای انسان‌شناسی اجتماعی در دانشگاه ادینبور است و اخیرا با کتاب «خداباوری و خدا ناباوری در عصر پساسکولاریسم»، برگزیدۀ اول بخش جوان جشنوارۀ فارابی شده است.

واقعبین باش، ناممکن را بخواه (در باب «گتسبی بزرگ» اثر اف. اسکات فیتز جرالد)

علمدار: گتسبی بزرگ در نگاه اول چیزی نیست به جز یک داستان عشقی دم‌دستی و تکراری؛ حتی داستان عشق پسر فقیر و دختر ثروتمند و ناکامی پسر فقیر؛ ولی چیزی که این داستان را قابل‌تأمل کرده، انگار تعریفی است که جرالد از عشق میدهد و آن را با هستیشناسی آدمها پیوند میدهد؛ در ذهنیت گتسبی «سنگ شالودۀ دنیا، بر بال پریان استوار است». اسکات فیتزجرالد در اولین توضیحش از گتسبی، او را آدم «امیدواری» تعریف میکند؛ کسی که «یک‌جور حساسیت تیز شده، نسبت به نویدهای زندگی» دارد. گتسبی این‌طور آدمی است و می‌تواند «زمانی بیش‌ازحد طولانی را با یک رؤیا» سر کند و صفت «عاشق» را برای خود بپذیرد. در این نگاه، عاشق‌شدن یک استعداد انسانی و جهان‌شمول نیست؛ حالتی روانی است که تنها برخی از افراد با ذهنیتی خاص می‌توانند آن را تجربه کنند. نظر شما در این مورد چیست؟

هاشمی: فکر می‌کنم که ابتدا باید یک تفاوتی بین فیتزجرالدِ نویسنده‌ و نیک کاراوی که راوی داستان است بگذاریم. کاراوی خودش یکی از شخصیت‌های رمان است و لزوماً نظر فیتزجرالد را نمایندگی نمی‌کند. آن جمله‌ای که در توصیف گتسبی آوردید روایت کاراوی است از گتسبی. ایجاد شخصیت راوی مانند کاراوی، یک ابزار در دست نویسنده است؛ برای فاصله‌گذاری بین خود و آن شخصیت اصلی داستان. جایی از داستان نیست که فیتزجرالد بگوید چرا این شخصیت را خلق کرده. همین باعث شده که منتقدین نظریات متفاوتی را در مورد این فاصله‌گذاری بیان کنند. تصور من این است که یک دلیل خلق شخصیت کاراوی، برجسته کردن میزان غیرمعمول بودن و جاه‌طلب بودن گتسبی ا‌ست. چون کاراوی که همیشه با دیدۀ تحسین و اعجاب به عشقِ گتسبی نگاه می‌کند، خودش تنها یک انسان معمولی ا‌ست که قواعد زندگی روزمره را پذیرفته. تضاد بین این دو شخصیت باعث می‌شود که بزرگی و یگانگی گتسبی بیشتر به چشم بیاید.

درهرحال، شخصیت اصلی رمان، گتسبی ا‌ست. همان‌طور که گفتید اگر در یک خط، داستان گتسبی را برای کسی تعریف کنیم، چیزی جز یک داستان تکراری و کلیشه‌ای عاشقانه به نظر نمی‌آید؛ اما آنچه که «گتسبی بزرگ» را به یک رمان کلاسیک و ماندگار تبدیل کرده، پیوند این رمان با ایدۀ رؤیای امریکایی ا‌ست. مایل هستم با توجه به ربط زمانۀ ما بیشتر از این جنبه به این داستان نگاه کنم.

علمدار: منظور شما از رؤیای امریکایی چیست؟

هاشمی: منظور از رؤیای آمریکایی، هدفی ا‌ست که وجه مشترک بسیاری از مهاجرین بود که قارۀ جدید را شکل دادند. آمریکا برای بسیاری از مهاجرین در طول تاریخ این کشور (چه ایرلندی‌ها و چه انگلیسی‌ها و چه اروپایی‌ها و چه افریقایی‌ها و مکزیکی‌ها و خاورمیانه‌ای‌ها) جایی‌ است که هر کس می‌تواند بدون دخالت چندانی از سوی قدرت‌های دیگر، مثل دولت و فئودال‌ها و کلیسا و غیره، آرزوی شخصی‌اش را دنبال کند. البته که این، فقط یک هدف و آرزوست و توصیف واقعیت زندگی در کشور امریکا، در هیچ‌ زمانی، نبوده و نیست؛ اما مانند همۀ آرزوها و اهداف و ایده‌آل‌ها، به زندگی مردمانی جهت و معنا می‌دهد.

تاریخ شکل‌گیری این ایده‌ هم، داستان مفصلی ا‌ست. یک جنبۀ ماجرا در صفتی خلاصه شده که از بدو شکل‌گیری امریکا به سفیدپوستان فقیر داده شده بود. پولدارهای امریکایی به این دهقانان سفیدپوست جنوبی می‌گفتند “آشغال‌های سفید” (White Trash). این کلمۀ توهین‌آمیز چیزی ا‌ست مانند صفت نژادپرستانۀ “کاکا سیاه” یا “نگرو” (Negro) برای سیاه‌پوستان امریکا. دو سال پیش مطالعۀ انسان‌شناسانه‌ای خواندنی در مورد سفیدپوستان فرودستِ ساکن جنوب آمریکا منتشر شد با همین عنوان «آشغال‌های سفید». این کتاب به‌خصوص بعد از رأی آوردن دونالد ترامپ مورد توجه واقع شده؛ چون سفیدپوستان فرودست، بدنۀ اصلی حامیان ترامپ هستند. محقق این کتاب نانسی آیزنبرگ موقعیت متناقض‌نمای سفیدپوستان فرودست امریکایی را به‌خوبی تشریح می‌کند.

نکته این است که قدمت این قشر فرودست، به قدمت شکل‌گیری کشوری به نام آمریکاست. این‌ها عمدتاً دهقانان تحت کنترل فئودال‌های اروپا بودند که از تعقیب مذهبی یا فقر مالی و یا زورگویی دولت و فئودال‌ها به قارۀ جدید آمدند. رؤیای امریکایی (به‌صورتی که در رمان گتسبی بزرگ هم نشان داده‌شده)، در اصل رؤیای این افراد است؛ برای آزادی و پرداخت مالیات کمتر و در دست گرفتن سرنوشت خود. موقعیت این‌ها متناقض‌نماست؛ چون درحالی‌که این‌ها به لحاظ سهم از قدرت در قارۀ جدید هم فراموش‌شده هستند و در قعر جدول تقسیم‌کار طبقاتی زندگی می‌‌کنند، اما هنوز آن امید را به همراه دارند. آن‌ها چون سفیدپوست هستند هم‌ذ‌ات پنداری بیشتری با سیستم حاکم آمریکا دارند و جالب‌تر اینکه بااینکه شاید موقعیت بهتری از سیاه‌پوستان و سایر اقلیت‌ها نداشته باشند، هنوز خود را برتر می‌پندارند. آیزنبرگ استدلال می‌کند که همین باور بیهوده و طولانی به رؤیای امریکایی، باعث شده که این‌ها در مبارزه برای کسب برابری در اجتماع کمترین میزان مشارکت را داشته باشند؛ یعنی به‌صورتی خود را سهیم در منافع نظام مستقر سیاسی و اقتصادی امریکا می‌بینند؛ اما درواقع این‌طور نیست و آن‌ها بهره‌ای از این منافع نمی‌برند.

طرفه اینکه برای همین حس هم‌ذات پنداری با سفیدپوستان قدرتمند، این‌ها هیچ واژگان و نمادها و گفتمان سیاسی مخصوص به خود را تشکیل نداده‌اند؛ درحالی‌که مثلاً مبارزه‌ی سیاه‌پوستان برای حقوق مدنی (به رهبری مارتین لوتر کینگ)، کمک کرد که سیاه‌پوستان گفتمانی در مبارزه برای آزادی و برابری برای خود دست‌وپا کنند و در این مسیر گامی به جلو بردارند. به تعبیر نئومارکسیست‌ها، سفیدپوستان فرودست دچار یک نوع «آگاهی کاذب» هستند. خود را از سیستمی می‌دانند که به نفع آن‌ها نیست.

علمدار: برگردیم به داستان. منظور شما این است که گتسبی یکی از همین به‌اصطلاح «آشغالهای سفید» است؟

هاشمی: دقیقاً! او با جان‌ودل به رؤیای آمریکایی دل‌بسته. به‌عبارت‌دیگر، شخصیت تخیلیِ گتسبی چیزی نیست جز تجسم آن رؤیای آمریکایی. کسی که به قدرت خود در شکل دادن به آینده و ممکن کردنِ ناممکن امید دارد. او عاشق دختری ثروتمند شده به نام دِیزی؛ اما حالا که دیزی با یک ثروتمند دیگر (تام) ازدواج کرده، او هنوز امیدوارانه فکر می‌کند که دیزی او را دوست دارد و کنجکاوانه به دنبال تأیید این عشق از سوی اوست. هم‌زمان هم به‌صورت فعالانه زندگی خودش را به سمت هدف تصاحب دیزی شکل داده است. خاطرمان باشد که دیزی تنها دلیلی بود که او به آن محلۀ خاص رفته بود و خانۀ مجللی خریده بود و در آن خانه، پارتی‌های مفصل و بزرگ و درعین‌حال عجیبی برگزار می‌کرد. او امیدوار بود که بعد از پولدار شدن، لیاقت دیزی را داشته باشد و دیزی روزی به پارتی‌های او سر بزند. صحنه‌های پارتی‌ها و مهمانی‌های رمان، شاد و درعین‌حال عمیقاً غمگین کننده هستند. به نظرم این بهترین و ادیبانه‌ترین کنایه از عشق است. فراتر از این، گتسبی مؤمنانه فکر می‌کند که می‌تواند نه‌تنها آینده را بسازد که حتی بیش از آن گذشته را نیز بازنویسی کند. این‌طور می‌شود که سعی می‌کند مانند دیزی ثروتمند شود و می‌شود.

در دیالوگ مشهوری از رمان، کاراوی می‌گوید که دسترسی به دیزی برای گتسبی ناممکن است. بعد با شگفتی از این خواست نامعقول گتسبی می‌گوید: «تو نمی‌توانی گذشته را تکرار کنی»؛ اما گتسبی با تعجب بیشتر می‌گوید: «نمی‌توانم گذشته را تکرار کنم؟» بعد به اطراف خانه‌ی مجللش نگاه می‌کند. گویی که همین تجملاتی که اطراف من می‌بینی حاصل همان تلاش برای تکرار گذشته است. گتسبی اضافه می‌کند:«معلومه که می‌شه گذشته رو تکرار کرد.» این یک نوع جاه‌طلبی ویژه است.

شما در سؤال قبلی فرمودید که این حالتی جهان‌شمول نیست و استعداد خاصی است. موافق هستم؛ اما فکر می‌کنم بیشتر از اینکه به بعد روان‌شناختی این جاه‌طلبی بپردازیم، باید این را مسئله‌ای جامعه‌شناختی و در این مورد خاص یک مسئلۀ جامعه‌شناختیِ آمریکایی ببینیم. این امریکایی بودن و ربطش به رؤیای امریکایی ا‎‌ست که گتسبی بزرگ را به اثری ماندگار و مرتبط حتی در قرن حاضر تبدیل کرده. این امید به دستیابی به همه چیز و پولدار شدن و قدرتمند شدن و شکل دادن به آینده و از آن مهم‌تر و جاه‌طلبانه‌تر «بازنویسی گذشته»، به شدت امریکایی ا‌ست؛ یعنی تا جایی که می‌دانم در فرهنگ‌های دیگر اروپایی و آسیایی و آفریقایی، همتایی ندارد. گتسبی یک آمریکایی تمام‌عیار است، چون نماد یکی از آن به‌اصطلاح «آشغال‌های سفید» است که از دست زورگویی فئودال‌های اروپایی به قارۀ جدید رفته. جاه‌طلبانه از هیچ به همه چیز دست یافت؛ اما هنوز قانع نیست. او فقط آینده را نمی‌خواهد. او گذشته را هم می‌خواهد. گذشته چیست؟ اینجا به نظرم کلیدواژۀ فهم گذشته اصالت است.

در جایی از داستان گتسبی در مورد تحصیلش در دانشگاه آکسفورد انگلستان می‌گوید که با شکاکیت اطرافیان مواجه می‌شود. او نماد آمریکایی است که دنیای جدید را ساخته و قانع نیست. می‌خواهد در انتقامی تاریخی، اصالت و پرستیژ، یعنی آن سرمایه‌ی تاریخیِ فئودال‌ها و پولدارهای انگلیسی را هم تصاحب کند؛ آکسفورد و کمبریج نماد چنان اصالتی هستند. تکرار گذشته یعنی همین؛ یعنی نفیِ رادیکالِ «آشغال» بودن با تصاحب ثروت و منزلت و حتی اصالت تاریخیِ آن‌هایی که من را آشغال خطاب کردند. دیزی نمادی از آن دنیای دست‌نیافتنی است که گتسبی می‌خواهد تصاحب کند و امید جاه‌طلبانه‌اش به تصاحب اوست که باعث می‌شود گتسبی «بزرگ» خوانده شود.

علمدار: کاراوی همان ابتدا میگوید گتسبی «مظهر همۀ چیزهایی بود که آن‌ها را صادقانه حقیر می‌شمارم» و آنچه علاقۀ مرا جلب کرد نه خودِ گتسبی، بلکه «چیزی که سایهوار در تعقیبش بود، آن گردوغبار پلیدی که دنبال رؤیاهایش در هوا پیچید» است. رمان گتسبی بزرگ در واقع یک تراژدی است. تراژدیای که «کنت تاینان» در نقد خود، آن را «ندبه به خاطر معصومیت محکوم به تباهی» تعریف میکند. به نظر من، منظور از این معصومیت، همان امید و ایمان گتسبی و امثال او به قدرت عشق انسانی است. امید و ایمانی که اوج رقتبار بودن آن در صحنۀ هتل منهتن و رویارویی او با تام و یقین خلل‌ناپذیر جِی گتسبی به این‌که دیزی هرگز تام را دوست نداشته و فقط او را دوست داشته تصویر میشود. در این تصویر همه می‌فهمند که گتسبی شکست خورد، به جز خود گتسبی که نمی‌فهمد همه چیز تمام شد و این بازی تمام شده را ادامه میدهد تا به مرگش منجر شود. گره رمان هم همینجاست که فیتزجرالد خواننده را رها میکند تا خودش با خودش کنار بیاید که آخرش گتسبی بزرگ بود یا حقیر؟ متوهم بود یا وارسته؟ گرهای که ما در زندگی واقعی در برابر کسانی که ادعای عشق دارند نیز تجربه میکنیم؛ آن‌ها تحسین‌برانگیز و حسرت برانگیزند یا ترحم برانگیز و دیوانه؟

هاشمی: در مورد اینکه سرنوشت جِی گتسبی را تباهی معصومانه و شکست ببینیم یا تراژدی قهرمانانۀ رمانتیسم امریکایی، منتقدین ادبی دو دسته می‌شوند. برخی مثل ماریوس بیولی (منتقد ادبی) بیشتر به توصیفی که شما داشتید باور دارند. در واقع گتسبی را نشانۀ زوال و شکست رؤیای امریکایی می‌بینند؛ اما هارولد بلووم (استاد دانشگاه ییل امریکا) گرایش بیشتری به تفسیر دوم دارد. من هم بیشتر این منظر را می‌پسندم. در واقع اثر فیتزجرالد، بزرگداشت یک حماسۀ رمانتیک امریکایی ا‌ست و نه نابودی یک رؤیا. گمان می‌کنم که در ادبیات فارسی هم از این سنخ تراژدی‌های رمانتیک زیاد داریم. به همین معنا اگر کسی بگوید که مثلاً مجنون به‌صورت رقت‌انگیزی شکست خورد یا فرهاد به هدفش نرسید، شاید جواب ما این باشد که اصولاً تعریف ما از تراژدی با هم تفاوت دارد. مسئله، رسیدن به یک هدف معین مادی نیست. مسئله، یک موقعیت انسانی است. آنچه باعث می‌شود گتسبی بزرگ را با این صفت بخوانیم این اراده به انجام کار ناممکن است، نه لزوماً رسیدن به یک هدف خاص.

اینجا لازم است که گریزی به شعار جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه بزنیم. شعار جنبش این بود: «واقع‌بین باش؛ ناممکن را بخواه!» منظور چیست که واقع‌بینانه‌ترین کار این است که امر ناممکن را بخواهیم؟ اسلاوی ژیژک (فیلسوف اسلونیایی معاصر) کتابی دارد با همین عنوان “خواستار ناممکن بودن” (Demanding the Impossible). آنجا او تفاوت لاکانی بین دو گزاره را برجسته می‌کند. گزارۀ اول این است: «همه چیز ممکن است». این چیزی‌ است که مثلاً کارآفرینان درۀ سیلیکون در کالیفرنیا (کسانی مثل بنیان‌گذار گوگل و فیسبوک و غیره) مدام می‌گویند. ممکن‌بودن سفر به ماه و پیشرفت فناورانه به‌صورتی که عمر انسان به دویست سال افزایش یابد و پیشرفت‌هایی مانند این، عنصری از عناصر ایدئولوژیک فناورانۀ عصر ما هستند؛ اما گزارۀ دومِ لاکانی با این فرق دارد. گزارۀ دوم این است: «ناممکن اتفاق می‌افتد.» از نظر ژیژک تفاوت عمیق بین این دو گزاره اینجاست که دومی نه فقط بیان ایدئولوژیکِ یک آرزو که واقع‌بینانه‌ترین تفسیر از گزینه‌های موجودِ تاریخی است. مثالی که او می‌زند بهار عربی در مصر است. کسی تصور نمی‌کرد که چنین جنبشی در کشوری مثل مصر روی دهد. بسیاری از جامعه‌شناسان معتقد بودند که عصر انقلابات به سر آمده. به‌عبارت‌دیگر، بهار عربی تا زمانی که اتفاق افتاد ناممکن بود؛ اما بعد ممکن شد. در واقع، مرزهای ممکن و ناممکنی که در ذهن ما وجود دارند حاصل پروپاگاندای ایدئولوژی‌های حامی وضع موجود هستند. ایدئولوژی‌هایی که ما درونی کرده‌ و پذیرفته‌ایم. وقتی این دیوار شیشه‌ای خط قرمز‌ها در عمل فروریختند، آن زمان است که می‌فهمیم که آن خط قرمزها هم می‌توانستند تغییر کنند و تغییر هم می‌کنند؛ اما چگونه؟ ژیژک معتقد است که این خلاقیت عمل (Act) است که زایاست و ناممکن را ممکن می‌کند؛ یعنی وقتی که وارد کنش شدیم، در عمل و روی زمین خط قرمزی را شکستیم، کم‌کم همه چیز معنادار و ممکن می‌شود. عشق به معنایی که در رمان فیتزجرالد تصویر می‌شود، نوع غایی چنان کنشی‌ است؛ یعنی فقط یک حس درونی نیست. نوعی عمل است. مرزها و خط قرمزهای معمولی را می‌شکند. آدمی مثل نیک کاراوی (راوی داستان) آن خط قرمزها را به‌شدت درونی کرده بود و به رسمیت می‌شناخت؛ اما گتسبی نه.

به زمینۀ آمریکایی بحث بازگردیم. باید اضافه کنم که عجیب نیست که پراگماتیسم، ریشه‌های آمریکایی قدرتمندی دارد. دیدگاه پراگماتیستی (با همۀ شاخه و برگ‌هایش) به زایایی عمل و کنش تکیه دارد؛ یعنی شما وقتی‌که وارد عمل شدید، عرصۀ جدیدی از ممکنات در برابر شما گشوده می‌شوند. لازم نیست حتی به‌صورت پیشینی، شما تصویری از آن امر ناممکن و جایگزین وضع فعلی داشته باشید. تنها باید وارد عمل یا کنش شوید. گتسبی به چنین زایایی و خلاقیتی باور عمیق داشت. او اراده‌گرای دیوانه‌ای نبود که چیزی از قواعد و محدودیت‌های تاریخی نداند. برعکس، واقع‌بین بود و ناممکن را طلب می‌کرد.

خطوط آخر رمان «گتسبی بزرگ» به‌خوبی این روحیۀ پراگماتیستی را نشان می‌دهند. آنجا که فیتزجرالد تصویری از گتسبی و تلاش او را در چند خط ماندگار ارائه می‌دهد. او می‌گوید که نه فقط گتسبی که همۀ ما به چنان آیندۀ ناممکنی امیدوار می‌مانیم. آخرین خط رمان این است: «ما همچنان پیش می‌رویم، همچون قایق‌ها که برخلاف جهت جریان آب، بی‌وقفه به گذشته باز گردانده می‌شوند.» خیلی از طرفداران ادبیات در غرب این چند خط آخر رمان «گتسبی بزرگ» را از بر‌می‌توانند بخوانند؛ همان‌طور که هر ایرانی می‌تواند چند بیت مشهور از حافظ را از بر بخواند. درهرحال، اینجا فیتزجرالد دیگر از یک نفر (گتسبی) صحبت نمی‌کند. از «ما» صحبت می‌کند و «قایق‌هایمان». این «مای» آمریکایی است.

او تأکید می‌کند که آن گذشته‌ای که گتسبی می‌خواست بازنویسی کند، بالاخره همان بود که او را به کشتن داد. خاطرمان باشد که چطور گتسبی در نهایت کشته شد. او توسط یکی از همان فرودستان سفیدپوست امریکایی کشته شد که توسط تام (نمایندۀ آن پولدارها و با اصالت‌ها) شستشوی مغزی داده شده بود. در واقع قاتل گتسبی همان گذشتۀ خود گتسبی بود. همان چیزی که مدام از او فرار می‌کرد و می‌خواست بازنویسی‌اش کند. قاتل گتسبی، یکی از همان کسانی بود که «آشغال سفید» نامیده می‌شد و قربانی همان آگاهی کاذبی شده بود که خصیصۀ این فرودستان سفیدپوست آمریکایی‌ است.

حالا باز اینکه این را نوعی پایان‌بندی نیهیلیستی (سیکل مدام بازگشت به گذشته) بدانیم یا تراژدی قهرمانانه (تلاش ناکام قهرمان داستان برای تغییر وضع موجود)، بستگی به نوع خوانش متن دارد. من بیشتر مایل هستم به دستاورد اصلی گتسبی تأکید کنم که همان تأکید بر ممکن کردن ناممکن بود. خودِ همین ایمان، دستاورد بزرگی است؛ جدا از نتیجۀ نهایی‌اش برای قهرمان رمان.

*مرتضی هاشمی، محقق پسادکترای انسان‌شناسی اجتماعی در دانشگاه ادینبورا

همچنین ببینید

تنهایی‌ات را بپذیر!

دوباتن «سیر عشق» را نوشت تا بگوید عشق چه چیزی نیست و برای گفتن این …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *