خانه / روایت / نغمه‌ی دلار‌ها یا دلارهای من حراج

نغمه‌ی دلار‌ها یا دلارهای من حراج

پله‌های برقی مترو که بالا می رود ملودی « گل گلدون من» سیمین غانم گوشَت را تر می‌کند. گاهی فلوت را از روی لبانش برمی‌دارد و مقنعه‌اش را  جلو می‌کشد و جانتی‌اش را جابجا می‌‌کند و به بساط امپش ور می‌رود. چند قدم که جلوتر می‌روی و می‌خواهی فردوسی را پایین بیایی تنها زمزمه «دلار! آقا دلار» است که تا مغز استخوانت سوت می‌کشد و فولت زن جوان در زمزمه دلارها گم می‌شود. قدم به قدم خیابان پلیس‌ها با موتور و کلاه بره سیاه ایستاده‌اند تا مردم نظم صف‌ها را رعایت کنند. یکی به اختیار توی همان صف‌هایی که از دو و نیم شب درست شده است از دهانش می‌پرد « ۴۰ سال است که مردم را توی صف نگه داشته‌اند» و زنی که موهایش تا ته ریشه اقیانوسی است سرش را بالا می آورد و توی چشم‌های گولاخ صرافی تضامنی خیره می‌شود و اسم و فامیلش را می‌گوید و بلیت و پاسپورتش را نشان می‌دهد تا ۱۰۰۰دلار دولتیش را بگیرد و برود. گولاخ با کول‌های شبیه کوهان شتر دارد اسم می‌نویسد. تی‌شرت لاجوردی شماره ۱۵ ایتالیا را به تن کرده و برق حلقه طلاییش چشم را می‌زند. موتور ۲۵۰ سی سی غولش را جلوی صرافی جابجا می‌کند و بقیه را که دم در صرافی ایستاده‌اند مثل مگس می‌پراند. پلیسی هم با هوندای ۱۲۵ و کلت به کمر با نگهبان دم در صحبت می‌کند.

از در دیگر صرافی مردی با کت‌وشلوار خاکی مخملیش بیرون می زند و پاکت سفیدی را سریع در جیبش می‌گذارد. از سرعت عملش لبخندی به لب دارد. سرش را می‌اندازد پایین و سعی می‌کند مثل یک شهروند عادی به سمت ماشینش برود. موتورهای زیادی در پیاده‌رو پارک شده است. میدان سکه اول منوچهری خالی است و برگ‌های بهاری درختان سفارت دولت فخیمه از سبزی می‌درخشد. دلالان اما نشسته‌اند روی ترک موتورهای پارک شده و نجوا می‌کنند: دلار! دلار بدم؟ خیلی راحت است تشخیصشان؛ دو گوشی و بیشتر به دست دارند، هندزفری‌های مختلف و با کلاس دارند، از جابرا و لول یو پرو سامسونگ گرفته تا ایرپاد اپل و بیشترشان سویشرت خاکستری به تن دارند. مردی که پیراهن تترون یکدست گلبهی به تن دارد از ناصرخسرو می‌گوید و دلالان دارو و به انتهای صف خیره می‌شود. نگهبان صرافی تضامنی سر منوچهری  دماغی عینهو کدوی تبل و پر از مویرگ‌های خونی دارد. مردم دورش جمع شده‌اند، او انگاری جای دیگری است و می‌گوید دلارش را به قیمت ۵۷۰۰ به فدراسیون فوتبال نداده است و بعد پاسپورت و بلیت زن و مرد جوانی را چک می‌کند که عازم استرالیا هستند. مرد اصرار دارد که ۵۰۰۰هزارتا بگیرد اما نگهبان و دلال صرافی می‌گوید فقط سه هزارتا. چشمم به ویزای زن می‌افتد. ده سالی از خودش جوا‌ن‌تر است و توی عکس موهایش را رها کرده است. پایین‌تر اما یک صرافی انگار صف را راه انداخته است. مشتی پیر و جوان با رسید زردرنگ بانک ملت ایستاده‌اند دم در صرافی. مردی از توی صرافی می‌آید و می‌گوید: «لطفاً تجمع نکنید. بروید قهوه‌خانه و رستوران‌های دوروبر. ساعت سه بیایید دلارهایتان را بگیرید» مردم رسید به دست اما تا دلارهایشان را نگیرند انگار لقمه‌ایی نان و قطره‌ایی آب از دهانشان پایین نمی‌رود. تب را می‌شود در چشم‌های مسافران اتوبوس‌های زردی که از خیابان دلار می‌گذرد و الو پیکی که کلاه آبی به سر دارد، دید. پشت شیشه صرافی دولتی زده‌اند « به شخص ارز داده نمی‌شود». درهای شیشه‌ایی بسته است، زن پشت باجه با تلفن با مردی که این‌ور در است صحبت می‌کند و شماره حواله‌اش را می‌خواند.

دو روزی می‌شود که بانک مرکزی اعلام کرده است به صرافی دولتی که ارزی به مسافران ندهد. سه برگه a4 در سه ستون پر از اسم به دیوار صرافی دولتی چسبانده شده است. ستوان یکم پولادی با چشمهایی آبی و ریش‌های قهوه‌ایی می‌خندد و می‌گوید: همش الکیه! چند قدمی که توی منوچهری بروی صرافی هم است که فقط یورو می‌دهد و دلار ندارد. به ازای هر دو صرافی یک شعبه از نوین چرم است و تنها کسی که با تلفن صحبت می‌کند و در کلامش زمزمه دلار نیست مرد جوانی است که روی پیراهن فرمش علامت نوین چرم است. انگار دارد دوست دخترش را راضی می‌کند که به سفر هرمز قناعت کند. چشمان آبی بهرام رادان و چشمان سبز بهنوش طباطبایی مثل مایع لزج توی دماغ مدام چشمانت راتوی خیابان دلار آغشته می‌کند. جلوی صرافی بانک ملت اما دلالان انگار جمع شدند و پلیس‌ هم این بار کاری به کارشان ندارد. گوشی‌هایشان دستشان است و آدم را به یاد بازار بورس خیابان پنجم نیویورک می‌اندازد.

 ۲۰ تا نقدی کسی نداره؟ ۱۰ تا نقدی میخام! همه‌ی آنها که یک ساعت پیش توی خیابان پراکنده بودند حالا کنار همند و بازار خودشان را دارند. در این میان تنها من هستم که غریبه‌ام. حتی پلیس نیز با آنهاست. نمی‌گذارند از داد و بیدادشان، از صداهایشان، از نرخ‌های دلارهایشان لایوی بگیرم و به اینستای خودم بفرستم. انگار برهم‌زننده‌ی امنیت ملی منم و نه این آقایان دلال! گالریم را سرگروهبانی چک می‌کند و بعد که فیلم‌ها را پاک کرد گوشی را به من می‌دهد. حالا آن زمزمه تبدیل به باندهای بزرگ صدا شده است. صدایی که نرخ‌هایش استخوان‌های مردمی را به ترک می‌اندازد. توی ایستگاه اتوبوس دو جوان نشسته‌اند و از حقوق عقب افتاده یک سالشان می‌گویند که هنوز شرکت نداده است. ۱۵ میلیون تومان و غرش‌‌های دلالان دلار چند قدم پایین‌تر کر کننده شده است.کافه‌داری میان آن همه جویندگان دلار و مردم حیران بلیت و چمدان به دست برای کفتر‌های چاهی گندم ریخته است. کفترهای چاهی اما از مردم این خیابان می‌ترسند وبا عبور هر رهگذری بال می‌زنند و به آسمان می‌روند در حالی که به دانه‌ایی نوک نزده‌اند.

همچنین ببینید

هیچ‌کس نصیحت را دوست ندارد

وقتی برای هزار و چندمین بار، سر می‌گذارد به نصیحت و انگشتش را به نشانۀ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *