خانه / سوء قصد / از رئالیسم تا مدرنیسم (۴)

از رئالیسم تا مدرنیسم (۴)

نظریه‌ی رمان مدرنیستی

یکی از مولفه‌های مدرنیسم، رمان‌نویسی و نظریه‌پردازی درباره‌ی رمان مدرن بوده است و هنری جیمز به بهترین نحو از این ویژگی برخوردار بود. به زعم او، رمان‌نویس باید ضرورت شناخت نظری رمان را دریابد، کاری که فلوبر و زولا در میان فرانسوی‌زبان پیش‌تر پیشه‌ی خود کرده بودند و رمان‌نویسان انگلیسی نیز برای رسیدن به کمال نویسندگی و آثار تمام‌عیار باید در این زمینه «طعم دانشی گسترده را بچشند». جیمز در رمان‌نویسی از تلقی رئالیستی واقعیت گامی فراتر نهاد و به رئالیسم روان‌شناختی رسید. از این‌رو بود که او پرداخت شخصیت و اولویت نظری آن را بسیار جدّی می‌گرفت. جمله‌ی معروف جیمز در مقاله‌ی «هنر داستان‌پردازی» (۱۸۸۴) بر همین موضوع دلالت داشت، جایی که درباره‌ی اهمیت شخصیت در داستان پرسیده بود: «شخصیت چیست جز تعین کنش (determination of incident)؟ کنش چیست جز به تصویر کشیدن شخصیت؟» و خود بی‌درنگ با پرسشی تازه پاسخ داده بود: «یک تابلو یا رمان اگر توصیف کاراکترها نیست، پس چیست؟ آیا در آن‌ها چه چیز دیگری می‌جوییم و می‌یابیم؟».تزوتان تودوروف با تاکید بر وابستگی تنگاتنگ و پیوند ابدی دو عنصر بنیادی روایت‌گری، یعنی شخصیت و کنش، دو دیدگاه عمده را درباره‌ی شخصیت‌پردازی از هم بازمی‌شناسد. نخست، دیدگاهی که او روایتِ دلخواهِ هنری جیمز می‌خواند. تودوروف این دیدگاه را نفی می‌کند و معتقد است که از پسِ پرسش‌های مطرح‌شده‌ از سوی جیمز طنینی خودمحور به گوش می‌رسد زیرا در آن، همه چیز در خدمت روان‌شناسی شخصیت‌هاست. دوم، دیدگاهی است که او ناـ روان‌شناسی‌گرایی ( a-psychologism) می‌نامد. به باور تودورف، سنّتی ادبی وجود دارد که در آن، «شخصیت‌ها مطیع کنش» هستند و با آن‌که بسیاری، روایت هزارویک‌شب را به کمبود تحلیل درونی و فقدان توصیف حالت‌های روانی دچار دانسته‌اند، تودوروف آن را نمونه‌ی عالی سنّت «ناـ روان‌شناسی‌گرایی» می‌خواند و شکل‌گیری شخصیت‌های حکایت‌های تودرتوی «هزارویک‌شب» را برحسب کنش‌گری کاراکترها توجیه‌پذیر و تبیین‌شدنی می‌داند؛ پس در روایت روان‌شناختی تقدّم با مبتدا و فاعل یا به‌تعبیر تودوروف، با«کنش‌گر» است و کنش صرفاً به نشانه‌ای تقلیل می‌یابد که خصلت‌های کاراکترها را فهم‌پذیر می‌کند و انسجام روان‌شناختی‌شان را میسّر می‌سازد. به ‌دیگر سخن، ارجحیت صرف شخصیت‌پردازی به تعلیل یا علّت‌یابی روان‌شناختی خواهد انجامید. با این‌همه، جیمز خود از این مساله که تودوروف «خودمحوری» می‌خواند، آگاه بود و بر نقش خواننده بسیار تاکید می‌کرد. جیمز به‌هیچ‌روی پیوند ابدی شخصیت و کنش را انکار نمی‌کرد؛ بلکه سخن گفتن از رمان شخصیت یا رمان پیرنگ را «نزاع سرگردان» (bemuddled opposition) معرفی می‌کرد. او پیش‌تر در مقاله‌ی «آنتونی ترولوپ» (۱۸۸۳) نوشته بود: «شخصیت، با هر معنایی که می‌توانیم از آن مراد کنیم، همان کنش است و کنش همان پیرنگ است؛ و هر پیرنگی که چفت و بستی دارد، حتی اگر وانمود کند که تنها به شیوه‌ی یک معمای چینی برای‌مان جاذبه دارد، به‌وسیله‌ی اشارت‌های شخصی، با عاطفه و [حس] تعلیق ما بازی می‌کند. ما فقط از آن جهت به آن‌چه بر مردم رخ می‌دهد، تعلق خاطر داریم که می‌دانیم آن مردم چه هستند».

اساساً مساله‌ی اولویت شخصیت در دیدگاه‌های جیمز بود که موجب می‌شد او نسبت به راوی و زاویه‌ی دید بسیار حسّاس باشد و شدیداً از دانای کلّ مطلق و همه‌چیزدان که تبلور اصلی آن در رئالیسم بود، پرهیز کند و نسبت به آن زنهار دهد. از این‌رو، جیمز اظهارنظرهای راوی (یا به سخن دقیق‌تر، مولف) را در روایت داستان، به‌ویژه داستان‌های زندگی‌نامه‌ایِ ولز، نکوهش می‌کرد مدافع بسط تدریجی روایت و شناخته شدن شخصیت‌ها بود. دیدگاه‌های جیمز در همان زمان سبب مجادلات قلمی فراوانی میان او و ولز شده بود. ولز، در مقابل جیمز که رمان را فی‌نفسه هدف می‌دانست و تنها به تعینات زیباشناختی آن توجه داشت، رمان را وسلیه‌ای برای سرگرمی و تعلیم و تربیت و نقد اجتماعی می‌دانست. او با کنایه به جیمز که رمان را تابلو خوانده بود، رمان‌های شخصیت را نقاشی‌هایی می‌نامید که با هدف مصرف نوشته نشده‌اند؛ اما رمان‌های ولز هنرِ معطوف به هدف بودند، مانند معماری.

برخی رمان‌های هنری جیمز از جمله «تصویر یک بانو» (The Portrait of A Lady) به‌شدت تحت تاثیر رمان‌های جورج الیوت نظیر میدل‌مارچ قرار داشتند که او هم روش رئالیسم روان‌شناختی را در رمان‌نویسی پی گرفته بود. با این‌همه، جیمز برخلاف الیوت بیش‌تر از اخلاقیات و داوری اخلاقی که مولفه‌ای رئالیستی است، به زیباشناسی و استقلال آن از هر قیدی باور داشت و معتقد بود که اصلی‌ترین دغدغه‌ی رمان‌نویس بازآفرینی جنبه‌های روانی شخصیت‌هاست. جان هلپرین در مقایسه‌ی رئالیسم روان‌شناختی جورج الیوت و هنری جیمز می‌نویسد: «جورج الیوت به رئالیسم روان‌شناختی اعتقاد داشت زیرا به گمان او، توجه دقیق و همدلانه به زندگی زنان و مردان معمولی، بهترین شیوه‌ی جلب و تشدید حساسیت خوانندگان است. ولی اعتقاد جیمز به رئالیسم روان‌شناختی چندان ناشی از اهداف آموزشی صرف و به منظور تشدید حس همدلی خوانندگانش نیست، بلکه بیش‌تر ناشی از این است که به نظر او وقتی شیوه‌ی رئالیسم روان‌شناختی به کار گرفته و حس همدلی خواننده تشدید می‌شود، رمان به عالی‌ترین تجلی هنری خود می‌رسد».

در رمان‌های روان‌شناختی و نظریات ادبی جیمز که خود از رمان رئالیستی عصر ویکتوریا به‌شدت انتقاد می‌کرد، راوی دانای کل یا سوم‌شخص نقش چندانی نداشتند و عمدتاً بر آگاهی شخصیت و همچنین روان او ـ و نه هرگونه کنش و رفتار متعارف و معهود ـ تمرکز می‌شد. به نوشته ی رنه ولک، هنری جیمز از central intelligence یا «ضرورت وجود دانای کلّ محدود به یک ذهن یا کانون پایداری برای روایت» سخن می‌گفت و شخصاً با اظهار نظرهایی که در رمان‌های زندگی‌نامه‌ای رئالیست‌هایی همچون اچ. جی. ولز وجود داشت، مخالفت می‌ورزید و آن‌ها را شرح‌حال‌های ساختگی می‌خواند زیرا در این‌گونه رمان‌ها که عمدتاً با راوی اول‌شخص روایت می‌شود، محتوای آموزشی یا انتقادهای اجتماعی به صراحت اظهار نظرهای راوی می‌انجامد و به فرم روایت و سبک نوشتار التفات چندانی نمی‌شود. ولک معتقد است که جیمز با دفاع از آن‌چه «سیلان شدید افشای ذهنیات» می‌نامید، معتقد بود که «یکی از راه‌های حذف این‌گونه راوی‌ها آن است که داستان را هرچه بیش‌تر به ادبیات نمایشی نزدیک کنیم و به گفت‌وگوها بیفزاییم و داستان را صحنه به صحنه نقل کنیم». با چنین نگاهی است که در رمان‌های شخصیت‌محور هنری جیمز، هم زمینه‌ی پیداییِ تکنیک سیال ذهن فراهم می‌گردد و هم خواننده برای فهم بهتر انگیزه‌های شخصیت به قلمرو تفسیر روایت یا به تعبیر جیمز به «خانه‌ی داستان که هزاران پنجره دارد» وارد می‌شود. عنصر خواندن و نقش خواننده آن چیزی است که در قرن بیستم در نظریه‌های انتقادی رولان بارت و پی‌یر ماشری درباره‌ی تمایز رئالیسم و مدرنیسم و بعدها در نوشته‌های نشانه‌شناس ایتالیایی، اومبرتو اکو درباره‌ی متن گشوده و متن بسته اعتبار و تبیین دقیق‌تری یافت و این نکته‌ای است که پیتر چایلدز به بهترین وجه درباره‌ی نسبت خواننده و متن مدرنیستی بیان می‌کند: «یکی از اولین جنبه‌های نوشتار مدرنیستی برای تاثیر در خوانندگان شیوه‌ای است که این نوع رمان‌ها، داستان‌ها، نمایش‌نامه‌ها و شعرها خوانندگان را در جهانی ناآشنا غوطه‌ور می‌سازد، آن هم با کمترین مقدمه‌چینی و توصیف جهت‌بخشی که عمدتاً نویسندگان رئالیست نظیر جین آستین، چارلز دیکنز و جورج الیوت تدارک می‌بینند. به دیگر سخن، نوشتار مدرنیستی خواننده را در یک چشم‌انداز ذهنی گیج‌کننده و دشوار “غرق می‌کند” که نمی‌توان بی‌درنگ فهمش کرد، بلکه خواننده باید در جهت فهم محدویت‌ها و معنا‌هایش، راهی به آن بگشاید و ترسیمش کند».

 

همچنین ببینید

از رئالیسم تا مدرنیسم (۵)

  چنان‌که گفتیم، توجه به سبک و فرم به‌عنوان یک عنصر تغییردهنده و پویا برای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *