خانه / روایت / آوینی / سیدنا الشهید، فراتر از نام و یاد

سیدنا الشهید، فراتر از نام و یاد

خاطره‌نگاری یوسفعلی میرشکاک از مرتضی آوینی


یاد و نام چیست که مرگ نیز نمی‌تواند نقش آن را زایل کند؟ ویژه آنگاه که به نظم یا نثر یا نقش از ژرفای جان و خرد سربرمی‌آورد. با بسیاری کسان از خُرد و کلان همراه و همدل و هم‌زبان بوده‌ام و هر یک در خاطر من قلمرویی دارند. برخی قلمروها به دو گام درنوشته می‌شود و برخی قلمروها چندان پهناور است که خود نیز از پیمودن آن برنمی‌آیم.
آیا نمی‌توان گفت که هست و بود آدمی را همین قلمروها (یادها ونام‌ها) شکل می‌دهند؟ آیا جز این است که هرگاه این قلمروها از میان بروند چیزی از هست و بود آدمی باقی نمی‌ماند؟ و مگر خودفراموشی (آلزایمر) جز محو شدن یادها و نام‌هاست؟ اکنون که مقرر شده است از این قلمروها یاد کنم و پیش از آنکه خودفراموشی به فریادم برسد و مرا از بارِ گرانِ بودن برهاند، نخست، از فراگیرترین قلمروها و شگرف‌ترین نام‌ها و یادهایی که با منند سخن به میان می‌آورم.
از آسمانیان که بگذریم، برترین قلمرو را «سیدناالشهید مرتضای آوینی» دراختیار دارد. با بسیاری کسان سال‌ها دوست بوده‌ام و چون دور افتاده یا درگذشته‌اند چنان خاموش و فراموش مانده‌اند که گویی جز یکی دو روز با آنان همراه نبوده‌ام اما با اینکه جز سالیانی معدود با مرتضی نبوده‌ام گویی هم از پگاهِ الستُ بربکم، با او بوده‌ام؛ بودنی که همچنان بوی حضور دارد و بی‌گمان رو به ابدیت.
روزی «سید محمد آوینی» (نخستین سردبیر سوره) از من و زنده‌یاد «احمد عزیزی» خواست که برای دیدن فیلم برلین زیر بال فرشتگان به دفتر مجله برویم. رفتیم. جز سیدمحمد، دو تن در آنجا بودند که هیچ یک را نمی‌شناختم. یکی جوانی بود با چشمانی آبی و موی بلوند که با زحمت به فارسی تکلم می‌کرد و بیشتر آمریکایی به نظر می‌آمد و دیگری مردی بود تنومند و میانسال با پیراهن جین آبی، موهای پرپشت و ریش جوگندمی که چفیه‌ای به گردن داشت. سیدمحمد نه آن‌ها را معرفی کرد و نه ما را. ویدئو را روشن کرد و فیلم شروع شد. هرجا که لازم بود او یا همان جوان آمریکایی‌نما ترجمه می‌کردند؛ آن یک به زحمت و با تته‌پته و فارسی دست و پا شکسته، سیدمحمد محکم و مسلط و مرد میانسال چفیه به گردن خاموش می‌نگریست و گوش می‌داد. فیلم به پایان رسید و سیدمحمد و مرد چشم‌آبی چیزهایی گفتند و سپس از مرد میانسال خواستند سخن بگوید. به سخن درآمد و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم». در همان یکی دو جمله نخست معلوم شد که گه‌گاه دچار لکنت زبان می‌شود.

باری، هنوز عبارتی را به تمامی بر زبان نرانده بود که زنده‌یاد احمد عزیزی پرید وسط حرف‌هایش که: «شما فلسفه بلدی؟» (احمد روزگاری فلسفه و روش رئالیسم را خوانده و چنانکه ادعا می‌کرد در سرپل ذهاب و جلسات معارضه با هواداران گروهک‌های چپ از این کتاب سود برده بود و هرگاه ناشناسی می‌دید چنانکه عادت مردمان روستایی و ندید بدید است فوراً پای فلسفه را به میان می‌کشید.)
من گفتم: «احمد! براگم! این آقا که هنوز چیزی نگفته، بگذار حرفش را تمام کند.»
و رو به آن مرد صاحب هیمنه گفتم: «بفرمایید»
هنوز یک جمله دیگر بر زبان نیاورده بود که باز احمد پرید وسط که: «شما فلسفه بلدید؟»
عصبانی شدم و داد زدم: «احمد می‌ذاری این بزرگوار حرفشو بزنه یا… استغفرالله»
و به آن مرد که معلوم شد به صبوری سنگ است گفتم: «بفرمایید»، ولی تا آمد شروع کند باز احمد امان نداد و پرسید: «شما فلسفه…» امانش ندادم. زدمش و با مشت و لگد از اتاق انداختمش بیرون و چنان سریع که هیچکس فرصت مداخله پیدا نکرد. احمد زد زیر گریه و سیدمحمد از اتاق بیرون رفت و با مهربانی او را آرام کرد و برگشت و به من گفت: «پوزملوک چرا این کارو کردی؟» (هنوز هم نمی‌دانم پوزملوک یعنی چه. یکی از تکیه‌کلام‌های سیدمحمد بود و با آن‌ها که خودمانی بود در تخاطب صمیمانه می‌گفت پوزملوک.)
گفتم: «من که این آقا را نمی‌شناسم. هنوز لب تر نکرده بود که احمد پرید وسط که فلسفه بلدی… یک بار، دو بار، سه بار… ای به گور پدر فلسفه…»
سید محمد خندید و گفت: «ایشون مرتضاست؛ اخوی بنده. اینم نادر طالب‌زاده است که از آمریکا اومده. حالا پاشو احمد و بیار تو.»
گفتم: «ولش کن؛ مرده‌شورشو ببره با فلسفه…»
سید محمد تحکم کرد: «پاشو می‌گم پوزملوک…»
رفتم و احمد را که هنوز فین‌فین گریه‌اش تمام نشده بود با این شرط که لام تا کام حرف نزند به اتاق آوردم.
مرتضی به سخن درآمد و لکنتش که برطرف شد معلوم شد بیش از آنچه احمد توقع داشت فلسفه سرش می‌شود؛ آنهم فلسفه‌ی هنر. این نخستین دیدار من و سیدناالشهید بود در حالی که نه می‌دانستم روایت فتح چیست و نه خبر داشتم که چه کرده یا چه نوشته است.

جوانی، نه تنها شتابناک می‌گذرد بلکه چنان با شتاب انسان را ازحادثه‌ای به حادثه‌ی دیگر می‌کشاند که فرصت اندیشیدن به آنچه بر او گذشته است را هم پیدانمی‌کند. به یاد نمی‌آورم که درنخستین دیدار درباب فیلم «ویم وندرس» چه گفته‌شد. اینقدر می‌دانم که همه دراین رای متفق بودیم که کارگردان می‌خواهد بگوید شان انسان خاکی فراتراز فرشته است و من گویا جسارت‌کردم و گفتم فیلم مرا به یاد این بیت خواجه می‌اندازد:

فرشته عشق نداند که چیست، قصه مخوان

بخواه جام وشرابی به خاک آدم ریز

بعد از تمام شدن مجلس، من واحمد خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم و رفتیم خانه‌ی ما و احمد ضمن سفارش پلومرغ به عیال شکایت‌کرد که: «این نامرد منه امروز کتک زد». (بعدها از دوستی خود و احمد یاد خواهم‌کرد.همین‌قدرمی‌گویم که علی‌رغم اینکه به قول احمد من جلالی بودم و او جمالی و اغلب اوقات آب ما به یک جوی نمی‌رفت، یک جور دوقلوی ناهمسان بودیم وغالبا رفیق گرمابه وگلستان) باری درآن ایام، حوادث چندان پیاپی و به شتاب پیش می‌آمدند و می‌گذشتند که مرتضی را از یادبردم و طبیعی هم بود که ازیاد برود زیرا هنوزش نمی‌شناختم و چیزی ازوی نخوانده‌بودم. مدتی گذشت. یک ماه؟ دوماه؟ درست به خاطر ندارم. یک روز «مجید مجیدی» گفت: «قراره فیلم‌های حوزه رو معرفی‌کنیم؛ حاجی زم گفته تو یه متن کوتاه راجع به سینما بنویسی». گفتم: «کوتاه نوشتن از من برنمی‌آید. یه چیزی می‌نویسم هر کجاش به درد خورد استفاده‌کنید». نشستم و یک مقاله‌ی دراز دامن نوشتم و تحویل مجید دادم. بعد از اینکه بخشی ازآن انتخاب‌شد، مقاله را پس گرفتم. چند روز بعد حاجی زم مرا خواست و گفت: «سید مرتضی آوینی کارت داره». پرسیدم: «سید مرتضی آوینی دیگه کیه؟». گفت: «سردبیر جدید مجله‌ی سوره». راه نزدیک بود. رفتم و معلوم‌شد سید محمد از متن به حاشیه رفته و سردبیری را به آقا مرتضی واگذار کرده‌است. همان مرد صاحب هیمنه‌ی نخستین دیدار. گفت: «این که نوشته‌ای، حکمت سینماست». گفتم: «این از مطلبی بلند استخراج شده‌است». گفت: «آن مطلب را بیاور می‌خواهم ببینم». فردا مطلب را به ایشان رساندم. خواند وبا عنوان “دیدار وشنیدار” در اولین شماره‌ی سوره‌ی سینما چاپ‌کرد. چنین بود که دومین دیدار، شد مطلع همکاری این هیچکس با سیدنا الشهید.

برای من سیدنا الشهید نمرده است و نخواهد مرد وعلی‌رغم فقدان قابلیت من، اغلب اوقات حضور معنای اوست که مجابم می‌کند تا بمانم و نگریزم. نه تنها من دریافتم طلسم شدن توسط مرتضی را، بلکه بسیاری از دوستان زنده و درگذشته، پس از شهادت مرتضی دریافتند و گفتند تصرف مرتضی باعث شده‌بود که بمانند. مرحوم «مددپور» از یکی دو کشور خارجی دعوتنامه داشت ولی پایبند مرتضی بود. «دکتر داوری» دربرابر هجوم ناجوانمردانه‌ی تحصلی مذهبان که سگ را گشاده و سنگ را بسته‌بودند، منزوی شده‌بود که مرتضی به سراغ ایشان رفت و بار «نامه‌ فرهنگ» را بر دوش گرفت و استاد را از نومیدی و انزوا رهانید و به میدان آورد که هنوزهم درمیدان است و پاینده.

من اما هرچند هیچکاره‌ام، همچنان عضو هیئت تحریریه‌ی ماهنامه‌ای هستم که منتشرنمی‌شود اما سردبیرش مرتضاست. مرتضایی که هنوز نه از ورطه‌ی حیرت حیاتش بیرون‌آمده‌ام نه از گرداب شهادتش. بعد از اینکه همکاری من با ایشان شروع‌شد، هیچ روزی نبود که مرا و احیانا دیگران را دچار شگفتی نکند. یک روشنفکر فارغ‌التحصیل دانشگاه تهران که قبل ازانقلاب تا ژرفای نیست‌انگاری پیش‌رفته و حتی کتابچه‌ای نیست‌انگارانه منتشر کرده‌بود، اکنون قدیس‌وار می‌زیست بی آنکه متظاهر به تقدس باشد. انقلابی بود بی آنکه بخواهد عرصه را بر مخالفان خود تنگ‌کند. دوستان روزگار روشنفکری سید مرتضی درجشنواره‌ی فجر اورا دیده و متحیر مانده‌بودند که چقدر دگرگون شده‌است. به قول آن‌ها صد وهشتاد درجه… با این وجود دموکرات‌منش‌ترین اهل قلم بود. یک بار «مسعود بهنود» مقاله‌ای مفصل آورده‌بود و مرتضی قصد چاپ آن را داشت (چاپ هم شد) و من معترض‌بودم که ما خودمان جا برای مطالبمان کم داریم و این جماعت خودشان مجله دارند و… مرتضی گفت: «اگر حتی یک صفحه برای خود ما باقی بماند کافی‌ست؛ ما به حقیقتی متکی هستیم که همه‌ی فرجام‌ها را رقم‌می‌زند».

نه تنها در این عرصه تنگ‌نظر نبود، از حیث اخلاقی برهیچ یک ازهمراهان خود سخت نمی‌گرفت و با اینکه خود اخلاق‌مدارترین وشریعت‌مدارترین انسانی بود که من دیده‌ام، هیچ یک از همراهان وهمکاران را درتنگنای شریعت قرارنمی‌داد. به یاد دارم یکی از نوجوان‌هایی که به عبث درتحریریه پرسه‌می زد و کاری هم نمی‌کرد، مدام سربه سر بقیه می‌گذاشت و با گران‌جانی تمام شوخی‌های خرکی می‌کرد و بالاخره خشم سید را برانگیخت. صبوری و مهر مجسم دراتاق سردبیری را بازکرد و به آن بنده خدا تشرزد؛ چنانکه همه جاخوردند و آن بیچاره درخود فرورفت. طولی نکشید که مرتضی ازاتاق بیرون‌آمد و وضو گرفت و به خلوت خود بازگشت و چند لحظه بعد صدای گریه‌اش چنان بالا گرفت که بچه‌های تحریریه گردن‌کشیدند که چه شده‌است و البته همه باشماتت به جوان مقصر می‌نگریستند؛ اما معلوم‌شد همه اشتباه‌کرده‌ایم. مرتضی بیرون‌آمد وجوان را درآغوش گرفت و از او عذرخواست. معلوم‌شد نماز و نیایش سید، دعا برای آن جوان بوده‌است.

روزی نبود که سردبیر قدیس ما شگفتی تازه‌ای نیافریند. هنگامی که صرب‌ها به بوسنی هرزگوین ریختند وآن فجایع غیرانسانی را به بارآوردند، سید مرتضی و آن آقای چشم آبی که موهای بلوند داشت و حالا «حاج نادر طالب‌زاده‌«ی عزیز بود، همراه با گروهی از بروبچه‌ها راه‌افتادند و به آن دیار رفتند و حاصل کارشان مستند «خنجر و شقایق» بود که اگر مورد سانسور صداوسیمای آن روز قرا نمی‌گرفت، هیچ از روایت فتح کم‌نداشت. آن‌ها که وجود سید مرتضی و تصرف آن مرد مردستان را در نفوس وعقول برنمی‌تافتند و اینگونه کارها را خللی در پیشرفت برنامه‌های سردارسازندگی می‌دیدند، حسابی علیه مرتضی به تکاپو افتادند. شاید ترجیح‌می‌دادند که حتی نامی از بوسنی و هرزگوین نباشد. به هرحال یکی از شماره‌های ماهنامه‌ی سوره با گزارشی در باب بوسنی و مستند «خنجر و شقایق» منتشرشد وعکس داخل مجله جوانی بوسنایی بود با موی بلند وعینک دودی گربه‌ای با سربند «الله اکبر».

جماعت ماقبل تاریخ، همین را بهانه‌ی حمله به سید مرتضی کردند و در یکی ازروزنامه‌ها مطلبی علیه آن مرد بی‌همانند چاپ‌شد با این عنوان: «آقای سردبیر به خدا هم فکرکنید». بگذریم که چه خداپرستی نوشته‌بود و به تحریک کدام خداشناس. اما به این بسنده‌نکردند و برخی بسیجی‌های بعد از قطعنامه را که جز چفیه و موتورسواری چیزی از بسیج نمی‌دانستند، علیه سیدنا الشهید شوراندند. چند روز بعد از حمله‌ی «روزنامه‌ی عصر»، دو نوجوان چفیه به گردن وارد مجله شدند و هوار کشیدند که: «این سردبیر فلان فلان شده کجاس که…» و شروع کردند به ناسزا گفتن. اگر اشتباه نکرده‌باشم «جهانگیرخسروشاهی» و «مسعود فراستی» و «حسین سلامت منش» و «نصرالله قادری» و چند نفردیگر از جا بلندشدیم که درگیرشویم. ناگهان مرتضی دراتاقش را بازکرد و با اشاره‌ی دست ما را سر جایمان نگه‌داشت و به مبارزه‌جویان گفت: «سردبیرمنم». نوجوان‌ها با دیدن مرتضی وا رفتند چرا که ازحیث ظاهر با نمونه‌ی شش‌ دانگ بسیجی روبه‌رو بودند. ریش و چفیه‌ی دورگردن و پیراهن روی شلوار. مرتضی هردو را به اتاق خود برد. ما آماده‌بودیم که اگر سروصدایی بلندشد به اتاق بریزیم. نیم ساعت بعد دو نوجوان با چشم گریان از اتاق سردبیری بیرون‌آمدند و رفتند.

عظمت مرتضی وجوه بسیار دارد. متفکری که از ژرفای نیست‌انگاری به ستیغ ایمان می‌رسد. هنرمندی مستندساز که واپسین حماسه آفرینی ایمانیان را با دوربین و کلام و حنجره‌ی خود مانایی می‌بخشد. نویسنده و منتقدی که حکمت سینما را پی می‌افکند و… اما راز عظمت سیدناالشهید فراتراز این‌هاست. مرتضی در سرزمینی که گفتار و کردار نقیض یکدیگرند، به موقفی رسیده بود که نه تنها کردارش آینه‌ی تمام‌نمای گفتارش بود، بلکه اسلام و ایمان در کردارش تجلی تام داشت؛ چندانکه به محض استنباط سراپا اهتمام و اراده می‌شد. نمونه‌ی این اراده ترک سیگار بود. «سید محمدآوینی» می‌گفت یک روز که همگی درخانه دور هم نشسته بودیم، ناگهان مرتضی پرسید: «محمد به نظر تو اگر آقا امام زمان ظهور کنه، ما می‌تونیم جلوش سیگار بکشیم؟»
پیش از آنکه محمد جوابی بدهد، مرتضی سیگار خود را خاموش می‌کند. این ترک صاعقه‌وار برای مرتضی عوارضی به دنبال داشت و چشم و گوش و بینی آن عزیز شروع کرد به آب ریختن. اما عزم مرتضی محکم‌تر از آن بود که واکنش این اعضا در آن خللی وارد کند. به پزشک مراجعه کرده و برای هر کدام قطره‌ای گرفته بود. هرگاه شروع به مزاحمت می‌کردند، قطره را ازجیب بیرون می‌کشید و به دفع زحمت آن‌ها می‌پرداخت و به کار خود ادامه می‌داد. یک بار به او گفتم: «وقتی در محضرخداوند سیگار می‌کشیم، چرا نشود پیش روی امام زمان…» نگاهی به من انداخت عاقل اندرسفیه و مشغول نوشتن شد. فراتر از آن بود که وسوسه در او کارگر شود و بی‌هیچ شک وشبهه‌ای، مورد حمایت مادرمقدس متعال بود و این را من هنگامی ملتفت شدم که در باب «هیچکاک» اختلاف‌نظر پیدا کردیم. سید خیال داشت برای هر یک از بزرگان صنعت سینما ویژه‌نامه‌ای تدارک ببیند و آلفردهیچکاک و «جان فورد» نخستین گزینه‌ها بودند. به یاد ندارم هیچ‌یک از بروبچه‌های تحریریه چندوچون کرده باشد. قرارشد هرکس مطلب خود را بنویسد و از تمام دست‌اندرکاران نقد سینما و ترجمه‌ی مطالب سینمایی نیز مطلب جمع شود. مسئول گردآوری مطالب «مسعود فراستی» بود. من مطلبی نوشتم با عنوان «هیچکاک و لغزش بر سطح وحشت» و تحویل مسعود دادم. مسعود مطلب را پسندید و گفت خیلی حسابیه. مرسوم ما درمجله‌ی سوره این بود که هرکسی خودش مطلبش را غلط‌گیری و ویراستاری کند که اصولا در عرض دو،سه روز مطلب از چاپخانه برمی‌گشت و ما غلط‌های مطبعی را می‌گرفتیم و برای تصحیح مجدد به چاپخانه می‌رفت. عهده‌دار این کارها «حسین سلامت منش» بود (حسابدار سید هم همین عزیز بود که یکی از یادگارهای گرامی سیدناالشهید است. پاینده باد) باری، آمدن مطلب به تاخیر افتاد. از مسعود سراغ گرفتم؛ گفت هنوز از چاپخانه نیامده است. چند روز دیگر مجددا از مسعود سراغ گرفتم؛ بازهم چاپخانه را مقصر دانست. به سراغ حسین رفتم. معلوم شد چند روز پیش مطالب از چاپخانه برگشته‌اند. به اتاقک مسعود رفتم و با قیافه‌ی کسی که ازهمه چیز خبر دارد روبه‌رویش نشستم. با یکی از لبخندهایی که هنوز هم بی‌اختیار بر لب می آورد از من استقبال کرد. سیگاری آتش زدم و مستقیم به چشم‌هایش خیره شدم و گفتم: «قضیه ازچه قراره؟ مگه نگفته بودی از مطلب خوشت اومده؟ راستشو بگو. مرتضی از مطلب خوشش نیومده؟» گفت: «ازمن نشنیده بگیر.» گفتم: «مطلبو بده من.» گفت: «پیش مرتضاست». راه افتادم و رفتم پیش مرتضی. فهمید که برزخم. پوزش‌خواهانه تبسمی تحویلم داد. با اوقات تلخی گفتم: «مشکل مطلب چیه سید؟» گفت: «این مطلبو بی خیال شو.» گفتم: «می‌شه بی خیال شد، اما نه به این آسونی! خودت گفتی من سینمارو حکیمانه می‌فهمم. حالا سر اینکه من گفته‌م هیچکاک در تمام آثارش بر سطح وحشت می‌لغزه ناراحت شدی؟ من به استادی هیچکاک در فیلم‌سازی کاری ندارم؛ به چشم‌اندازش پرداخته‌م.»
سید همچنان سعی می‌کرد مرا منصرف کند. گفتم: «تو هم مثل بقیه‌ی مسلمون‌ها داری در حقم ظلم می‌کنی! سوره‌ی داستان رو دادی دست فلانی که هنوز فارسی رو درست بلد نیست بنویسد و سوره‌ی شعر را دادی دست بهمانی که هیچ بضاعتی درعالم شاعری نداره. چاره‌ای نیست؛ ازفردا می‌رم با دنیای سخن و آدینه کار می‌کنم!» گفتم و به حال قهر از اتاق سردبیری بیرون آمدم و راه خانه را در پیش گرفتم. یادم نمی‌آید چیزی از ماجرا برای عیال تعریف کرده‌باشم. اگر هم تعریف می‌کردم، حتما حق را به مرتضی می‌داد. نصف شب خواب دیدم که درست درآستانه‌ی در اتاق کارم، روبه‌روی حضرت «سیده‌النساء» ایستاده‌ام و در حالی که سرم پایین است، از مرتضی شکایت می‌کنم که کاغذ از این قرار و فیلم و زینک ازاین قرار و… فرمود: «تو چکار بچه‌ی من داری؟»
(عین جمله است بی کم و کاست) من درعالم خواب احساس کردم باید دقیق‌تر و مفصل‌تر شکایت کنم که برای بار دوم فرمود: «می‌گم تو چکار بچه‌ی من داری؟»
من بازهم ملتفت نشدم و شکایت را از سرگرفتم که این بار با تغیر و تشدد سرم داد زد: «می‌گم چکار بچه‌ی من داری؟»
از خواب پریدم ولی با تعجب دیدم همانجا هستم که درخواب بودم؛ یعنی ایستاده و درچارچوب در! معلوم شد واقعه بوده نه خواب. لامپ را روشن کردم، نه پتویی بود نه بالشی. پس من کجا خواب بوده‌ام؟ اینجا ایستاده در چارچوب دراتاق؟ سیگاری از روی میز برداشتم و روشن کردم و تکیه داده به درگاه، قدری غر زدم و خوابیدم. صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. سرم را از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون آوردم. حسین سلامت منش بود. ازپله‌ها پایین رفتم. سلام وعلیک و… : «چیه حسین جون؟»
_«یه نامه از مرتضی برات آوردم.»
نامه را همانجا بازکردم. نوشته بود: «یوسف جان هرجا بروی دوستت دارم و برایم عزیزی. چقدر بگویم در کار من مداخله نکن. حالا دیدی که درحق من «پارتی بازی» شده (پارتی بازی را عینا همین‌طور درگیومه گذاشته بود).
جای درنگ نبود. به حسین گفتم: «یک دقیقه صبر کن اومدم.» برگشتم بالا و سریع لباس پوشیدم و پریدم ترک موتور حسین و راه سوره را در پیش گرفتیم. آشکار بود که مرتضی ازخواب دیشب من باخبر است. به مجله که وارد شدیم، معلوم شد که مرتضی منتظر من است. با خنده بغلم کرد. دستش را بوسیدم و روبه‌رویش نشستم. مطلبم را نشان داد و گفت: «فقط سه سطرشو حذف کردم. بقیه‌اش عینا چاپ می‌شه.»
سه سطری که سیدنا الشهید حذف کرده بود، هیچ ربطی به هیچکاک و «لوئیس بونوئل» که او را بر هیچکاک برتری داده بودم نداشت و تک مضرابی بود راجع به ژاپن و کارگران ژاپنی. مطلب در یادنامه‌ی قطور «هیچکاک همیشه استاد» چاپ شد ولی من هیچ‌گاه به صرافت این نیفتادم که ازسیدناالشهید بپرسم چه پیش آمد که از رای خود منصرف شد و مطلب را برای چاپ فرستاد. همینکه با تمام وجود یقین پیدا کرده‌بودم که مادرمقدس متعال حامی اوست، آن هم تا آنجا که هم به خواب من بیاید و از او دفاع کند و هم او را درجریان این خواب قراربدهد، برایم بس بود.

سرنوشت من دو گره‌گاه بزرگ دارد که با تکیه به آن‌ها درد بودن را تاب می‌آورم. شهسوار آفرینش، «امیر المومنین» _روحی له الفدا_ که دین و ایمان و درد و درمان من است؛ و سیدنا الشهید که آینه‌ی نیاکان آسمانی خود بود و مرا با خود چنان دچار رودربایستی آیینی کرد که ترجیح دادم از خود بگذرم و زیر بار عسرت، به آیین ملتزم بمانم. اما به راستی کدام آیین؟ آیینی که مرتضی مظهر آن بود، حقیقتی است که جز در وجود امثال آن بی‌همانند ظهور نمی‌کند. در اوج کبریا عین فروتنی بودن از که برمی‌آید؟ و آن‌گاه سراپا مهر و گذشت و ایثار بودن. مرتضی از توانایی شگرف ناشناخته‌ای بهره‌مند بود که اهل ایمان را بدون حرف و حدیث و جروبحث، آرام می‌کرد. من هرگاه درخانه افسرده می‌شدم، عیال می‌گفت: «پاشو برو سوره و مرتضی رو ببین تا حالت خوب شه.» همه‌ی ما در پناه باطن مرتضی بودیم. آن هم در هر حال و کاری.

وقتی قرار شده‌بود عده‌ای از بروبچه‌های لیسانس و فوق لیسانس نقاشی به آن طرف آب بروند و در فرنگ درس بخوانند، مرتضی از من نظر خواست. من هم رک و راست گفتم که یک نفر را بیشتر در نظر ندارم و با هر کس دیگری که مدنظر تو باشد، موافقم. پرسید: «کیه؟»

گفتم: «مصطفی گودرزی.»

دستش را از روی کاغذ برداشت؛ اسم مصطفی را اول از همه نوشته بود.

بعد نظرم را درباره‌ی بقیه پرسید. گفتم با همه موافقم و همین‌طور که اسم‌ها را نگاه می‌کردم، دیدم اسم «ناصر پلنگی» هم هست. خندیدم.

مرتضی گفت: «به چی می‌خندی؟»

گفتم: «اینا قراره مجردی برن اون‌طرف؟»

گفت: «لااقل چندماه اول چاره‌ای نیست. دولت نمی‌خواد خرج کنه.»

گفتم: «پس مطمئن باش ناصر دو ماه بیشتر دوری از عیالش رو تاب نمیاره و برمی‌گرده.»

چند وقت بعد از اعزام جماعت به فرانسه و انگلستان، من و عیال داشتیم از دروازه دولت، در پیاده‌رو به سمت میدان فردوسی می‌رفتیم که دیدم ناصر پلنگی دارد خرامان پیش می‌آید. من متحیر بودم که خندان با من روبوسی کرد و گفت: «راست گفته بودی! دو ماه بیشتر تاب نیاوردم و برگشتم.» معلوم شد مرتضی پیش‌بینی مرا به ناصر گفته، بلکه عزم او را جزم کند که در لندن بماند؛ اما بالاخره عشق کار خود را کرده و ناصر را به دامان یار بازآورده بود. مرتضی به پرت‌وپلاهایی که بیخودی بر زبان من جاری می‌شد اهمیت می‌داد و در برخی امور، شهود جنون‌مندانه‌ی مرا گواه می‌گرفت. مگر نه از قدیم گفته‌اند «حرف راست را از دیوانه باید شنید؟»

بسیاری از آنچه در جمع یاران اتفاق افتاد، قابل یادکرد نیست؛ زیرا تبعات آن را خود نیز برنمی تابم. هرچند گواهان آن ماجراها هستند و همچو من زندانیان کالبد خویشند و محبس خاک.

هنگامی که قرار شد سیدنا الشهید روایت فتح را از سر بگیرد و علی‌رغم کارشکنی سرپرست وقت صدا وسیما، دیگر بار عزم و ایمان آن بزرگ بر موانع غالب آمد، من و «دکتر مددپور» اصرار داشتیم که با آن جان تابناک همراه باشیم. به دکتر گفت: «تو توی گرمای جنوب هلاک می‌شی!» مرحوم دکتر مددپور درآن ایام بسیار فربه بود و بیش از صدوبیست کیلو وزن داشت. بعدها با عزمی شگرف ریاضتی هولناک بر خود هموار کرد و چنان لاغر شد که گویی به روزگار جوانی و عهد ورزش بازگشته است. دریغا که چالاکی حاصل از این ریاضت به زیان وی تمام شد و هنگام پیمودن عرض یکی از جاده‌های شمال، شتاب یک راننده بر چالاکی وی چیره شد و او را که هنوز در راه بود، رهاند.

باری سیدنا الشهید به دکتر مددپور وعده می‌داد که پاییز یا بهار، او را با خود همراه خواهد برد. به من اما گفت: «همه‌ی بروبچه‌هایی که با من هستن، ولایت منو قبول دارن.»

گفتم: «منم قبول دارم.»

گفت: «نه به اون معنایی که این بچه‌ها دارن؛ اونا کاملا تسلیم منن ولی تو نیستی.»

گفتم: «می‌دونی که هستم!»

گفت: «نه تو و نه دکتر مددپور، روزی که باید از من اطاعت کنید، زیر بار نمی‌رید!»

بعدها من و دکتر مددپور حیران بودیم که چگونه از قبل می‌دانسته چه اتفاقی خواهد افتاد و چطور می‌دانست که اگر ما با گروه بودیم، حتما او را با آمبولانس به اهواز می‌رساندیم! حال آنکه پس از رفتن روی مین، به همراهان برگزیده‌ی خود گفته بود: «دست به من نزنید!»

و خود می‌گفتند که زمزمه کرده‌است: «یا اباعبدالله! نذار پام به تهرون برسه.»

بی‌گمان اگر من یا دکتر مددپور آنجا بودیم… و سیدنا الشهید می‌دانست که نباید آنجا باشیم.

به یاد دارم اولین بار که سید از جنوب برگشت، از نحوه‌ی استقبال یکی از سادات رزمنده سخت شگفت‌زده بود و خوشحال. می‌گفت: «وقتی در رو به روم بازکرد و من خودم رو معرفی کردم و شنیدم که گفت مرحبا به پسرعمو (به عربی)، حیران موندم!»

من گفتم: «در جنوب همه‌ی سادات به هم پسرعمو می‌گن.»

سیدنا الشهید گفت: «ای کاش میان ما هم مرسوم بود! بلافاصله احساس یگانگی پیش میاد. سادات اینجا حتی اگر هم رو بشناسن، باز هم احساس نمی‌کنن پسرعموی همن.»

شگفتی من اما هنوز هم بیشتر از این بابت است که آن سید رزمنده‌ی جنوبی که به عنوان بلد گروه انتخاب شده بود، بی درنگ ولایت سیدنا الشهید را چنان پذیرفته بود که دیگر اعضای گروه؛ و اگر اشتباه نکرده‌باشم، روز شهادت سیدمرتضی حضور داشته و برخلاف منش بروبچه‌های جنوب، هیچ واکنشی نشان نداده و همچون دیگران، ساکت و صامت به تماشای آن لحظات دلخراش نشسته و جز گریستن کاری نکرده‌بود. حال آنکه اگر من به جای او یا یکی دیگر از اعضای گروه بودم باعث می‌شدم که حتما سید با آمبولانس به اهواز رسانده شود. البته امروز به مرتضی حق می‌دهم که جز متابعان محض خود، حاضر نمی‌شد هیچ‌یک از ما را به همراهی بپذیرد. نمی‌خواست لحظات معراج دردمندانه‌اش را به آشوب کشیده و خاطرش را پریشان کنیم.

من امروز خود را در موقفی از مرگ‌آگاهی می‌بینم که بتوانم تحمل کنم اسطوره‌ای چون سیدنا الشهید پیش چشمم، زیر آفتاب جنوب روی خاک افتاده باشد و ساعت‌ها بگذرد و زمان، همراه با خونی که از رگ‌های بریده‌اش بر خاک می‌ریزد، سپری شود و من خاموش و مرده‌وار، شاهد معراج وی باشم و بشنوم که می‌گوید یا اباعبدالله! مگذار پای من به تهران برسد و هیچ کاری نکنم؛ چرا که می‌دانم اگر مرتضی در «فکه» شهید نمی‌شد، تاکنون دق کرده یا درفش طغیان برافراشته بود؛ می‌دید که آرمان‌ها یکایک به حرمان بدل می‌شوند و این دگردیسی پلشت را در پوشش اسلام و انقلاب اسلامی برنمی‌تافت.

واپسین چهارشنبه‌ی زندگی این جهانی سیدنا الشهید برای من و تنی چند از یاران سوره، هنوز هم معمایی‌ست غریب. برخلاف مرسوم یکی یکی ما را به اطاق خود فرامی‌خواند و سخنانی می‌گفت که بعدا معلوم شد نوعی وصیت بوده‌است. مهربان‌تر از همیشه و گرم‌تر از تمام طول آشنایی ما بود آن چهارشنبه‌ی معمایی؛ چندانکه هنوز در حیرتم که اگر یقین نداشت دیگر در کالبد جسمانی به تهران باز نخواهد گشت، چرا چنان رفتار بی سابقه‌ای از وی سرزد؟ هیچ‌گاه سیدنا الشهید را بدان لطف و جمال و آرامش ندیده بودم. تمام محاسن و فضایل وی یک‌جا چند برابر شده بودند و تصرف وی در خرد و روان من، در واپسین دیدار به غایت رسیده بود؛ چنانکه گویی به نزد یکی از آسمانیان عروج کرده باشم. «دیگه از دست هیچ‌کس، هیچ کاری بر نمیاد. امیدتون فقط به امام زمان باشه.» این جملات را عینا به دوستان دیگر هم گفته بود و هیچ‌یک درنیافتیم که دارد ما را از حیث ظاهر در زندان خاک و کالبد رها می‌کند.

شنبه که طبق معمول داشتم به سوره می‌رفتم، نرسیده به تقاطع سمیه و نجات‌اللهی (ویلا)، یکی از جماعت حوزه را دیدم که از روبه‌رو می‌آمد. سلام و احوالپرسی کردیم. دفعتا درآمد که: «خبر داری آقای آوینی شهید شده؟»

ناگهان دیدم که دوزانو بر آسفالت پیاده‌رو کاشته شده‌ام. سهمناک‌ترین خبر ناگهانی عمرم بود. به دفتر مجله رفتم و با دیگران گریستم و در همان فضای پر از شیون و ماتم، نخستین مرثیه‌ی خود را سرودم: «کیستم من، بنده‌ای از بندگان مرتضی…»

اما در یک کلام باید بگویم ماندم و بیهوده ماندم، تا خام و ناتمام داغدار واپسین اسطوره‌ی ایمان و اعتقاد باشم و بام تا شام بر درگاه انتظار، مرگ را تمنا کنم. تمنایی که می‌فرساید و برنمی‌آید.

همچنین ببینید

غلام خانه‌های روشن

«احساس دائمی‌ام این بود در یک جهان تقریبا گود و تاریک هبوط کرده‌ام.» غزاله علیزاده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *