خانه / روایت / باقیماندۀ بهشت

باقیماندۀ بهشت

«تو زمین را خشک و بی گیاه می‌بینی؛ پس هنگامی‌که باران بر آن نازل می‌کنیم به‌شدت به جنبش درآید و رشد نماید. فصلت/۵۴»

آب در مدار ما نبود. این یعنی جایی خیلی بالاتر از زمین ما، باغ‌ها آب می‌خوردند؛ ولی می‌خواستیم باغ را بکولیم. لازم بود چهار پنج مرد بیل به دست، خاک باغ را زیرورو کنند. مردم باغ‌هایشان را دم عید می کولیدند؛ ما نه. تازه سیزده عید، مردها داخل زمین می‌شدند. زمینمان با گرمای عید خشک می‌شد و زمین خشک هم کولیدنش سخت بود. باید می‌گشتیم دنبال باغ‌داری که این مدار آب ندهد. اگر خدا بارانی هم می‌فرستاد کارمان راحت بود. امسال باران نیامد.

روز هشتم به آقاجان زنگ زدند. ساعت یک قدیم آب به ما می‌رسید. باغبان ساعتش عقب و جلو نمی‌رود. کلمۀ قدیم به ساعت اضافه می‌کند. اگر قرار بود ساعت را جلو بکشند یک ساعت آب سرش بی‌کلاه می‌ماند. یکِ قدیم هم می‌شد دوِ نصف شب. موقعیت از این بهتر نمی‌شد. بهار را باید زیر نور مهتاب که افتاده بود روی جوانه‌ها می‌دیدم. آقاجان می‌خواست تنهایی برود. نمی‌خواست این سیزده روز کار دستمان بدهد. آقاجان گفت: «کاری ندارم بچه. دستت درد نکنه.» آب دادن باغ انگور کاری نداشت. فقط باید برق جوی‌ها را راست می‌کردیم. برق جوی چیزی شبیه به چهارراه شهرهاست. باید مشخص کنی آب از کدام مسیر حق عبور دارد. بقیۀ مسیرها را هم با خاک و بلوک سیمانی ببندی و حواست باشد آب هرز نرود. بعدازظهری هم آقاجان تنهایی رفته بود و همۀ برق جوی‌ها را تا خود باغ راست کرده بود. عملا کاری نمانده بود. گفتم: «اصلا من برای کمک نمیام. فقط میخوام بیام.» آقاجان سری تکان داد؛ یعنی «خُب بیا، چیکارت کنم.»

تا یک‌و‌نیم شب در کوچه‌پس‌کوچه‌های خلوت تلگرام چرخیدم و با آدم‌های بیکارتر از خودم چت کردم. آقاجان یواشکی در اتاقم را باز کرد. مثل جغد چشم‌هایم هوشیار بود. دمغ پرسید: «بیداری هنوز؟» از روی تخت جست زدم. رفتن به باغ، انتخاب لباست را محدود می‌کند به داغان‌ترین زیرشلواری و کفشت. آرام در را بستیم و در خنکای هوای نصفه‌شب سوار ماشین شدیم. خیابان‌های شهر خلوت بودند؛ اما در جادۀ بیرون شهر فقط خودمان ماندیم. جنازۀ حیوانی خونین‌و‌مالین حاشیۀ جاده افتاده بود. مغزش پوکیده بود و نفهمیدم سگ بود یا شغال. تمام باغ‌های دو طرف جاده زیر چادر سیاه شب بودند و نور مهتاب هم پشت لایۀ نازکی ابر محو مانده بود. یک کیلومتر بعد از باغ خودمان پیچیدیم میان تاریکی، سمت چپ. انتهای یک کوچه‌باغ پارک کردیم. دو طرف کوچه با دیوارهای آجری بالا رفته بود. سگی زرد جلوی در بزرگ آهنی کز کرده بود. خوف کردم. آقاجان که پیاده شد در را با جرئت باز کردم. سگ نگهبان نبود؛ مثل سگ‌های ولگرد دیگر در چشم‌های درشت و مظلومش ترس موج می‌زد. شکمش چسبیده بود به کمرش. برخلاف سگ آن‌سوی دیوار که با صدای قدم‌هایمان پارس کرد؛ پارس‌های عصبانی. می‌خواست اعلام کند: حواسم بهتان هست. کنار جوی سیمانی را گرفتیم و رسیدیم به برق جوی اصلی. جایی که باید آب را می‌گرداندیم سمت باغ. تنها مکان در زندگی‌ام که متوجه شدم چقدر وقت باارزش است. آن‌قدر که سر یک‌ دو دقیقه‌اش بیل به سر هم کوبیده بودند. خدا را شکر گوشی من و آقاجان به شبکۀ جهانی وصل بود. از باب احتیاط ساعت دو و یک دقیقه صفحۀ فلزی را از سر سه‌راه آب برداشتیم و تند گل و خاک ریختیم سمت دیگر آب‌راه. چراغ‌قوۀ گوشی را روشن کرده بودم و آقاجان با شتاب از رد نور، با بیل خاک و گل برمی‌داشت. زورم آن‌چنان به بیل پر از خاک نمی‌رسید. برای همین بیشتر از نورپردازی کاری نمی‌کردم. گردن آب چرخید سمت دیگر جوی. آب سریع و بی‌صدا در مسیر سیمانی جلو می‌رفت و برگ‌های خشک داخل جوی را لیس می‌زد. بیست دقیقه طول می‌کشید تا خودش را برساند به باغمان. در مسیر باید مواظبش می‌بودیم راه را گم نکند. از حاشیۀ آب، پا تند کردیم. نور چراغ‌قوه را انداخته بودم جلوی پایم و زمین را سریع از زیر نگاه رد می‌کردم؛ برای همین حواسم به شاخۀ خشک انار نبود که دست انداخت و گونه‌ام را خراش داد. مسیر نازکی روی صورتم می‌سوخت. صد متر جلوتر باغبانی بی‌حوصله، برق جوی را نصفه پر کرده بود. آب از گوشه‌کنار سنگ و کلوخ قلپ قلپ داخل مسیر خاکی باغ مردم می‌ریخت. آقاجان سریع دست‌به‌کار شد. آن‌قدر سریع که تا نور بیندازم سد کوچک خاکی را تمام کرد و با چند ضربۀ پشت بیل، کمر سد را محکم کرد. یک جای دیگر هم همین ماجرا بود. به آقاجان که گفتم با خستگی گفت: «ولش کن. این‌قدر آب زیاد بیاد که یه ربعشو همین‌جور مفت بدیم.» سهم آبمان بیشتر نشده بود. باغمان آب رفته بود. یک‌سوم باغمان زیر بیل لودر با خاک صاف شده بود تا جادۀ ورودی شهر وسیع‌تر شود. طرحی از طرف شهرداری شهرمان که با دروغ و دغل، باغ‌هایمان را تبدیل به مسیر جاده کرد. بی‌آنکه چیزی عاید باغ‌دارها شود. باغمان شده بود باغچه. رسیدیم پای ماشین. سگ نگهبان همچنان پارس می‌کرد. نور را روی دیوار باغ لرزاندم تا عصبانی‌اش کنم. از پارس‌هایش معلوم بود عصبانی شده. آب در جوی سیمانی تند می‌رفت و عجله داشت؛ برخلاف جوی‌های خاکی آخر مسیر. علف‌های سبز، و تشنگی خاک جوی، ترافیک کرده بود و آب به تأخیر می‌رسید به باغ. با چراغ ماشین، آب را تا باغمان همراهی کردیم. لودر شهرداری تنها قیافۀ حاشیۀ جاده‌ها را تغییر نداده بود. قرار گرفتن در حاشیۀ اتوبان ورودی شهر، باغ‌دارها را به طمع انداخته بود. دیگر کسی باغ‌ها را به خاطر خودشان نمی‌خواست. خاک‌هایشان با صاف شدن جادۀ آسفالته قیمت طلا پیدا می‌کرد. بهار آمده بود؛ اما تاک‌ها زیر لایه‌ای خاک بودند. از باغ کودکی‌ام بخشی‌اش شده بود خاک. عریان مانده بود کنار جاده. منتظر تا زیر لایه‌ای آسفالت دفن شود. هنوز بعضی ریشه‌ها از روی خاک دیده می‌شدند. خود باغ هم طراوت سال‌های اولش را نداشت؛ مریض‌احوال بود و تشنه. درخت زردآلویمان خشک شده بود؛ درختچه‌های سیب هم؛ درخت گردو هم. درخت‌های انار هم از سرمای سال پیش خشک شده بودند. حالا آب زیاد شده بود. جوی‌های بزرگ باغ لب‌به‌لب پرشده بود از آب گل‌آلود. با آقاجان نشسته بودیم در میانۀ تاریکی، خیره به تاک‌های جوان. آقاجان گفته بود باید دور باقیماندۀ باغ دیوار بکشیم تا باقی‌اش در مالکیت بماند. سند نداشتیم. جای زیتون تاک انگور داشتیم!

 ریشۀ تاک‌ها از سینۀ خاک‌آب می‌مکیدند. سکوت شب با حرکت ماشینی از روی جاده، هر چند دقیقه شکسته می‌شد. چشمان خواب‌آلودم تاک‌ها را از تاریک‌خانۀ ذهن بیرون می‌کشید و در جای خالی‌شان می‌نشاند. باغ در خیالم دوباره جان گرفت. یاد تابستان‌های گرم باغ افتادم؛ وقتی با سبدهای پر انگور از روی پشته‌های باغ می‌پریدم. به خانه‌باغ می‌رسیدم و انگورهای چاق، روی سیم‌ها لم می‌دادند تا چند هفته بعدش کشمش‌های کشیده و سبزرنگ شوند. در سایۀ برگ‌های تاک روی علف‌های خنک جوی لم می‌دادم و دانه‌های تُرد و پر آب انگور زیر دندانم می‌ترکیدند. سوسک و مورچه‌ها را داخل سوراخ‌های زمین تعقیب می‌کردم. با باغ زندگی می‌کردیم. از باغ جان می‌گرفتیم. حالا باغمان نیمه‌جان گوشۀ جاده تنها مانده بود. چند جای باغ همسایه، آلاچیق سبز شده بود. قصد داشتند به کافه تبدیلش کنند. آقاجان با خودش گفت: «ایشالا دیوار بکشیم. باز به امید خدا سروسامونش میدیم.»

 ابرها کنار رفته بودند و بوی خاک مرطوب پیچیده بود میان تاک‌ها. برگ‌ها کوچک بودند و هنوز سایه‌ای برای جوانه‌های سبز نبودند. هلال ماه در جوی‌های پر آب تکرار می‌شد. آقاجان به ساعتش نگاه کرد. باغ‌دار همسایه جلوی برق جوی به انتظار نشسته بود. نگاهی گذرا به جوی‌ها انداختیم. راه‌ها را بستیم تا در همۀ جوی‌ها آب بماند. آقاجان فریاد زد: «آب رو بگردون. کار ما تمومه.» همسایه بیل را در دل خاک زد. هنوز یک ربع از وقت آبمان مانده بود.

همچنین ببینید

مرام ما

برای این‌که قارئین گرامی ما از روح یک مجله با مسلکی مطلع شوند، لازم دیدیم، …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *