خانه / روایت / از قم تا رُم / به‌سوی آرمان‌شهر ناموجود

به‌سوی آرمان‌شهر ناموجود

تجربه کردن؛ حسی وسوسه‌انگیز که ترس بخش جدایی‌ناپذیر آن است. شرکت در کلاس زبان ایتالیایی جرئت حرف زدن را به من داد. این‌که در یک جمع پذیرفته شدم مثل چراغ سبز بود. در مسیر رفت‌وآمد مدام در فروشگاه‌ها سرک می‌کشیدم و از حرف زدن با آدم‌ها فرار نمی‌کردم. مقایسه کردن قیمت‌ها با ایران یکی از مسخره‌ترین کارهایی بود که انجام می‌دادم؛ یعنی قیمت این لباس که به یورو فلان قدر است به تومان چقدر می‌شود؟ انگار قرار بود مقاله‌ای بنویسم دربارۀ تفاوت قیمت‌ اجناس در ایران و ایتالیا! بعدتر فهمیدم که کار همۀ ایرانی‌ها یا اصلا خارجی‌ها همین است. از همه خنده‌دارتر این بود که قیمت‌ها را نمی‌فهمیدم. روی برچسب قیمت‌ها ۴ رقم بود؛ مثلا ۱۹٫۹۹٫ اولین بار که این عدد را دیدم با خودم فکر می‌کردم که این ۹۹ بعد از آن نقطه که همان ممیز خودمان است مشخص‌کنندۀ چه چیزی است؟ در ایران این قیمت را این‌طور می‌نویسند ۱۹۹۹۹ تومان؛ یعنی یک تومان از بیست‌هزار تومان کمتر. به ذهنم نمی‌رسید که واحد پولی کوچک‌تر یعنی سنت را این‌طوری نشان می‌دهند و قیمت این لباس ۱۹ یورو و ۹۹ سنت است. قبل از این‌که راهی اروپا شوم با یکی از دوستانم دربارۀ این‌که چه ماجراهایی در پیش دارم صحبت می‌کردیم. هر بار وقتی یکی از این کج‌فهمی‌ها و نافهمی‌های ریزودرشت برایم پیش می‌آید چهرۀ خنده‌دارش وقتی می‌گفت: «سوتی‌ها خواهی داد. اون هم چه سوتی‌هایی!» جلوی چشمم می‌آید.
دریای مدیترانه جزیرۀ سیسیل را در آغوش گرفته و خانۀ ما فقط یک ربع با دریا فاصله داشت. کمی دورتر از ساحل سنگی، کنار جاده، مسیر دوچرخه‌سواری و مسیر دو بود. دوچرخه‌سوارهای زیادی در شهر نبودند؛ ازبس‌که بالا و پایین داشت و شیب‌هایش نفس را می‌برید؛ اما پر بود از پیر و جوان که کنار جادۀ ساحلی در حال دویدن بودند. دیدن افرادی هم سن و سال پدر و مادر خودم که با تمام انرژی در حال دویدن بودند برایم عجیب اما جالب بود. اینکه دنیا هنوز برایشان تمام نشده و می‌خواهند سرحال باشند قابل‌تحسین بود.
دم در ورودی ساختمانی که دورۀ زبان ایتالیایی در آن برگزار می‌شد یک میز بزرگ پر از بروشورهای تبلیغاتی بود. کم‌کم شروع به خواندن بروشورها کردم و فهمیدم هر شب گوشه‌ای از شهر برنامه‌ای برگزار می‌شود. از کنسرت‌های کوچک گرفته تا پخش فیلم در سینمای روباز و بازارچه‌های خیریه و دورهمی غیر ایتالیایی‌ها.
در یکی از همین بروشورها دربارۀ برگزاری دورۀ ‌یوگا و مدیتیشن نوشته بود. من هیچ‌وقت علاقه‌ای به یوگا نداشتم؛ اما یزدان حرف یوگا و مدیتیشن را چند باری زده بود. آدرس نزدیک خانۀ ما بود و به ‌یک‌بار سر زدن می‌ارزید. راهی شدیم و به همین سادگی دوستانی پیدا کردیم که تا همین امروز هم دوستی‌مان ادامه دارد. «دادا» اسمی بود که برگزارکنندۀ دوره برای خودش انتخاب کرده بود. قبای نخی نارنجی‌رنگی پوشیده بود و موها و ریش جوگندمی بلندی داشت. درواقع به همۀ افرادی که تحت یک باور خاص، که اصل و اساسش از هند بود، آموزش‌دیده بودند و حالا استاد شده بودند دادا می‌گفتند. یک ایتالیایی چهل‌وپنج شش ساله که از همان جوانی به گفتۀ خودش دنبال حقیقت بوده و سال‌ها در ترکیه و لبنان و هند و سوریه زندگی کرده بود، حالا برگشته بود به شهر خودش و فکرهای بزرگی برای شهرش داشت. تا اواخری که در ایتالیا بودیم فکرهایش را عملی کرد و در قسمت فقیرنشین شهر، مؤسسه‌ای را برای کمک به رشد و اشتغال‌زایی دبیرستانی‌ها و جوان‌ها راه انداخت.
جلسۀ اول بود و دربارۀ روح و اینکه چیزی فراتر از خوردن و آشامیدن و لذت بردن از دنیا وجود دارد صحبت می‌کردند. یک اتاق بزرگ مثل کلاس درس که دیوارهای سفید و لوستر کوچکی که نور زرد غلیظی را روی دیوار پخش می‌کرد محل برگزاری جلسه بود. آدم‌هایی که دورتادور میز بزرگ وسط کلاس نشسته بودند از همه‌سنی بودند. دادا به انگلیسی مسلط بود؛ اما نمی‌شد کل جلسه را انگلیسی برگزار کرد. ده دقیقۀ اول سعی کردم از بین صحبت‌هایشان چند کلمۀ آشنا پیدا کنم؛ اما بعد مغزم خسته شد و فقط حرکت دست‌ها و تغییر خطوط چهره‌ها را دنبال می‌کردم.
جلسه که تمام شد از ما خواستند خودمان را معرفی کنیم. بزرگ‌ترها از حوادث ایران، جنگ ایران و عراق را می‌شناختند و جوان‌ترها هیچ ذهنیتی نداشتند. دادا از ایران تصویر خوبی نداشت. می‌گفت در ایران اجازه نخواهد داشت لباس نارنجیِ قبا مانندش را بپوشد و دربارۀ عقایدش حرف بزند. گفتم اولی را بعید می‌دانم مشکلی داشته باشد. گفت من به ایران نرفتم؛ اما ایران سراغ من آمد. به ما اشاره کرد.
وسوسه‌انگیز بودن مهاجرت فقط به زندگی در جامعه‌ای که خدمات اجتماعی بهتری دارد و چارچوب‌ها به نظر! درست می‌رسند، نیست. وقتی مهاجرت می‌کنی از تمام آنچه می‌شناسی دور می‌شوی و وارد سرزمین ناشناخته‌ای می‌شوی. بین ناشناخته‌ها می‌توانی خیلی انتخابی عمل کنی و شروع به شناختن کنی. همۀ آدم‌هایی که دیده‌ام دلِ ‌خوشی از سرزمین خودشان ندارند؛ آلمانی‌ها از پیش آمدن بحث نازی‌ها می‌ترسند، آمریکایی‌ها از متهم شدن به کلیشه‌ای و سطحی‌نگر بودن می‌ترسند، ایتالیایی‌ها از اینکه کشورشان تحت سلطۀ واتیکان است حس خوبی ندارندِ؛ درحالی‌که سنتی و مذهبی بودن از سر و روی زندگی‌شان می‌بارد و فرانسوی‌ها! فرانسوی‌های همیشه ناراضیِ عجیب. وقتی مهاجرت می‌کنی دیگر سیاست کشوری که به آن مهاجرت کرده‌ای اهمیت چندانی برایت ندارد؛ اینکه چند نفر در اداره‌هایشان اختلاس می‌کنند یا چه قدر قیمت‌ها بالاست یا خیلی چیزهای دیگر. مهاجری و تفاوت را می‌پذیری؛ اما همیشه در همان آرمان‌شهری که به خیال خودت به آن مهاجرت کرده‌ای هزاران نفر وجود دارند که فکر مهاجرت از آنجا را دارند؛ چون بهشت آن‌ها جای دیگری است. مهاجر مثل کودکی است که در دنیای خودش از قبض برق واهمه‌ای ندارد و نگران تمام شدن مواد غذایی در کابینت‌های خانه‌اش نیست. خودش در اتاق کوچکش به‌اندازۀ کافی شکلات و چیپس دارد؛ اما در سرزمین مادری از اندوه هر عضو سرزمینت رنج می‌کشی، و از نداشته‌ها اندوهگین می‌شوی. کج‌وکوله بودن چارچوب‌ها را می‌بینی. ترک‌های روی زندگی آدم‌ها را بیشتر می‌بینی؛ چون از اول آنجا بوده‌ای و هر بار که ترکِ ریزی افتاده، به چشمت آمده و بزرگ شدنش را با چشم خودت دیده‌ای.
کریسمس و تعطیلات دوهفته‌ای نزدیک بود. چراغانی خیابان‌ها من را یاد نیمۀ شعبان خودمان می‌انداخت. کوچه‌پس‌کوچه‌ها هم چراغانی شده بودند. «پاپا نوئل» یا به قول ایتالیایی‌ها «بابُ ناتاله» کمتر توی تزئینات شهر بود. بالاخره ایتالیایی که واتیکان را در خودش دارد باید با آمریکایی که رنگ لباس بابا نوئلش را هم کوکاکولا انتخاب کرده فرقی داشته باشد. سه مرد که در فارسی به نام «سه مغ» شناخته می‌شوند و به باوری سه پادشاه یا سه عالم که برای تولد مسیح خودشان را به اورشلیم رساندند و هدایایی برای او پیشکش کردند، در تزئینات فروشگاه‌ها و خیابان‌ها حضور پررنگ‌تری از بابا نوئل داشتند.
صبح یک‌شنبه‌ای همراه جمعیتی که به‌آرامی از پله‌ها بالا می‌رفتند وارد کلیسا شدیم. نور از پنجره‌های بزرگ و شیشه‌های رنگی کلیسا روی محراب پر از گل می‌تابید و صدای همهمۀ جمعیت در سقف بلند کلیسا گم می‌شد. پدر روحانی صحبت را شروع کرد؛ مثل خطبه‌های قبل از نماز جمعۀ خودمان. بعد همگی شروع به خواندن سرودی کردند که اَرگ بزرگ کلیسا همراهی‌شان می‌کرد. چشم‌هایم را بستم. من وسط حیاط حرم نشسته بودم و صدای زمزمۀ دعا در آسمان می‌پیچید. شگفت‌زدگی در برابر حسی که تجربه می‌کردم کلمۀ ناقص و ناتوانی است؛ اینکه وقتی از خدا حرف می‌زنی، وقتی به نیرویی مافوق نیروی خودت رو می‌کنی، فرقی نمی‌کند چه زبانی داشته باشی، آن انرژی بی‌نهایت را حس خواهی کرد.
با قطاری کوچک که عمری بالای صدسال داشت و خودش یک جاذبۀ توریستی بود می‌توانستم دورتادور کوه اتنا را سفر کنم. پالرمو شهری که پسر پدرخوانده روی پله‌های اپرایش کشته شد، برونته و درخت‌های پستۀ عجیب‌وغریبش بین صخره‌ها، محصولی بهتر از پستۀ ایرانی می‌دادند و سیراکوزا و شهرها و روستاهای کوچک و بزرگ که لوکیشن بسیاری از فیلم‌های معروف سینمایی بوده‌اند، همۀ این‌های سفرهای یک‌روزه بود که برای تعطیلات دوهفته‌ای کریسمس باید برنامه‌ریزی می‌کردیم. کریسمس زمانی است که همۀ خانواده دور هم جمع می‌شوند و در ایام تعطیلات به طرز غریبی در خیابان‌های شهر خبری از جشن نیست؛ درست مثل نوروز خودمان؛ البته به‌غیراز مناطق توریستی.

شباهت‌های زیادی بین آیین‌ها و رسوم ملل وجود دارد؛ اما وقتی شکل تبلیغاتی به خودش می‌گیرد انگار رسالت رسانه این باشد که تفاوت‌ها را به رخ بکشد. کم‌تر اثری از شباهت‌ها باقی می‌ماند. تفاوت‌ها هم کم نیستند. انتخاب با خود آدم‌هاست که دنبال نقاط مشترک باشند یا دنبال تفاوت‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *