یکِ یک

با ماشین، توی خیابان دور می‌زدیم که روی پلاکارد سفیدِ بزرگی تولدش را تبریک گفته بودند. سر حساب شدیم؛ شب تولد، درست شب عید بود. قند توی دلمان آب شد؛ چه شب قشنگی؛ شبِ عید و شب تولد امام رضا.

آخرهای بارداری‌ام بود. امشب فردا شب می‌کردیم و منتظر. آن سال‌ها مثل حالا تکنولوژی تا این اندازه پیشرفته و دم‌دست و مد نبود که هر دقیقه و ثانیه و تقریبا نیمی از دوران بارداری را در مطب‌ها و پشتِ در سونوگرافی‌ها بگذرانیم؛ تا مشکلی پیش نمی‌آمد و بنا به اقتضا و نیاز، دکتر درخواستِ سونوگرافی نمی‌داد. با این حساب فقط یکبار اوایلِ بارداری رفته بودم که البته هنوز جنسیت بچه مشخص نبود. فقط از روی ستون مهره‌ها، سونوگراف حدس زد که دختر است. آن روز که تابلوی تولد امام رضا را دیدیم، با نگاه، توافق ناگفته‌ای بینمان ردوبدل شد که اگر نوزادمان پسر باشد اسمش را بگذاریم رضا.

بچۀ اولمان دختر بود و بچۀ دوممان پسر؛ که البته بعد از تولد، به خاطر انسداد روده فوت شده بود. همسرم فوتبالی و اهل ورزش است. آن موقع احساس می‌کردم شاید دلش، پسری -به جای نوزادِ فوت‌شده‌اش- می‌خواهد که مثل خودش ورزشی و فوتبالی شود. آن شب حس خوبی داشتیم. شبهای آخر اسفند بود و نزدیک عید؛ شبِ تولد امام رضا و نزدیک دنیا آمدنِ نوزادمان.

بیست‌ونه اسفند هفتادوپنج بود. تنگ غروب، سال کهنه رخت‌وبارش را جمع کرد و سال هفتادوشش قبراق و نو نوار از راه رسید. همان شب که مصادف شده بود با شب تولد امام رضا؛ «عید تو عید». آن شب مامان طبق سال‌های قبل تهیه دیده بود. همۀ خواهرها و برادرها و دایی و مادربزرگ، بعد از تحویل سال برای شام جمع شدیم خانۀ پدر. چون زایمان طبیعی بود روز مشخص و دقیقی نداشت. بعد از پایان هشت ماه و ورود به ماه نهم، دیگر باید آمادۀ پذیرش مهمان تازه بودیم. آن شب اما بی‌خیال و راحت، بدون کوچک‌ترین احتمال و مشکلی سال را تحویل گرفتیم. آمدیم مهمانی خانۀ پدر و عیدی و شام و پذیرایی و بگو بخند و… .

آخرهای شب بود که ناغافل کیسۀ آبِ دور بچه پاره شد. دلهرۀ زایمانِ قبلی ،که با همین علامت روانۀ بیمارستانم کرده بود، تازه به جانم افتاد؛ زایمانی طولانی و سخت. بدون درد، به‌زور آمپول ِ فشار… . دلهره و یادآوری زایمان قبلی، آن‌هم با خاطرۀ نوزادی که فقط پنج روز مهمان این دنیا بود، تمام شیرینی شب عید و شب تولد را از تنم بیرون کشید. ترس و دلهره، لرزه به جانم انداخت. چاره‌ای نبود، جز رفتن سریع به بیمارستان؛ بدون احساس درد. تنها دلهره و ترس بود که کفِ دستهایم را یخ کرده و سرما توی تنم ریخته بود. با ظاهری خونسرد، ولی غم‌زده به بیمارستان رفتیم. توی اولین ورودی، با شرح‌حال و معاینۀ اولیه، تشخیص دکتر، وقتِ زایمان بود. راهِ برگشتی نبود. مثلِ زندانی‌ای که از ملاقات‌کننده‌اش جدا می‌شود، از همسر و دختر و یکی دو همراه دیگر، جدا شدم. قیافۀ به‌ظاهر خونسرد و آرامم به هیچ‌یک از بیمارانِ وقت زایمان نمی‌خورد؛ ولی توی دلم داشت می‌لرزید. خانم مسنی با ویلچر آمد. تأکید کرد این‌ور اون‌ور، جایی نروم. هر آن ممکن است بچه به دنیا بیاید. بیمارستان خیلی خلوت بود. به طور تعجب‌آوری خلوت بود. انگار که شب عیدی زایمان‌ها هم تعطیل شده باشد. عجیب‌تر برایم اینکه، در پذیرش بیمارستان روی میزِ گردی بساط هفت‌سین چیده بودند. بوی عید میان بوی بتادین و ساولون هم می‌آمد. هیچ دردی نداشتم. با خودم غر می‌زدم؛ «حتما دوباره بدون درد و به‌اجبار آمپول و سرم، یه طور غیر طبیعی؛ مثلِ دفعۀ قبل…» و این بیشتر دلم را می‌لرزاند. دستهایم کاملا یخ کرده بود. ترس در دلم خرناس می‌کشید. چیزی نمانده بود توی راهرو از ناامیدی و تنهایی بزنم زیرِ گریه. آن موقع بود که ناامید و دل‌گرفته یاد امام رضا افتادم. از ذهنم گذشت و توی دلم گفتم: «یا امام رضا، اگر معجزه‌ای هست و وجود داره، من امشب زود از این وضع نجات پیدا کنم» بیمارستان خلوت بود؛ نه سری، نه صدایی. انگارنه‌انگار که زایشگاه است. توی راهرو مامای جوانی، که حدس زدم خواب بوده، از اتاقی بیرون زد و دنبال ویلچرم آمد. راهنمایی کرد تا خدمه در اتاقی برای معاینه و بررسی بستری‌ام کنند. اتاق بزرگی بود که دورتادورش تخت بود. مریض‌هایی که یا کورتاژی بودند، یا بستری موقت، یا مشکلات دیگری غیر از زایمان داشتند و استراحت می‌کردند. آنجا توی آن اتاق هم، میزی بود که سبزه و تنگ ماهی رویش چیده بودند. دیدن بساط هفت‌سین آنجا، با دنیای بیرون و خانه و کس‌وکارم گره‌ام می‌زد. انگار که غریبی و تنهایی را از یادم می‌برد. مامای جوان که موهای بلندش را بافته و یک‌طرف شانه‌اش انداخته بود راهنمایی‌ام کرد تا روی تختی بخوابم. بعد از معاینه با همان چشم‌های پف‌کرده و خواب‌آلود، توضیح داد که وقت زایمان نزدیک است؛ و بعد با مهربانی‌ای که از آن محیط و بیمارستان بعید بود گفت: «الآن آمپول فشار می‌زنم، زود راحت بشی» قیافۀ ملتمسم را که دید گفت: «نگران نباش. کمکت می‌کنم.» همین حرفش کافی بود که کلی از بارِ ترس و تنهایی را بگیرد و شانه‌هایم را سبک کند. سِرُم که وصل شد و آمپول فشار داخلش اثر کرد، یواش‌یواش درد شروع شد. درد و درد و درد … ؛ و درست لحظه‌ای که فکر می‌کرد تازه اول کار است، و حالا حالاها تندتر و طاقت‌فرساتر می‌شود، و بعد تازه انتقال به اتاق مخصوص زایمان و … در همان اتاق بزرگ و روی همان تختِ مخصوص بیماران استراحتی و موقتی، یک‌لحظه با دردی شدید، تمام درد و سختی‌ام همراه با صدای گریه، از تنم خارج شد. انگار که تمام خستگی نه‌ماهه، با تولدش از تنم بیرون ریخته باشد. علیرضا زود و راحت، به دنیا آمد؛ و حتی اجازه نداد، تا به اتاق زایمان منتقلم کنند. صدای گریۀ درشتش که بلند شد، حدس زدم صدای زمخت پسرانه است.

امسال بیست‌ویک سال است، که معجزۀ مهربانی را هر سال، درست یکِ یک مرور می‌کنم.

همچنین ببینید

عادت می‌کنیم

با خواهر و برادر کوچک‌ترم توی هال خوابیده بودیم و صدای پچ‌پچ خواهر بزرگ‌ترم و …

یک دیدگاه

  1. عالی بود عالی بود عالی بود!با خواندن داستانتان با زن داستان همراه شدم و پا به پای او رفتم و درد کشیدم و بعد..‌‌
    واقعا لذت بردم👏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *