خانه / داستان / به دنبال هلن

به دنبال هلن

نگاهی به داستان بلند «بگذار تروا بسوزد» نوشته آناهیتا آروان

این داستان عاشقانه با یک شروع طلایی آغاز می‌شود: درست میانه دیوار پذیرایی خانه خاله صبورا، یک میخ طویله توی دیوار هست که هر جور و از هر زاویه که به سالن نگاه کنی از چشمت پنهان نمی‌ماند. صاف توی نگاه هر بیینده‌ای فرو می‌رود و نه تنها با هیچ تابلویی پوشیده نمی‌شود، بلکه بر‌عکس خاله جوری بند چشم‌زخم را دور آن پیچیده که میخ را بشود دید…

در دو صفحه اول معلوم می‌شود که مرحوم اکبر‌آقا وقتی تازه با خاله صبورا عقد کرده بودند، برای تعیین محدوده اتاق پذیرایی در خانه‌ای که مشغول ساختنش بوده، این میخ طویله را به دیوار کوبیده و همان روز بر اثر تصادف فوت کرده است. بعد معلوم می‌شود اکبر آقا را در حیاط همان خانه دفن کرده است تا همیشه کنارش باشد. شاید همین چشم‌انداز اولیه با‌شکوه است که انتظار خواننده را از این اثر بالا می‌برد و او را آماده می‌کند برای سیر در جهانِ یک داستان عاشقانه ناب و اسطوره‌ای. انتظار می‌رود نیروی شگفت‌انگیز این چرخ‌دنده طلاییِ آغازین داستان، منتقل شود به سایر اجزا و در نهایت شاهد یک تحرک عظیم باشیم. اما خیلی زود ارتباط چرخ‌دنده اول با سیستم محرکه داستان قطع می‌شود و متوجه می‌شویم که خاله صبورا فقط یکی از شخصیت‌های فرعی داستان است و شخصیت محوری ما دختری است به نام «فروغ» که نامزدش «رهی» او را بی‌خبر رها کرده و رفته است. حالا فروغ با کمک یک دوست خانوادگی به نام عطا که مثل برادر به او نزدیک است، در‌به‌در دنبال نامزدش می‌گردد.

 این به حاشیه رفتن خاله صبورا و به متن آمدن فروغ مثل این است که فرماندهی لایق را از مقام خود بر‌کنار کنیم و یک سرباز عادی را سر جایش بنشانیم. از این پس نه ساختار علت‌و‌معلولی و ماجرا‌ها، بلکه نثر شاعرانه فوق‌العاده و لحظه‌پردازی‌ها و خرده روایت‌های سرشار از بار درماتیک است که خواننده را به دنبال خود می‌کشد. نویسنده با اتکا به توانمندی خود در خلق صحنه‌های «سوپر رئال»، لحظه‌هایی منقلب کننده و به یاد‌ماندنی همراه با تعلیق‌های نفس‌گیرخلق می‌کند و خواننده را به تماشای رگه‌هایی زرین در تونل‌های تاریک زندگی روز‌مره می‌برد. اما اگر نسبت «نثر» با داستان را با نسبت قاب و تابلو مقایسه کنیم، باید گفت قاب این تابلو بسیار فاخر‌تر از خود آن است. نویسنده در این راه غیر از هنر‌نمایی خویش، در جا‌های مختلف، اشاراتی فرا‌متنی از اشخاصی همچون جلال ‌آل‌احمد، فروغ فرخ‌زاد، احمد شاملو، سهراب سپهری و دیگران آورده است تا نثر را هر چه بیشتر جلا دهد. با این وصف، اگر داستان را نوعی «شبیه‌ساز زندگی» تلقی کنیم، باید گفت این شبیه‌ساز آلبومی است از تصاویر کارت‌پستالی زیبا که سعی کرده است عصاره واقعیت‌های زندگی را بازنمایی کند، اما همگام با ریتم طبیعی ثانیه‌ها پیش نمی‌رود. به‌طوری که درنگ‌های طولانی در برخی صحنه‌ها موجب می‌شود حوصله مخاطب در ترافیک توصیف‌ها سر برود. از طرفی با در نظر گرفتن قاعده «ظرف و مظروف» در پیرنگ داستان، احساس می‌شود که این پیرنگ – دل بستن معشوق به یک عشق اسطوره‌ای و در نهایت کشف بی‌وفایی و بی‌لیاقتی عاشق- استحکام لازم برای مصالح سنگین و فاخر نثر و آن همه توصیف‌های شاعرانه را ندارد و شاخه‌های اضافی متعددی در این داستان وجود دارند که می‌توان هرس کرد. به‌طور مثال شخصیت‌های فرعی فرخ و فاطی و مرتضی، بود و نبودشان در متن روایت چندان به چشم نمی‌آید و بیشتر از آنکه ارتباط و نقشی ارگانیک در جهان داستان داشته باشند، به آن حجم داده‌اند. یا در انتهای داستان وقتی فروغ متوجه خیانت رهی و روابط بی‌بند و بار او می‌شود، معلوم نیست برای چه می‌خواهد باز هم او را پیدا کند. جستجویی که بعد از توصیف‌هایی ناب در‌باره راننده بومی و بلبل‌زبانی‌هایش، در آخر به یک حادثه رانندگی منجر می‌شود و داستان را به پایان می‌رساند. یک پایان باز که گویا می‌خواهد، تحول و تکامل شخصیت اصلی داستان را به مخاطب القا کند. شاید اگر عطا با بزرگ‌منشی کاری می‌کرد که فروغ هرگز متوجه بی‌وفایی نامزدش، رهی، نشود و بگذارد تصویری ابدی از عشق اسطوره‌ای در ذهنش ماندگار شود، این « آیرونی»، پیچ و تاب بیشتری به پیرنگ و عمق بیشتری به داستان می‌بخشید. البته این فقط یک فرض و پیشنهاد است.

یکی دیگر از جنبه‌های مبهم این اثر، عنوان آن است. شخصیت محوری داستان هنگام آشنایی با «هلن»یکی از کارکنان گروه سیرک روسی، بی‌اختیار می‌گوید: «بگذار تروا بسوزد!» و این عبارت که معلوم نیست اساساً با چه انگیزه‌ای بر زبان آورده شده، مبنای نام‌گذاری اثر قرار گرفته است. حتی اگر نویسنده خواسته باشد شخصیت محوری داستان را با هلن یونانی، دختر زئوس مقایسه کند، این اشارت آن‌قدر مبهم و نا‌متناظر است که خواننده را سر‌در‌گم می‌کند و این سؤال را در ذهنش ایجاد می‌کند که «پس این هلن و تروا با کجای داستان نسبت دارند؟»

با تمام این احوال نباید از نظر دور داشت که پرداخت روانکاوانه شخصیت‌ها و قدرت این قلم در تهییج عواطف و ایجاد هم‌ذات‌پنداری، توانسته است جای خالی همه آنچه را که گفته شد، پر کند و خواننده را مجذوب خود نماید. بویژه در جاهایی که به حریم‌های زنانه نزدیک می‌شود، می‌توان تجربه زیسته مواج در ذهن نویسنده و موشکافی‌ها و اشارات بدیع او را حس کرد و این البته چیزی نیست که به‌راحتی بتوان از کنار آن گذشت یا آسان به دست آمده باشد.

همچنین ببینید

بی کتابی، کتابِ کتاب بازها

گفتن و نوشتن از تاریخ، امری شیرین و دشوار است. شیرین است چون سبب ماندگاری …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *