خانه / روایت / نان و نارنج

نان و نارنج

یک چیزی محکم می‌خورد به پایم و بیدارم می‌کند. گوشه چشمم را باز می‌کنم. با همان یک چشم نیمه‌باز نگاهش می‌کنم. ننه جمشید است. جنوبیها به مادربزرگ می‌گویند ننه و پشت بندش اسم پسر بزرگشان را می‌آورند. مادر بزرگ من ننه جمشید است، یا ننه جمشید بود، نمی‌دانم. جمشید که مرد ننۀ ما هم بی‌هویت شد. به هرحال ما همان ننه صدایش می‌کنیم. دوباره عصایش را می‌کوبد به پایم و می‌گوید: «دختر! بیداری. برو نون بگیر.» ننه همه را دختر صدا می‌کند؛ کوچک و بزرگ. زیر لب می‌گویم: «به خدا که خواب بودم. اگر شما بگذارید.» سرم را کمی بالا می‌آورم و نگاهی به رختخواب‌های ردیف شده‌ی تنگ هم توی پذیرایی می‌کنم و می‌گویم: «این‌همه آدم. چرا من؟» می‌گوید: «چون تو بیدار بودی.» سرم را می‌برم زیر پتو و ریزریز غرولندی می‌کنم که «خودت سر شب رفتی تو اتاقت سرتو گذاشتی رو بالش و خروپفت بلند شد. ما دیر خوابیدیم.» و دوباره می‌خوابم.

 با بوی سنگک تازه بیدار می‌شوم. سفره صبحانه پهن است. با انواع مرباهای ننه پز که می‌دانم برای عید آماده کرده است. می‌فهمم ننه از من که ناامید شده به یکی دوتا از نوه‌های دیگر هم رو زده و آنها هم دست ردی شبیه به من به سینه‌اش زده‌اند و آخرسر خودش رفته و نان خریده.

یک‌ساعتی بعد از صبحانه ننه دوباره چادر گل‌گلی‌اش را می‌اندازد سرش و عصازنان راه می‌گیرد به سمت نانوایی. می‌گویم: «ننه کجا؟» می‌گوید: «می‌رم نون بگیرم. این‌همه مهمون. گشنه نمونن.» می‌گویم: «ما تازه صبحانه خوردیم. ناهار هم برنج داریم.» از پشت عینک ته‌استکانی‌اش نگاهی بهم می‌اندازد، موجی به چین و چروک‌های پیشانی‌اش می‌دهد. سرش را به نشانۀ تأسف تکان‌تکان می‌دهد و می‌گوید: «شما جوونا هیچی حالیتون نمیشه.» بعد هم عصایش را می‌کوبد روی زمین و سلانه‌سلانه راهش را می‌کشد و می‌رود که کار خودش را بکند.

ننه درد یاد دارد و درد نان. اسم اولی را دکترها گذاشته‌اند آلزایمر. ولی درد نان دمار از روزگارش درآورده جوری که انگار گِلش را با استرس نان ورز داده باشند. بعضی وقتها آنقدر بهانۀ نان را می‌گیرد که حرصمان را درمی‌آورد. مدام قرقره می‌کند «نان، نان، نان…» یک تکرار یکنواخت. همه نگرانیش این است که نانوایی ببندد و مهمان‌های نوروزی‌اش گرسنه بمانند. می‌گویند قدیم‌ها هم مسئول خرید نان خانه بوده است، وقتی که مردم برای قرص نانی همدیگر را تکه پاره می‌کردند و خون هم را می‌ریختند. جنگ جهانی دوم را می‌گویند. ننه هم از جنگ یک زخم عمیق به یادگار دارد که هیچ وقت خوب نمی‌شود. همان وقتها دایی‌اش توی شرکت نفت کاره‌ای بوده و سهمیه کوپن نان داشته. همان کوپن را هم می‌داده به خانواده مادربزرگم که هفت هشت تا بچه یتیم بودند و دستشان به دهانشان نمی‌رسیده. ننه آن وقت‌ها دختربچه‌ای شش هفت ساله بوده. می‌گویند از راه خانه تا نانوایی کوپن نان و در راه برگشت خود نانش را آن‌قدر سفت می‌چسبیده و به ضرب و زور، نفس‌نفس‌زنان خودش را از بین قحطی‌زدگان توی کوچه و خیابان به خانه می‌رسانده که هنوز که هنوز است اضطراب نان دارد و نان روی نان توی جانانی آشپزخانه‌شان تلنبار می‌کند. نانها کپک می‌زند و دور ریخته می‌شود. ولی همین که خیال ننه از بابت نان راحت است آرامش می‌گیرد. بقیه هم پاپیچش نمی‌شوند. جنگ با یک حس قدیمی و استرس کهنه فقط اعصاب خودشان و ننه را خراب می‌کند و بس. بارها پول را از دست و بالش قایم کرده‌اند ولی او از زیر سنگ هم که شده پول جور می‌کند و کار خودش را پیش می‌برد. نانوایی محل هم میشناسدش. اگر یک روز توی صف مشتریها نبیندش می‌آید دم خانه؛ سراغش را می‌گیرد. خاله‌ها سفارش کرده‌اند بدون صف کارش را راه بیندازد، آن هم فقط یک دانه که دلش خوش باشد که نان دارد.

عیدها خانۀ مادربزرگ محل تجمع اعضای خانواده است. هرکس از هر جای ایران خودش را می‌رساند به شیراز تا سال‌تحویل را کنار هم باشیم. چه وقتی‌ که آقابزرگ و دایی و دختردایی زنده بودند، چه حالا که قاب عکس سه‌تایی‌شان اولین چیزی است که خودش را می‌رساند به سفرۀ هفت‌سین.

ننه تمام سال را به امید این چهارده روز سر می‌کند که بچه‌هایش دورش حلقه می‌زنند و صدای بازی و خنده‌هایشان خواب شبانه را از او می‌گیرد. چهاردهم فروردین هم که زنگ بزنی و حالش را بپرسی باز می‌گوید: «عید یادتون نره بیایید شیراز» از یکی دوماه مانده به عید خاله‌ها را بسیج می‌کند که همۀ سور و سات خوش‌گذرانی ما را فراهم کنند. از آجیل و شیرینی گرفته تا ماهی و میگو و رطب برای رنگینک که جزء لاینفک سفره‌های خطۀ جنوب است. صبح به صبح می‌رود سروقت فریز و تعیین تکلیف می‌کند که آن روز را چه بخوریم و چه نخوریم. خودش هم مثل سرآشپزها می‌نشیند روی صندلی آشپزخانه و دستور می‌دهد و روی پخت تک تک غذاها نظارت می‌کند. یک روزی خودش چند خانوار را رتق و فتق می‌کرده و سفره می‌انداخته از کجا تا کجا و حالا جایش نمی‌گیرد فقط بنشیند و نگاه کند.

عشقش این است که عصرها حیاط را آب‌پاشی ‌کند و بنشیند روی تاب پایه‌دار بزرگی که گوشۀ حیاط است. هربار هم آهی می‌کشد و می‌گوید: «این تاب را بعد از جنگ از آبادان آوردیم ها. یادش بخیر» بعد هم برای هزارمین بار قصه دربه‌دری و زندگی در باشگاه جنگزدگان را تعریف می‌کند و غصه تمام پهنای صورتش را می‌گیرد. و ما هم هربار سری به تاسف تکان می‎دهیم و مثلا همدردی می‌کنیم.

بعد هم حصیر بزرگی را پهن می‌کنیم توی بهارخواب. بچه‌ها از سروکول تاب بالا می‌روند؛ خاک باغچه را زیرورو می‌کنند و می‌ریزند و می‌پاشند و می‌شکنند. و ما هم با عطر خاک نم‌دار و بهارنارنج خودمان را از نگاه به ننه سیراب می‌کنیم و به‌اندازۀ قوت تمام سالمان فالودۀ شیرازی می‌خوریم و می‌خندیم.

یکی از روزها از صبح علی‌الطلوع، که برای ما از ساعت یازده شروع می‌شود، پروژۀ آب‌نارنج‌گیری کلید می‌خورد. نارنج‌ها که چیده می‌شود، سفره‌ای به چه بزرگی همراه با بساط شوخی و خنده پهن می‌شود توی خانه. ننه یکی یک شیشۀ نوشابۀ خانواده می‌دهد دست هرکداممان که پرشده‌اش جواز از جا بلند شدنمان است. گِزگِز پاهای خواب‌رفته و مورمور دست‌هایی که زیادی پیچ‌خورده هم، گریزی برای شانه خالی کردن از این مسئولیت نیست. تا می‌خواهیم از جا بلند شویم ابرو در هم می‌کشد که «دختر بشین کارتو تموم کن.» تا چند روز بوی نارنج پیچیده در خانه هوش ازسرمان می‌برد و تا آخر عید شربت نارنج سفرۀ ناهار و شام به راه است. آخرسر هم ننه هرچه را تهش می‌ماند همراه با مربا و سبزی خشک و از این جور چیزها بینمان تقسیم می‌کند.

شب‌ها تا دم‌صبح بازی دسته‌جمعی می‌کنیم. یک لب می‌شویم و هزار خنده و صدای قهقهه‌هایمان خواب را از بقیۀ اهل خانه می‌گیرد. تا وقتی که ننه بیاید و با همان عصایش یکی یک‌دانه نثارمان کند. خودش تشرمان می‌زند ولی هیچ کس حق ندارد به مهمان‌های نوروزی‌اش از گل نازکتر چیزی بگوید. می‌دانم که ته دلش غنج می‌رود از شادی کنار هم بودن. از این که بعد از یک سال که کسی زنگ خانه‌شان را نمی‌زند صدایی توی خانه‌شان پیچیده است. بعد از جنگ که از آبادان کوچ اجباری داشته‌اند به شیراز، هیچ فک‌و‎فامیل و دوست و آشنایی توی این شهر ندارند. ماه‌به‌ماه چشمشان به در سفید می‌شود که کسی از راه برسد و حالشان را بپرسد.

قبلترها مقید بودیم هر جور شده سال‌تحویل خودمان را برسانیم به شیراز، کنار همۀ خاله‌ها و دایی‌ها و بچه‌هایشان؛ اما این روزها نوه‌ها یکی‌یکی ایران را به‌قصد تحصیل و کار و غیره و ذلک ترک می‌کنند و ما هم دوری راه و خستگی رانندگی را بهانه می‌کنیم و عیدها یکی در میان راهی شیراز می‌شویم. حتم دارم که ننه دلش می‌گیرد، وقتی سفره‌هایش را خلوت می‌بیند و باید به انتظار سال بعد بنشیند که کدام‌یک از بچه‌ها و نوه‌ها بیایند و کدامشان نیایند. درست است که یادش نمی‌ماند امروز چه کسی آمده و فردا چه کسی می‌رود؛ ولی این را می‌دانم که آلزایمر بیماری حافظه است و سرو کارش با مغزآدمی است نه با دلش.

نمی‌دانم چند سال دیگر ستون این خانه و حیاط و دورهمی‌ها سر خم می‌کند و جمعمان کی از هم می‌پاشد؛ و یا این‌که تا سال بعد آیا ننه ما را به خاطر می‌آورد و چشم‌انتظارمان می‌ماند؟

من فقط این را می‌دانم که دلم برای آن تشرها و ضربه‌های صبحگاهی عصایش تنگ می‌شود که «دختر بیداری؟ پاشو برو نون بگیر.»

 

همچنین ببینید

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *