خانه / روایت / نخستین بار در شهری که دوست می‌داشتم

نخستین بار در شهری که دوست می‌داشتم

پیچیدیم در خیابانی فرعی؛ نه آدمی، نه ماشینی. همه‌چیز تعطیل بود؛ حتی یک موجود زنده هم در خیابان نبود تا از او سؤالی بپرسیم. چشمم گرفت به مردی که نشسته بود جلوی در خانه‌اش. دکمه‌های یقه‌اش تا نیمه، باز بود. درست مثل وقت‌هایی که بابا می‌خواست تیپ بزند. چشم‌هایش درشت و برآمده و بینی‌اش عقابی بود. گفتم: «بچه‌ها این آقا شبیه بابا و عمه نیست؟» همه خم شدند و مرد را نگاه کردند. خواهرم گریه‌اش گرفت. وقتی برادرم برایش بوق زد، بلند شد و ایستاد. سیب دو نصف بابا بود؛ همان قد و اندازه؛ همان شکمِ بیرون زده؛ همان نگاه. راه را که پرسیدیم، خندید و با لهجۀ شیرینش چیزهایی گفت که به‌زحمت متوجه شدیم.

خیابانی را تا انتها رفتیم. می‌خواستیم پیش از تحویل سال جایی را ببینیم. خانه‌ای یا بنای تاریخی‌ای. همه‌جا بسته بود. عمارت صدری، مسجد شاه؛ ولی همه‌جا بسته بود. واقعا تمام مردم شهر در خانه‌هایشان منتظر تحویل سال بودند. از بالای خیابان می‌شد تمام شهر را دید. خواهرم تُندتُند از همه‌چیز عکس می‌گرفت. اولین بار بود که پایمان به شهر آبا و اجدادی می‌رسید. سی‌وچند سال بود که هر وقت پرسیده بودند «شما کجایی هستید؟» بادی به غبغب انداخته بودیم و خودمان را چسبانده بودیم به تفت؛ خوش آب و هواترین شهر استان یزد. اصلا هم به روی خودمان نیاورده بودیم که حتی یک‌بار هم آنجا را ندیده‌ایم؛ نه خودمان و نه حتی پدرمان؛ پدربزرگ پدری صد و ده سال پیش اینجا به دنیا آمده بود و پنج سال بعد برای همیشه به مشهد رفته بود.

بوی شکوفه‌ها از پنجره می‌ریخت داخل. سه روز پیش از تحویل سال از تهران راه افتاده بودیم و رسیده بودیم یزد. دیدنی‌ها را دیده بودیم و خوردنی‌ها را خریده بودیم. برای روز تحویل سال نقشه کشیده بودیم که به شهر آبا و اجدادی برویم و یک سال را آنجا تحویل کنیم. برادرم محمد روی نقشه سرچ کرده بود. تفت یک لکۀ سبز بود میان کویر یزد. از این بابت هم می‌شد به آن افتخار کرد. قرار بود پیش از ظهر برسیم و گشتی در شهر بزنیم. خاطرات دست‌به‌دست شده از پدربزرگ و پدرش عبدالخالق را زیر سقف تفت مزه‌مزه کنیم و برای تحویل سال برویم چشمۀ «تا مهر»، جایی همان نزدیکی‌های تفت.

از یزد که بیرون زدیم هوا چیزی کم از ظهر مرداد نداشت. چند کیلومتر آن‌طرف‌تر آسمان خاکستری شد و به تفت که رسیدیم باران بود و باران. تفت برایمان فیلم یک حبه‌قند بود. رسم و رسومات و ظرف و ظروف سنتی خانۀ مادربزرگ بود. فکر می‌کردیم عبدالخالق، پدر و مادربزرگ و بابا همه‌شان بعد از فوت به آنجا رفته‌اند و در ورودی شهر منتظرمان هستند.

رسیدیم. مهم نبود که تفت فقط یک خیابان راست بود، بی‌هیچ جاذبۀ مهم گردشگری‌. برای ما دیوارهای آجری کوتاه و درخت‌های تازه جوانه‌زده‌اش، کاج‌های دیلاق و آرامشش هر کدام شیرینی خاصی داشت. مامان یک پلاستیک میوه برداشته بود. تُندتُند پوست می‌گرفت و دستمان می‌داد. ما سیب و خیارخوران درودیوارهای تفت را تماشا می‌کردیم و از آن‌همه اصالت لذت می‌بردیم. خانه‌ها شکل و اندازۀ خانه‌های دهۀ شصت و هفتاد را حفظ کرده بودند. از هر حیاطی چند درخت سرک کشیده بودند بیرون. مسجدها کوچک و باصفا بودند. چقدر جای بابا خالی بود. نبود که برایمان جریان هجرت پدربزرگ را بگوید. اینکه توی پنج‌سالگی‌اش چطور اراذل‌واوباش، پهلوانِ شهر عبدالخالق را با ضربۀ چاقو از پا درآورده‌اند؛ و بعد جنازۀ او را در کوه‌های اطراف، لای برف‌ها رها کرده‌اند.

نیم ساعت مانده بود به تحویل سال. از روی نقشه، چشمۀ «تا مهر» را نگاه کردیم. عکس‌ها می‌گفتند که مکانی توریستی و سیاحتی است؛ پر دارودرخت و سرسبز. چشمۀ بزرگ و پرآبی هم داشت که می‌شد کنارش نشست، چشم‌ها را بست و به صدایش گوش کرد. باید به‌طرف ابرکوه می‌رفتیم. باران تندتر بر شیشۀ ماشین می‌کوبید. کوه عقاب افتاده بود در سمت چپمان و ما مبهوت جلال و جبروتش بودیم. پنج دقیقه مانده بود به تحویل سال که «تا مهر» را پیدا کردیم.

یک محیط سرتاسر خاکی بود. با چند اصلۀ نهال که انگار همین اسفند گذشته کاشته بودنشان. فضاهای خط‌کشی شدۀ بدون سبزه و گل، جوی‌های بدون آب و تل‌های بزرگ خاک و شن که برای ساخت‌وساز، این‌طرف و آن‌طرف رها شده بودند. حتی فرصت نداشتیم که تعجب کنیم. اگر دیر می‌جنبیدیم سال‌مان توی ماشین تحویل می‌شد. فقط فرصت کردیم که پتوی مسافرتی و لباس گرم‌ را بپیچیم دور خودمان و به سمت یکی از آلاچیق‌ها بدویم. باد ذرات باران به صورتمان می‌کوبید. هیچ‌کس نبود. خودمان بودیم با روح بابا و عبدالخالق. صدای رادیو ماشین را تا آخرین درجه‌اش بالا برده بودیم. رسیدیم زیر سقف آلاچیق. مامان دندان‌هایش روی‌ هم می‌خورد. «این مسخره‌ترین سال تحویل عمرم بود. نه هفت‌سینی، نه تلویزیون و برنامۀ سال‌تحویلی …» ما سه تا ولی خوشحال بودیم. جایی بودیم که بوی بابا و خانواده‌اش را می‌داد و باقی چیزها مهم نبود.

بعد از تحویل سال سوار ماشین شدیم و به تفت برگشتیم. هوا آرام ‌گرفته بود. توی بزرگ‌ترین پارک تفت که اسمش را نمی‌دانم، نشستیم و بساط ناهار را علم کردیم. داشتم گوجه را به سیخ می‌کشیدم که موبایلم زنگ خورد. یادم رفته بود به بزرگ‌ترها زنگ بزنم و عید را تبریک بگویم. عمه بود. تنها بازماندۀ خانواده پدری. گوشی را برداشتم و گفتم: «عمه! چقدر جات خالیه! ما تفت هستیم. شاید مسخره باشه؛ اما دلم نمی‌خواد از اینجا برگردم. خاکش دامنم را گرفته و رها نمی‌کند» میان تعریف‌هایم از تفت و شباهت آدم‌ها به بابا پرسید: «حالا چرا تفت؟ ما که تفتی نیستیم!» شوخی می‌کرد؟! نمی‌دانستم باید چه بگویم. هرچه خاطره و حرف‌وحدیث از تفت داشتیم داشت با یک‌تکه چاشنی انفجاری به فنا می‌داد. «ما نصرآبادی هستیم. سی کیلومتر بعد از تفت به سمت ابرکوه که برید، سمت راست جاده روستای نصرآبادِ پیشکوه؛ لابد تا حالا بخش شده برای خودش» تلفن را که قطع کردم دیگر نه تفت برایم زیبا بود، نه آدم‌هایش شبیه بابا بودند.

همچنین ببینید

آقاجان که دیگر نیست

طوری از آتشکده صحبت می کردند که فکر می کردیم قرار است با یک جهنّم  …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *