خانه / روایت / تنها شکوفۀ بهاری

تنها شکوفۀ بهاری

ماشین داخل چاله‌چوله‌های جادۀ خاکی تکان‌تکان می‌خورد و برادرزادۀ کوچکم از ترس بالا آوردن تُندتُند آبنبات می‌مکید. آقای داماد فرمان سفت پراید را می‌چرخاند و لاستیک‌های ماشین به‌سختی از سنگ‌های بزرگ جاده جان به درمی‌بردند. از ترس گردوخاک جاده، شیشه‌های ماشینمان بالا بود و گرمای آفتاب عرق به جانمان نشانده بود؛ ولی حواسمان به این مصائب نبود. خراسانی که باشی یک آبشار کوچک هشت متری هم انگیزه می‌شود تا دل به کوه و بیابان بزنی و هفتاد کیلومتر دورتر زیر سایۀ چند درخت تُنُک و جوی آبی کوچک بساط کنی. روز شنبه بود؛ اما مسیر آبشار پر از ماشین. مردم به‌سختی در جادۀ خاکی و باریک، خودشان را جلو می‌انداختند تا چند سانت سایۀ بیشتری از درخت داشته باشند. ما عجله‌ای نداشتیم. خاندان زودتر رفته بودند و ما چهار نفر هم بعد از صبحانه‌ای که ساعت ده تمام شد تصمیم به رفتن گرفتیم. نسبت زن و مردهای داخل ماشینِ مردم را حدس می‌زدیم و سرخوش از فضولی‌هایمان بودیم. آقای داماد جلوی کیلومترشمار ضرب گرفته بود و شعرهای زمان شاهی می‌خواند. خودش می‌گفت در تاکسی شنیده. سر دو راهی، تابلو کوچک و کهنه، مسیر دامنۀ کوه را نشانه رفته بود و نوشته بود: آبشار ۱۵۰۰ متر. مسیر سمت چپی تا پای کوه کشیده می‌شد و با خانه‌های کاه‌گلی روستا تمام می‌شد. برای تجربۀ دوم هیجان چندانی نداشتم و سرخوشی طبیعت‌گردی هم با اضطراب قاتی شده بود.

منتظر بودم. کوتاه‌ترین خط‌های آنتن هم محو شدند و جایش یک علامت توقف ممنوع آمد. به خواهرم گفتم: «آنتن هم رفت. دیگه نمی‌تونن زنگ بزنن.» خواهر با تعجب برگشت: «وا… توقعا داری… هر وقت رفتیم خونه زنگ می‌زنن دیگه… چه عجله‌ای داری حالا… از الآن گفته باشم بعضی وقتا خیلی طول می‌کشه؛ شاید پنج شش ماه.» آقای داماد پِقی زد زیر خنده: «شیخو داشته باش… نه به اون مخالفتای چند روز قبلش، نه به این عجلۀ آلانش… من که گفتم از خُداشه، فقط داشت ناز می‌کرد.» آقای داماد بی‌راه نگفت؛ ولی باید ظاهر را حفظ کرد: «اولا من خودم دقت کردم دیدم شرایطم تا چن سال دیگه همینجوره. برا همون از الآن قبول کردم؛ وگرنه تا عید ده سال دیگه‌ام نمی‌تونستین زورم کنین؛ دوما اونجور که آبجی و مادرجان از دختره تعریف کردن و گفتن تو خونواده‌شون دوماد طلبه دارن دیدم شرایطش اوکیه. بعدشم آبجی جان مگه آدم از کلاته زنگ بزنه بو آتیش و قلیون می‌پیچه اونور خط که جواب رد بدن؟» برادرزاده انگشت را چسباند به شیشه و گفت: «عمو اونجا رو نیگا.» در شیب دامنه درخت‌های سبز گردو و بادوم تا خود روستا کشیده شده بودند. شکوفه‌های صورتی بادام رنگ بهار به طبیعت بخشیده بودند. شاخه‌های بزرگ و پربرگ گردو چهرۀ خاکی زمین را پوشاندند. نسیمی بهاری از روی رود بلند شده بود و گرمای آفتاب پایین کوه مانده بود. طبیعت سبز بهاری جلوه‌گری کرد و جای کلمات، تعجب در دهانمان کاشت. چشممان به معجزه که عادت کرد دوباره دل‌هایمان سخت شد. خواهر قیافۀ جدی‌اش را گرفت و گفت: ببین محمد، اونجا رسیدیم حرفی جلوی خاله و بی‌بی نمی‌زنی‌ها. بعدشم اینا همه رسوماته. هر کی به خونۀ دختر زنگ بزنه همونجا نمی‌گن پاشین بیاین خواستگاری. در دلم، بالا و پایین رسومات را چند فحش آبدار دادم. ازدواج را می‌خواستم و می‌ترسیدم. اصرار خانواده دل و جرئتش را هم داد؛ ولی هنوز از جریان شدید استرس نبضم تندتر می‌زد؛ مرحلۀ جدیدی آن‌سوی دیوار زندگی با هزار افسانه و واقعیت. از ماجراهای رومانس عُشّاق که پایان خوش دارد تا سختی و فلاکت‌های زندگی مشترک؛ عشق و بدبختی. آهن‌ربایی که هر دو قطب جذب و دفع را کنار هم داشت.

سینه‌کش کوه پارک کردیم. پدرآمرزیده‌ای تا پایین تَنگَل کنار رود پلۀ سیمانی زده بود. بوی دود از کنده‌های نیم‌سوخته بلند شده بود و قاتی آهنگ رود به آدم می‌رسید. فرش خاندان، زیر سایۀ پیرْدرخت گردو، یک متر با آب زلال رود فاصله داشت. نیم ساعت به احتساب راه رفتن یک مجرد تا آبشار فاصله داشتیم. باید کنار رود و گاهی داخل رود را می‌گرفتی تا از شیار میان دو کوه برسی به آبشار. جوان‌ها تشنۀ آبشار بودند؛ پس رفتیم. دنیادیده‌ها ماندند. پای دیدن دنیای جدید را نداشتند. بی‌خیال از روی سنگ‌های صاف و لیز وسط رود راه افتادم. ماسه‌های ریز کف رود با آب سرد سُرخوردند کف کفشم. زنی نبود تا حرص بخوردم که چرا تا زانو شلوارم را لچ آب کرده‌ام. آب نرم و روان راه خودش را از میان صخره‌ها پیدا کرده بود؛ ولی با آدم سر ناسازگاری داشت. ترک‌های تیز و خشن سنگ به‌زحمت جای پا و دست آدم می‌شدند. پیچیدگی‌های بالا رفتن از صخره و سنگ برای مردها زودتر حل می‌شد و زن‌ها به دست و بازوی مردشان بالا می‌آمدند. خودم را بالا می‌کشیدم و چشم انتظار به پایین صخره نگاه می‌کردم. زنی نبود. بهار از دهان کبک‌ها آواز می‌خواند و با گل‌های بهاری از زمین سربلند می‌کرد. خوش‌خوشک راه می‌رفتیم و آقای داماد با لنز پنجاه‌وسه‌پایه‌اش گه‌گداری عکس می‌انداخت. برای عکس، شانۀ زن‌ها زیر سایۀ ‌دست مرد بود و به دوربین لبخند می‌زدند. دست‌هایم را پشت سرم قلاب کردم. سعی کردم لبخندم از میان شانه و دست‌ها دیده شود. به‌قاعدۀ مجرد بودنم زودتر رسیدم. آبشار پشت صخره‌ای بلند، داخل محیطی کوچک و غار مانند پنهان مانده بود. آبشار، آبشار نبود. جریان رود بود که به خاطر قانون نیوتن مجبور بود هُرّی از یک سوراخ گَلِ‌گشاد بریزد پایین و راهش را کمی عمودی بیاید. سنگ‌های کف غار زیر فشار آب نرم شده بودند. فریاد سقوط رود در نیمۀ ‌تاریک غار می‌پیچد و به آبشار هیبت می‌داد. ذرات ریز و معلق از نیم متری صورت آدم را خیس می‌کردند. دویدم داخلش. آب بی‌رحم به سروصورتم می‌کوبید. چاره‌ای جز فریاد نداشتم. داد زدم. صدایم در کوبش سنگ و آب غرق شد. یک دقیقه‌اش به‌اندازۀ یک ساعت طول کشید؛ سختی لذت‌بخش؛ مثل انتظار. سه بار زیر آبشار رفتم. تمام مسیر بازگشت از باد فرار کردم. می‌آمد و بی‌اجازه بدن خیسم را می‌لرزاند. گلویم از فریادها گرفته بود. طبیعت رویِ خشنش را نشان می‌داد و من هم بی‌مهر به کوه نگاه می‌کردم. دروغ گفتم زنی نبود. زن بود؛ ولی مادر بود. برای همین وقتی رسیدم، مجبورم کردم زیر پر چادرش جلیقۀ آقاجان را زیر مانتو کاموایی‌اش بپوشم.

تا ناهار سر خود و بچه‌ها را با یک توپ گرم کردیم‌. ساعتی به قرار نزدیک‌تر شدیم. ناهار آبگوشتی بود چرب و پرگوشت که روی آتش جا افتاده بود. به‌اندازۀ یک سال آبگوشت خوردم. به رسم خاندان وقتی تمام خوردنی‌ها تمام شد انگیزه‌ای برای بیشتر ماندن نداشتیم؛ ولی برای سنت‌شکنی هم شده یک ساعت را به حرف و شوخی گذراندیم. دل توی دلم نبود. از بی‌خیالی بقیه عصبی بودم. بالاخره از بوس و ماچ‌های خداحافظی نجات پیدا کردیم و داخل ماشین نشستیم. مسیر بازگشت کش‌دار شده بود و شلوغ. دندۀ پنج ماشین راحت جا نمی‌رفت. آخرین پیچ که پیچ کوچه‌مان بود، موتور شوهرعمه جلوی ماشین سبز شد. بار سومی بود که به در منزلمان می‌آمدند. با بدن‌های آفتاب‌خورده و کثیف، عمه و شوهرعمه را به خانه برگرداندیم. می‌دانم نیت کثیفی بود؛ ولی تُندتُند ظرف شیرینی و میوه را دور چرخاندم تا سریع‌تر عید دیدنی تمام شود. عید دیدنی تمام شد؛ ولی بعدازنماز مغرب و عشا. مادر مهمان‌ها را هم مجبور کرد پشت سرم نماز بخوانند. مادر و آقاجان تا دم در خوش‎آمد کردند. برادر و خواهر و عروس و داماد سر جواب بله و نه دخترِ با کمالات رأی‌گیری می‌کردند. سعی کردم ماسک بی‌خیالی بزنم؛ اما نمی‌شد. همه می‌خندیدند و حرصم می‌گرفت. مادر شماره را گرفت و بعد پنجمین بوق برداشتند. مادر ابتدا طفره رفت و حال دختر و پسرها را پرسید. در خانه سکوت مطلق بود. به بحث اصلی رسیدند. بعد دو سه جملۀ مادرها جواب را فهمیدیم. صریح نبود؛ ولی فهمیدیم. جواب نه بود. دخترِ با کمالات از ازدواج با طلبه، دو دل بود. بقیۀ حرف‌های مادرِ دختر دلداری بود. اینکه تصمیم دخترشان بوده؛ وگرنه خانوادۀ ما را از تخم چشمشان بیشتر قبول دارند. ما این‌ها را گوش نکردیم. دوباره بساط مسخره‌بازی راه افتاد. همه با خنده و شوخی اولین شکست را تسلیت می‌گفتند. ناراحت نبودم؛ حتی جلسۀ خواستگاری هم نبود؛ ولی دختر با کمالات از زندگی طلبگی ترسید. خودم را داخل حمام انداختم. برای لحظه‌ای زیر دوش آبگرم همه‌چیز را فراموش کردم. تنها شکوفۀ بهاری‌مان نشکفت.

همچنین ببینید

سفره عید

کفش‌های آن سال عید را خیلی دوست داشتم، شکلش هنوز توی ذهنم مانده است. اصلا …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *