خانه / روایت / میراثِ مردهایِ ما

میراثِ مردهایِ ما

من مجبورم همیشه احساساتم را پنهان کنم. از بچگی این طور بوده‌ام. وقتی گرگم به هوا بازی می‌کردیم و زمین می‌خوردم لبم را محکم گاز می‌گرفتم که اشکم در نیاید. وقتی از بچه‌ها کتک می‌خوردم هم تند تند صورتم را باد می‌زدم که سرخیِ سیلی، روی لپ‌های رنگ پریده‌ام پیدا نباشد. اگر توی مدرسه، نمره‌ام بد می‌شد یا معلم، دعوایم می‌کرد بغض روی بغض، قورت می‌دادم تا کسی ناراحتی‌ام را نفهمد. از آن طرف، وقتی شاگرد اول می‌شدم یا جایزه می‌گرفتم هم انگار اتفاق خاصی نیفتاده، خوش‌حالی‌ام را از همه پنهان می‌کردم. استتار احساسات به غم و شادی، محدود نمی‌شد. من مجبور بودم دوست داشتن‌ها و دل‌خوری‌ها را هم بپوشانم. از ترسِ بابا…

 بابا خیلی احساساتی است. این را همه می‌گویند. اشکش دَم مشکش است. کافی است بفهمد یک جای یک کداممان درد می‌کند؛ می‌رود و می‌آید و اشک می‌ریزد قدّ آلوچه! شاید خدا می‌خواست امتحانش کند که وقتی دست داداش کوچیکه توی دستش بوده، تصادف می‌کنند و مخچه‌ی بچه، آسیب می‌بیند؛ آسیبِ موقت. حالا شش سال است می‌رود و می‌آید و مهدی را – که مردی شده برای خودش- می‌بوسد و گریه می‌کند!

 سرِ سربازی رفتن داداش بزرگه هم همین بساط بود. هنوز از شهرمان خارج نشده بود که اشک بابا درآمد. سُر سُر کنان! کفش‌ها و کتانی‌های پسر ارشدش را جمع کرد. هر چه مامان التماس می‌کرد که:« به دلم بَده مَرد!» فایده نداشت. یک هفته نشده بود که کوبید و رفت ساری. پشت در پادگان نشست تا بچه‌اش را ببیند!

 از مکه که برگشتم از بس اشک ریخت یادش رفت زیارت قبولی بگوید. مامان هم زیارت قبولی نگفت. مثل همیشه از شدت شکننده بودن شریک زندگی‌اش کلافه شده بود؛ خشمش را سرِ من خالی کرد و جیغ زد:« زود باشید بریم خونه. همه دارن نگاهمون می‌کنن. آبرومون رفت.»

البته این‌ها دلایل موجه اشک ریختن باباست. سر شکست‌ها و موفقیت‌هایمان هم همین است. داداش بزرگه تا مدت‌ها ناکامیِ اقتصادی و ‌تغییر شغلش را از بابا پنهان می‌کرد. می‌دانست اگر بفهمد اشکش در می‌آید! وقتی در شغل دومش پا گرفت و دم و دستگاهی به هم زد باز هم بابا گریه کرد به خاطر سختی کشیدن‌ها و پیشرفت پسرش!

حدود دو سال هم اشکش به خاطر من جاری بود. کارشناس ادبی رادیو بودم. بحث‌های تخصصی می‌کردم و لذت می‌بُردم ولی وقتی به خانه برمی‌گشتم با چشم‌های تاسِ خونِ بابا مواجه می‌شدم. مامان می‌گفت:« انگار روضه می‌شنوه. از اول برنامه اشک می‌ریزه که خدا رو شکر بچه‌م به یه جایی رسیده!» همین شد که دیگر نرفتم رادیو.

کسی جرأت ندارد جلوی بابا نام بانو رباب- مادر حضرت علی اصغر(ع)- را بیاورد. اشکش بند نمی‌آید که. می‌گوید هیچ کس نمی‌فهمد وقتی شیر به سینه‌اش برگشت و نوزادش نبود چه کشیده! من و مامان می‌خندیم که:« شما چند تا بچه شیر دادی که این‌قدر با ایشون همذات پنداری می‌کنی؟»

اول‌های ازدواج، مامان فکر می‌کرده مردش مشکلی، چیزی دارد تا این‌که مادر جان گفته بابا بزرگ هم همین‌طور بوده. بابای بابا بزرگ هم…

همچنین ببینید

هوشنگ مهرور اصلی

چند سال پیش، عید نوروز رفته بودیم گیلان. نزدیک کیاشهر، یک مجتمع تفریحی بود که …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *