خانه / یادداشت / واگذار شد؟ می‌شود؟ خواهد شد؟ شاید بخواهد بشود؟

واگذار شد؟ می‌شود؟ خواهد شد؟ شاید بخواهد بشود؟

برای من روشن‌فکر یک تعریف دارد و آن کسی است که از توان زبانیش نان می‌خورد یا با آن جایگاه اجتماعی خود را معین می‌کند. از قصه‌نویس تا نظریه‌پرداز استراتژیک، از شاعر تا نقال، حتی در نگاهی سهل‌گیرتر کاپی‌رایتر تبلیغات، همه روشن‌فکر هستند و این «روشن‌فکر» فقط یک اصطلاح است و هر چند تا حدی به فکر ربط دارد، اما یقینا هیچ ربطی به روشنی ندارد.

در این میان البته گروهی از روشن‌فکران هستند که دغدغه‌ی بهبود وضع عمومی را دارند یا به جامعه یا به بشریت متعهداند. روشن‌فکر به آن معنی عامش را باید با کارکرد زبانیش سنجید. قصه‌اش می‌فروشد؟ می‌تواند تحسین اهل فن را جلب کند؟ شعرش زمزمه‌ی لب آدم‌ها می‌شود؟ ماندگار می‌شود؟ تبلیغش فروش صاحب‌کارش را بالا می‌برد؟ نریشنش فیلم را گویاتر و دیدنی‌تر می‌کند؟

اما روشن‌فکر نوع دوم را با دو ملاک باید سنجید؛ اولی همین ملاک موفقیت شغلی و دومی ملاک موفقیت در بهبود وضع اجتماعی. و این ملاک دوم آن قدر سنگینی می‌کند که می‌توان ملاک اول را نادیده گرفت. چنین است که می‌توانیم بگوییم فلان روشن‌فکر مترجم یا شاعر خوبی است اما – با این که خودش را متعهد به جامعه می‌داند – نتوانسته اثری بر بهبود وضع جامعه بگذارد. یا بر عکس، توانسته.

بهبود را از کجا باید فهمید؟ یکی کاری کرده که بعضی از مردم بیش‌تر شاهنامه بخوانند، یکی کاری کرده که بعضی از مردم درباره‌ی تاثیر صیرورت در وجود انسانی تامل کنند. کدام را بالا بنشانیم؟ معلوم نیست.

به گمان من ارزیابی باید مساله‌محور باشد و پیش از مرحله‌ی ارزیابی روشن‌فکران باید مساله‌ها را ارزیابی کرد. باز به گمان من مهم‌ترین مساله‌ی جامعه‌های انسانی – و نیز دیرپاترین این مساله‌ها – که نیاز به کار روشن‌فکرانه دارد، گذار از قبیله به جامعه‌ی مدرن‌تر از قبیله است.

این گذار رخ داده، اما تصادفی و نیندیشیده رخ داده. به همین علت که نمی‌دانیم از کجا به کجا رفته‌ایم – یعنی کار روشن‌فکری در مورد این گذار نکرده‌ایم – ابایی از این نداریم که در آن واحد در دو جهت کاملا متضاد حرکت کنیم و از این حرکت آسیب ببینیم و به دیگران آسیب بزنیم و حتی اگر آسیبی در کار نباشد، انرژی و منابع خودمان را هدر بدهیم.

زمانی – احتمالا – انسان‌ها از ترس جانوران درنده و مشکلات کشنده‌ای که تنها از پسشان برنمی‌آمده‌اند، در ساختاری قبیله‌ای زندگی می‌کرده‌اند. یکی بالا بوده و بقیه به ترتیب در طبقه‌هایی پایین‌تر بوده‌اند و روابط نسبتا بی چون و چرای قدرت قبیله را راه می‌برده.

بعد به هم پیوستن آدم‌ها و ایجاد تمدن‌ها باعث شده آدم‌ها دیگر با آن خطرها مواجه نباشند، ابزار مقابله داشته باشند و در محیطی امن و دور از خطرهای طبیعت زندگی کنند؛ محیطی که در بسیاری موارد بزرگ‌ترین خطرها از سمت دیگران – آدم‌ها، جامعه – متوجه فرد می‌شود، نه از سمت گرگ و مار و ببر و سقوط در دره.

نیاز که تغییر کرد، رفتار و نگاه هم تغییر می‌کند. وقتی احساس کنی دیگران در برابر خطرها حامی تو نیستند، بلکه خودشان خطرساز هستند، به جای رفتن سمت دیگران سر به تو می‌کشی و از دیگران – دست کم تا حدی – فاصله می‌گیری. اما این ارزیابی احساسی و غیر پژوهشی معتبر هم هست؟

دست کم دو جا می‌توان از اعتبار این ارزیابی کاست. اول این که امنیتی که الان حس می‌کنیم، حاصل حمایت خودکار اجتماع بشری است. اگر همین طور سر به تو بکشیم، جامعه شاید از هم نپاشد، اما ضعیف می‌شود و کارکردهایش را تا حدی از دست می‌دهد و تضمینی نیست که این کارکردها از جنس کارکردهای تامینی جامعه نباشد.

جای دومی که می‌توان درباره‌ی این اعتبار سوال کرد، درون تن انسان است. انسان موجودی زنده است و زندگیش به شدت از عوامل زیست‌شناختی متاثر است. هورمون‌ها و ژن‌ها زندگی ما را بسیار شدیدتر از آنچه گمان می‌کنیم تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و یکی از مهم‌ترین هورمون‌هایی که در حیات انسانی چندین نقش جدی بازی می‌کند دوپامین است. نبود دوپامین یا کاهش کیفیت دوپامین باعث مشکلات بسیاری در انسان‌ها می‌شود که یکی از مهم‌ترین آن‌ها افسردگی است.

دوپامین چه ربطی به قبیله و جامعه و فرد و گذار دارد؟ یکی از راه‌های افزایش ترشح و احتمالا بهبود کیفیت دوپامین – در واقع شاید مهم‌ترین راه – مواجه شدن با تشویق و تقدیر دیگران است. دوپامین جایزه‌ای است که مغز به فعالیت اجتماعی شما می‌دهد. کنار دیگران زندگی می‌کنید، کاری می‌کنید که توجه و تشویق دیگران را جلب می‌کنید و بعد دوپامین ترشح می‌شود و از اندوه و افسردگی به شادی و سرزندگی می‌رسید. در آن ارزیابی غریزی از نقش جامعه، ما به این ترشح دوپامین فکر نکرده بودیم.

این طور است که ما در روند فردگراییمان، علاوه بر کلید زدن تخریب احتمالی امنیت اجتماعی، دچار افسردگی فردی نیز می‌شویم. از یک سو گمان بی‌کفایتی به نهادهای اجتماعی می‌بریم و از سویی دیگر حجم عظیمی از داروهای ضد افسردگی مثل مهارکننده‌های بازجذب سروتونین تولید و مصرف می‌کنیم و در عین حال با روند رو به رشد افسردگی مواجه ایم.

چه کنیم؟ دوباره به ساختار قبیله‌ای برگردیم و مدام به روابط قدرت تن بدهیم و در برابر هزار هزار تشویق و دوپامین بگیریم؟ این کار شدنی نیست. ساختار قبیله‌ای ساختاری با امکانات بسیار محدود بوده و ما برای رسیدن به تمدن و وضع خوب امروزیمان ناچار به گذر از قبیله بوده‌ایم.

آنچه نیاز داریم بازگشت به قبیله و پذیرفتن معایب زیست قبیله‌ای نیست، ما به یک طراحی خوب برای رسیدن به بیش‌ترین فایده و کم‌ترین ضرر نیاز داریم. طراحی جامعه. طراحی سبک زندگی‌ای که بدی‌های قبیله و نیز بدی‌های فردگرایی را به ما تحمیل نکند، یا در شکلی حداقلی این بدی‌ها را داشته باشد، اما خوبی‌های هر دو را تا جای ممکن داشته باشد. از نظر من، این مهم‌ترین مساله و مهم‌ترین جایی است که یک روشن‌فکر یا یک مکتب روشن‌فکری می‌تواند تلاش کند.

به گمان من روشن‌فکران در جهان و در ایران در برابر این مساله از سر ناآگاهی دو رویکرد خطا در پیش گرفته‌اند؛ یا افراط‌گرایانه جامعه و قبیله را یکی دیده و به سمت فردگرایی مخرب رفته‌اند، یا بر عکس قبیله را رنگ کرده و جای جامعه فروخته‌اند.

نمی‌ترسید از این که به روشن‌فکری برمی‌خورید که رسما مروج آنارشیزم است؟ از والدن و ثورو بت می‌سازد و همه را تشویق می‌کند که به کلبه‌های تنهایی خود بگریزند؟ به گمانتان واقعا والدن قابل دست‌یابی است و ثورو قابل پی‌روی؟ به گمانتان این‌ها در گذر زمان امتحانشان را پس نداده‌اند؟ چه می‌شود که روشن‌فکر ما این طور شیفته‌وار و مثل معتادان کارتن‌خواب سراغ زباله‌های تاریخ روشن‌فکری می‌رود؟

از آن سوی دیگر، روشن‌فکر ما قبیله‌ی برآمده از پیوندهای خونی را تحقیر و حذف می‌کند و به جایش قبیله‌ی برآمده از ایدئولوژی را می‌نشاند و خودش خاضعانه رهبری این قبیله‌ی چپ‌کرده‌ی تصادفی رنگ و بتونه‌ای را به عهده می‌گیرد. و من صادقانه نمی‌دانم از کدام این دو گرایش روشن‌فکرانه بیش‌تر می‌ترسم یا باید بیش‌تر بترسم.

در هر دوی این گرایش‌ها، آشکار یا پنهان، خودآگاه یا ناخودآگاه، ذهن روشن‌فکر ما هنوز بر مدار تصور افلاطونی حکیمِ حاکم می‌گردد و خود را نه تنها محق که موظف به هدایت انسان‌ها می‌بیند و برای این هدایت نه بهبود شیوه‌های فکر که حضور خود در راس را الزامی و مفید و موثر می‌داند.

روشن‌فکری که برای گذار از قبیله باید متوجه باشد که جامعه ساختاری پیچیده‌تر از قبیله دارد و با مدل هرم تک‌راسی و قائم به فرد و طبقه قابل اداره کردن نیست، بعد از کمی تعارفات درباره‌ی فرد و جامعه – چنان که گفتم پیدا یا پنهان، خودآگاه یا ناخودآگاه – خود را برمی‌کشد و در راس می‌نهد و در واقع به بازسازی محدود یا نامحدود قبیله در قالب فرقه و ایدئولوژی شخصیت‌محور تن می‌دهد بی این که به جامعه‌ای شدن نزدیک شود.

برای من مهم‌ترین ملاک ارزیابی یک روشن‌فکر توانش در گذر از وسوسه‌های این دو رفتار مضر، رفتن به سمت ایده‌های آگاهانه و قابل عملیاتی شدن در گذار از قبیله به جامعه – و نه فرد – است. چنین است که من تودوروف و لیکاف و اکو را روشن‌فکرانی بسیار موفق‌تر و مفیدتر از ژیژک و چامسکی و کریپکی می‌دانم. هر چند – برای مثال – از کریپکی جاهایی بیش از تودوروف لذت برده باشم.

برای من روشن‌فکر موفق از سویی روشن‌فکری است که منشا تحول اجتماعی است و از سویی دیگر در این تحول اجتماعی یکی از جدی‌ترین دغدغه‌هایش برآمدن از ساختار قبیله‌ای به سمت ساختار جامعه‌ی دموکراتیک است (این که چرا دموکراتیک، خودش جای دعوا زیاد دارد). روشن‌فکر موفق با تعریف من نه آدم‌ها را به غار فردگرایی هل می‌دهد و نه برای خودش جایگاه حاکم حکیم می‌سازد.

کسی است که وقتی به او تریبونی می‌دهند تا فکرش را بشنوند، در فکر تبدیل تریبون موقت به دائم و تبدیل تریبون  دائم به تاج و تخت نیست، بلکه در پی واگذار کردن تریبون در همان لحظه است. کسی است که جامعه را می‌خواهد و جامعه را با تمام افرادش می‌خواهد و نگاهش به ساختار جامعه نگاهی متکثر و فراتر از فرد و حتی ساختارهای غیر فردی اما هرمی است. روشن‌فکر خوب واگذار می‌کند و من در اطرافم روشن‌فکر خوب نمی‌بینم. که البته هیچ بعید نیست این ندیدن ناشی از سخت‌گیری یا ضعف حافظه‌ی من باشد.

همچنین ببینید

برادران رایت، مارتین لوترکینگ، سیدعلی خامنه‌ای

کتاب تازۀ رضا امیرخانی، صف تشکیل داد. اول در تهران. بعد در مشهد و احتمال …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *