خانه / روایت / خانۀ امید

خانۀ امید

پیرزن‌های فامیل وقتی دور هم جمع می‌شدند قلیان می‌کشیدند. جوان‌ها را به جمعشان راهی نبود. همان دو پک خسته به قلیان مراتبی می‌خواست که طی کردنش یک عمر طول می‌کشید. پیری می‌خواست و بچۀ زیاد.  قلیانی که می‌کشیدند سنگین بود. نشئه‌گی دودش را نمی‌دانم. اما خود دودش سنگین بود.  هم قد روزهای چهار سالگی‌ام بود با چوبی به بلندی همان. نفس به نفس می‌کشیدند، دست به دست می‌چرخاندند و حرف می‌زدند. از بزرگترشان شروع می‌کردند. به دست نفر سوم که می‌رسید خانه در دود غرق می‌شد. دود که در اندرونی خانه خیمه می‌زد حرف‌ها شروع می‌شد. حرف‌های مگو. اسراری بود که نمی‌دانستم. حق دانستن هم نداشتم. جز به ابهام‌آلودگی پچ‌پچ‌های میان دود. به بچه‌ها ربطی نداشت که کسی بچه‌دار نمی‌شود. کسی معتاد شده و دیگری برای پسرش دختر فلانی را زیرسر دارد. اولین تصویرم از این فضای سنگین و دودگرفته را مدیون مهمان‌نوازی عمو حبیب و زنش بودم. عمویی که عمویم نبود.

 خانۀ عمو حبیب مأمن بود.  درش بر روی همه باز بود. برای دورهمی‌های زنانه، برای حل و فصل اختلافات خانوادگی. فقط دخترهای خودش برای شکایت به خانۀ پدر نمی‌رفتند اما بقیه آن دوتا را مَحرم می‌دیدند. می‌شد که زنی با شوهرش قهر کند و شبی را آنجا بگذراند و فردایش با عمو برگردد به خانه‌اش. خانۀ عمو حبیب برای یک بعدازظهر را از روی بی‌حوصلگی سرکردن هم خوب بود، حتی با وجود غرهای بی‌امان زن و شوهر به بالا و پایین کردن بچه‌ها. خانه‌ای بود که اگر نوه‌ای زن می‌خواست قبل از خانه خودش، به پیرزن و پیرمرد می‌گفت. تا سال‌ها شوخی عمو درآوردنِ ادای نوۀ بزرگش بود. وقتی گفته بود: «آقا! زن می‌خوام.» و از خجالت از خانه بیرون رفته‌بود. مسخره‌اش نمی‌کرد. کاربلدی و مطمئن بودنش را به بقیه نشان می‌داد. یعنی که اگر شما هم حرفی داشتید، بیایید.

خانه جز پیرزن و پیرمرد کسی را نداشت. اما همیشه  خیال می‌کردم کسی دیگر از توی اتاق خواب همیشه تاریکشان بهم زل می‌زند. حمام خانه کنار در ورودی بود. با اختلاف سطح چندتا پله. از در که وارد می‌شدیم اول از همه بوی حمام به استقبال‌مان می‌آمد. شرجیِ مخلوطی از بوی دم و صابون. اما بقیه چیزها بوی نا می‌داد. بوی دلتنگی.

دود قلیان که سنگین می‌شد نفسم بند می‌آمد. به سرفه می‌افتادم. صدای سرفه حضورم را لو می‌داد. زن‌عمو بتول رو به بقیه غر می‌زد. مامان با چشم‌غره و لب‌گزیدن و دخترعمو عذرا با نوازش و تمنا راهی اتاق دیگری‌ام‌ می‌کردند که خالی بود. تحمل آن همه خالی بودن را نداشتم. اتاق خالی بوی مرده‌ها را می‌داد. روی طاقچه پر از عکس آدم‌هایی بود که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم. آدم‌های عبوس. جدی. مربوط به تاریخی دور. حتی روی دیوار پذیرایی‌شان هم عکس مرده بود. می‌رفتم توی حیاط. راهروی تنگی که به حیاط می‌خورد دوست‌داشتنی‌ترین جای خانه بود. دالانی بود که دختر چهارساله را به سرزمین عجایب پیوند می‌داد. پاییز برگ‌های زرد چنار را پخش حیاط می‌کرد. حیاط هم چیزی نداشت. حیاط هم خالیِ خالی بود. حتی حوض رنگ و رو رفته‌اش هم از خالی بودنش کم نمی‌کرد. درش به کوچه‌پشتی باز می‌شد. اما از ممنوعه‌های خانه عمو حبیب بود و این رازآلودش می‌کرد.

 خانه دخترعمو عذرا چسبیده بود به خانه پدرش. دوتا خانه از بیرون و داخل شبیه هم. فرقشان رنگ درشان بود و شماره پلاکشان. یک دریچه از آشپزخانه‌شان به خانه همدیگر راه داشت. به قواره من. گاهی من را از آن دریچه هل می‌دادند به آن یکی خانه تا با دخترهای عذرا بازی کنم. به خلاف خودش و دخترهای بزرگ‌ترش، کوچک‌ترها غریب‌کش بودند. تحویل نمی‌گرفتند. من تخس‌تر از این بودم که به بهانۀ یک ساعت بازی ناز دخترهای فیس و افاده‌ای را بکشم. تنهایی را ترجیح می‌دادم. خیال بافتن برای ترک‌های دیوار که به سقف می‌رسیدند را ترجیح می‌دادم. داستان ساختن برای عکس‌های روی طاقچه را هم. برای اتفاقات پشت در چوبی کمد دیواری وسط پذیرایی‌شان که از قد من بلندتر بود. پرسه زدن توی اتاقی که پرده کرکره‌ای داشت و بوی شیرینی برنجی می‌داد و زل زدن به چنار توی حیاط برایم از بازی‌های دیگر دوست داشتنی‌تر بود. وول خوردن روی دوتا پله دم در را هم از بازی با دخترهای عذرا بیشتر دوست داشتم. اما با وجود همۀ قصه‌های خوابیده در اشیا،، خانه‌شان کسل‌کننده بود. به ساعت دوم نکشیده دلتنگ می‌شدم. اگر تعارفات کش‌دار می‌شد و بنا بر ماندن وعده شام می‌شد دق می‌کردم.

 عید دیدنی‌ها از خانه عمو حبیب شروع می‌شد. زن عمو بتول به عاقلی و مهمان‌نوازی معروف بود. همه دوستش داشتند. ریزه میزه بود. چشمانش عسلی بود و گرد. حتی بعدتر که زن‌عمو سکته کرد و نشسته توی رختخواب به همه چیز زل می‌زد. با همان چشمان گردش. تا چشم بردارد، طول می‌کشید. آنقدر که یکی مثل من بترسد و بزرگ‌ترها متاثر شوند. خانه عمو حبیب خانه اول بود. حتی بعدتر که زن‌عمو مرد و زنی دیگر جایش را گرفت. عمو به خلاف برادرش خوش‌تعریف بود. خوش‌مشرب بود. غر زیاد می‌زد. اما قابل تحمل بود. هیکلش به او ابهت می‌داد. برعکس زنش، چهارشانه و قدبلند. مثل برادرش، آقاجان خودم. حتی از بابا هم بلندتر. همیشه موقع عید دیدنی کت‌شلوار پوشیده بود. با جلیقه. وقت‌های دیگر کتش نبود، اما ژیله‌اش چرا. عکس دوران سربازی‌اش را قاب گرفته روی دیوار زده بودند. دست چپ پنجره. دست راست هم عکس باباحسین بود. برادر دیگرش. پدربزرگ مادرم.

عیدهای خانه عمو حبیب شلوغ بود. همیشه پر از غریبه. پر از آدم‌های مختلف. پر از مردهایی که دوزانو روی زمین نشسته بودند و زن‌هایی که با پر چادرشان بازی می‌کردند. ما به چشم عمو می‌آمدیم. خاندان عمو عیدی‌بده نبودند. سخاوتشان اما برای بچه‌های بابا گل می‌کرد. بابا را دوست داشتند. بچه‌هایش را هم. بابا با برادرانش توفیر داشت. یاد جوان شهیدشان را زنده می‌کرد. یاد قاسم را. نسبت‌های دوطرفه ما را به عمو مربوط‌تر می‌کرد. خونمان از هر طرف یکی بود. ناخالصی نداشت. وقت خداحافظی که می‌شد رسم را می‌دانستیم.  موقع خداحافظی با برادرم بدو بدو به دم در می‌رسیدیم. بند کفشمان را بسته و نبسته جلد می‌زدیم به کوچه تا از عیدی گرفتن عمو در امان باشیم. اما صدایمان می‌زد. جان آدم را بالا می‌آورد تا دست ببرد زیر ژیله‌اش، توی جیب پیراهنش دنبال پول بگردد، دسته پول‌هایش را باز و نوترها را پیدا کند و بدهد دست ما. سهم داداش بیشتر بود. چون پسر بود و پسر بودن در خاندان مزیت بود.

یک سال سرکوچه بودیم. عمو تا خانه رفته، چیزی یادش آمده بود. از وسط کوچه صدایمان زد. داداش به دو رفته و برگشته بود. عیدی‌مان توی دستش بود. دوتا صدتومنی مچاله. سال آخری بود که عیدی داد. آن سال زن‌عمو بتول زنده نبود. سال‌های بعد دل و دماغش را نداشت. زن جدید با خودش جهیزیه‌ای از ناامیدی و اندوه آورده بود. بهانه‌گیر بود و تنگ‌خو. سعه‌صدر زن‌عمو بتول را نداشت. رازداری‌اش را هم. جای او را دوست داشت، اما تفاوتشان زمین تا آسمان بود. جای میانداری با نقل حرف فامیل‌های عمو اختلاف می‌انداخت. کم‌کم همه یاد گرفتند گذرشان زیاد به آن خانه نیفتد. اگر هم افتاد زیاد حرف نزنند. خانۀ عمو دیگر خانه اول عید دیدنی‌ها نبود. برای برادرانش بود، اما برای بقیه نه. خانه‌ای که مرجع حل اختلافات زن و شوهری بود، حالا همان منصب را حفظ کرده‌بود. با این اختلاف که کوچکترها می‌آمدند برای حل اختلافات زن و شوهر صاحب‌خانه.

چندسال بعد عمو سکته کرد. مثل زن‌عمو بتول زمین‌گیر نشد. اما حوصله حرف زدنش ته کشید. سال‌های نوجوانی‌ام بود. حوصلۀ عیددیدنی خانۀ آدم‌های پیر را نداشتم. نمی‌رفتم. قدم بلند شده بود و دیده بودم که کمد دیواریِ اسرارآمیزشان پر از خرت و پرت‌های معمولی و چندتا تشک است. سکوت اتاق‌های دیگر پر از رخوت بود. حرف‌های عمو هم تکراری و حوصله‌سربر. سکته خاطرات دورش را پاک کرده‌بود. دستکاری کرده‌بود. بتولِ تاجِ سر را به زنِ همیشه مریض تبدیل کرده بود. ما را هم نمی‌شناخت. احترام می‌کرد و نسبتمان را با خودش نمی‌پرسید. چندسالی بود که ندیده‌بودمش. خبر مردنش ناگهانی نبود. منتظرش بودیم.

قیافه صدتومانی مچاله کف دست‌های عرق‌کرده داداش هنوز در خاطرم هست. چشم‌های زن‌عمو بتول هم. نگاه خیرۀ عموی جوان سرباز روی دیوار. نگاه مات و جدی باباحسین را هم. چیزهای زیادی هست که بی‌واسطه من را به آن خانه پیوند بزند. بوی نای حمام. بوی شیرینی برنجی. برگ‌های زرد چنار. ترک روی دیوار. جمع پیرزن‌های بی‌حوصله فامیل که نفس قلیان ندارند. دلم تنگ که می‌شود توی خیال مهمان اتاق خانه‌شان می‌شوم. عکس‌های روی طاقچه را نگاه می‌کنم. عکس‌هایی که حالا دیگر خیلی‌هایشان را می‌شناسم. خانه عمو حبیب خانه امید بود.  این سال‌ها که نمی‌دانیم عید دیدنی را از کجا شروع کنیم می‌فهمم.

همچنین ببینید

«جیرتدان» و رؤیای دیدن «کوراوغلی»

ندیده بودمش؛ البته از نزدیک. تنها تصویرم محدود بود به ویدئویی قدیمی که حتی مشخص …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *