خانه / روایت / باز هم من گذرا هستم

باز هم من گذرا هستم

«غفور» جوان بود. آن‌قدر جوان که دورترین آشناها از روستاهای مجاور هم برای مراسم ختمش آمده بودند. مسجد روستا هنوز همان مسجد قدیمی سه اتاقه بود. انتهای اتاق وسطی، کنج دیوار برجستگی واضحی به چشم می‌آمد و اهالی می‌گفتند که دست مقدسی آن‌جا را لمس کرده. سقف مسجد کوتاه بود و چراغ‌ها کوچک و کم‌نور. هوای گرفته‌ و ابریِ آن روز مهر ماه را خوب به یاد دارم. جمعیت تنگ هم نشسته بودند و به هر چشمی که نگاه می‌کردی، سرخ بود. سرخِ جوانی‌اش. سرخِ غریبی‌اش. خاله‌ سر مادر غفور را روی سینه‌اش گذاشته بود و همین‌طور که بی‌صدا اشک می‌ریخت، با گوشه‌ی روسری‌اش او را باد می‌زد. غفور برادرشوهر خاله‌ی من بود و منِ کلاس دوم ابتدایی بخاطر این رشته‌ی باریک فامیلی خودم را صاحب عزا می‌دانستم. مدام در ذهنم آن شبی را مرور می‌کردم که غفور را تهران، در خانه‌ی خاله‌ا‌م دیده بودم و تعجب کرده بودم که او کیست. آخرین بچه‌ی خانواده بود. هفده، هجده سالگی آمده بود تهران؛ جویای کار.

نم باران و ابرهای تیره‌ی نیمه‌ی پاییز سکوت سنگین فضای روستا را سخت‌تر کرده بود. مادر غفور را آورده بودند توی حیاط مسجد. نفسش بالا نمی‌آمد. مدام جایم را عوض می‌کردم تا بهتر ببینمش. چشم از او برنمی‌داشتم. گره‌های روسری سیاهش را بسته بود پشت سرش و دامن بلند و چین‌دار سنگینش روی زمین کشیده می‌شد. دستش را گذاشته بود روی زانوهایش و بی‌اختیار بدنش تاب می‌خورد. می‌خواند و سرش را تکان می‌داد. آوازی به غایت محزون. آوازهای محلیِ تب‌دار. چند دقیقه‌ای آن‌جا بود و بعد بلند شد و خودش به تنهایی رفت سر شیر آب حیاط، آبی به صورتش زد و صبور و سنگین، دستش را به دیوار گرفت و رفت پیش مهمان‌ها توی مسجد نشست.

همه رفته بودند. من کنار مادرم توی حیاط زن‌ها را نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم میزان سوگواری هرکس را بسنجم. مشغول شستن ظرف‌ها بودند. «حاج ارسلان» پدر بلند قامت غفور که پسرخاله‌ی پدربزرگ من بود و شباهتش به او محبت بی‌دلیلی را در دلم نشانده بود، از قسمت مردانه‌ی مسجد بیرون آمد و با چشم‌هایی که به زمین دوخته شده بود، آرام پیش رفت و دست زنش را گرفت؛ «خاکستانِ» روستا کنار مسجد است. زیر سقف معلق ایرانیتی‌ای که بالای تنها شیر آب حیاط بود نشسته بودم و حاج ارسلان و زنش را می‌دیدم که جلوی در ورودی خاکستان ایستادند و مشغول فاتحه‌خوانی شدند. پسرشان در غربت مرده بود؛ یک روز صحیح و سالم از خانه رفته بود و حالا بعد از چند ماه دوری، خودش که نه، جسدش را آورده بودند و صورت جوان و زیبایش را زیر خاک دفن کردند. از دور می‌دیدمشان که آرام و شمرده از میان گورهای قدیمی بی سنگ و بی‌نام و نشان عبور می‌کردند. به غفور که رسیدند زانو زدند و همان‌طور نشسته و ننشسته اشک ریختند و باز صدای آواز ویرانگری که سوزَش نفسگیر است.

خانه‌ی پدریِ غفور نزدیک خانه‌ی پدربزرگم بود. هر سال که به روستا می‌رفتیم سراغ مادر غفور را از مادربزرگم می‌گرفتم یا مدام روی تلار می‌ماندم تا شاید ببینمش. صبح‌ها که من از خواب بیدار می‌شدم، او با سبدی پر از باغ برمی‌گشت و ظهرها که با بچه‌های دیگر پخش کوچه‌های خاکی و تنگ روستا بودیم، او مثل همه‌ی اهالی راهی مسجد می‌شد. مامان یک بار گفت غفور هم‌سن برادرم بود. عادت ذهنیِ من شده بود که سن غفور را هم هر سال حساب کنم و فکر کنم که اگر بود، چه حال و روزی داشت. سی سالش بود و ازدواج کرده بود، سی‌وپنج سالش بود و بچه داشت…

حیاط خانه‌های روستایی معمولا در ندارد. روز اول عید ظرف حلوای محلی مادربزرگ را بردم تا جلوی در چوبی اتاق وسطیشان. قبل از این‌که در بزنم، ناگهان دانستم که هیچ‌وقت با این زن رو در رو نشده‌ام. پشت در اتاق کوچکی ایستاده بودم که خانه‌اشان بود و می‌دانستم درست روبه‌روی در، طاقچه‌ای هست که عکس قاب‌گرفته‌ی غفور را روی آن گذاشته‌اند. نمی‌توانستم در بزنم. نمی‌توانستم صدایش کنم. تمام سال‌های سپری شده و تمام تصویرهایی که از مادر غفور داشتم با سرعت در ذهنم مرور می‌شد. انگار همیشه ناخوداگاه از او دوری کرده‌ام؛ از مادر فرزند از دست‌داده‌ی پیری که مثل مجسمه‌ی بلورین و مقدس دردمندی می‌دانستمش و گمان می‌کردم توان نزدیک شدن به او را ندارم و حالا اما باید با او مواجه می‌شدم.

در را باز کرد و به پهنای صورتش خندید. دست انداخت دور گردنم و صورتم را بوسید و اصرار کرد که بنشینم. حاج ارسلان گفت: «تعریف کن. کی اومدید؟» فهمیدم که هیچ‌کدام از فرزندانشان هنوز نتوانسته‌اند از تهران بیایند. سفره‌ی عیدشان پهن بود. توی کاسه‌ی گل سرخشان برایم آجیل ریخت و پرسید از خاله‌ا‌م خبر ندارم. گفتم می‌آیند. «کاش یادشون نره برای غفور گلدون بیارن. سبزه‌ش رو صبح بردیم.» ته دلم لرزید. داشتم به عکس غفور نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم چه بگویم؛ دوست داشتم زودتر بروم که سرم را چرخاندم و دیدم مادرش دارد می‌خندد و می‌پرسد «تو چند سال داری دخترجان؟» توی سرم صدای بلندی فریاد می‌زد «آیا ققنوس‌های جوان از خاکسترم سر بر خواهند کشید، تا ستارگان آسمان را باج بگیرند، نمی‌دانم. ولی می‌دانم که یغماشده‌ای چون من، به آسانی تسلیم نومیدی نمی‌شود… وقتی که مرگ این‌همه آسان باشد، چرا بر روی خاک نومید باشم؟»[۱]

[۱]_ پاره‌ای از شعر بلند اسماعیل، رضا براهنی.

همچنین ببینید

تبعید به عریانی

دستم از میله جدا نمی‌شد. پرستار زل زده بود به من و با بی‌حوصلگی گفت: …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *