خانه / روایت / عادت می‌کنیم

عادت می‌کنیم

با خواهر و برادر کوچک‌ترم توی هال خوابیده بودیم و صدای پچ‌پچ خواهر بزرگ‌ترم و مامان و بابا، قاطی صدای رادیو از توی پذیرایی می‌آمد. خواب‌آلود بلند شدم و رفتم کنارشان. نشسته بودند کنار سفره‌ی هفت‌سینی که مامان، شب قبل توی اتاق پذیرایی روی زمین انداخته بود. این قدیمی‌ترین تصویری است که از عید به یادم دارم. چند دقیقه بعد وقتی سال تحویل شد همدیگر را بوسیدیم و تا مامان صبحانه را آماده کند برادر یک‌ساله و خواهر چهار ساله‌ام بیدار شدند. آن سال‌ها خانه‌مان محله‌ی عبید‌زاکانی قزوین بود. ساعت هفت و نیم همه؛ مامان و بابا با چهار بچه‌ی قد و نیم‌قد؛ از یک‌ساله تا نه‌ساله با لباس نو و صبحانه خورده آماده بودیم. اول باید می‌رفتیم خیابان نواب؛ خانه‌ی دایی داوود. از معدود مذهبی‌های فامیل، همیشه آرام با لبخندی کم‌رنگ. توی ذهن شش‌ساله‌ام شبیه امام حسن بود. طبق قراری نانوشته، ده دقیقه آخر مهمانی، ما و بچه‌های دایی می‌رفتیم پارک جلوی خانه‌شان و بازی می‌کردیم تا مامان و بابا بیایند و برویم. مرحله بعد؛ سر زدن به همه‌ی فامیلی بود که در قزوین داشتیم. فامیل فقط خانواده مامان و بابا نبودند. همه‌ی کسانی بودند که یک نسبت قوم و خویشی بینمان بود. اقوام درجه‌ی چهار و پنج یا کسانی که اهل روستای پدری بودند و قزوین زندگی می‌کردند. یکی دو روز به بزرگ‌ترها سر می‌زدیم و چند روز بعد میزبان بزرگ‌ترها می‌شدیم. اواسط عید می‌رفتیم زنجان و یک‌شب خانه‌ی خاله‌ی بزرگ‌تر می‌ماندیم. خاله‌ام با تعریف امروز مذهبی نبود اما مومن بود. چادرش را جای انداختن روی سر، دور کمر می‌یست. دهان به غیبت یا گلایه از غربت باز نمی‌کرد. تودار بود. کار ما می‌شد یک شبانه روز بازی با بچه‌های قد و نیم قد خاله و بعد از آن برگشت به قزوین و حرکت به سمت روستا. طبق رسم، اول باید می‌رفتیم بالا محله، خانه‌ی پدربزرگ پدری؛ خانه‌ی دادا. دادا موذن مسجد بود و نهایت ارتباطش با ما به این خلاصه می‌شد که بلدیم سوره توحید را بخوانیم یا اصول دین را بگوییم یا نه. باقی حرف‌هایش با ما نوه‌ها تشر بود که سوار گوسفند نشویم کمرش می‌شکند، در اتاق علوفه را باز نگذاریم چون بز و گوسفندها انقدر می‌خورند تا شکمشان بترکد یا وقتی ننه بتول شیر بزها را می‌دوشد این طرف و آن طرف نپریم چون حیوان کلافه می‌شود و ممکن است بزند سطل شیر را بریزد. یکی دو روز بعد می‌رفتیم پایین محله، خانه‌ی مادربزرگ مادری‌مان ننه جواهر. زن کُرد سیدی که اول جوانی شیعه و در چهل سالگی بیوه شده بود. توی غربت هفت هشت تا دختر و پسرش را فرستاده بود خانه‌ی بخت. وقتی روستا بود ترک‌ها را مجاب می‌کرد که سنی‌ها آن‌طور که شما فکر می‌کنید نیستند، آدم‌های خوبی هستند و وقتی می‌رفت ماکو به خواهر و برادرهایش سر بزند با آن‌ها بحث می‌کرد که شیعه‌ها آن‌طور که شما فکر می‌کنید نیستند. خون‌گرم اما جدی بود و زود تند می‌شد. تندی‌ ارثیه سیدی‌اش بود. دست و دل گشاده داشت و بیشترین عیدی را از او می‌گرفتیم. آخر تعطیلات، ساعت هفت صبح، یک ساعت بعد از این‌که گاو و گوسفندها رفته بودند صحرا، شیر داغِ شیرین را می‌خوردیم و ننه بتول و ننه جواهر، کنار ترانسِ برق پایین محله، ما را با سطلی ماست یا شیر سوار مینی‌بوس می‌کردند و راهی خانه می‌شدیم.

یک ساعت بعد از تحویل سال آماده شدن و رفتن خانه‌ی دایی داوود، سر زدن به همه‌ی فامیل، چند روز میزبانی، یک شب زنجان، چند شب بالا محله‌ی روستا و چند شب پایین محله و این روند تا ده سال بعد ادامه داشت. تا وقتی که یک روز مرداد چند ساعت بعد از این‌که ننه جواهر را بدرقه کرده بودیم که برود مکه، خبر دادند قبل از پرواز قلبش گرفته. منتظر برگشتنش با سوغاتی‌ها بودیم اما مصیبت رسید. رفت توی کما و دیگر برنگشت. اسم‌های ما سی‌تا نوه را اشتباه نمی‌گفت و اخلاق‌هایمان را می‌دانست. همین‌ها نبودنش را سخت می‌کرد. فردای روز تدفین یکی از نوه‌ها گفت: «باید حداقل ماهی یک‌بار بیایم سر خاک ننه» و نوه‌ی دیگر اعتراض کرد که «ماهی یک بار؟! هفته‌ای یک‌بار!» و همگی سکوت کردیم. توافق داشتیم که باید هفته‌ای یک بار نیم ساعت راه تا روستا برویم و به کسی که همیشه هوایمان را داشت سر بزنیم. تا مراسم چهلم، چهار پنج‌تا شب جمعه، خاله و دایی‌ها مجلس گرفتند و خیرات دادند. بعدش انقدری وقت نداشتند که هرماه سر خاک بروند. زندگی‌ها با حذف یک مادر بزرگ تغییر کوچکی کردند و به راهشان ادامه دادند. مرداد سال بعد مراسم سالگرد گرفتند و مرداد بعدتر دیدند مجلس گرفتن و سر خاک رفتن ضرورتی هم ندارد و هرکس هرجایی است برای شادی روح مادرش خیرات بدهد. یک شب مامان گفت بعد از مرگ مادرش با خودش فکر می‌کرده خودش هم چند روز بعد خواهد مرد و مگر می‌شود بدون داشتن مادر زندگی کرد؟! اما زنده ماند و زندگی کرد. از آن سال به بعد وقتی وارد روستا می‌شدیم و می‌دانستیم باید برویم بالا محله، دیگر سمت کوچه‌ی ننه‌ جواهر را نگاه نمی‌کردیم. کسی منتظرمان نبود و این نبودن درد داشت. کم‌کم بزرگ شدیم و عادت کردیم.

دو سال بعد دادا توی جنگل، الاغ را گذاشته بود بچرد و خودش کلاهش را زیر سرش گذاشته بود و خوابیده بود. توی خنکای شهریور قزوین، آرام خوابید و دیگر بیدار نشد. مسجد روستا غلغله بود و کسانی که برای مراسم آمده بودند زود بلند می‌شدند که تازه‌واردها جای نشستن داشته باشند. شلوغی مجلس به خاطر موذن بودن متوفی بود اما دیگر کسی اذان مسجد را نگفت و پیرمرد و پیرزن‌هایی که برای نماز می‌آمدند بعد از آن توی خانه‌شان نماز خواندند. حالا بعد از ده سال مردم عادت کرده‌اند فقط برای مراسم‌های ختم و محرم درِ مسجد باز شود و این‌که درِ مسجد بیشتر اوقات بسته است و در روز سه نوبت اذان پخش نمی‌شود برای همه عادی شده. داستایوفسکی جایی می‌گوید انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت می‌کند. درست می‌گوید. عموها و عمه‌ها، خاله‌ها و دایی‌ها خودشان مادربزرگ و پدربزرگ شدند، نوه‌ها بزرگ شدند، درس خواندند و شاغل شدند، خانواده تشکیل دادند و برنامه‌ی دید و بازدید عید تغییر کرد. به روند جدید عادت کردیم. دو سال بعد، سال اول دانشگاه که بودم، توی دی‌ماه، پسرخاله‌ام، پسر رشید بیست و دو ساله تصادف کرد. او هم رفت توی کما و برنگشت. این داغ، غم‌های توی سینه خاله‌ تودارم را ضجه کرد و به آسمان برد. این بار بیشتر از مرگ ننه جواهر به هم ریختیم. نوروز آن سال فامیل‌های مامان زودتر از سابق رفتند زنجان که دور خاله خالی نباشد و سرش را گرم کنند. زندایی نرگس بعدا گفت وقتی روز سیزده به در رفته‌اند پای تپه‌ها چای کوهی بچینند، دیده که خاله پشت یکی از تپه‌ها نشسته، دور از چشم بقیه گریه می‌کند. سال بعد کسی به این فکر نبود که دوباره زودتر برود زنجان. نبودن پسرخاله هم کم‌کم عادی شد. نه این‌که بعد از گذشت هشت سال داغ توی دل خاله و دخترخاله‌ها سرد شده باشد اما آن‌ها هم به مرور با آن کنار آمدند. یک سال عید برای اولین بار در خانه را بستند و رفتند مسافرت و در عرض چند سال پنج‌تا نوه به خانواده‌شان اضافه شد. تابستان نود و دو هم دایی داوود توی بیمارستان فوت کرد. عید سال اول گفتیم دلمان نمی‌آید برویم خانه‌ای که دایی توی آن نیست ولی رفتیم و مدام از او گفتیم و حسرت نبودنش را خوردیم. اما این چندسال اخیر که رفتیم خانه‌شان، نهایت یادی که از او کرده‌ایم این بوده که بعد خوردن آجیل و شیرینی یک فاتحه‌ی دست جمعی برایش بخوانیم. امسال متوجه شدم برای کسانی که بیشتر از ده سال است فوت کرده‌اند دیگر توی دورهمی و مهمانی‌ها فاتحه نمی‌خوانند. آدم‌ها، کسانی که روزی با ما زندگی کردند و بخشی از خاطرات ما بوده‌اند، به مرور کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر و یک روز محو می‌شوند. نسل بعد از ما چیزی از آدم‌هایی یک نسل قبل‌تر نمی‌دانند. زندگی خودشان را می‌کنند، بزرگ می‌شوند و خانواده جدید تشکیل می‌دهند و یک روز هم ما را فراموش می‌کنند. امسال بعد از سال‌ها، اوایل عید رفتیم قبرستان روستا. دم غروب بود و شب خانه‌ی خاله‌ی کوچک‌تر مهمانی داشتیم. باید زود برمی‌گشتیم. سریع از قسمت ابتدایی قبرستان، از کنار قبرهای شصت هفتاد ساله گذشتیم. قبرهایی که فقط یک تکه سنگ، اندازه موزاییک داشتند و باد و باران اسم صاحبشان را از بین برده بود. توی راه برگشت به مامان گفتم: « راستی سر خاک مامان بزرگ و پدربزرگت نرفتیم. همونا که تو فاصله سه روز مردن» مامان گفت چون عجله داشته که قبل از تاریکی برگردیم حواسش نشده و یادش رفته. اما واقعیتش سال‌هاست یادی از آن‌ها نشده بود و نفهمیدیم کی سنگ قبرشان از بین رفت. آدم‌ها به مرگ یکدیگر عادت می‌کنند و یک روز خودشان هم می‌میرند. خودشان هم می‌میرند و چنان فراموش می‌شوند که انگار هیچ‌وقت پا به این دنیا نگذاشته بودند.

همچنین ببینید

یکِ یک

با ماشین، توی خیابان دور می‌زدیم که روی پلاکارد سفیدِ بزرگی تولدش را تبریک گفته …

۲ نظرات

  1. چقدر واقعی و درست و تلخ

  2. این یکی دوروز بنا به دلایلی مدام شعر زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند واز صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد رو باخودم تکرار میکردم.
    اما انگار بعضی وقتها روزمرگی، غفلت، یا هرچی که توضیح باشه یا توجیه… باعث میشه نه تنها هنرمندهای عرصه وصحنه های زندگی هامون بلکه نغمه ها هم فراموش بشه…البته این درامی از زندگی ودنیای مادیه نه اصل فصل ووصل 😍

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *