خانه / روایت / مرثیه‌ای بهاری برای فیلسوف

مرثیه‌ای بهاری برای فیلسوف

ناراحت نیستم از مرگ داریوش شایگان. و چرا اصلاً باید ناراحت بود!؟ روزی باید رفت و شایگان هم رفت. یکی در همان دمِ زاده شدن و یکی هم مثل فیلسوف ما در هشتاد و چند سالگی. همه می‌روند، همه می‌رویم. و من هنگامی که به زندگی (و همچنین مرگ) شایگان می‌اندیشم، چیزی برای غمگین شدن نمی‌یابم. محتومیت مرگ هم که اندوه ندارد، گاهی ـ چرا دروغ بنویسم، شاید همیشه ـ هراس می‌آورد و مرگ دیگران تنها یادآوری‌اش می‌کند که دیر یا زود می‌رسد. مرگ دیگری بر هراس من از پایان‌پذیری زندگی می‌افزاید، شکاف‌ها و حفره‌ها را دوباره نشانم می‌دهد و قدری طول می‌کشد تا من دوباره حفره‌ها را پر کنم و شکاف را پنهان سازم، یا بهتر است بگویم: شکاف را نبینم و تهیِ ذاتیِ حیات را با چیزی، کلمه‌ای، کاری، بپوشانم…
گمان می‌کنم که شایگان حیاتی شادمانه را زیسته است، سرشار، بالنده، مؤثر، سراسر تامل، و تامل‌برانگیز هم. و مگر کسی که کار فلسفی می‌کند، یکدله فلسفه می‌ورزد و مشغله‌اش یک‌تنه فلسفیدن است، چه چیز می‌خواهد مگر این‌ها؟ که دست آخر، مخاطب فلسفه نیز بهت‌زده صرفاً او را نگاه کند: دانشی شگفت‌انگیز، نامی بلندآوازه، متخلص به عنوان فیلسوف، که نویسنده و رمان‌نویس هم می‌خوانندش. و کار بزرگش که بزرگ‌ترین کارش نبود البته، پژوهشی سترگ در باب ادیان و مکتب‌های فلسفی هند. پس هندشناس هم. و بسیاری لقب دیگر که شایگان در آن‌ها نمی‌گنجید از بس که فربه بود از دانستگی. پس چرا باید از مرگش غمگین شوم!؟ به چیزهای بزرگی رسیده بود، و اختصاصاً خودِ بزرگی. شایگان به دنیا آمد، کار کرد، مُرد. انگار کاری نداشت که دیگر مُرد…
چند بار دیده بودمش و چند گپ کوتاه و مختصر، در دهه‌ی هشتاد، یکی‌شان که خاطره‌انگیزتر در ختم رضا سیدحسینی، در خانقاه صفی علیشاه، فروتن و سبکبال قدم می‌زد، چون جهانی که در گوشه‌ای نمی‌نشیند، که گام برمی‌دارد و سنگینی بار هستی را بر دوش می‌کشد. شناختمش و ذوق‌زدگی‌ام را نتوانستم پنهان کنم. رویش را نداشتم که بروم و سلامی کنم و عرض ارادتی که کتاب‌هایت را خوانده‌ام و مثلاً چیزی بلدم. آهسته به طرفم آمد و دستش را دراز کرد. گویا ارادت از نگاهم پیدا بوده است. و من پرسش‌های سرخوشانه‌ی یک دانشجوی پرشور فلسفه را آغاز کردم که: «نمی‌شود، راهش این نیست که در “افسون‌زدگی جدید” گفته‌اید»؛ و صبور و فروتن می‌شنید و گاهی پاسخی می‌داد…
فلسفه چیست؟ پاسخ سترگ و تامل‌برانگیز سقراط: یکسره تامل درباره‌ی مرگ. و شایگان امروز بی‌واسطه مرگ را تجربه کرده، از مرزهای بسته‌ی تامل فراتر رفته است. تا پیش از این، شایگان تنها مرگ دیگران را تجربه می‌کرده و باواسطه به مرگ می‌اندیشیده است؛ مرگ‌آگاه بوده در معنای مرگ‌اندیش، و حالا مرگ‌آگاه است در معنای بی‌واسطه‌ی ادراک کردن مرگ خود، که همه‌ی ما تنها یکبار مرگ را ادراک می‌کنیم؛ اما چه بسیار مرگ که می‌بینیم و تنها نگاه می‌کنیم و گاهی می‌پنداریم که چیزی در مورد مرگ دانسته‌ایم، و هیچ! پس شایگان یک قدم از همه جلوتر افتاده است، درست همان‌طور که در طول حیاتش فرسنگ‌ها از همه جلوتر افتاده بود. و واکنش ما به نبودِ شایگان، جلوه‌ای از بی‌پناهی و درماندگی ماست در مقابل مرگ، هم محتومیت مرگ و هم جا ماندن‌مان از مرگ؛ و به تعبیر پل تیلیش، «اضطراب هستی‌شناختی» ماست در برابر آن‌چه به هر روی، در هر لحظه و در هر آن به تعویق انداخته می‌شود و بر وحشت ما می‌افزاید؛ و به گفته‌ی هایدگر، «ناممکنی امکان‌های دیگر» را به ما یادآوری می‌کند مرگ. هر کدام‌مان در انزوای محتوم‌مان نشسته‌ایم روبه‌روی صفحه‌ای ـ گوشی هوشمند یا لپ‌تاپ، و چه بسا آینه‌ای! ـ و با اشتراک‌گذاری عکسی از داریوش شایگان به چاره‌ای می‌اندیشیم! و اعتراف کنم که مگر حتی خودِ این مرثیه‌ی بهاری چیست، اگر نه حاضرسازی غیاب و مرگی با کلمه‌ها و واژه‌ها، یعنی هستنده‌هایی که به شدت احساساتی شده‌اند و ترسیده‌اند!؟ پس نباید بر رفتن شایگان دریغ خورد، که دریغا ما که زنده‌ایم و چه بسا حیاتی ناشاد را زیست می‌کنیم، متفاوت از آن‌چه شایگان زیسته بود…
در تاریخ فلسفه یا دقیق‌تر بنویسم تاریخ متافیزیک، به تبعیت از افلاطون، رسم بر این بوده است که امور ناپایدار و گذرا و تغییرپذیر را سلبی و منفی توصیف کنند. افلاطون نخستین فیلسوفی بود که به پیروی از تعلیمات استادش، در مدح ماندگاری و فناناپذیری نوشت، جهان مُثُل را آفرید که در آن‌جا همه‌ی ذوات ثابتند و فناناپذیر. و نهایت کار فیلسوف را رویت این ذوات خواند، به‌ویژه‌ رویت ایده‌ی خیر. پس جهان محسوس تقلیدی شد بی‌رنگ و بی‌خاصیت از جهان ایده‌های ازلی ـ ابدی. و بدین ترتیب، تغییر به امری بی‌ارزش و بی‌اعتبار تبدیل گردید. تصویری که افلاطون از واپسین روزهای زندگی سقراط در رساله‌ی فایدون برای ما بر جای گذاشته است، از امید بی‌پایان سقراط حکایت می‌کند برای رسیدن به حیات ابدی، برای ماندگار شدن و سلب قدرت از گذراییِ جهان تغییرپذیر محسوس. سقراط شاگردان اندوهگین خود را که توان رویارویی و پذیرش مرگ نابهنگام استاد را ندارند، با وعده‌ی آرامش یافتن روح خود تسلی می‌دهد. فلسفی زیستن و تامل کردن در باب صور، از نظر سقراط، روح را برای کندن از جهان فانی آماده می‌کند و عاقبت به جهان باقیِ تغییرناپذیر می‌پیوندد؛ اما فیلسوف ما که امروز مُرد، به شدت غیرافلاطونی است: با مرگ سرخوشانه‌اش گذرایی حیات را تایید کرد و این‌که باید حیاتی را زیست که ارزش زیستن دارد، درست مثل نظر سقراط، با این تفاوت که آن‌چه ارزش زیستن دارد همین ناپایداری است و گذرایی زندگی…
حالا شایگان دوباره این‌جاست، در اتاق من، فروتن و سبکبال؛ اما نشسته است در گوشه‌ای، لابه‌لای قفسه‌ها، جهانی از کلمات است که برای بی‌قرار کردن جهان در جهان باقی مانده است. و مشغول بازیگوشی است و اصرار دارد که نمرده است، اصرار دارد فقط مدتی مرگ را به بازی گرفته است، هرچند از لبخندش پیداست که خودش بهتر می‌داند که مرده است. فیلسوف لبخند می‌زند که مرگش را موهبتی بدانم، تعلل نکنم، بطالت را کنار بگذارم، بلند شوم و دستم را در دست جهان بگذارم، چندان‌که او گذاشت، و ناگزیری مرگ را بهانه‌ای کنم برای سرخوشی‌های تازه، که گذراست اما لذت‌برانگیز. و البته شوق‌برانگیز. مرگ فیلسوف ما اشارتی است به این‌که تغییر می‌توان داد زندگی را با ورق زدن کتابی یا حرکت دادن قلمی، و سرانجام تکان می‌توان داد زندگی را و جهان را، حتی با مرگ خود…

همچنین ببینید

جهان انسانی آشوب‌ناک است

گفت‌وگو با خشایار دیهیمی قرار بود زودتر از این‌ها در الف‌یا منتشر شود. میانه‌های پاییز. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *