خانه / گفت‌وگو / روزی برای تو خواهم گفت

روزی برای تو خواهم گفت

گفت‌وگو با احمدرضا احمدی درباره‌ی یک عمر زندگی و شاعرانگی

احمدرضا احمدی دیدنی است. صورتش به‌صورت شعرش شبیه است. من شاعران زیادی را از نزدیک دیده‌ام. شاعران زیادی که بعدها آرزو کرده‌ام کاش ندیده بودمشان. کاش تنها تصویر در ذهنم همان شعرهایی بود که از آن‌ها زمزمه می‌کردم. شاعران شنیدنی. شاعران از دور خوش. احمدرضا احمدی اما عین شعرش بود. صمیمی. رؤیایی و انسانی. مجلس انسش لطیف بود. رویش گشاده و وجودش ریشه‌دار. این ریشه‌داری در خاک، ریشه‌داری در تاریخ را به بار می‌آورد. احمدرضا احمدی خواهد ماند.
آنچه پیش روی شماست بخشی از گفت‌وگوهای ما با احمدرضا احمدی است. در مجلس انس احمدرضا احمدی به همراه جواد محقق گرامی حرف‌هایی به میان آمد که شنیدنش نیاز نسل‌های بعد از احمدرضا است. حرف‌هایی دربارۀ حزب توده، حرف‌هایی دربارۀ روشنفکری و حرف‌هایی دربارۀ سیاست. کاش احمدرضا احمدی گاهی این‌قدر به اخلاق و انسانیت متعهد نمی‌ماند و اجازه می‌داد همۀ حرف‌هایش به گوش ما برسد. خودش قول داده :«روزی برای تو خواهم گفت». با این‌همه شاعر نیازی به بیانیه ندارد. نگفته‌های احمدرضا همان گفته‌های اوست. باید او را دوباره خواند. در الف‌یا از احمدرضا بیشتر خواهیم گفت.

«بدون قایق از دریا می‌نویسم» مجموعۀ شعر شما است که در دوازدهمین جشنوارۀ شعر فجر به عنوان نامزد بخش شعر بزرگسال معرفی شد. نکتۀ جالبی راجع به این کتاب گفتید که اطلاعی از انتشار این کتاب نداشتید؛ این را به طنز گفتید یا واقعا همین طور بود؟

احمدرضا احمدی: نه. آنقدر کار می‌کنم، یادم نمی‌ماند؛ یعنی کتاب کودکان می‌نویسم و بیشتر فعالیتم آن است. بعد خود شعر است. الآن یک کتاب شعر زیر چاپ دارم که ان‌شاءالله برای نمایشگاه در می‌آید؛ به اسم «تابستان و غم» که نزدیک چهارصد صفحه است. از فروردین امسال کار کردم، تمام شد، حروف‌چینی شد. الآن منتظر جلد هستیم که به نمایشگاه برسیم.

استاد احمدی می‌خواهم یک ذره…

احمدرضا احمدی: خواهش می‌کنم استاد نگویید.

آقای احمدی از دوره‌ای که از کرمان تشریف آوردید تهران شروع کنیم. چه شد که آمدید تهران؟

احمدرضا احمدی: علت آمدنم به تهران این بود که پدرم یک چشمش نابینا شد. یک بیماری شبکیه‌ است که به آن دکولمان می‌گویند و در فامیل ما عجیب زیاد است. پدرم را آوردیم تهران عمل کرد و یک چشمش نابینا شد. گفت من دیگر طاقت کرمان را ندارم. ما هم مجبور شدیم به تهران کوچ کنیم. سال هزار و سیصد و بیست و شش بود. سال هزار و سیصد و بیست و هفت تهران یک متر برف آمد. من کلاس دوم ابتدایی بودم. زندگی‌مان به هم ریخت. یک خانۀ خیلی زیبایی کرمان داشتیم که خوشبختانه هنوز خراب نشده. یک باغچه‌ای هست. آقای آگاهی که از ما خریده بود هنوز حفظش کرده و فیلم گرفته بود. بعد آمدیم تهران و آشنا نبودیم و تنها پناهگاه ما خانۀ دایی‌ام محمدحسین احمدی در دزاشیب و خانۀ خاله‌ام در سرچشمه بود؛ خانم زهرا احمدی مادر عبدالرحیم احمدی مترجم و نویسنده؛ این‌ها پناه‌گاه ما بودند؛ یعنی واقعا اگر این‌ها نبودند ما نمی‌دانستیم چه باید کنیم؛ ولی هم آن‌ها خیلی بچه داشتند، هم دایی‌ام. تهران هم آنقدر زیبا بود و شما بعد از ده دقیقه به ییلاق دزاشیب می‌رسیدید؛ یعنی یک صحرای گستردۀ گندم که دو طرفش درخت گردو و شاتوت بود. الآن همگی آپارتمان شده. بعد ما خانۀ دایی‌ام که می‌رفتیم اول می‌رفتیم صحرا؛ البته آ‌ن‌ها همه از بین رفته. خانۀ دایی‌ام هم یک باغچۀ بزرگ بود که تبدیل به دوازده آپارتمان شده؛ البته این جبر است و نمی‌شود کاری کرد. جمعیت زیاد شد و مجبور شدند همه به برج بروند؛ ولی دورۀ ما یکی از بهترین دوره‌های تهران بود؛ البته خیلی حوادث بود؛ مثلا وقتی در دانشگاه شاه را با تیر زدند من کلاس دوم ابتدایی بودم؛ پانزدهم بهمن هزار و سیصد و بیست و هفت. بعد از آن در سیزده‌سالگی بیست‌وهشت مرداد را دیدم؛ اتفاقا در قلب حادثه بودم. آن‌جا آموزشگاه می‌رفتم که اوباش ریختند و اول هم تئاتر سعدی را داغون کردند. بعد سراغ حزب ایران در کوچۀ ظهیرالاسلام رفتند و تابلو را پایین کشیدند. بعد حزب پان‌ایرانیست را در خیابان صفی‌علی‌شاه. من رسیدم خانه، دیدم پدر و مادرم در کوچه ایستادند؛ نگرانم بودند. حوادث زیاد دیدم؛ شانزده خرداد سال چهل و دو دبیرستانی بودم که ارتش در خیابان ریخت و کشتار عجیب و غریبی رخ داد. دبیرستان دارالفنون می‌رفتم. یادم است کف خیابان ناصر خسرو سربازها مسلسل گذاشته بودند؛ یعنی نسل ما هزار و سیصد و نوزدهی‌ها خیلی حوادث دیدیم و عجیب است تمام کسانی که در کار هنری ایران هستند همۀ متولدین هزار و سیصد و نوزده هستند.

آقای احمدی تأثیر این حوادث در شعر شما و در تفکر و اندیشۀ شعری و هنری شما چگونه است؟

احمدرضا احمدی: این‌ها همه است؛ البته با نوع خودم هست. خیلی مبهم است؛ مثلا شعری دارم که اسمش آخرین خبر است. در واقع راجع به دکتر مصدق است. این را می‌گفتم که دورۀ همۀ متولدین هزار و سیصد و نوزده هادی ناوقشلو، محمود دولت‌آبادی، آقای شجریان خیلی حیرت‌آور است. مسعود کیمیایی هزار و سیصد و بیست بود. یک لیست خیلی بزرگ هستند هزار و سیصد و نوزدهی‌ها. خیلی پزشک‌های درجۀ یک؛ ولی ما می‌گوییم آب‌دیده شدیم در این حوادث؛ البته من همیشه گفته ام هیچ‌وقت سیاسی نبودم. فقط نگاه می‌کردم؛ ولی خب روی من اثر گذاشت و چون هیچ تفریحی هم در آن دوره نبود، پناه ما سینما و کتاب بود؛ یعنی هر فیلمی می‌آمد می‌دیدیم. دورۀ نوجوانی و جوانی ما هم بهترین دورۀ سینما بود؛ بهترین دورۀ سینمای ایتالیا و آمریکا. امروزه همۀ فیلم‌ها کامپیوتری شده. من تحمل هیچ‌کدامشان را ندارم. اگر فیلم هم ببینم همان قبلی‌ها را می‌بینم. خودم هم بیشتر عاشق سینمای ایتالیا هستم؛ یعنی روسیلینی، دسیکا آنتیونونی.

 از چه جهت؟

احمدرضا احمدی: خیلی شبیه زندگی ماست؛ مثلا در فیلم گل‌های آفتاب‌گردان که برای دسیکا است وقتی مارچل ماسیونی با سوفیا ازدواج می‌کنند سوفیا می‌گوید چرا مادر تو عروسی ما نیامد. این کاملا به فرهنگ ما نزدیک بود و بعد می‌گویم بهترین دوره‌اش بود. الآن هم سینمای ایتالیا در سقوط است. دیگر چیزی نیست، از اینها خیلی  تأثیر گرفتیم. آن دوره بهترین دورۀ سینمای دنیا بود. ایران نه. ایران هیچی نداشتیم. بعد پناهمان هم کتاب و رمان بود. من یادم هست انتشارات مین را کسانی درست کردند که بعد از بیست و هشت مرداد از ادارات اخراج شده بودند؛ آقای ابوالحسن نجفی و آل‌رسول. این‌ها یک برنامه داشتند به اسم ده‌روان که دن‌کیشوت بود، بابا گوریو بود. این‌ها درآمد و ما به این‌ها پناه می‌بردیم. ناشرهای خیلی مهم آن موقع، صفی‌علی‌شاه بود، امیرکبیر بود، اندیشه بود.

در دوره‌ای که دبیرستان دارالفنون بودم یک آقایی به اسم شیروانی بود که عاشق خواجه ‌عبدالله ‌انصاری بود. بعدها شنیدم که در کتابخانۀ دانشگاه، کارمند بود. شهید رجایی دایی‌اش بود که این تنها معلمی بود که جسارت داشت و سر کلاس به حکومت انتقاد می‌کرد؛ یعنی کسی ‌که من را به کار ادبیات وارد کرد ایشان بود. ما را مجبور کرد که تمام مقدمات گلستان سعدی را حفظ کنیم و بعد از آن خواجه عبدالله انصاری و کلیله و دمنه. آن موقع اصلا تست مد نبود. او برای ما تستی کار می‌کرد. خیلی تأثیر عجیبی بر همۀ ما داشت؛ حتی کسانی‌که بعدا دانشکدۀ پزشکی رفتند. خیلی مدیونش بودیم. امیدوارم زنده باشد. در واقع همین اصطلاحی که الآن مد هست، ملی‌مذهبی بودند. خیلی جسور بود. آن موقع هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد. بعد از بیست و هشت مرداد خفقانی در شهر بود که به قول بزرگ علوی همه از همه می‌ترسیدند. وحشتی بود؛ ولی او جسارت داشت. هر جا هست خدا به او عمر دهد. احتمالا زنده هم هست.

آقای احمدی جایی خوانده‌ام که شعر احمدرضا احمدی در واقع در دوره‌ای بروز کرد که شاعران بزرگ، آثار بزرگ‌شان را خلق کردند و این باعث شد که ایشان شعرشان کنار شعر آن‌ها سایه‌به‌سایه حرکت کند و دلیل اینکه به عنوان یک شعر کاملا بارز در دوره‌ای که بزرگان شعر ما بودند دیده نشود این بوده؛ البته انس شعر شما را با آدم‌هایی مثل سهراب که به هر حال شما یک دوره‌ای اشعار ایشان را خوانده‌اید از آن زمانی که خیلی نوار کاست و صدا مد نبود صدای دلنشین شما با اشعار سهراب بیرون آمده بود و ما دورۀ نوجوانی و جوانی‌مان را با آن گذرانده بودیم. شما این گفته‌ را تایید می‌کنید؟

احمدرضا احمدی: ببینید شانسی که من داشتم این بود که خیلی زود با نیما آشنا شدم. نیما در دزاشیب همسایه و دوست دایی من بود. می‌آمد و شعرهایش را می‌خواند؛ البته دایی من شعر نو دوست نداشت و عاشق ملک‌الشعرای بهار بود. همۀ اشعارش را هم حفظ بود. یک‌بار با پسردایی‌ام در تجریش می‌رفتیم دیدیم پیرمردی آن طرف خیابان راه می‌رفت، کت مندرسی تنش بود و ساکی هم دستش بود؛ نیما بود. شانس من این بود که خیلی زود با نیما آشنا شدم. رفتم دنبال کتاب افسانه که شاملو درآورده بود و انتشارات علمی چاپ کرده بود و خط جیبی هم بود. از کسان دیگری که شاید برای شما عجیب باشد بر من تأثیر عجیبی داشت و خیلی دوستش داشتم شعرهای نادر نادرپور بود. بعد به شاملو رسیدم؛ ولی در واقع کسی‌ که من را کشف کرد و پاسپورت ادبی به من داد فروغ فرخزاد بود.

جایی هم گفته بودید که من فرزند شعری ایشان هستم.

احمدرضا احمدی: بله. فروغ کتابی درآورده بود به اسم از نیما تا بعد؛ مثلا شعر من را گذاشته بود کنار شاملو و نادرپور و اخوان و … . من آن موقع بیست سالم بود. برای من خیلی جذاب بود. بعدش دیگر کم‌کم جدی شد و بیشترین کارم هم بعد از انقلاب بود. شاید به دلایل فضای بعد از انقلاب بود. واقعیت این است که بعد از انقلاب حتی یک‌دانه از کتاب‌های من را سانسور نکردند؛ ولی زمان شاه دو کتابم را خمیر کردند؛ یعنی ساواک هی برد و آورد؛ ولی بعد از انقلاب نه. یکی هم مدیون همسرم بودم که ازدواج کردیم. پشتیبانم بود. من هفده‌بار بیمارستان رفتم. این زن من را کول کرد و با همه‌چیز من ساخت. بعد از انقلاب که بازنشسته شدم تمام تمرکزم را روی ادبیات گذاشتم. الآن هم اگر آمار بگیرید من سالی یک کتاب شعر چاپ کردم و نزدیک به چهل قصۀ کودک، دوازده نمایش‌نامه، هفت رمان، یک لحظه بیکار نبودم. شانسی هم که داشتم این بود که برعکس همۀ هم‌دوره‌ای‌هایم و نسل قبلی، مطلقا معتاد نشدم. سالم زندگی کردم. بعد هم حواسم به زن و بچه‌ام بود و واقعا مدیون همسرم هستم. کوشش کرد. زحمت کشید. الآن هم اولین کسی ‌است که کتابم را می‌خواند و حتی دربارۀ اسم کتاب و جلد کتاب هم نظر می‌دهد. هیچ ادعای روشن‌فکری هم ندارد. یک زن خانواده است؛ ولی یک خانوادۀ اصیل بودند. پدرش معلم بود. واقعا نمی‌توانم از او یاد نکنم؛ یعنی همه نسلی بودیم که اهل کار کردن بودیم.

خیلی از نزدیکان شما اشاره کرده‌اند که احمدرضا احمدی یک روحیۀ طنز عجیب و دلنشینی دارد. در حالی که در اشعارتان جدیت بیشتر دیده می‌شود

احمدرضا احمدی: در شعر خیلی اخمو هستم. در شعرم خیلی اندوه است. خیلی عجیب است که مرگ می‌آید. من تا حالا دوبار تا آستانۀ مرگ رفتم. دروغ هم نیست. وجود داشتند. چاخان نکرده‌ام. شعر یک چیز عریان است. شاعر اگر بخواهد دروغ بگوید معلوم می‌شود؛ یعنی به خودش نسبت دهد معلوم شود؛ یعنی آنقدر عریان است. شما الآن ببینید ششصد هفتصد سال از حافظ گذشته؛ ولی شما همه چیزش را می‌بینید؛ چون دروغ نیست. شاعر دروغین هم خیلی داشتیم. شعر نیما اگر دلنشین هست چون که تمام بیوگرافی‌اش هست. شعر من همۀ بیوگرافی خودم هست. هیچ چیزی نه اضافه و نه کم نکردم. چیزی را هم که نمی‌دانم نمی‌گویم؛ یعنی دخالت نمی‌کنم. معمولا اظهار عقیدۀ بیخودی نمی‌کنم و این نکته را بگویم که سنم جایی است که باید بگویم. به تمام آدم‌هایی که در ایران کار شعر کردند احترام می‌گذارم. خیلی غریب است برای‌تان که بگویم من، هم با سیاوش کسرایی دوست بودم، هم با شاملو، هم با سهراب سپهری. این‌ها هیچ‌کدام با هم خوب نبودند؛ ولی من با همۀ آن‌ها خوب بودم. هیچ ادعایی هم نداشتم. از هر کدام یک چیزی یاد گرفتم.

 از این بین بیشترین انس را با چه کسی داشتید؟

احمدرضا احمدی: شانسی که داشتم این بود که با سهراب یک دو ماهی در نیویورک با هم بودیم. من یک‌جای دانشجویی زندگی می‌کردم. یکشنبه‌ای که من خیلی غمگین و تنها در اتاقم نشسته بودم یک‌دفعه زنگ اتاق به صدا درآمد و صدایی از آن طرف تلفن گفت: من سهرابم چمدانت را بردار برویم. من آمدم و با قطار رفتیم خانۀ منوچهر یکتایی که یکی از بزرگ‌ترین نقاش‌های ما هست. در بیست سالگی و در جنگ جهانی دوم از ایران رفت؛ ولی کارهایش در موزۀ امریکا هست و خیلی مشهور است. الآن هم نود و پنج شش سال دارد؛ ولی کار نمی‌کند. شاعر هم بود.

یعنی وجه اشتراک شما و سهراب سپهری این بود که هر دو هم شاعر بودید و هم نقاش؟

احمدرضا احمدی: سهراب خیلی خوب بود. خیلی هم نگرانم بود که معتاد نشوم. نامه‌ای به گلستان نوشته که بعدا درآمد و گفته بود من همیشه نگرانم این معتاد نشود. فضای بعد از بیست و هشت مرداد فضای اعتیاد بود؛ خیلی هم کشته داد. حالا من اسم کسی را نمی‌برم؛ ولی فضای وحشتناکی بود. پناه روشن‌فکر فقط مواد مخدر شده بود. خلاصه زندگی کردیم. تا این‌جا هم راضی هستم. اگر دوباره هم متولد شوم همین راه را ادامه می‌دهم؛ چون لذتی که در نوشتن است در هیچ چیزی نیست.

 آقای احمدی به تعبیر خیلی‌ها شعر را در واقع هنر فریاد می‌بینند و نقاشی را یک هنر صبور و آرام، شما چگونه بین این دو تلفیق ایجاد کردید و روحیه‌تان به کدام نزدیک‌تر بود؟

احمدرضا احمدی: البته نقاشی را شما نگاه کنید در نقاشی بهمن مؤسس هم فریاد هست. پر از فریاد هست. ما شاید سیاسی‌ترین نقاشمان بهمن مؤسس بوده؛ یعنی بهترین صورت را از دکتر مصدق و نیما او کشیده. عضو نیروی سوم بود و کلا سیاسی بود و بعد از آن هم در کارهایش یک‌سری تابلو کشیده که این‌ها را از ایتالیا منتقل کردند به نیویورک. راجع به حادثۀ هفده شهریور است. من به او تلفن کردم. خانه‌اش همان‌جا بود. می‌گفت صدای تیر می‌آید. بعد هم چیزهای وحشتناک و بدن‌های خونی و این‌ها. گویا این نقاشی‌ها رفته موزۀ مدرن آمریکا. مؤسس سیاسی‌ترین نقاش ما بود و بی‌تفاوت نبود؛ یعنی تئاترهایی هم که گذاشت همه سیاسی بودند.

 در دوره‌ای که پُز شعر، پُز روشن‌فکری و پُز واژه‌های تند و در واقع انتقادی و سیاسی و اجتماعی بود، شعر شما اگر انتقاد هم داشت در لایه های زیرین بود.

احمدرضا احمدی: نه. من دنبال شعار نرفتم. شما شعر نیما را می‌بینید. وقتی حرف می‌زند بسیار سیاسی است؛ ولی شعار نیست. آدم صد در صد سیاسی بوده؛ ولی مطلق شعار نیست شعرش.

 یکی از مؤلفه‌های قابل توجه در شعر احمدرضا احمدی عناصر کودکی است. این  عناصر کودکی از کجا می‌آید؛ با وجود اینکه شما، نسل روشن‌فکران سیاسی شاعران بعد از بیست و هشت مرداد و بعد از انقلاب پنجاه و هفت هستید این عناصر کودکی را در این زمانه ی آشوب زده از کجا برای شعرتان می‌آورید؟

احمدرضا احمدی: به نظرم تأثیر مادرم روی من بوده. همیشه می‌گویم او هم یکی از آدم‌هایی در زندگی‌ام بود که تأثیر خیلی عمیقی بر زندگی من گذاشته بود. این‌ها از یک خانوادۀ بزرگی در کرمان بودند. هم‌نسلان مادرم دانشگاه ندیدند؛ حکمت داشتند. همه چیز را خوب می‌دیدند. این عنصر کودکی را به نظرم از مادرم یاد گرفتم و ارث بردم. هنوز هم هستم؛ یعنی بچگی هنوز درونم هست و به همین دلیل پناهم ادبیات کودکان است. یک شعر دارم که می‌گویم از انگشتانم برای کودکان مدادرنگی بسازید. آن شعری که در روزنامۀ شیشه‌ای است. حالا این کلمه‌ای که جدیدا مد شده خوشم نمی‌آید می‌گویند کودک درون و این‌ها نیستم. مادرم سواد خاصی نداشت. همان حافظ و قرآن بود؛ ولی حکمت در آن‌ها بود.

خطاب به مادرتان  شعری هم گفتید؟

احمدرضا احمدی: بله. بله. همیشه هست. مادرم وقتی فوت کرد شب‌های خاموشی تهران بود و موشک‌پرانی. ما او را بیمارستان آریا برده بودیم. پرستارها از این اتاق به آن اتاق و تمام پله‌ها پر از زخمی بود. کنار تخت‌خوابش دوتا شمع بود که در شعرم هم آمده و تا آخر عمرم هم همیشه در ذهنم است. یادم است دکتر به من و برادرم نسخه داد ما دویدیم رفتیم دواخانۀ تخت‌جمشید. پرستار گفت فایده ندارد. همان شب هم تمام کرد؛ ولی از مرگ ترسی نداشت. یک چیز دیگر هم یادم است؛ روزی که من را بردن سازمان امنیت، نُه صبح رفتم -این‌ها بازی‌شان این بود که شما را چند ساعت بیخودی نگه می‌داشتند- ساعت چهار برگشتم خانه، دیدم مادرم و ابراهیم گلستان -آن موقع خانه‌مان بلوار کشاورز بود- لب جوب نشسته بودند و منتظر من بودند. یک‌بار هم در خواب راه رفتم و خوردم به شیشه و تا حد مرگ رفتم. یک جمله‌ای به من گفت که به قلب من خنجر زدی. خیلی از او آموختیم. خیلی هم روحیه عالی داشت. فامیل می‌گفتند اختر خندان هیچ چیز زندگی برایش جدی نبود. با اینکه ما یک خانوادۀ کارمند متوسط بودیم؛ ولی اصلا برای او مهم نبود. خیلی دنیا را خوب می‌دید. حکمت داشتند. چیزی که الآن نیست. شما ببینید زن‌های الآن کاری نمی‌کنند. این بدبخت‌ها با سماور ذغالی لباس می‌شستند؛ یعنی زندگی خیلی وحشتناکی بود. زن‌های امروز خیلی راحت هستند. یک جمله‌ای هم به شوخی بگویم که از وقتی جمعیت زیاد شده بهشت‌زهرا قبرها چهار طبقه است و برای هر طبقه یک اف‌اف گذاشته‌اند که هر کسی خواست از اف‌اف برای مرده‌اش فاتحه بخواند.

 شما علاوه بر شاعران با داستان‌نویسان ایرانی هم ارتباطات نزدیکی داشتید.

احمدرضا احمدی: با بهرام صادقی داشتم. با گلستان هم داشتم؛ ولی با ساعدی نه. از من خوشش نمی‌آمد. من هم هیچ رابطه‌ای نداشتم. ولی خب بیشتر با بهرام صادقی بود. در شاه‌آباد در مغازۀ عمویم کار می‌کردم. شب‌ها می‌آمد به من سر می‌زد. خیلی هم شوخ بود. هیچ‌وقت جدی نبود. معمولا هم سر قرار نمی‌آمد؛ یعنی با شما قرار می‌گذاشت محال بود بیاید و پزشک هم بود. خیلی عجیب است که بهترین نویسنده‌هایمان از دانشکدۀ پزشکی بودند؛ ساعدی، تقی مدرسی، بهرام صادقی، بهمن شعله‌ور؛ این‌ها همه پزشک بودند. از دانشکدۀ ادبیات فقط نادر ابراهیمی درآمد.

دیانی: فرمودید که منزل‌تان همان حوالی دزاشیب بود؟

احمدرضا احمدی: نه. از کرمان که آمدیم خانۀ ما خیابان ایران بود. یک محلۀ خیلی عجیب غریبی بود؛ مثلا ناصر فخرایی قاتل شاه، محلۀ ما زندگی می‌کرد. شاه را که تیر زدند فردا محلۀ ما محاصره بود یا آقای عصار استاد دانشکده بود که با دمپایی می‌رفت. ما وقتی والیبال بازی می‌کردیم همه خبردار می‌ایستادیم که رد شود؛ یعنی پدر ناصر عصار که یکی از بزرگ‌ترین نقاش‌ها بود که پاییز پارسال فوت کرد. بعد آدم‌های بزرگی آن‌جا بودند؛ مثلا بهمن‌یار بود. عبادی آن‌جا متولد شده بود. فریدون مشیری متولد شده بود. مدرسۀ ناصرخسرو که من یک‌سال می‌رفتم. زندان عین‌الدوله بود که بعد اسمش را خیابان ایران گذاشتند؛ یعنی محلۀ خیلی فرهنگی بود یک قشر متوسط باسواد و دانشگاهی بودند.

شما نیما را در خانه دزاشیب دیدید؟

احمدرضا احمدی: نه. من نیما را در تجریش دیدم. ما این پیاده‌رو بودیم او پیاده‌روی آن طرف ساک دستش بود و می‌رفت؛ ولی با دایی من رفیق بود. یک چیزی آقای ابتهاج از او تعریف می‌کرد می‌گفت خیلی هم رند بود. می‌گفت شعر را که می‌دادند بخواند می‌گفت عجب خط خوبی دارید، شعر طرف را نمی‌خواند. خیلی رند و باهوش بود. خیلی هم روزگار تلخی را گذراند؛ خیلی تلخ. بهترین مقاله‌ای هم که دربارۀ او نوشته شده، مقالۀ «پیرمرد چشم ما بود» جلال آل‌احمد هست. فوق‌العاده بود؛ در واقع خانمش کار می‌کرد. خانم دانشور تعریف می‌کرد که یک‌بار با همسرش دعوا کرده بود، آمد بیرون، یک تفنگ هم دستش بود. من هم گفتم آقای نیما چه‌کار می‌کنید می‌گفت نگران نباش. خالی هست. خیلی رند بود. خانۀ جلال و نیما دو کوچه فاصله داشت. کلا دورۀ عجیب و غریبی بود. ما در مهم‌ترین حوادث این مملکت بزرگ شدیم.

با خود جلال و سیمین هم ارتباط داشتید؟

احمدرضا احمدی: در کانون نویسندگان، آل‌احمد را یکی دوبار دیده بودم. شوخی کرده بودم. به من می‌گفت رجل؛ ولی با خانم دانشور بعد از انقلاب به خاطر دخترم خیلی معاشرت داشتیم. دختر من را خیلی دوست داشت. وقتی هم جایزۀ داستان‌نویسی به او دادند سکه‌هایش را بین بچه‌های تیم ماهور پخش کرد. زن بسیار بزرگی بود. خیلی آدم حسابی بود. الآن این شمارۀ نگاه نو با آقای شهمیرزادی که باستان‌شناسی خوانده مصاحبه کرده، می‌گوید بهترین استاد ما سیمین دانشور بود. گفت یک روز دیدیم یک خانمی با لباس قرمز آمد. خود خانم دانشور هم سیاه بود. بچه‌ها خندیدند دانشور هم گفت سیاه گر سرخ پوشد خر بخندد. همۀ کلاس خندیدند. پدرش هم در شیراز پزشک بود. نامه‌ای که گلستان برای او نوشته، خیلی نامۀ ‌مهمی است که مقداری از آن هم چاپ شده. یک شب در لندن، گلستان برای من و یکتایی تا صبح می‌خواند. تمام تاریخ ایران و سال‌های انشعاب از حزب توده هست و این‌ها.

 آقای احمدی چنان اشاره می‌کنید و می‌گویید نگاه نو یک مصاحبه‌ای جدیدا با فلان کس داشته انگار که برنامۀ مصاحبه‌تان بهم نخورده. چقدر مطالعه می‌کنید در روز؟

احمدرضا احمدی: نه. می‌خوانم. من از بخارا می‌خوانم. روزنامه‌ها هم فقط تیترها را نگاه می‌کنم. زود بلند می‌شوم کم هم غذا می‌خورم که راحت بخوابم؛ مثلا الآن یک کتاب انتشارات نظر درآورده که عکاس آمریکایی است که راجع به جنگ عراق و لیبی و یمن هست؛ ولی عکس‌ها وحشتناک هست. خود آن زن بسیار آدم گنده‌ای بوده. این کتاب دو سه روز است که در بازار است. این را اتفاقا دیشب ورق می‌زدم.

یک خاطره‌ای از خانم دانشور گفتید که اولین بار قبل از انقلاب بود که به شما گفته بود مگر می‌شود شاعری شعر مذهبی نداشته باشد؟

احمدرضا احمدی: بله. گفته بود؛ البته کوششی برای امام حسین بود؛ ولی چیز خوبی درنیامد. دو سه بار خیز برداشتم؛ ولی چیز خوبی نشد؛ البته می‌گویم حتی آن شعری هم که شهریار برای حضرت علی گفته زیاد چیز جذابی نیست از نظر من؛ به دلیل اینکه آنقدر حادثه بزرگ است اصلا در شعر جا نمی‌گیرد. حادثه بزرگ‌تر از این حرف‌هاست؛ شاید بهترینش همان روز واقعه بهرام بیضایی باشد. می‌گویم چند بار خیز برداشتم در نیامد. همیشه در ذهنم چهرۀ امام حسین شبیه آل‌احمد است؛ مثلا یک آدم لاغر تکیده. آل‌احمد بسیار آدم عصبانی و دعوایی بود؛ ولی پشت آن چهرۀ خشن بسیار مهربان بود. خیلی آدم احساساتی بود. خانم دانشور هم همیشه می‌گفت آدم سیاسی نبود. بیخود رفت دنبال این حرف‌ها و وقتش را تلف کرد.

 در این گفتگو اسم ابراهیم گلستان زیاد آمد. ابراهیم گلستان همیشه حرف‌هایش برای جامعۀ روشن‌فکری مسأله ساز است . دربارۀ ابراهیم گلستان هم برای ما صحبت کنید؛ چون دربارۀ فروغ هم صحبت کردید.

احمدرضا احمدی: آشنایی من با ابراهیم گلستان از این‌جا شروع شد که موقع سربازی یک مقدار برای فروغ نامه می‌نوشتم و او هم برای من می‌نوشت. فروغ که تصادف می‌کند می‌میرد، گلستان خانۀ فروغ می‌رود. هر چه نامه بود برمی‌دارد. در یک نامه هم به من برمی‌خورد. من آن موقع با مادرم زندگی می‌کردم. مادرم گفت یک آقایی به اسم گلستان تلفن کرده، گفته با او تماس بگیری. من تماس گرفتم. گفت دلم می‌خواهد شما را ببینم. رفتم و نامه را به من داد و گفت خیلی زیبا نوشتی. از همین‌جا دوست شدیم. جالب است که من نه با او و نه با شاملو هیچ‌وقت حرفِ شعر نمی‌زدیم؛ مثلا با شاملو همیشه شوخی می‌کردیم. گلستان هم غیرمستقیم روی همۀ نسل ما تأثیر داشته؛ یعنی جسارتی که دربارۀ مسعود کیمیایی به خرج داد؛ حتی جدیدا که در فرانسه می‌خواستند فستیوال فیلم‌های ایرانی را بگذارند از کیمیایی نگذاشتند، فیلم خودش و فروغ را بیرون آورد. یک مقاله هم نوشت؛ یک نامۀ سه چهار صفحه‌ای هم به هیئت ژوری نوشت. گلستان قبول نداشت. در همین مصاحبه‌اش هم می‌گوید کدام روشن‌فکر ایرانی قرآن و ابن‌خلدون را خوانده. خودش عربی خیلی می‌دانست. به دلیل این‌که پدرش روزنامه‌نگار بود مطبوعات عربی زیاد می‌آمد. روی همۀ ما تأثیر مستقیم داشت و اهل تعارف و ریا و دروغ هم نبود. برای همین خیلی فحش خورد. اتفاقا پریشب فیلم خشت آینه را دیدم. هیچ‌کس دقت نکرده در اتاق طرف عکس شاه نیست؛ عکس مهوش است. در و دیوار هم یک‌جوری. دوربین روی عکس شاه می‌رود بعد فیلم آخر را هم که ساخت انقلاب پنجاه و هفت را پیش‌بینی کرده بود کاملا. یک جمله‌ای پرویز صیاد در فیلم می‌گوید که من نظرکرده هستم. این حرف شاه بود؛ یعنی پرویز صیاد همان شاه است. هیچ‌کس هم نفهمیده بود. مجید رهنما می‌بیند و به هویدا می‌گوید این همۀ شما را مسخره کرده چطور نفهمیدید؛ مثلا شخصی که عصا دستش است هویداست. بسیار فیلم سیاسی‌ای است. حیرت‌آور است. فیلم اسرار درۀ جنی، اصلا اسم سعدآباد بوده. رضاشاه می‌آمده به زورِ تفنگ از دهاتی‌ها امضا می‌گرفته، تمام خانه‌ها را خراب می‌کند. بعد کاخ را می‌سازد. این در واقع اسم آن است. فیلم را ببینید که آن ساختمان هم که آخر فیلم منفجر می‌شود میدان شهیاد است.

عرض کنم خدمت شما که یکی دوتا از معلم‌هایی که در دورۀ دبیرستان داشتید معرفی کردید و قرار شد در فرصتی راجع به آن‌ها بیشتر صحبت کنیم.

احمدرضا احمدی: آقای شیروانی را گفتم که تصحیح‌کنندۀ یکی از کتاب‌های خواجه عبدالله انصاری بود. عاشق خواجه عبدالله بود و ما را در دبیرستان کلاس هفتم هشتم وادار می‌کرد همۀ مقدمات گلستان سعدی را حفظ کنیم. بعد عشقش کلیله و دمنه بود. جالب است یک قسمتی دارد در کتاب کلیله و دمنه راجع به روشن‌فکرها که کسی توجه نکرده. من اتفاقا به میرزایی گفتم اگر می‌شود این را دربیاور. بله. یکی‌شان شیروانی بود که تأثیر عجیب و غریبی روی من گذاشت؛ مثلا انشا نوشتن؛ در واقع موضوعات روز بود. از این مدل سعدی و مرد نکونام نبود. خیلی آدم جسور و نترسی بود من دیگر هیچ‌وقت از او خبری نداشتم تا اینکه یک روز خانۀ دکتر اسلامی‌ندوشن بودم داشت با یک آقایی صحبت می‌کرد می‌گفت از شیروانی چه خبر. گفت خوب است. من در ذهنم برق زد و پرسیدم آقای دکتر کجاست؟ گفت سال‌ها در کتابخانۀ دانشکده علوم کار می‌کرد؛ دانشگاه تهران. یک کتاب‌اش را هم بنیاد فرهنگ درآورد که همان تصحیح خواجه عبدالله انصاری بود.

 کدام دبیرستان بودید؟

احمدرضا احمدی: دبیرستان دارالفنون؛ به دلیل این‌که همۀ سر و صداها از آن‌جا اتفاق می‌افتاد و می‌خورد به مدرسۀ مروی که در همان خیابان بود. بعد تمام تهران را می‌گرفت. یک آدم قدکوتاه لاغر و عصبی بود و تند صحبت می‌کرد و شوخی هم با هیچ‌کس نداشت و با این جثۀ کوچکش بچه‌ها سر کلاسش همه موش بودند؛ ولی خیلی به همه علاقه‌مند بود؛ مثلا اولین‌بار به ما تست یاد داد. آن موقع مد نبود؛ مثلا کلمه را می‌داد و می‌گفت معنی‌اش را بنویسید. آدم سیاسی‌ای هم بود. همین اصطلاحی که الآن مد شده؛ ملی‌مذهبی. شهید رجایی دایی‌اش بود. این هم دکتر اسلامی‌ندوشن گفت با آن‌ها خیلی رابطه داشت. ما هر چه سواد داشتیم از او داشتیم.

غیر از او معلم‌های دیگرتان هم به یاد دارید؟

احمدرضا احمدی: معلم‌های بد یادم است که کتک می‌زدند. در حد این که یکی بود به اسم خرمی. در دبستان یک‌بار آنقدر من را زد که بیهوش شدم. بعد هم فهمیدیم ساواکی بوده. بیشتر بد بودند. یک نفر دیگر هم بود؛ محمدجعفر معین‌فر. یک کتاب داستان بلند به اسم زهره نوشته که خیلی عرفانی بود و این‌ها بعد من کلاس نهم یک کنفرانسی راجع به شعر دادم که یک کتاب تقدیم کرد و نوشت برای شاگرد عزیزم. بعد از ایران رفت. ایران‌شناسی خواند. او هم خوب بود. معلم فقه ما بود؛ ولی عاشق ادبیات بود. خیلی هم آرزو داشت معلم ادبیات ما شود. کلاس هم بیشتر روی ادبیات می‌چرخید تا فقه. این را من یادم است. جدیدا آمده تهران. او هم از یک خانوادۀ ملی‌مذهبی بود.

 راجع به مثنوی‌خوانی یک صحبتی کنید.

احمدرضا احمدی: یک جوانی در شیراز پیدا شده به اسم کمپانی. دید تازه‌ای هم راجع به مثنوی دارد یک کتاب هم درآمده؛ ولی من شنیدم آقای محقق آمده جدیدا یک تصحیحی کرده؛ ولی آن چیزی که من را به مثنوی خواندن وارد کرد کریم زمانی بود که در واقع مجعول به آقای دعایی است که اطلاعات یک اتاق به او می‌دهد که کار کند. چاپ اول مثنوی را هم اطلاعات چاپ کرد. خیلی ساده کرده. همین آقای ملکیان که گفتید می‌گوید وظیفۀ روشن‌فکر این است که مطالب سنگین را ساده کند، نه مثل عده‌ای که مطالب ساده را سنگین می‌کنند. ایشان هم خیلی ساده است حرف عجیب غریب نمی‌زند. معنی هم نکرده؛ چون قبلی‌ها خیلی معنی کردند. این اشاره می‌دهد. آن اشارات خیلی مهم است. چند بار هم بیمارستان دیدنم آمد. الآن آنقدر گرفتار است. کلاس دارد. اتفاقا خانمش یک مثنوی‌خوانی داشت که دخترم مدتی می‌رفت؛ ولی خب مریض بود. یک همشهری‌ام دکتر اوحدی دکتر اعصاب هست و با او ارتباط دارد. شمس تبریزی کار کرده. بنا بود یک جلد شمس را تا امسال دربیاورد که درنیاورد. خیلی هم وسواس دارد؛ ولی زحمت کشید. این‌جا که همه تنبل هستند و ساعت ده صبح بیدار می‌شوند این‌ها که کار می‌کنند احترام دارند. هرکس کار می‌کند احترام دارد؛ حتی کسی‌که خیابان را آسفالت می‌کند و کسی‌که لوله‌کشی می‌کند. کیمیایی که آنقدر به او فحش می‌دهند کار کرده. تا الآن دولت‌آبادی کار کرده بقیه نشستند غر زدند و هی مصاحبه کردند به جای کار کردن. من از مصاحبه فرار می‌کنم وقتش را ندارم.

 این گفتگو در ایام عید و روزهای اول بهار منتشر می‌شود. از بهار برای ما می‌گویید؟

احمدرضا احمدی: چیزی به ذهنم نمی‌آید. برای من فصل‌ها فرقی ندارند. اتفاقا فصلی که بیشتر دوست دارم پاییز است. یک درخت پشت اتاقم است که پاییز شگفت‌انگیز می‌شود و همیشه خداخدا می‌کنم که قطع‌اش نکنند؛ چون درخت‌های اینجا به پارکینگ صدمه می‌زند و شاید تمام این چمن و درخت‌ها را از بین ببرند.

 

همچنین ببینید

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

سعید با تعجب و تاسف پرسید: «واقعا سیگار نمی‌کشی؟» آنطور که او پرسیده بود، ترسیدم …

۲ نظرات

  1. سلام. بهمن محصص صحیح است!

  2. ظاهرا منظور از آقای محقق در سوال ماقبل آخر آقای محمدعلی موحد است. جوانی هم که در شیراز است مهدی کمپانی زارع است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *