خانه / داستان / از فرمش ببُرانید به محتوایش بخورانید

از فرمش ببُرانید به محتوایش بخورانید

گذری بر ره‌ش امیرخانی

آخرین اثر امیرخانی از نظر فرم در حد اولین تمرین‌های کارگاه‌ داستان‌نویسی است؛ با این تفاوت که هنرجویان، عناصر داستانی را نمی‌شناسند و آن‌ها را سهواً به کار نمی‌گیرند اما امیرخانی، نویسنده‌ی کاربلدی است و عمداً فرم‌سازی و ظاهر پردازی داستان را رها کرده. وگرنه مگر ممکن است فردی مثل او شخصیت‌هایی چنین سطحی و یک‌دست بیافریند؟ محال است امیرخانی، چیزی از لحن و روایتِ زنانه و کودکانه نداند. او استاد حفظ پیرنگ داستان است؛ می‌تواند به منطقی‌ترین شکلِ ممکن، زمین و زمان را به هم ربط بدهد؛ پس این از هم گسیختگی و اتفاقی بودنِ وقایع در ره‌ش، اتفاقی نیست. اصلاً هیچ چیز در ره‌ش اتفاقی نیست…

راوی ره‌ش، خانم مهندسی است که اتفاقاً همسر معاون محترم شهردار تهران هم هست. از قضا کودکی دارند که بر اثر آلودگی هوای شهر تهران آسم دارد. تصادفاً همسایه‌ی برج ساز دو دره بازی هم دارند. نویسنده می‌خواسته محتوای مهمی را مطرح کند به خودش سختی نداده و یک زوج مهندس کاردان را انتخاب کرده و صحبت‌های خودش را در دهان آن‌ها گنجانده. بعضی جاها هم که دیده این دو دارند زیادی حرف می‌زنند سخنان خودش را به زور در دهان کودک پنج ساله‌شان چپانده. البته برای این‌که مخاطب را توجیه کند که چرا همه‌ی شخصیت‌ها مثل هم حرف می‌زنند چند بار برچسب باهوش را به پسرک الصاق کرده و چند تلفظ بچه‌گانه هم در دهانش گذاشته. درست مثل کاری که با شخصیت زن داستان کرده. تنها راه تشخیص صدای لیا با رضا! و علا و ارمیا و حتی ایلیا، استفاده از ابزارهای دم دستی زنانه مثل لباسشویی و دستاس و کرم پودر و سیفون توالت است. لیا وجه ممیزه‌ی دیگری ندارد. رشته‌ی تحصیلی و شغلش که مردانه است؛ دغدغه‌ها و تفکرش مردانه است؛ حتی کلمه‌هایش هم مردانه است. شخصیت‌های ره ش، همگی فاضل و فرهیخته هستند. مثلاً ایلیا می‌تواند در یک سوت، باغ قلهک را در گوگل ارث پیدا کند اما مخاطب بر خلاف شخصیت‌های داستان، هیچی ندان و خالی الذهن است. پس باید مو به موی وقایع را برایش تعریف کنی، به جایش نتیجه بگیری و حتی به یادش بیاوری که ارمیا برایش آشناست و کجا درباره‌اش چیزی خوانده. از منظر نویسنده، کودک نخبه‌ی داستان، فرق بین جرثقیل و جرثغول را می‌داند اما خواننده، معنی اسم ایلیا را نمی‌داند و باید در پایان داستان برایش توضیح داد. خواننده‌ای منفعل، بی‌کنش و چند پله عقب‌تر از شخصیت‌ها و هزار پله پایین‌تر از منبر نویسنده.

از قضا فضا سازی نیز همین‌قدر ساده و سطحی است. داستان از ابتدا تا انتها در خیابان‌های پایتخت اتفاق می‌افتد. بنابراین یا باید مخاطب ره‌ ش باشی یا شهرستانی. این دو قابل اجماع نیستند. یعنی خواننده‌ای که چندین کیلومتر با مرکز فاصله دارد؛ دغدغه‌های پایتخت نشینان را ندارد؛ چیزی از خیابان‌ها و بزرگراه‌های تهران نمی‌داند نباید ره‌ش را بخواند. چون بخش اعظمی از داستان در ترافیک و ماشین و خیابان‌ اتفاق می‌افتد؛ مثل زندگی همه‌ی تهرانی‌ها…

فرم در ره‌ش مغفول مانده تا فحوای کلام نویسنده، برجسته شود. مثلاً اگر شخصیت‌های ره‌ش مثل سایر آثار امیرخانی آن‌قدر دقیق و عمیق و خواستنی بودند سبب هم‌ذات‌پنداری خواننده نمی‌شدند؟ خواننده‌ای که نباید در دنیای داستانی ره‌ش غرق شود. باید به هر وسیله‌ای هشیار نگهش داشت تا بفهمد آن‌چه در پیشِ چشم دارد واقعیت محض است نه تخیل. بنابراین مدام قرینه‌های صارفه‌ای سرِ راهش قرار می‌گیرد تا به نمادین و تیپیکال بودن داستان و شخصیت‌های داستانی پی ببرد. تا تعجب کند از گُل درشت بودن شخصیت‌ها و شعاری بودنِ دیالوگ‌ها.

تا بفهمد لیا نماد تهران و مجاز از ایران است؛ صفورا سمبل شهرستان‌ و استعاره از سایر کشورهای جهان سوم است که به ظاهر زیبای پایتخت غبطه می‌خورند و چیزی از مشکلات و نکبت‌های! جاری در آن نمی‌دانند. ایلیا نماینده‌ی نسل جدید است که ناخواسته وارد و وارث بازی شده‌اند. علا هم بیش از اینکه همسر و پدر باشد، تیپ است؛ تیپ مردهای خشکه‌مقدس بهانه‌گیرِ جاه‌طلبِ بی‌تفاوتِ ریاکاری که عاقبت، خیانتکار هم می‌شود. تکلیف فرازنده هم که معلوم است با آن نامِ نشانه‌دارش! مرفهِ زمین‌خوارِ هوس‌بازِ منفعت‌طلبِ بی‌سوادِ هیچی ندار!

امیرخانی، نویسنده‌ی زیرکی است. می‌داند رمان، قالب مورد پسند ایرانیان است. پس نظریه‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، مذهبی‌اش را به شکل داستان منتشر می‌کند. او طیف مخاطبانش را به خوبی می‌شناسد. خیالش بابت خواننده‌های همیشگی، راحت است. می‌داند پس از شش سال انتظار برای انتشار اثر جدید، بدون دانستن چیزی از آن برایش صف می‌کشند اما می‌خواهد مخاطبان وسیع‌تری داشته باشد؛ از هر طیف و قشر و گروه. پس دست به کار می‌شود و کتابی می‌نویسد که ظاهرش خواننده‌های همیشگی را راضی کند و محتوایش مخاطبین بعد از این را…

مهر همین امسال بود که خالق ارمیا از تغییر دغدغه‌هایش گفت. از عوض شدن سؤال‌هایش. می‌گفت مسأله‌ی امروزش این است که اگر جمهوری اسلامی، زمین بخورد او با کجایش می‌افتد؟ دلش می‌خواست  حداقل چهار دست و پا بخورد زمین…

ره‌ش از حیث فرم با کلّه، زمین خورده اما در ارائه‌ی چهره‌ی جدید امیرخانی، بازی را بُرده…

همچنین ببینید

رهشِ مومنی که در چهارچوب نمی‌گنجید

بعضی از مخاطبین حزب‌اللهی امیرخانی او را کنار حاتمی‌کیا می‌گذارند تا خیالشان راحت باشد که …

۳ نظرات

  1. در مورد این که فرم عمدا ضعیف شده موافق نیستم ولی به طور کلی اخر این نقد خیلی بهتر از نقد هایی تموم شده که حرفشون در خصوص جمهوری اسلامی بوده. بدون جبهه گیری و موضع و اتهام زنی، تغییر جزئی و کلی عقیده دیگران رو قبول کرده و اون رو یه حق دونسته.
    مرسی👏

  2. نقد خوب و منصفانه ای بود.
    نویسنده، بدون جانبداری و عصبانیت، حرفش را گفته و نظرش را بیان کرده میشود کتابی را دوست نداشت ولی از دوست نداشتنش خشمگین نبود

  3. با مطالعه این نقد مشتاق شدم کتاب رو بخونم
    برای آشنا شدن با این چهره ی جدید و عجیب امیرخانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *