خانه / داستان / درویش‌ها برای نجات می‌آیند، با پاراگلایدر!

درویش‌ها برای نجات می‌آیند، با پاراگلایدر!

از گوشه سمت راست بالای صفحه می‌آید و قرار است همه چیز را زیبا کند. حداقل ایلیا را از تنگی نفس نجات بدهد یا این فکر را به لیا، راوی رمان و مادر ایلیا  القا کند که خوب است فرزندش مردی غیر از پدرش علا که شهرستانی است و نگران سلسه مراتب اداری پیشترفتش در شهرداری، تجربه کند. او ارمیاست نه ارمیایی که چند سال پیش در آکادمی گوگوش با حجابی آنچنانی که اختیاری بود اول شد و ژستی آزادمنشانه به من‌وتو خاندان کپک‌زده پهلوی داد. ارمیایی که ۴۰ را رد کرده است و حالا با موتور برق و بزغاله‌ها و پاراگلایدر و مقدار متنابهی سلول خورشیدی منتظر باد موافق است. از بالا که نگاه کنی همه چیز کوچک و چیزی شبیه نقطه است. شهر نقطه‌ایی برای پرنده است، پرنده‌ایی که چغلی می‌اندازد روی شهر، شهری که در آن بزرگ شده است و بال‌های بزرگی برای پرواز به او داده است. این پرنده احتمالاً چیزی شبیه به کرکس ممکن است، باشد که بوی مردار به مشامش رسیده است یا  عقابی با چنگال‌های تیز و چشمانی تیز و سرعتی تیز پی حجم نازنین گوشتش است تا به نیش بکشد، آن نیش تیز! انگار لیا و ایلیا و دختر فوق لیسانس ادبیات و صفورای جین پوش و علای یقه دیپلمات آمده‌اند و تاور کرین همسایه و خانه کاشانک و تاب فلزی راه انداخته‌اند که خبر مبعوث شدن ارمیا را به ما بدهند. ارمیایی که شیر جوشیده به ایلیا می‌دهد تا تنگی نفسش کمتر شود اما از تردد در بزرگراه امام علی(ع)  دوری می‌کند و از آن بعنوان راه پیروزی-دارآباد نام می‌برد مبادا به « یا علی مددی» ورد زبان درویش خدشه‌ایی وارد شود یا آن خیابان طولانی که ۴۰ سال پیش ولی نداشت.

 از بالا نگاه کن، هو هو بزن، چشم بر مردمان پایین ببند. دمخورشان نشو. بگو با آن‌ها بوده‌ایی و همیشه هستی. از آن چهار پله پایین نیا مبادا که چینی نازک تنهایی مردم راه‌آهن ترک بردارد. از همان بالا شستت را به علامت تایید نشان بده و بگو با آنهایی. اوج بگیر. آسمان‌ها مال توست. زمین و شهر با همه کثافتش برای آنهاست. آنهایی که ادعایی کردند و در گلش ماندند. بگذار از شب تا صبح، از صبح تا شب صدای خورد شدن استخوان‌ها را بشنوی و هیچ‌چیز مهم‌تر از تنگی نفس دردانه‌ات در کاشانکت نباشد. بگذار از آن‌جا و آن‌دوجایشان آب بریزد و لابی را زیبا کند.کنار بکش. دم فرو بند.

نطفه‌ها که بسته می‌شود اولش هیچ نیست. بعد نقطه‌ایی می‌شود. بعد نقطه توده‌ایی می‌شود که گاه خوش‌خیم است و از روزگار دوزخی گاه بدخیم. از آن بالا حتی این توده بدخیم که روز به روز فربه‌تر می‌شود باز هم همان نطفه و نقطه‌ایی است که بود. ترکیدنی در راه است آیا؟ یا باید دست به چاقو شد و غده را درآورد؟ ظاهراً که باید خودخواهی را به اوج رساند تا مبادا ترکشی از این توده بدخیم تو را از پا درآورد. مصطفی که مبعوث شد درویش نبود و راه آسمان پیش نگرفت . از غار درآمد و به مردمانش شد. ایلیا اینچنین کسی را را می‌خواهد نه آنکه از فرط بی‌فعلی و اختگی راه کنج را برگزیند.

ر ه ش با آن رسم الخط مخصوص نویسنده شما را عصبی می‌کند. به هیجانتان می‌آورد. همچون پیشوای آلمانیها در ۱۹۴۰ که باعث شد نوجوان ۱۵ ساله بازوکا رو دوشش بگذارد نطق قرایی برایتان می‌کند. همراهی و هم دلی شما را برمی‌انگیزاند، حتی اگر از بالا به پایین نگاه کند. از صدری می‌گوید که دو طبقه‌شدنش هیچ گرهی از گره‌های ترافیکی پایتخت باز نکرد. از نداشتن توالت‌های عمومی در سطح شهر و هزینه‌اش که یک پیتزای پپرونی است می‌گوید. اما در آن از عشق خبری نیست. از مادری حتی! همان حر‌ف‌هایی است که روز به روز و نو به نو در تاکسی و مترو می شنوی. سخیف و بی‌مبنا و بی‌فکر و بی‌چاره. اگر قرار است همه درویش شویم و با چند سلول خورشیدی و بی‌پاراگلایدر و بال که گران است و در وسع درویش نیست به کوه‌های تهران بزنیم، آیا جایی برای ما است؟ رهش نه در به تصویرکشیدن و روایت و نه در راه حل دادن تواناست. خیلی از مفاهیم انسانی را نادیده می‌گیرد. در دنیای رهش چیزی به نام امید و به نام اصلاح وجود ندارد. باید یک‌بار دیگر همه چیز را از بین برد و دوباره ساخت این بار اما با «ره بری» کسانی که بجای زمین راه آسمان‌ها را پیش می‌گیرند و شهر و مردم شهر را از بالا یک نقطه یا در نهایت شکل خوبش که بر روی جلد کتاب آمده است دستمال کاغذهایی می‌بیند که برای پاک کردن آنجای آدمیزاد بکار می‌رود. با انگشت جایی را به مردم نشان ندهیم. بگذاریم خود مردم راهشان را پیدا کنند. کسی را برای نجات نفرستیم. آسمان برای آنهاست که بو می‌کشند و زمین برای آنها که خاکستر به سر و صورتشان می‌ریزند و خم به ابرو نمی‌آورند و لبخند از صورتشان محو نمی‌شود.

همچنین ببینید

خبرخونی ۶/ از فرمانده نیروی هوایی نویسندگان جناب رضا امیرخانی به ؟

موضوع: انتصاب و انهدام حکم چند مدیر فرهنگی جوان

یک دیدگاه

  1. گویا نویسنده ی این نقد هم تحت تأثیر ابتکارات رسم الخطی امیرخانی بوده.توده ایی، بوده ایی،خدشه ایی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *