خانه / داستان / سقوط آزاد

سقوط آزاد

رهش وارونۀ شهر نیست. رهیدن است. رهیدن لیا و ارمیا و ایلیا هم نیست. رهیدن خود امیرخانی است. حتی رهیدن از تهران هم نیست. رهیدن از شوهر تهران است. شوهری که یک ترک با سیبیل‌های از بناگوش دررفته نیست که معشوقه‌اش دراز بکشد لب آب و عشق کند. یا عرب دستار بر سری نیست که وسط بیابان هم مکه دارد و هم مدینه. شوهری که یک کابوی اسلحه به کمر نیست که چندین معشوقه و هم‌سر داشته باشد. شوهری که به اندازۀ یک فرانسوی رمانتیک و خوش‌عطر هم نیست که بتوان به او دل‌خوش کرد که انگار همین آخری برای شوهر بودن بس است و شوهر تهران همین هم نیست. بلکه بی‌عرضه‌ای است که توان حفظ چند متر فضای سبز را هم ندارد و بریتانیای اجنبی از او عرضه‌دارتر و صاحب حق‌تر است. وقتی پای مثال در میان باشد می‌شود شوهر دیگر کشورها و شهرها را هم مثال زد دیگر، یعنی مثلا شوهری که به اندازه یک آمریکایی بددهن نیست یا به اندازه یک سعودی دیکتاتور نیست چرا که همین‌ها هم برای شوهر بودن خوب است و شوهر تهران حتی کفایت اینگونه بودن را هم ندارد آنقدر که زن است و بی‌عرضه.

راوی فصل ۴ یک تن زنانه است. شهر یا اصلا بگوییم کشوری که نامش هم زنانه است به حرف درآمده و گله می‌کند. زنی که آنقدر از شوهر کنونی‌اش بیزار است که قاجار زن‌باره و پهلوی‌ای که هرچه کرد یا نکرد لااقل یک شهیاد ساخت را به او ترجیح می‌دهد. امیرخانی حتما خجالت کشیده یا سانسوری به او اجازه نداده که بگوید جمهوری اسلامی. باشد. ما می‌گوییم. جمهوری اسلامی شوهر بی‌عرضه‌ای است که حتی نتوانسته یک مصلا را هم بعد از سی‌سال زندگی مشترک کامل بسازد.

امیرخانی به خلاف آنچه که در مصاحبه‌اش با روزنامه سازندگی گفته، یعنی همان روزنامه‌ای که منتسب به جریان فکری شخص سردمدار دولت سازندگی است، نه عصبانی است و نه خشمگین. که گویی می‌خواهد فقط مخاطب خود را عصبانی کند تا از لیایی که بویی از زنانگی نبرده و ایلیایی که فیلسوف است و علای ریاکار به فغان درآید. امیرخانی تنها یک‌جا عصبانی است: ۷۶ تا۸۸٫ فصل۴٫ کمی بعد از سازندگی فریاد اعتراضش بلند می‌شود و در همان ۸۸ تیر خلاص را می‌زند و می‌رهد. در همین فصل است که امیرخانی رخ نشان می‌هد. قوت قلمش به همانی برمی‌گردد که در بیوتن و ارمیا و منِ او بود و نشان می‌دهد عصبانیت اثری ضعیف خلق نمی‌کند، که نثری قوی می‌آفریند.

امیرخانی عصبانی و معترض به غارت منابع ملی و طبیعی، داستان خودبس را پیش می‌کشد: «از جسم‌ش ببرانید و بر جان‌ش بخورانید.» ماجرا دعوای دو حاکم یا دو ره‌بر است. در این میانه دعوا قربانی می‌خواهد و تن یک زن قربانی است. از جسم‌ش ببرانید، از نفت‌ش، از جنگل‌ها و مراتع سبزش ببرانید و بر جان‌ش، بر خودش، بر مردمانش و بر ره‌برش بخورانید تا بی‌کفایتی و لجبازی و بی‌عدالتی را مزه مزه کنید. تنی که از خودش می‌خورد مگر چقدر دوام می‌آورد؟ کمی بیش از ۳۸ روز. یا ۳۸ سال. واحد شمارش ۳۸ فرقی نمی‌کند وقتی سفر در زمان برای امیرخانی کار راحتی است و در ۷۶ تا ۸۸ یک سیر تاریخ ایران و در مدح شاهان صفوی و فلان و فلان می‌گوید.

امیرخانی در رهش نویسندۀ موفقی است. اگرچه دوست داشتنی نیست و حرف‌هایش و ایدۀ اصلی‌اش که در کتاب دنبال می‌کند مثل کارهای ایلیا مشمئز کننده است. او موفق است که توانسته حرف خود را بزند و رهش را با چنین صدای بلندی اعلام کند. امیرخانی در رهش هم، نویسندۀ سیاسی و ایدئولوژیکی است. اما اینجا نمی‌خواهد ارزشی را پاس بدارد و یا از مام وطن دفاعی بکند؛ بلکه می‌خواهد چهارچوبی را که حتی خود او بعنوان نویسندۀ انقلابی در شکل‌گیری آن نقشی داشته را بشکند. چهارچوبی که اگر هم بشکند نتیجۀ فربه شدن نویسنده نیست. نتیجۀ لگد انداختن و تحقیر کردن‌های پیاپی او است. تحقیری که بر وطن خود، بر شوهر آن، بر مردمان و بر ره‌برش روا می‌دارد. او تکلیف علاقۀ خوانندگانش به او، به ارمیا _ارمیایی که چهل و چندسالگی را رد کرده و دیگر وقت ره‌بری‌اش رسیده_ نتیجۀ اعتمادی که حکومت به او بعنوان نویسندۀ انقلابی داشته را در صفحات آخر داستانش معلوم کرده است: همان کاری که ایلیا بر فراز شهر می‌کند.

همچنین ببینید

سرخِ زرد

رهش رمانی استعماری است. از یک سو دفاعی کلاسیک و سنتی از استعمار دارد و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *