خانه / روایت / خانه‌ای در پناه جنگ

خانه‌ای در پناه جنگ

روایت جنگ (قسمت سوم)

زندگی در روستا

روستای چغا سعید با صفا بود؛ با مردمانی مهمان‌نواز. دو روزی در خانۀ آن زن و مرد مهربان بودیم. اتاقشان را برای ما خالی کردند؛ ولی قبول نکردیم. یکی از اقوامشان در نزدیکی تپه‌ای که مشرف به جادۀ اصلی بود اتاقی به ما داد.

خانه با دیواری کاه‌گلی سمت راست کوچه بود. با دری چوبی که به حیاط باریک و مستطیلی باز می‌شد. سمت راست خانه دو اتاق بود که خودشان می‌نشستند و سمت چپ حیاط، به یک شیر آب و حوضی کوچک و یک توالت که به جای در گونی‌ای کنفی به آن آویزان بود. انتهای حیاط، با چند پلۀ سنگی به طویله‌ای می‌رفت که زیر حیاط قرار داشت و با چند پلۀ دیگر بالا می‌آمد و وارد بالکنی می‌شد که یک اتاق بزرگ بیست‌وچهار متری آنجا بود. داخل اتاق پنجرۀ چوبی کوچکی‌ به رنگ آبی بود که به روستا و دشتی سرسبز باز می‌شد. گوشۀ بالکن سگی بزرگ و سفید، زیر آفتاب لمیده بود. تا ما را دید بلند شد و شروع به پارس کردن کرد. از صدایش بند دلم پاره شد. صاحب‌خانه با کلمۀ چخ و پرتاب دو تا سنگ، سگ را از آنجا دور کرد.

آنجا امکاناتش از هرسین خیلی کمتر بود. توالت خانۀ هرسین دری چوبی داشت که اگر کسی می‌رسید می‌شد از پشت در شکسته تشخیص داد و شناخت و با اهن و اوهونی طرف را از آنجا دور کرد؛ اما اینجا فقط یک‌تکه گونی نصفه داشت که هم پایینش اُپن بود و هم نیم‌رخ آدم هنگام نشستن از اتاق آن‌ها معلوم بود. در روز چهار ساعت، نه تا یازده و بعدازظهر چهار تا شش آبی باریک و کم‌زور به لوله می‌آمد. باید در آن زمان سریع با صاحب‌خانه به‌نوبت ظرف‌ها و لباس‌ها را می‌شستیم و تدارک نهار را می‌دیدیم و آب برای خوردن و توالت رفتن ذخیره می‌کردیم. روزهای اول جرئت بیرون آمدن و روبرو شدن با سگشان را، که چرمو (سفید) نام داشت، نداشتم. از بدشانسی من یا لب حوض و توالت بود یا پشت اتاق ما. با صدای بلند، دختر صاحب‌خانه –پروانه- را صدا می‌کردم. آن‌هم سگ‌ زبان‌بسته را به کوچه می‌فرستاد.

صاحب‌خانه پیرمرد و پیرزنی بودند که چهار پسر و چهار دختر داشتند. پسر بزرگ تازه ازدواج کرده بود و درجایی دیگر زندگی می‌کرد. پسر دوم درجه‌دار ارتش و در جبهه بود. سومی شانزده‌ساله و چوپان گله بود و پسر کوچکشان هجده ماه داشت که چهاردست‌وپا روی خاک‌ها بازی می‌کرد و پوست دست‌هایش مثل پاهایش کلفت شده بود. بیشتر اوقات دمپایی بزرگ‌ترها را به دست می‌کرد و در حیاط می‌چرخید. دختر بزرگشان پروانه، هجده ساله، مسئول تمیزی و شستشو و دختر دیگرش، چهارده‌ساله، مسئول غذای گوسفندان و رفت‌وروب طویله بود؛ و دو دختر دیگر یکی کلاس پنجم و دیگری سوم بود که با برادرم و خواهرم، به یک مدرسه می‌رفتند.

زندگی در روستا خیلی سخت بود. هر کاری کردم که به شهر هرسین برگردیم کسی به حرفم گوش نداد. هر روز آژیر هوایی و خبر بمباران همه را می‌ترساند و فکر رفتن به داخل شهر منتفی بود. خانۀ هرسین، زمانی برایم شکنجه‌گاه بود. از صدای شبانۀ زیرزمین، توالت چاه مانندش، بچه‌های رودار صاحب‌خانه. الآن می‌دیدم تازه چقدر در شهر هرسین راحت بودیم؛ آب فراوان، امکانات بیرون رفتن و خرید کردن. حمام سر خیابان بود و می‌شد هفته‌ای دو بار رفت؛ و خانه‌ای بدون سگ، گاو و گوسفند و به‌خصوص کنه که شب‌ها موذیانه خواب را به ما حرام می‌کرد. آن‌قدر بدنمان خارش می‌گرفت که همه زخمی بودیم. بیچاره خواهر و برادرم که کوچک‌تر بودند. داخل شهر نعمتی بود. من نمی‌دانستم همیشه بدتر از بد هم هست. زندگی در روستا به من فهماند که همۀ مردم راحت زندگی نمی‌کنند و در اوج سختی، خیلی قدرشناس، مهمان‌نواز و شاکر خدا هستند.

برای توالت دو تا گونی کنفی را به هم دوختند و لباس توالت از مینی به ماکسی تبدیل شد و بشکه‌ای را هم برای آب در مقابلش گذاشتند که دید اتاق‌ها را کور می‌کرد. سم گرفتیم و دور اتاق ریختیم و شب‌ها از آزار پشه‌کوره، اتاق را امشی می‌پاشیدیم و ساعتی بعد دزدکی وارد اتاق می‌شدیم و بدون روشن کردن چراغ به رختخواب می‌رفتیم. پروانه دختر خیلی خوبی بود. همیشه در شستن ظرف و لباس‌ها کمکم می‌کرد و اوقات بیکاری‌ام با او پر می‌شد. وقت نماز یک پردۀ سفید توری را، که همیشه روی رختخواب می‌انداختند، روی سرش می‌انداخت و کنارم به نماز می‌ایستاد. در زیر پرده لبخندش را می‌دیدم که از حضور من خجالت می‌کشد و وقتی پرده را از روی صورتش برمی‌داشت صورتش گلگون و زیبا می‌شد. او شیرینی‌خوردۀ پسرعمویش بود و ما تا روزهای آخر متوجه نشدیم که او نظامی و در جبهه بود. مادرشان هرروز نان می‌پخت و سهم ما را می‌داد. تا آنجا بودیم سیب‌زمینی و پیاز نخریدیم. لبنیاتمان هم تأمین بود. شب‌ها گاهی به شب‌نشینی آن‌ها می‌رفتیم. همه از کوچک و بزرگ بلند می‌شدند و به خوش‌آمدگویی با ما دست می‌دادند. پروانه هم سریع دستمال مخصوص قند شکستنش را پهن می‌کرد و در حضور ما به‌اندازۀ یک قندان قند می‌شکست و لپ‌های سفیدش رنگ می‌گرفت و چای تعارف می‌کرد. یگانه‌وار ساعت‌ها کنار هم می‌نشستیم. پدرشان سید بود و خیلی مهربان. در روستا بچه‌ها چند بار خواهر و برادرم را کتک زدند و شیشۀ ماشین ما را شکستند و پنچرش کردند. پیرمرد رفت و با مردم حرف زد و گفت: «اگر کسی به مهمان‌های من آزاری برسانه، دیگه تو این روستا نه من و نه اون». همه احترام خاصی برای پیرمرد قائل بودند. کم‌کم به شرایط جدید و زندگی در روستا عادت کردیم.

پدرم همان روزهای اول که به روستا رفتیم از منطقه برگشت و تصمیم گرفت مدتی آنجا پیش ما بماند. برادرم مرخصی‌اش تمام شده بود و به سومار برگشت. زن و بچه‌اش تا مدتی پیش ما ماندند و بعد در مرخصی دوم برادرم، آن‌ها به ارومیه برگشتند. دخترخاله‌ام با یک مرد بازاری نامزد کرد و قرار شد تا قبل از عید ازدواج کنند.

در روستا مشکل حمام داشتیم. هرسین دو تا حمام داشت که خیلی شلوغ بود و باید ساعت‌ها در صف حمام می‌نشستیم. پدرم پنج صبح بیدار می‌شد و ما را به حمام می‌برد. ما اولین مشتری‌های حمام بودیم. کم‌کم هم خانوادۀ دایی و هم صاحبان دو خانه و گاهی هم همسایۀ روبرویی، صبح زود با ما به حمام می‌آمدند. پدرم دو سه بار باید این جمعیت پنج شش نفری را به حمام داخل شهر می‌آورد و برمی‌گرداند. مادرم خانۀ داخل هرسین را نگه داشته بود و آرایشگاهش را آنجا برقرار کرد و مشتری زیادی هم داشت. از خانوادۀ دایی و شلوغی‌هایشان دور افتاده بودیم و فقط بچه‌ها در مدرسۀ روستا همدیگر را می‌دیدند.

صبح زود، بعد از صبحانه، پدرم خواهر و برادرم را به در مدرسه می‌برد. مادرم را به آرایشگاهش می‌رساند و خودش چرخی در شهر می‌زد و مسافر جابه‌جا می‌کرد. من می‌ماندم و یک اتاق که پر بود از رختخواب، سفرۀ پهن، ظرف‌های نشستۀ شب و طبق معمول چند تکه لباس بچه‌ها که همیشه خاکی یا گِلی بود و ناهار درست کردن و ذخیرۀ آب و سگی که همیشه مرا می‌ترساند. تا قبل از ساعت نُه که شیر آب از قطره‌قطره شروع می‌شد و نهایتش به آب‌باریکه‌ای‌ ختم می‌شد تمام اتاق را مرتب می‌کردم و با جاروی فراشی بزرگی که پروانه به من داده بود جارو می‌زدم. با آمدن آب، من و پروانه کنار حوض می‌نشستیم و با سردی و گَزش آب، نان بیار کباب ببر بازی می‌کردیم تا کارها تمام می‌شد. گاهی از پایین روستا بیشتر آب مصرف می‌کردند و دیگر آب فشاری -برای ما که در بلندی بودیم- نداشت و قطع می‌شد. مجبور بودیم ظرف‌ها و لباس‌ها را جمع کنیم و به خانه‌های کوچه‌های پایینی یا پای رودخانه ببریم. ظرف‌های ماسیده از روغن را نمی‌توانستم پاک‌کنم. پروانه با لبخند به من یاد داد که از ماسه‌های کف رودخانه مشتی بردارم و به ظرف بکشم. چربی و تکه‌های غذا را خوب تمیز می‌کرد و ظرف را برق می‌انداخت. شست‌وشو که تمام می‌شد، یخ‌کرده با تشت‌های لباس و ظرف به خانه ‌برمی‌گشتیم. تازه باید فکر ناهار بودم که همگی گرسنه و تشنه برمی‌گشتند.

پروانه همیشه کنارم از برادرش تعریف می‌کرد که درجه‌دار ارتش و در جبهه بود. همیشه روی عکسش که بر طاقچۀ کوچک خانه‌شان بود دست می‌کشید و او را می‌بوسید. یک روز پدرم در راه جوانی بلند قد را می‌بیند که ساکی در دست به طرف روستا می‌آید. می‌فهمد این همان صاحب عکس و پسر آن‌هاست. او را سوار می‌کند و اسمش را می‌گوید. حاجی از شنیدن اسمش یکه می‌خورد و بعد می‌فهمد ما دو ماهی است که مهمان‌ خانۀ آن‌ها هستیم. پدرم با شادی وارد حیاط شد و گفت: «سید تا مژدگانی ندیدی نمی‌زارم پسرت بیاد تو خانه، رفتم از جبهه آوردمش»؛ و بعد حاجی داخل شد. همۀ خواهر و برادرها دورش جمع شدند. مادرش پای تنور نان بلند شد و با گریه چشمان پسرش را بوسید. پدرش بز سیاهی از طویله بیرون کشید و جلوی پایش سر برید. همه خوشحال بودند. خانه‌شان ساعتی نکشیده از همسایه و فامیل پر و خالی شد. کل روز جرئت بیرون آمدن از اتاق را نداشتم و به بافتن کوبلن خودم را مشغول کردم.

روز بعد دوباره طبق معمول کارها جلوتر از من در صف بودند. وقتی بیدار شدم همه رفته بودند. خیلی زندگی برایم خسته‌کننده بود. جنگ هم تمام نمی‌شد. دوست داشتم از این شرایط بیرون بیایم و زندگی معمولی‌ام را در شهرم و خانۀ خودمان شروع کنم. بعد از کارهای روزمره کوبلنم را برداشتم و به خانۀ دایی‌ام رفتم؛ که سگ وحشی صاحب‌خانه از پیچ کوچه مرا ترساند و فراری‌ام داد و نزدیک بود روی سنگ و کلوخ‌های کوچۀ گلی زمین بخورم. شانسی که آوردم صاحب‌خانه به دادم رسید و آن را گرفت و ساکت کرد. اتاق دایی در طبقۀ بالا بود و زیر آن طویله و انبار کاه و سیب و پیاز بود. از پله‌های آهنی بالا رفتم. مادربزرگم زیر آفتاب بالکن نشسته بود و لیف می‌بافت. تا مرا دید گفت: «ای دردت تو سرم، ایی چطور بی‌خبر! چرا تنها آمدی؟ نمی‌گی سگ شکمت َ پاره موکنه، می‌دانستم یکی می‌فرستادم دنبالت». سلام کردم. زن‌دایی و بچه‌ها دورم جمع شدند. تا به خودم آمدم کیفم و کفشم را پسردایی‌ام قایم کرد. دخترها به‌زور مانتوام را کشیدند و روسری‌ام را برداشتند. خلع سلاحم کردند و گفتند: «تا خانواده‌ات نیان دنبالت تو اینجا اسیر مایی». مادربزرگم دلش برای نوه‌هایش غنج می‌رفت و می‌خندید و گفت: «تا غلط بکنی هوس نکنی بیای اینجا! ما سر گردنه نشستیم. چه خیال کردی؟ مگه اسیر گرفتن کار سختیه. به خدا مه سوار از اسب پیاده کردم. بچه‌ها هم به من رفتن. اگه می‌زاشتن زنا هم برن جنگ زودتر جنگ تمام می‌شد و ایی آخرمان نبود در خانه‌ها بچرخیم». چشمانش را پاک کرد. می‌دانستم بی‌قراری دایی کوچکم را می‌کند. بحث‌ها روی عروسی دخترخاله چرخید که ده روز بیشتر زمان نداشتیم و خاله از من برای کارها کمک خواسته بود، ساعتی بعد خانوادۀ من هم یکی‌یکی پیدایشان شد. شب بعد از شام برگشتیم.

روز بعد پروانه با ظرفی پر از ترخینه (مخلوطی از گندم و دوغ که جلوی آفتاب خشک‌شده) به در اتاق آمد و گفت: «امروز همۀ ما هوس کردیم ترخینه‌ای را که تو بار می‌زاری بخوریم. خیلی از دست‌پختت برای داداشم تعریف کردم» ظرف را دم در اتاق گذاشت و خندید. دوباره لپهایش قرمز شد. چشمکی به من زد و رفت. مادرم داشت لباس می‌پوشید گفت: «امروز عروس دارم تا غروب برنمی‌گردم. خواستم بگم بیای کمکم؛ ولی اینا خیلی سر ما حق دارند. جا به ما دادند؛ حتی نان ساجی و سیب و پیاز و شیرمان رو تأمین می‌کنند. حالا که ناهار مهمان اینا هستیم. آشش رو درست کن لپه تو آذوقه‌ها هست. بابات هم سبزی تازه برات میاره». درحالی‌که از در خارج می‌شد گفت: «خوب سفارش نکنم، کاری نداری. خداحافظ». پدرم هم سوییچ را برداشت و با بچه‌ها پشت سرش رفت. گفتم: «حالا اینا وقت گیر آوردن من بدم از ترخینه میاد. من حوصله ندارم. می‌خواستم برم خانۀ خاله». پدرم خندید گفت: «برای ساعت یازده خوبه بهت سبزی برسانم». با ناراحتی گفتم: «نه زودتر، آب یازده قطع میشه باید پاکش کنم و بشورمش». تا ظهر ده دفعه پروانه به من سر زد و با خنده می‌گفت: «می خوایم بخوازیمت، برای داداشم غذا خوب درست کن، بپسندیم». از حرف‌هایش ناراحت نشدم. همیشه شوخی می‌کرد و می‌خندید. منم گفتم: «آره جان خودت. منم ماندم اینجا شدم زن‌ برادر تو». او هم با خنده می‌گفت: «دلتم بخواد. برادرم خوشگل و قد بلنده، سرکاره، ده خروار زمین داره، گلۀ گوسفندش دست چوپان دهه، تازه مخواد ماشینم بخره». تا نزدیک ظهر هی گفت و خندید؛ اما چشم من به سبزی آشی بود که هنوز نیامده بود. ساعت دوازده شد؛ اما از پدرم خبری نشد. یکی‌یکی همه پای قابلمۀ آش می‌رفتند و می‌گفتند کی حاضر میشه. خیلی عصبانی بودم. نباید من را در این شرایط تنها می‌گذاشتند. برادر و خواهرم هم از مدرسه آمدند. کاپشن و مانتو شلوارشان را وسط اتاق انداختند و گشنمه‌ گشنمه دورم را گرفتند. سرشان داد زدم: «خفه، دیگه از دست همه خسته شدم. فشار خانه افتاده رو شانه‌هام، دیگه تحملم تمام شده.» پروانه برای هزارمین بار دم در آمد و گفت: «بابا عیب نداره بدون سبزی بده بخوریم. داداشم گرسنه‌س، هی میگه پس ایی آش ترخینه چه شد؟ بدین بخوریم تا ببینیم ایی شهری‌ها چه بلدن درست کنن». نزدیک بود پروانه و قابلمه را از بالکن پرت کنم پایین. پروانه فهمید. آرام قابلمه را برداشت و رفت و بعد یک قابلمۀ کوچک از آن آش برای ما آورد. برادر و خواهرم بی‌چاره‌ها هیچی نگفتند و آرام شروع به خوردن کردند. غروب پدر و مادرم باهم از راه رسیدند. هنوز عصبانی بودم. وقتی دست‌های کثیف و گریسی پدرم و سبزی پلاسیده را دیدم فهمیدیم که ماشین خراب شده و هیچ‌کس کوتاهی نکرده است.

***

عروسی

 بیار و ببر عروسی حال و هوایمان را عوض کرده بود. دخترخاله‌ام خوشبختانه قید برادرم را زد و به اولین خواستگار بله را گفته بود. ما هم خوشحال از این موضوع و برداشتن این بار سنگین، به کمک آن‌ها رفتیم. دخترخاله‌ام خوشگل بود و خوش‌اندام. قرار شد که مادرم در آرایشگاهش او را درست کند. یک هفته به خرید و بازار رفتن گذشت. یک روز لحاف‌دوز به خانۀ خاله آمد و پنبه‌ها را با دینگ‌دینگ گرز چوبی‌اش در هوا به پرواز درآورد. پارچۀ مخمل قرمزی را، که من آن‌ها را مروارید و منجوق‌دوزی کرده بودم، در وسط آن قرار داد. دو روزی طول کشید تا لحاف‌دوز تشک و بالش‌ها را درست کند. ما هم به دوختن روکش مشغول بودیم. یک روز به چادر عروس بریدن و دور هم شیرینی خوردن گذشت. روز قبل از عروسی، ظهر قرار حمام عروس و شبش حنابندان گذاشتند. حمام را برای دو ساعت سر ظهر که خلوت‌تر بود، کرایه گرفتند. از طرف خانوادۀ داماد ده زن آمدند. هفت سینی خوانچه روی سر زنان جوان بود و دو پیرزن و مادر داماد هم پشت سر آن‌ها آمدند. شیرینی و شکلات، یک‌سری لباس عروس، حوله و شانه و سشوار، حنا و وسمه برای بزرگترها، وسایل حمام از شامپو و صابون و غیره هرکدام روی یک سینی بود. ویلون و ضربی که دو پیرمرد می‌نواختند با صدای هلهلۀ زن‌ها قاتی شده بود. وارد حمام شدند. دو پیرمرد را در انتهای سالن نشاندند و همه داخل حمام عمومی شدند. صدای ساز و ضرب در فضای حمام منعکس می‌شد و صدایش می‌پیچید. برایم مراسم مردم هرسین جالب بود. کف حمام پر از سکه‌های مبارک‌باد و نقل بود. دخترخاله‌ام می‌خندید و خوشحال بود. خواهرشوهرها اول تخم‌مرغ زیر پایش شکستند و اسفند دود کردند. بعد او را روی سکو گذاشتند و کف پایش را حنا گرفتند و برای خوش‌قدمی‌اش هلهله و صلوات فرستادند. حالا بماند که خاله نزدیک بود سه دفعه مراسم را با حنا و وسمه‌ای که به سر داشت، به‌هم بزند و از حمام بیرون برود. چند بار سرشاخ مادر داماد را گرفت که با دخالت مادربزرگم و چند نیشگون قائله ختم به خیر شد. دخترخاله را بعد از حمام و نهار به آرایشگاه پیش مامان بردیم و بعد از اصلاح و آرایش با چهره‌ای جدید و زیبا روبرویمان نشست.

شب حنابندان و شام، خاله حسابی سنگ تمام گذاشت و به همه چلوگوشت داد. دختر و پسرها با عروس و دامادهایش همه آمده بودند و از صبح امور کار را به دست گرفته بودند. وقتی ما رسیدیم همۀ وسایل پذیرایی حاضر بود. خاله‌ام مثل بچه‌ای گوشۀ حیاط کز کرده بود و برای تنهایی بعدش گریه می‌کرد و سیگار می‌کشید. مادربزرگم اولش با تهدید و بعد با قربان صدقه خواست دندان روی جگر بگذارد تا مراسم دخترش با آبرو برگزار شود. خاله در گوشۀ اتاق نشست و تا آخر مجلس کسی صدایش را نشنید. خانوادۀ داماد با سازوآواز آمدند. یک دور در کوچه و یک دور در حیاط رقصیدند. بعد برای شام به اتاق‌هایی هدایت شدند که برایشان از قبل سفره انداخته بودند. ظرف‌ها به‌اندازۀ کافی نبود و بعد از دو سری سفره انداختن، گروهی از زن‌ها توی حیاط تندتند ظرف‌ها را می‌شستند و خشک می‌کردند و آشپز افراد باقی‌مانده را غذا می‌داد. بعد از شام، و شستن ظرف‌ها، گروهی حیاط و اتاق‌ها را تمیز کردند. از سماورهای بزرگ برای همه با استکان و نعلبکی چای ریختند. سینی حنا با سکه و گل تزئین شده بود و در دست یکی از دخترخاله‌ها دور مجلس چرخانده شد و دختر کوچکی با سینی‌‌ای که با گل مصنوعی تزئین شده بود، او را همراهی می‌کرد. هرکس، انگشت به حنا می‌زد، سکه‌ای پنج تومنی و اسکناس ده‌تومنی در سینی می‌انداخت. در آخر نصف سینی حنا مانده بود. پیرزنی که همسایۀ خاله بود، روسری‌اش را در آورد و حنا را روی سرش ریخت و موهایش را با آن ماساژ داد. بعد با نایلونی رویش را بست و روسری‌اش را روی سر انداخت. خواهر کوچکم ترسید و به گریه افتاد. حنا از گوشۀ صورت پیرزن شُره کرده بود. با دست‌های قرمزش شکلک درمی‌آورد و دندان‌های مصنوعی‌اش را با زبان بیرون می‌داد و می‌گفت: «اذیت بکنی میام می‌خورمت»؛ نه‌تنها خواهرم، بلکه بیشتر جمعیت هم از او ترسیدند و تا آخر مجلس کسی نگاهش نکرد.

روز بعد، عروسی در خانۀ داماد برگزار شد. مردها در حیاط و دم در حیاط بودند و همۀ زن‌ها و بچه‌ها داخل خانه، در یک پذیرایی بزرگ نشستیم. یکی از اتاق‌ها را مخصوص عروس و داماد با رختخواب حاضر کرده بودند و پیرزنی را مانند نگهبان جهنم، دم در نشانده بودند که اجازه نمی‌داد کسی وارد اتاق شود. یک نفر رادیوضبط دو کاستۀ بزرگی در گوشۀ اتاق گذاشته و مسئول پخش آهنگ‌های شاد بود. باید ده دفعه آهنگ نوار کاست را عقب جلو می‌کرد تا سر آهنگ می‌ایستاد و اگر رادیوضبط نوار کاست را نمی‌جوید یک آهنگ شاد پخش می‌شد. دو، سه تا بچه آن وسط، بالا پایین بپرند و زن و بچه‌هایی را که دور اتاق گرد نشسته بودند را لگدمال کنند. از بدشانسی دخترخاله‌ام آژیر قرمز زدند. همه هول کردند. زن‌دایی‌ام سریع داخل کوچه رفت و با بچه‌هایش کنار دیوار ایستاد. صاحب‌خانه برای احتیاط کنتور برق را زد و همه در تاریکی فرو رفتند. چند بچه زیردست و پای بزرگترها لگد شدند و صدای گریه‌شان سروصدای جمعیت را ساکت کرد. بعد از ربع ساعتی با آژیر زرد کنتور برق را زدند. خاله‌ام هرلحظه جری‌تر می‌شد و به پذیرایی و رفتارشان گیر می‌داد. چند بار به عروس اشاره داد که با هم مراسم را ترک کنند. مادربزرگم او را به‌زور پیش خودش نشاند و نامادری بودنش را با چند فحش به یاد خاله‌ام انداخت. شام را برای هر چهار نفر در یک سینی ریختند. روغن خورشِ‌ سبزی روی برنج ماسیده و آب سبز بدرنگی زیر برنج جمع شده بود. خاله‌ام لب به غذا نزد و با صدای بلند به مدیریت و پذیرایی حرف می‌زد و چپ‌چپ به داماد نگاه می‌کرد. داماد ریزه‌میزه که روی صندلی فلزی با کت‌وشلوار راحت نبود، از خجالت زرد و سرخ می‌شد و دست به صورت سه‌تیغه‌اش می‌کشید تا خاله دلش بسوزد و ساکت شود. برای عروس و داماد هم در یک سینی غذا آوردند و خوشبختانه دو قاشق در کنار سینی به چشم می‌خورد. خواهر کوچکم هم بلد نبود با دست غذا بخورد. به‌زور چند قاشق برای خودمان پیدا کردم. خیلی از جمعیت غذا را در مشت‌شان جمع و حوالۀ دهان‌های بازشان می‌کردند. کسی زرنگ‌تر بود که مشتش بزرگ‌تر بود و سریع‌تر می‌خورد. غذای سرد و ماسیده از گلویمان پایین نمی‌رفت. همه برای لیوانی آب له‌له می‌زدیم. رفتم پارچی را از شیر آب داخل حیاط پر کردم و داخل آوردم؛ ولی هنوز نرسیده آب را از دستم قاپیدند و خواهرم از تشنگی به گریه افتاد. مجبور شدم او را به حیاط ببرم و به او آب بدم. هنوز غذا از گلوی کسی کامل پایین نرفته بود که مجمه‌های غذا را سریع جمع کردند و زنی از طایفۀ داماد با هلهله وارد اتاق شد و سینی دیدن را به‌طرف بزرگ‌های مجلس برد؛ و هر کس به‌اندازۀ توانایی‌اش در سینی پول انداخت. بعد از شام، گُله‌گُله زنان دور هم جمع شده بودند و پچ‌پچ می‌کردند؛ اما گروهی که هنوز انرژی داشتند در حیاط با ساز و ضرب چوپی می‌کشیدند.

عروس و داماد را بلند کردند و پدر داماد در حضور جمع آن‌ها را دست‌به‌دست داد و تکه‌ای نان را با دستمال قرمز به دور کمر عروس خانوم به نیابت برکت بست. خاله چند بار به یاد شوهرش که جایش خالی بود، خود را به غش زد و دو دقیقه نشده خودش به هوش می‌آمد. چند بار به داماد چشم‌غره رفت و گربۀ معروف دم حجله را فراری داد. داماد سربه‌زیر و خجالت‌زده دست دخترخاله را گرفت و همه با هلهله و پاشیدن نقل‌ونبات و شکلات به سرشان آن‌ها را روانه حجلۀ بخت کردند که پیرزنی از سر شب نگهبانش بود؛ این نشانۀ پایان عروسی بود. همه سریع دست‌ زن و بچه‌هایشان را گرفتند و با گفتن تبریک از خانه خارج شدند. پیرزن‌های مجلس که متخصص و دنیادیده بودند به انتظار پایان ماجرا پشت در اتاق عروس و داماد نشستند. باید مهر تأیید به باکره بودن را خود به پارچۀ سفید زندگی عروس می‌زدند. با هر حرفی و صدایی یکی از پیرزن‌ها، سریع در را روی عروس و داماد باز می‌کرد و می‌گفت: «چه شد؟» نظر همۀ آن‌ها این بود که اصل عروسی همان حجله رفتن و سینی گرداندن است و بقیۀ مراسم و چگونگی برگزاری و کیفیت غذا هیچ اهمیتی ندارد.

ساعتی بعد، بعد از غرغر پیرزن‌ها که «دیگه چه شد خوابمان میاد؟» داماد خجالت‌زده و برافروخته، دستمال سرخ پیروزی را از لای در بیرون داد. صدای هلهله و سازوضرب به گوش همسایه‌ها رسید که مردم منتظر، راحت بخوابید که عروسی به خوشی تمام شد.

آخر شب همه خسته به روستا برگشتیم. از این مراسم عروسی نفرت داشتم و به‌جای همۀ آن جمعیت من به‌تنهایی خجالت کشیدم.

 شب‌های روستا آرامشی خاص داشت؛ صدای عوعو سگ‌ها و سیرسیرک‌ها. بوی چوب سوخته با بوی پهن حیوانات قاتی شده بود. آسمان پرستاره در شب‌هایی که ماه دیر درمی‌آمد بی‌نظیر بود.

***

چهارشنبه سوری

بیست و دوم اسفندماه سال ۶۶ عمویم برای سر زدن به ما از آبدانان آمده بود. از دیدنش خیلی خوشحال شدیم. درجه‌دار نیروی هوایی بود و در پدافند هوایی خدمت می‌کرد. زن و بچه‌هایش را نیاورده بود. عمه‌هایم برای تعطیلات عید می‌خواستند به آنجا بروند. عمویم هم از ما دعوت کرد که عید را با آن‌ها باشیم. قرار شد من زودتر با عمویم بروم و خانواده‌ام هفتۀ بعد برای شب عید بیایند. خیلی خوشحال بودم. مقداری لباس در ساک کوچکی گذاشتم و دوشنبه بیست‌وچهار اسفند به‌طرف آبدانان حرکت کردیم. کوه‌های زاگرس پرازجنگل های بکر و زیبای ون و بلوط بود. دیدن آن مناظر از پشت شیشۀ اتوبوس مرا به دنیای دیگری می‌برد. بعدازظهر به خانه‌سازمانی‌های سایت رسیدیم. زن‌عمو از دیدنم خیلی خوشحال شد. احسان چهارسالۀ بازیگوش و تبسم زیبای دوساله به نظرم خیلی بزرگ شده بودند.

شهر آبدانان در این هشت سال اصلا بمباران نشد و در امنیت کامل بود. زن‌عمو از همسایه‌هایش تعریف می‌کرد که همه انسان‌های شریف و مهربانی بودند. به‌خصوص همسایۀ دست راستش که اهوازی بودند. خانه‌های سازمانی آنجا دوبه‌دو قرینۀ هم ساخته شده بود. هر بلوک هشت خانۀ بزرگ داشت. هرکس به سلیقۀ خود، جلوی خانه‌اش، باغچه‌ای زیبا درست کرده بود. همسایه‌ها با دیدن من و عمو به احوالپرسی آمدند. همان شب تصمیم گرفتند فردا شب، چهارشنبه‌سوری، همه دور هم جمع شوند و مراسم آتش‌بازی راه بیاندازند. فردا به زن‌عمو در کارها کمک کردم. آن روز برای سایت چندین موشک آوردند. موشک‌های بلند دوتادوتا روی ماشین‌سوار بودند و دو سرباز هرکدام آن‌ها را همراهی می‌کرد؛ حتی نگاه کردن به موشک‌ها نفس آدم را بند می‌آورد. آنقدرموشک‌ها بزرگ بودند و ظاهری مهیب داشتند که تا چند ساعت جلوی نظرم بود. قدرت خدا بود که همان شب فرمانده پایگاه دستور خروج موشک‌ها را از محوطۀ خانه‌سازمانی داد و سربازها در جادۀ خروجی سایت، آن‌ها را استتار کردند؛ ولی متأسفانه ستون پنجم، اطلاعات مهم و خبر رسیدن موشک‌ها را به عراق داده بود.

شب همسایه‌ها آتش بزرگی به پا کردند. غذا روی میز و صندلی‌هایی که همسایه‌ها در محوطه چیده بودند، خورده شد. همه خوشحال و خندان از روی آتش می‌پریدند. مرضیه‌خانمِ اهوازی و دخترش بهار، کنار من نشستند و از خانوادۀ عمویم تعریف می‌کردند. بهار هشت نه ساله بود. خیلی باادب و آرام، کنار احسان و تبسم بازی می‌کرد. لبخند قشنگی داشت؛ گوشۀ لپش چال می‌افتاد. یک‌بار پیش من آمد و خواست که برایش چوبی را کنار آتش روشن کنم. چوب را کنار هیزم‌ها گذاشتم و یک هیزم نیمه‌سوخته و سرخ را به دستش دادم. از خوشحالی مرا بوسید و گفت: «خاله چقدر تو خوبی». شبیه مادرش بود؛ سبزه و بانمک. پدرش و عمو مواظب بودند بلایی سرخودشان نیاورند. آن شب عمویم شیفت بود. زودتر از بقیه خداحافظی کرد و به سایت رفت. تا دیروقت زن‌ها دور آتش نشسته و آجیل خوردند و از کارها، مهمان‌ها و برنامه‌های عیدشان حرف زدند. بالاخره خواب به همه غلبه کرد و هرکس به خانه‌اش رفت.

 خواست خدا بود که آن شب رختخوابم را، برخلاف شب قبل، کنار دیوار اتاق انداختم. صبح با صدای عمویم بیدار شدم که با کله‌پاچه از سرکار برگشته بود و زن‌عمو را صدا می‌زد. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «بیا این کله‌پاچه رو روی گاز بزار، امروز حقوق گرفتم دارم میرم داخل شهر. لیست خریدت رو بده تا هرچه می‌خوای سر راه بگیرم بیارم». هنوز ساعت هشت و نیم نشده بود. دوباره سرم را زیر پتو کردم تا کمی بیشتر بخوابم. زن‌عمو هم دوباره کنار بچه‌ها خوابید. نیم ساعتی نگذشت، دوباره با صدای عمو از خواب بیدار شدم، می‌گفت: «پاشید چقدر می‌خوابید، مجبور شدم برگردم، شش تا شهید از منطقۀ عملیاتی شاخ شمیران از شمال عراق آورده بودند و راه‌ها همه بسته بود. بعدا خرید میرم». داشتم بلند می‌شدم، صدای آژیر قرمز در محوطۀ خانه‌سازمانی پیچید و عمو را ساکت کرد. صدای توپ‌های پدافند سایت بلند شد. فقط صدای عمویم را شنیدم که گفت: «بچه‌ها را بخوابان زمین» و صدایی مثل به هم خوردن چند سنگ، مثل سنگ چخماق شنیدم و صدای ریختن آوار توپ‌های ضد هوایی. در عرض چند ثانیه، همه‌جا در خاک و دود فرو رفت و خرده‌های بتن و خاک بود که روی زمین و سرم می‌ریخت. لحظه‌ای دیدم جلوی چشمانم تاریک شده و گوشم سوت می‌کشید. پس از چند ثانیه به‌سختی پتو و تکه‌های سیمان و بتن را کنار زدم. دیوارهای خانه و سقف روی سرمان خراب شده بود. به‌زور بلند شدم. بدنم درد می‌کرد و می‌سوخت. تکه‌های بلوک‌های یک متری و دومتری روی زن‌عمو و بچه‌ها افتاده بود. عمو وسط در ورودی از دست و گوشش خون می‌آمد و زن‌عمو را صدا می‌زد. زن‌عمو سرش را از کنار بلوک‌ها بیرون آورد. نمی‌توانست تکان بخورد. صدایی از بچه‌ها در نمی‌آمد. به‌سختی خودم را به آن‌ها رساندم. تمام پوستم می‌سوخت و سرورویم پر از خاک بود. زن‌عمو داد می‌زد: «بچه‌هام، وای خدا بچه‌هام» عمویم از دست راستش به‌شدت خون می‌ریخت. ترکش، پول حقوقش را از روی سینه پاره کرده و به بازوی دست راستش خورده بود. ترکش دیگری، لالۀ گوشش را پاره کرده بود و از آن خون می‌آمد. با کمک عمو یک‌تکه بتن یک متری را بلند کردیم و احسان و زن‌عمو را بیرون کشیدیم. شکر خدا حال احسان و زن‌عمو خوب بود؛ اما تبسم نبود. نیروهای کمک عامل که برای چنین روزهایی تعلیم یافته بودند رسیدند. بمب درست روی خانۀ مرضیه‌‌خانم افتاده و گودال بزرگی ایجاد کرده بود. دیوارها روی خانۀ عمو افتاده و کل خانه تخریب شده بود. زن‌عمو دنبال تبسم می‌گشت. عمویم اصلا حواسش به خونریزی دستش نبود و گفت: «تبسم زیر این بتن دومتریه، زود باشین کمک کنین تا خفه نشده» عمو از دست زخمی‌اش هم کمک گرفت؛ ولی بتن خیلی سنگین بود. عمو خون زیادی از دست داده بود. با فشاری که به دستش آورد خون فواره زد و بی‌هوش روی خرابه‌ها افتاد. من جیغ می‌کشیدم و دور خودم می‌چرخیدم. زن‌عمو داد می‌زد: «وای کمک مسلمانا دختر دوساله‌م این زیره، وای کمک، شوهرم مُرد»؛ و صورت می‌خراشید. نیروهای کمکی عمو را با احسان سوار ماشین کردند و تبسم را زیر بتن‌ها بیرون کشیدند. شکر خدا زنده بود؛ ولی گریه می‌کرد. تبسم را به بغل گرفتم و به‌طرف ماشین آمبولانس رفتم. زن‌عمو به خانۀ همسایه نگاه می‌کرد که تلی از خاک شده بود. مرضیه‌‌خانم با سر و روی خاکی و خونی، زن‌عمویم را صدا می‌زد و می‌گفت: «پام، شادی‌خانوم، پام اونجا افتاده، دیدی بدبخت شدم. دخترم بهار مثل حسین سر از بدنش جدا شده. وای خدایا بهارم مُرد» نیروهای کمکی او را داخل ماشین گذاشتند. زن‌عمو مانند آدم‌های گیج دور خودش می‌چرخید و پای بریده پیدا کرد و کنارش گذاشت. مرضیه‌خانم با گریه به بهار اشاره کرد که بی‌سر گوشه‌‌ای افتاده بود. با دست خونی روی سر خاکی‌اش می‌زد. شوهرش دل و جگرش با ترکش بیرون ریخته بود و دوتا از سربازها با ملافه‌‌ای شکمش را بستند وکنار زنش گذاشتند. با ملافه‌ای هم جسد بهار را پوشاندند. آن‌قدر شوکه شده و ترسیده بودم که فقط نگاه می‌کردم. زن‌عمو از خون همیشه می‌ترسید. دست‌هایش را در خاک‌ها مالید و خونش را پاک کرد. حرکاتش غیرعادی بود و دور خودش می‌چرخید. آمبولانس با سرعت حرکت کرد. گریۀ تبسم قطع نمی‌شد. لباس کاموایی‌اش براثر سوختگی روی شکمش جمع شده بود. احسان هم با او گریه می‌کرد. روی بدن همۀ ما جای سوختگی‌های ریز و عدس مانند بود و درد می‌کرد. همه خاکی و سیاه شده بودیم. عمویم از خونریزی زیاد جایی را نمی‌دید و نگران گریۀ تبسم بود.

وقتی در بیمارستان از آمبولانس پیاده شدیم، از دیدن آن‌همه زخمی و دست‌وپای قطع‌شده یکه خوردم. راه نبود وارد بیمارستان بشویم. همه احتیاج به کمک داشتند. مرد و زن و بچه‌های کشته شده در گوشه‌ای رها شده بودند و اولویت پرستار و دکترها زنده‌ها بودند. عمو را با برانکارد به داخل بردند. تبسم در بغلم هق‌هق می‌کرد. از کنار دست‌وپاهای بریده و مردم زخمی رد شدم. کف سالن خونی بود. پاهای برهنه‌ام لزج بودن خون را روی سنگ سرد حس می‌کرد. هم‌زمان با بمباران سایت، چند منطقۀ شهر و خیابانی را که مردم برای تشییع شهدا جمع شده بودند، بمب و راکت انداخته بود. عمویم سراغ زن‌عمویم را می‌گرفت. پرستاری از کنارم رد شد. او را صدا زدم و گفتم: «خانوم تورو خدا یه نگاه به عمویم بکنید. تمام خونش رفت» خانم پرستار برگشت و نگاهم کرد. وقتی حال ما چهار نفر را دید، روی سر عمویم آمد و سریع دکتر را صدا زد. دکتر پس از معاینه گفت: «سریع خونریزی‌اش را بند بیاورید و یه واحد خون بهش تزریق کنید و برای جراحی با هلیکوپتر به دزفول اعزام کنید. ما اینجا امکانات نداریم». زن‌عمو هم مثل ما پابرهنه با لباس خانه‌ رسید. دکتر لحظه‌‌ای که خواست برود به تبسم نگاه کرد و گفت: «چرا این‌قدر گریه می‌کند. لختش کن ببینم جایی از بدنش صدمه ندیده باشد». لباس کاموایی تنش را بالا زدم. اندازۀ یک ته استکان شکمش سوخته بود. دکتر سریع تبسم را به اتاق دیگری برای مداوای فوری فرستاد و گفت: «تکه‌ای از تی‌ان‌تی روی شکمش افتاده؛ شاید مجبور به چند بار عمل باشه و پوستش را گرافت بزنند». من و زن‌عمو گریه می‌کردیم. عمو را به دزفول انتقال دادند. ترکش اعصاب و ماهیچۀ دست راستش را قطع کرده بود. روز بعد آمبولانس تبسم را به بیمارستان کرمانشاه انتقال داد و ما هم با آن آمدیم. نه لباس مناسبی داشتیم؛ نه پولی. از زنان همراه مجروح‌ها روسری و چادر گرفتیم. بیست‌وهفت اسفند پنج‌شنبه بود و جمعۀ آخر سال. غروب به بیمارستان طالقانی کرمانشاه رسیدیم و بعدازظهر بستری شدن تبسم، من به خانه برگشتم. دو روز بعد به کرمانشاه حمله هوایی شد و دوباره مجبور شدیم به هرسین برویم و زن‌عمو بعد از عمل اول تبسم با خانوادۀ خودش به روستای کندوله رفت. عمویم یک هفته تنها در بیمارستان دزفول بود. وقتی خبر بمباران کرمانشاه را می‌شنود، درحالی‌که یک روز از جراحی دستش می‌گذرد، با گرفتن لباس عاریه از یکی از خدمۀ بیمارستان و مقداری پول خودش را به کرمانشاه می‌رساند. نصف شب می‌رسد و شهر را خالی از سکنه و ماشین می‌بیند. با جانی مجروح و مریض با پا مسافت زیادی را طی می‌کند و به خانۀ مادر زنش می‌رود. عمو بدون پول و لباس گرم و گرسنه، پشت در بسته می‌ماند. از پیرمرد و پیرزن همسایه که جایی برای فرار نداشتند می‌پرسد و می‌فهمد که همگی به کندوله رفته‌اند و دنبالشان به آنجا می‌رود.

دنیا بازی‌های فراوانی دارد. چه می‌خواستیم و چه در انتظارمان بود. چه برنامه‌ای چیدیم و چه نصیبمان شد. عمویم عصب سه انگشت دست راستش و نصف لالۀ گوشش را از دست داد. پس از دو هفته، آخر عید برای سر زدن به خانه با زن‌عمو به آبدانان می‌روند. حتی یک‌تکه از وسایل زندگی‌شان سالم و قابل‌استفاده نبود. مرضیه خانم و شوهرش به اهواز برای مداوا رفته بودند و به خاطر شهید شدن بهار دیگر به آنجا برنگشتند. عمویم هم انتقالی گرفت و به پدافند نیرو هوایی کرمانشاه آمد.

قسمت اول

قسمت دوم

همچنین ببینید

بهار پاییز است مگر؟

از چاشت گریه کرده‌ام و مدام گفته‌ام بیچاره آدم‌های نخستین که اتاق تنهایی نداشتند. شاید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *