خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده بود، ناچار شدم به قول همو دنبال کار بروم و برای زن و بچه‌ام نان دربیاورم. ساده‌ترین راه فعلگی بود که عنوان محترمانه‌اش «کارگر ساختمانی» است. روزی که قرار باشد شش‌دانگ به خودم بپردازم شرح این ایام را خواهم نوشت. شاید شنیدنی باشد هبوط کردن از سودای شاعری به خرسندی از فراگرفتن آجر چینی و پلاستر و طاق و موزائیک و…؛ بگذریم‌.

نه تنها منوچهر آتشی که خود را نیز فراموش کرده بودم. بوق سگ برمی‌خاستم و تا هوا کاملا تاریک نشده بود جان می‌کندم و غرق در شن و ماسه و غبار آهک و گچ که با عرق بدنم هم‌تافت شده بودند، خسته و کوفته به خانه برمی‌گشتم و غالبا با سر و روی ناشسته می‌افتادم به جان کتاب‌ها و دِ بخوان! شوک برقی چیز دندان‌گیری از حافظه‌ام باقی نگذاشته بود و ضمیر ناخودآگاهم خود به خود، به کار افتاده بود تا صدمۀ پدرسالار را جبران کند. گاه تا یک ساعت مانده به صبح می‌خواندم و طبق عادتی که هنوز هم باقی است کتاب‌های آسمانی در کنار شعر معاصر و آثار اهل تصوف و هر آنچه ترجمه شده باشد از ادبیات غرب و دندان‌گیر هم باشد … . حُسن وحی و الهام این است که هیچ‌گاه کهنه نمی‌شوند؛ از همین رو مرور قرآن و عهدین و بهاگاوادگیتا و اوپانیشاد و اساطیر یونان و روم و مصر و ایران را هنوز هم با شعر شاعران بزرگ گذشته و معاصر، پیش می‌برم. بگذریم تا به خود بیایم انقلاب اوج گرفته بود؛ اما من فرودآمده بودم و تا سال بعد به خود نیامدم که بخواهم فعالیتی را دنبال کنم؛ اما می‌سرودم.

مخلص کلام، انقلاب در شهر شوش دانیال دو سه تا تظاهرات علیه بود و یک تظاهرات له، که صورت غالب شرکت‌کنندگان هر دو، همان مردمان بودند. اولین‌بار برای غیر و بر خود، جلوه می‌کردند. شادمانی در چهره‌ها موج می‌زد. نانوای خدابیامرز احمدآباد در هر دو تظاهرات بلندگو به‌دست بود و رفیق سید رضا طالب موسوی در هر دو تظاهرات نفر اول، که باید جلوی گروه پیش‌آهنگان مدارس حرکت می‌کرد و عهده‌دار نظم بود و من که کارگر «ادارۀ تغذیۀ رایگان» شده بودم، بر درگاه ایستاده، ناظر سیلی که شادمان و امیدوار و پیروزمند از خیابان می‌گذشت و می‌رفت که به اقیانوس مدرنیسم بریزد. اسلام و مسلمانان این سرزمین نخستین‌بار بود که با دعوی دگرگون کردن تمام مناسبات غیردینی جهان مدرن، قدم به میدان می‌گذاشتند. مسلما برگ‌ها حتی از چنین داعیه‌ای بی‌خبر بودند و میوه‌ها هم هنوز متولد نشده بودند. بالاخره امام آمد و تظاهرات این‌بار منسجم‌تر و هدایت شده‌تر صورت می‌گرفت و فتح پاسگاه ژاندارمری با کشته شدن ستوان اقراری به دست سیدکاظم تفاخ -کما یقولون- آغاز پیروزی انقلاب در شوش دانیال بود.

 شب شعر یا شب شاعران که از بیماری‌های مزمن قوم ایرانی است، قبل و بعد از پیروزی برقرار بود. حزب جمهوری هم تشکیل شد و بنده هم از نخستین اعضا بودم و… . خلاصه، هیجان همه‌گیر بود و مردم واقعا از اینکه روی آسفالت خیابان‌ها پایکوبی کنند، کیف می‌کردند و شور و شعف از سر و رویشان می‌ریخت. چندی بعد خبر «شب شعر انقلاب» چندان از رادیو تلویزیون انقلاب پیروزمند پخش شد که توجه شهید سید محمد نژادغفار را جلب کرد که بیاید سروقت من که هرطور شده خودم را در دوازدهم فروردین سال بعد به تهران رسانده باشم. بی‌پولی عذر موجهی بود؛ دیگر اینکه نه من برگزارکنندگان این شب شعر را می‌شناختم نه آنها مرا؛ اما سید محمد هر دو عذر مرا رفع کرد. دویست تومان هزینۀ سفرم را پرداخت که گذاشتم روی دویست تومان که خود داشتم و راه پایتخت را در پیش گرفتم؛ به این امید که در این شب شعر شرکت کنم به‌عنوان انجام وظیفه‌ای که شهید نژادغفار -رحمت حق بر او باد- مرا به او ملزم کرده بود. با این حکم که تو خودت نیستی، حنجرۀ بروبچه‌های این حدود و حوالی هستی و نمایندۀ همۀ ما. نمی‌دانم تا الان چگونه حنجره‌ای بوده‌ام و چه هنگام از این نمایندگی فرساینده فارغ می‌شوم؛ اما هرچه بود با شرکت در اولین شب شعر انقلاب گرفتار تهران شدم و تقریبا با همان شماره‌های نخستین روزنامۀ جمهوری معلوم شد تقدیر من نیز چنین اقتضا می‌کرده است که خواسته و ناخواسته مظهری از مظاهر جنوب در این روزگار باشم. مسلما در آن روزگار، این دقیقه را ملتفت نمی‌شدم و الآن که خود را و خاطرات خود را در «الفیا» مرور می‌کنم کم و بیش از این مظهریت سر درآورده‌ام. چنانکه گویی واقعا روح «مانلی» در کالبد من باشد و بخواهد حتی علی‌رغم خواست من فرزند خلفی باشد برای منوچهر آتشی پنهان؛ که اگر پدر «منوچهر» ناگزیر بود عمری در نقاب کمونیسم، اهل حق بودن خود را پنهان کند و همچون دیگر بزرگان ادبیات معاصر، توده‌ای بودن روزگار جوانی خود را «سنگ سیزیف» زندگی خود انگاشته و از آن اعراض نکند؛ نه تنها به این حساب که اعراض آشکار از توده‌ای بودن یعنی به حذف نان و نام خود رضادادن و حتی به دست برادران حزب که از آستین سازمان ساواک بیرون می‌آمد کشته شدن (هنوز هم که هنوز است حزب توده در بازار نشر و چاپ و بایکوت کردن و ادارۀ مراکز فرهنگی و آکادمیک حاکم بلامنازع است و از هنگام هم‌سود و سودا شدن نظام مقدس با نظام برادر ولادیمیر پوتین متّع الله المسلمین بطول بقائه الشریف، حزب توده قدرت بیشتری هم گرفته است که مبارکش باشد؛ ولی حیف که در ژرفای وجود هر توده‌ای کهنه‌کاری یک شازدۀ قجر روی تخت لم داده است)؛ نه، نه فقط به این حساب؛ به این حساب که امثال منوچهر برخلاف امثال آقا سید جلال آل احمد، حرفشان این بود که اعراض علنی از حزب توده، دو معنی بیشتر ندارد:

الف) آدم دستگاه پهلوی شدن

ب) از کمونیسم روسی به کمونیسم چینی یا کمتر از آن روی آوردن.

و آنها ترجیح می‌دادند که پس از بیداری، توده‌ای شکست خورده عنوان داشته باشند؛ اما نه آدم دستگاه تبلیغاتی پهلوی به شمار نیایند و نه در سراب دیگری از سراب‌های ایدئولوژی چپ، سرگردان کنند خود را. تازه معلوم شده بود که مارکسیسم هرقدر هم محق باشد، کلان روایتی است در کنار دیگر کلان روایت‌ها و این را تنها روشنفکرانی می‌فهمیدند که آن‌سوی نهضت ترجمۀ جدید پرسه می‌زدند؛ یعنی فرانسه یا انگلیسی یا زبانی دیگر از زبان‌های فرنگان را می‌دانستند و آتشی این کلان روایت را از منابع دست اول زبان انگلیسی می‌شناخت؛ نه از راه ترجمه‌های دست‌وپا شکستۀ مترجمانی که در زبان فارسی هم خط قرمزهای کا.گ.پ را با دقت رعایت می‌کردند؛ خواه بدانند و خواه ندانند. آخر همسایۀ بزرگ شمالی، کمترین حقی که به گردن ما دارد این است که بار هفده ایالت را از روی دوش ما برداشته است؛ وگرنه الان دلار در باکو و دوشنبه و سمرقند و … پنج هزار تومان بود و تاجیکستان و ترکمنستان هم دچار کم‌‌آبی بودند و ناگزیر هماره در صحنه و درحال زدن مشت محکم بر دهان استکبار خارجی و محو و مات و متحیر از این همه اختلاس که گویی در عالم مُثل افلاطونی اتفاق می‌افتد. واقعا خداوند پدر میرفندرسکی را بیامرزد راست گفته که «صورتی در زیر دارد و آنچه در بالاستی». اگر در «بالا» اختلاس نمی‌کردند که در «زیر» مؤمنین از این کار سررشته‌ای نداشتند. واقعا که وقتی پیرمردهایی مثل من چانه‌شان گرم می‌شود چه‌ها که نمی‌گویند‌. به هرحال سال ۵۸ من عضو تحریریۀ روزنامۀ جمهوری اسلامی بودم و منوچهر سرجای خود بود؛ یعنی همچنان مسئول صفحۀ شعر و نقد مجلۀ تماشا که اسمش شده بود «سروش» و سردبیرش یار دیرین مرحوم دکتر شریعتی، یعنی «جناب پرویز خرسند» که با کتاب «مرثیه‌ای که ناسروده ماند» همۀ کتاب‌خوان‌ها او را می‌شناختند و الحق که سروش روزگار سردبیری وی گواه این حقیقت است که هرگاه آزادی و آزادگی همراه باشند حتی در عرصۀ ژورنالیسم می‌شود کارها کرد کارستان. در این ایام من هرگاه سرم خلوت می‌شد، به سراغ زنده‌یاد آتشی می‌رفتم. در این ایام بود که علنا به او «پدر» می‌گفتم.

ادامه دارد … .

همچنین ببینید

خبرخونی ۴/ محمدعلی بهمنی: من تنها یک‌بار از ترانه آقای چاوشی ایراد گرفته‌ام

کنگره سه نسل-محمدعلی بهمنی-انجمن صنفی کارگردی داستان‌نویسان استان تهران-یوسفعلی میرشکاک-ابراهیم حسن‌بیگی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *