خانه / روایت / و اولادکم فتنه

و اولادکم فتنه

آلبوم‌ها پخش‌وپلا شده‌اند روی زمین. سنا هرکدامشان را باز می‌کند، جیغی می‌کشد و با هیجان می‌گوید: «مامان این تویی؟» برای هرکدام یک‌جوری ذوق می‌کند. سؤال پشت سؤال است که ردیف می‌کند برایم. بعضی‌ها را از توی کاورش درمی‌آورد. عصبانی می‌شوم. نمی‌خواهم این وضعیت به‌هم‌ریختۀ خانه‌تکانی بیشتر از این کلافه‌ام کند. یکی‌یکی عکس‌ها را بالا می‌آورد، لب‌هایش را غنچه می‌کند و می‌بوسد. قربان صدقه می‌رود که چه تپل، چه بانمک. روی یکی‌شان می‌ایستد. زوم می‌کند. یکهو خنده روی لبش می‌ماسد. عکس را دراز می‌کند سمتم. با تعجب نگاهم می‌کند. از دستش می‌گیرم و خیره می‌شوم به صورت خودم و مادرم که در عکس جا خوش کرده‌ایم. هردومان توی چشم‌هایمان غم داریم؛ درست مثل دریای بی‌موج. صدای مادرم که در تمام این سال‌ها بارها و بارها خاطراتش را تعریف کرده بود و عین هر بار را اشک ریخته بود در گوشم می‌پیچد. سنا را به آغوش می‌کشم و بار دیگر خاطرات مادرم را مرور می‌کنم. این بار جور دیگری حسش می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و خودم را در قالب او تصور می‌کنم. می‌روم توی تونل زمان و پرت می‌شوم به عقب؛ به سال ۵۹؛ سال جنگ؛ سال آوارگی خانواده‌ام در آبادان.

***

بالاخره آن درد کشنده تمام شده بود. حس می‌کردم استخوان‌هایم خرد شده و رگ و پی بدنم از هم وا رفته. چشمانم را بسته بودم و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. انگار کوه کنده باشم. دلم می‌خواست بخوابم. خوشحال بودم که تمام شده؛ اما ندایی از درونم نهیب می‌زد که دلت را زیادی خوش نکن. توی همین کش‌وواکش‌ها بودم که یکهو انداختندش روی سینه‌ام. چشم که باز کردم، صورتش چسبید به گونه‌ام. لبخند زدم؛ بی‌رمق؛ اما از ته دل. از اینکه تمام شد و سالم بود. به نظر سالم بود. جسم نحیفش لای پارچۀ زرد بیمارستانی پیچ‌وتابی خورد و گریه کرد. اما پرستار آمد و او را برد. چرایش را نمی‌دانم؛ ولی توی دلم خالی شد انگار. به خودم دلداری می‌دادم که چیزی نیست؛ اما آرام نمی‌گرفتم. پچ‌پچ پرستارها در فضای اتاق، مغزم را سوزن‌سوزن می‌کرد و حالم را بدتر. زبانم خشک شده بود و سرم سنگین. دکتر آمد و بچه را معاینه کرد؛ یک‌بار؛ دو بار؛ چند بار. پاهایش را که می‌کشید ضجه‌های نوزادم دلم را ریش می‌کرد. بعد هم یک‌چیزهایی نوشت و رفت. دلم بیشتر آشوب شد. فکر و خیال‌ها می‌آمدند، چرخ می‌خوردند در سرم و می‌نشستند یک‌گوشه، سمباده می‌کشیدند و دادوقال می‌کردند. صدایشان آن‌قدر بلند بود که نه صدای قلبم را می‌شنیدم و نه دیگر صدای ناله‌های جگرگوشه‌ام را. این سؤال در مغزم جولان می‌داد که یعنی بچه‌ام چه عیبب و علتی دارد؟

آن روز و آن ساعت فکر نمی‌کردم که نُه ماه دیگر هم باید از سه طبقه پله‌های خانه بالا و پایینش کنم. دررفتگی لگن داشت؛ البته بعدها فهمیدم ناشی‌گری پرستار و ماما هم در این اتفاق نقش داشته است. از نوک انگشت پا تا روی سینه‌اش رفت توی گچ؛ گچی سنگین و زمخت. اولش مقاومت کردم، ولی نظر پزشک این بود که اگر گچ نگیریم تا آخر عمر لنگ می‌زند. تصورش هم برایم سخت بود. رضایت دادم. جنگ شروع شده بود. پدرش رفت جبهه، مثل همۀ مردهای مرد آن‌وقت‌ها. من ماندم و دوتا بچۀ کوچک؛ آن‌هم با این اوضاع. خانواده‌ام جنگ‌زده شده بودند و جایی را نداشتند؛ جز خانه ما.

 وضعیت خانوادۀ جنگ‌زده، نبود پدر خانه و از همه بیشتر گرفتاری‌های دخترم مجبورم کرد یک سال مرخصی بدون حقوق بگیرم. دکتر سفارش کرده بود یک‌لحظه هم نباید کهنه‌اش خیس بماند. گچ برنده می‌شود و پای بچه را زخم می‌کند. مرتب باید چکش می‌کردم؛ شاید هر ربع یک‌بار. کهنه‌ها توی حمام تلنبار می‌شد و آخر شب، همه که می‌خوابیدند می‌رفتم سروقتشان. تصویر بند رخت در بالکن که کهنه‌ها را ریسه می‌کردم رویش، یکی از روشن‌ترین تصویرهای زندگی‌ام است. یک دستم به پخت‌وپز و پذیرایی از مهمان‌های آواره بود و یکدستم به رسیدگی بچۀ نورسیده. از این‌که نمی‌توانستم به سینه‌ام بچسبانم و شیرش بدهم عذاب می‌کشیدم. می‌دانستم تماس پوست با پوست برای آرامش هر دو‌مان چقدر خوب است؛ اما مانع سختی بینمان بود. شیرم خشک شد. شیر خشک کوپنی به‌سختی گیر می‌آمد. اوضاع خراب بود، وقتی خراب‌تر می‌شد که آژیر خطر رادیو یا همان صدای هولناکی که همۀ دهۀ شصتی‌ها خاطرۀ تلخی از آن دارند بلند می‌شد. همۀ همسایه‌ها به‌دو خودشان را می‌رساندند زیرزمین. یکی دوبار اول بچه را می‌زدم زیر بغل و کشان‌کشان خودم را می‌رساندم به زیرپله. وقتی می‌رسیدم پایین، وضعیت سفید شده بود. شاید کمردردهای امروز یادگار همان بالا و پایین کردن‌های آن روزها باشد. از آن به بعد ترجیح دادم مهمان‌ها را راهی کنم و خودم بنشینم بالای سر طفل معصومم که زندانی شده بود توی قفس تنگ و سختی که آغوش را از هر دو‌مان گرفته بود. نمی‌توانستم بلندش کنم. می‌نشستم بالای سرش، زل می‌زدم به صورتش و با نگاهم سیرابش می‌کردم. گلوله‌گلوله اشک می‌ریختم. صدای ضد هوایی و شکستن بمب صوتی چشمانش را وحشت‌زده می‌کرد. دست‌هایش را تکان‌تکان می‌داد. مثل کبوتر دربندی که می‌خواهد بند از پایش بگشاید و پرواز کند، خودم را می‌انداختم روی سر و صورتش تا اگر بمبی روی سرمان ریخت توی بغل هم بمیریم.

همۀ این سختی‌ها را می‌توانستم تحمل کنم؛ اما صدای جیغ‌های دل‌خراشش را وقتی ماه‌به‌ماه اره‌برقی می‌نشست روی گچ پاهایش، نه. آن‌قدر بی‌تابی می‌کردم دکترش از مطب بیرونم می‌کرد. صدای گریه‌های من توی نعره‌های خشمگین اره‌برقی گم می‌شد. می‌ترسیدم پره‌های فلزی و خشن اره به نرمۀ پاهای لطیف عزیزم بگیرد.

تا شش‌ماهگی اوضاع بهتر بود. یکجا می‌خوابید و تکان نمی‌خورد. یاد گرفته بود تمنای آغوش نداشته باشد و مادر پرمشغله‌اش را تنها در حد نوازش سروصورتش بخواهد. دخترم روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد و بدنش نیاز به حرکت داشت. دلش می‌خواست بنشیند، چهاردست و پا برود؛ ولی نمی‌توانست؛ و من تنها می‌توانستم غصه بخورم.

بعد از شش‌ماهگی پزشکش تخفیف داد و گچ را از کمر تا نوک انگشتان پا گرفت. بعد هم یک میلۀ آهنی وصل کرد بین دوتا پا که مثلا تکان نخورد. سنگین‌تر شده بود. هم به خاطر میلۀ آهنی، هم خودش که توی این مدت فقط شیرخشک خورده بود و حرکت نکرده بود. حالا می‌توانست بنشیند. دوتا پای در گچش را بلند می‌کرد و محکم می‌کوبید زمین. این‌جوری می‌خواست اعتراض کند به وضع موجود. این تقلایش برای حرکت هم دلم را می‌سوزاند و هم امیدوارم می‌کرد؛ امید به حرکت و پویایی؛ امید به زندگی آینده.

***

سنا صدایم می‌کند؛ «مامان؟». نم اشک‌هایم را پاک می‌کنم. توی بغل می‌فشارمش و تندتند می‌بوسمش. نگاهی به خانۀ آشفته و کارهای روی زمین‌مانده می‌کنم. بلند می‌شوم و می‌گویم «بریم خونۀ مامان‌بزرگ؟»

همچنین ببینید

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ …

۲ نظرات

  1. اونقدر ملموس که سر انگشتام یخ کرد از دردی که مادر کشیدن،بسیار عالی نوشتی عزیزم

  2. غصه خوردم برای تمام دردهایی که مادران آن دوران کشیدند٬. قلم نویسنده تحسین برانگیز است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *