خانه / یادداشت / هشتگ، رهش

هشتگ، رهش

رهش را چه‌کسانی و چرا دوست داشته‌اند؟

امیرخانی یک برند است. در روزگار کتاب‌نخوانی ما برندها خوانده می‌شوند. در واقع «فقط» برندها خوانده می‌شوند. کتاب‌های معروفی که در نتیجۀ جستجوی بین قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها پیدا نمی‌شوند؛ بلکه به ضرب تشویق رامبد جوان و صدها جایزۀ ارزندۀ دیگر خوانده شده و حتما در قاب اینستاگرام خواننده ثبت می‌شوند. اسم و رسم و عکس‌شان دست‌به‌دست شده و چرخۀ تفاخر ادبی را می‌گردانند. در این میان وقتی یک برند پس از چندسال کتاب جدیدی بنویسد، برایش «ایونت» ادبی برگزار کند و زمانه هم زمانۀ اینستاگرام و عطش تصویر باشد، طبیعی است که کتاب به چاپ چندباره برسد و با بازار عکس‌ها و هشتگ‌هایش کار را برای پیگیری عاقبت آن صف طولانی راحت کند. هشتگ رهش با عکس امضای امیرخانی گره‌خورده. هنوز منتقدان، نویسنده‌ها و روزنامه‌نگارها نظرشان را نگفته‌اند و حرف فرم و محتوا و درنیامدن را پیش نکشیده‌اند. پس هشتگ رهش، با تقریب خوبی و بدون ناخالصی، حرف‌های آدم‌های همان صف طولانی دربارۀ کتاب است؛ حرف‌های مخاطب عام.
چند تیپ شخصیتی که هرکدام به چیزی قلاب شده‌اند و طوری از کتاب حرف زده‌اند که در دایرۀ ناراضیان و ناامیدان قرار نگیرند.

قلاب سمپاد

«خاطره بابایی» در سمپاد همدان درس خوانده. کتاب‌های امیرخانی را در کتابخانۀ سمپاد پیدا کرده و خوانده و احتمالا تعریف‌های دکتر اژه‌ای از یک نویسندۀ سمپادی را در مجله‌های ماهانۀ سمپاد به یاد می‌آورد و علاوه بر اینکه مهتاب و علی فتاحِ «منِ او» برایش خاطره‌سازترین عشاق رمان‌های ایرانی هستند، آن رشتۀ نامرئی تعهد سمپادی‌ها به هم، به امیرخانی قلابش کرده و «همان روز جشن امضا، رهش را خریده و با تمام ذوق آن را بلعیده». تعهدی که کاربری دیگر مرئی‌اش می‌کند و می‌نویسد: «شاید هم گذر هردو ما از سمپاد، دلیل دیگری بود بر آنچه مرا جذب آثارش می‌کرد.»

قلاب نویسندۀ انقلابی

این قلاب محکم‌ترین قلاب است و آدم‌های زیادی به آن وصلند. طیف مذهبی و یا به قول خودشان «ریشوها و چادری‌هایی» که عکس‌هایی از کربلا، قاسم سلیمانی، پرچم ایران و ره‌بر فصل مشترک پست‌های اینستاگرامی‌شان است. کسانی که امیرخانی را «رویش انقلاب» و مایۀ دلخوشی می‌دانند و او را با حاتمی‌کیا هم‌تراز می‌کنند. بعضا قلمش را الهی می‌دانند و گرچه بیشترشان از رهش ناامید و ناراضی‌اند، اما گیرشان به قلاب امیرخانیِ ایدئولوژیک، آن‌قدری محکم هست که این بار چشم‌پوشی کنند و باز هم دوستش بدارند و بنویسند: «کتاب خوب بخوانید، کتاب های امیرخانی را حتما بخوانید.»

قلاب ارمیا

آدم‌های این دسته ارمیا را زمان نوجوانی‌شان خوانده‌اند، عاشقش شده‌اند، با آن گریه کرده‌اند، هدیه‌اش داده‌اند و هدیه گرفته‌اند، تا مدت‌ها ارمیا بودن را با خودشان تمرین کرده‌اند و نهایتا به خودشان قول داده‌اند که تا ابد پای ارمیا و نویسنده‌اش بمانند. قلاب ارمیا قلابی است که در گودریدز عامل تکرار نظراتی اینچنین است: «این کتاب شگفت زده‌ام کرد»، «عاشقش شدم، از قیدار هم بهتر بود» و «چقدر خوب شد که ارمیای ما برگشت».

قلاب محیط زیست، مدیریت شهری، معماری

این قلاب، فعالان محیط زیست، معماران و آنهایی را که دستشان در شهرداری بند است به خود کتاب و فارغ از امیرخانی گره زده و بنظر می‌رسد دغدغۀ کتاب آنها را راضی کرده. محمد حسین‌زاده که فعال رسانه‌ای است در اینستاگرامش این‌طور نوشته: «رهش را باید بدهیم تمام شهردارها بخوانند و حتی تمام معمارها؛ شاید هم هرکسی که در جمهوری اسلامی مسئولیت دارد. شاید بتوان گفت رهش نسبت به کارهای گذشتۀ رضا امیرخانی ضعیف‌تر است و خواننده انتظار داشته تا معجزه‌ای رخ دهد در آن؛ ولی نباید فراموش کرد که رهش حرف دارد، درد دارد، دردی که کمتر گفته می‌شود.»

قلاب لیا

در کامنت‌های یک پست نقل‌قولی از امیرخانی هست با این مضمون که خانم‌ها باید این داستان را بیشتر بپسندند و این همان قلاب لیاست که بعضی از زنان و مادران را گیر انداخته و ذوق‌زده کرده. آن‌قدر که با راوی زن داستان -لیا- هم‌داستان شده‌اند، برای زندگی‌اش گریه کرده‌اند، در دلشان به علا بدوبیراه گفته‌اند و همراه با لیا نگران آیندۀ فرزندانشان شده‌اند. این قلاب اما ضعیف است و عدۀ زیادی با نظر «فاطمه‌ امیر» -که با قلاب ارمیا رهش را خوانده- موافقند که: «راوی زنی نبود که مردانه شده باشد، مردی بود که سعی می‌کرد زنانه باشد و خوب از آب درنیامده.»

قلاب برندخوانی

قلاب غیرحرفه‌ای‌هاست. کسانی‌که کتاب‌های معروف را می‌خوانند و امیرخانی و «جوجو مویز» برایشان یکی است. رهش بدون پس‌زمینۀ قیدار و ارمیا هم برایشان کتابی است که خوب بوده و معتقدند که شهردار تهران حتما باید آن را بخواند.

فصل مشترک اکثر قریب به‌اتفاق آن‌هایی که از رهش حرف زده‌اند، اما آن‌چنان پررنگ وارد فضای یاس و انتقاد نشده‌اند، چنگ زدن به کتاب‌های قبلی و دل‌خوش بودن به کتاب‌های بعدی امیرخانی است. امیرخانی در رهش قلاب‌ها را شل و سفت کرده؛ مثلا با شل کردن قلاب نویسندۀ انقلابی آه یکی از خوانندگان را این‌طور درآورده: «غریب‌تر از ریشوها و چادری‌هایی که برای خریدن هجو خود به صف ایستاده‌اند کمتر در عالم پیدا می‌شود.» اما از طرف دیگر قلاب ارمیا را شناخته و قلاب لیا را به دوست‌داران رهش اضافه کرده. سرانجام صف طولانی رهش به باز و بسته شدن و تعداد آدم‌هایی که به هر قلاب وصل‌اند، بستگی دارد. باید دید چند نفر قلاب ارمیا را می‌چسبند و چند نفر قلاب نویسندۀ انقلابی را رها می‌کنند.

همچنین ببینید

خبرخونی ۶/ از فرمانده نیروی هوایی نویسندگان جناب رضا امیرخانی به ؟

موضوع: انتصاب و انهدام حکم چند مدیر فرهنگی جوان

۴ نظرات

  1. جناب آقای رضا امیرخانی اگر دو بار دیگر پرت و پلا بنویسند مثل ر هـ ش، کتابهایشان را تحریم می کنم!! فقط دو فرصت باقی است.

    • سلام
      به قول علیفر[ گزارشگرِ فوتبال ], کجا میری برادر , تند نرو.
      مگر همهٔ کتاب های یک نویسنده باید در حد عالی باشند ؟
      درست است که مخاطب حق دارد نپسندد و حتا به نویسنده اینطور اولتیماتوم بدهد.
      اما باید تمام شدن نویسنده ها را هم جدی بگیریم.

  2. این یادداشت هم فوق العاده بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *