خانه / روایت / آن گوشه، کنج سکو

آن گوشه، کنج سکو

خانه جای سوزن انداختن نداشت. آن اتاق مردانه بود و توی پذیرایی زن‌ها نشسته بودند. سید رفته بود منبر و من داشتم چای می‌ریختم. صدایش از قسمت مردانه می‌ریخت بیرون و بین پچ‌پچ‌های گاه‌به‌گاه خانم‌ها، خودش را می‌رساند به آشپزخانه. یک‌دفعه از بین حرف‌هایش یک جمله برایم بولد شد؛ «تفاوت بین امام حسین و اباالفضل (علیهما‌السلام)، و محمد حنفیه در مادر آن‌هاست. اینکه یک نفر در میدان جنگ می‌ترسد و پا پس می‌کشد و یک نفر تا دل حادثه جلو می‌رود …»؛ بعد داستان ترسیدن محمد حنفیه را تعریف کرد. سینی چای را دادم دست یکی از خانم‌ها و نشستم زمین. روضه شروع ‌شده بود. چادرم را به صورتم کشیدم؛ اما گریه‌ام نمی‌گرفت. راستش اصلا گوش نمی‌کردم. داشتم فکر می‌کردم که من از چه چیزهایی می‌ترسم؛ سوسک، تنهایی، تاریکی، رانندگی، دندان‌پزشکی.

 حرف‌های سید توی سرم اکو می‌شد؛ «ترس و حسادت، سعادت و شقاوت هم مثل خصوصیات ژنتیکی می‌توانند از بند جفت عبور کنند». علی در تاریک و روشن خودش را رساند به من و چادرم را کنار زد. صورتش را آورد زیر چادرم و گفت: «دالی». توی موهای فرفری‌اش دست کشیدم و فکر کردم من کدامشان را به او منتقل کرده‌ام؟ کدام‌یک از ترس‌هایم. من از سوسک می‌ترسیدم؛ اما از مردهایی که از سوسک می‌ترسند بی‌نهایت تعجب می‌کردم. از رانندگی واهمه داشتم؛ به‌خصوص در قم که راننده‌ها از هیچ قانون خاصی پیروی نمی‌کنند؛ اما ترکیب این ترس با عناصر وجودی یک مرد برایم خنده‌دار بود. علی را تصور کردم که در سی‌سالگی با ریش و سبیل و هیکل درشتش از چیزی مثل سوسک یا دندانپزشکی بترسد. سید گفت: «ترس‌ها مثل خود آدم‌ها بزرگ می‌شوند.» دلم چنگ شد. دوست نداشتم چیزی را که حضرت امیر دربارۀ محمد حنفیه گفته بودند کسی دربارۀ پسر من بگوید.

صبح چند روز بعد دست علی را گرفتم و رفتیم پارک محله‌مان. داشت بهار می‌شد. درخت‌ها تازه سبز شده بودند. به‌جز خودمان کسی توی پارک نبود. داشتیم به‌طرف زمین‌ بازی می‌رفتیم که یک گربه خودش را از لای شمشادها بیرون کشید. هیکل استخوانی‌اش داد می‌زد که در محلۀ طلبه‌نشین زندگی می‌کند. ایستاد وسط پیاده‌راه و خودش را کش و قوسی داد. خط‌های سفید و خاکستری‌اش پهن و باریک می‌شدند. به خودم که آمدم دیدم که ایستاده‌ام و منتظرم که گربه کارش تمام شود و گورش را گم کند. علی دستم را سفت گرفته بود و می‌کشید. سخت بود. ترس من از گربه به‌روزهای اولی که خودم را شناختم برمی‌گشت. به حمام خانه‌مان که شب‌ها نباید درش را باز می‌گذاشتیم. مامان هزار بار گفته بود که هر وقت از زیرزمین بیرون آمدیم، در را پشت سرمان ببندیم و من هر بار این نکته را فراموش می‌کردم. یک‌شب مامان وقتی داشت من را حمام می‌کرد صدای جیرجیر ضعیفی شنید. نور چراغ‌قوه را تاباند زیر سکوی ‌نم‌دار حمام و پنج‌تا بچه‌گربۀ راه‌راه زرد و سفید و خیس را دیدیم که روی ‌هم افتاده بودند؛ خیس و خون‌آلود. علی گوشۀ چادرم را کشید و گفت: گوبه تی میگه؟ منتظر جواب من نماند و یک میوی کش‌دار ریخت توی هوا.

پاهایم مثل تیر چراغ‌برق من را به زمین دوخته بودند. علی «میو میو» کنان گربۀ خاکستری را نشانم می‌داد و چادرم را می‌کشید سمتش. گربۀ منگ با چشم‌های نیمه‌بازش، بی‌حوصله ما را نگاه می‌کرد. لنگان‌لنگان خودش را می‌کشید سمت ما. صورتم یخ‌کرده بود. دلم می‌خواست علی را بغل کنم و بدوم. یاد مامان افتادم که می‌گفت: هیچ حیوانی نباید بفهمد که از او می‌ترسی. علی انگشت اشاره‌اش را گرفته بود سمت گربه. روضۀ آن شب توی گوشم بود. در روزهای گذشته چند بار با آن بازی کرده بودم؛ اما نشده بود. می‌توانستم ضربان قلبم را بشمارم. تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم و به هیچ‌چیز فکر نکنم تا این لحظه تمام شود. سردم شده بود. من و برادرم بعد از تولد بچه‌گربه‌ها، دوست داشتیم که روال بزرگ شدنشان را از نزدیک ببینیم. چشم می‌کشیدیم تا مادرشان برود دنبال غذا و می‌دویدیم توی حمام. بچه‌گربه‌ها کوچک و مینیاتوری بودند. نوازششان می‌کردیم. به تقلید از کارتون تام و جری برایشان یک بشقاب شیر می‌گذاشتیم و به خیال خودمان مهمان‌نوازی می‌کردیم؛ اما گربۀ مادر این‌طوری به قضیه نگاه نمی‌کرد. یک‌بار برایشان شیر برده بودیم. بشقاب استیل را زمین گذاشته و نگذاشته صدای خرناس کش‌داری را شنیدم. برق چشم‌هایش از زیر سکوی حمام دیده می‌شد. چشم‌ها بزرگ‌تر از چشم‌های پنج‌قلوها بودند. آن گوشه، کنج سکو بود و داشت نزدیک‌تر می‌شد. چشم‌ها هرچه نزدیک‌تر می‌شد، خرناسش به جیغ خفه و کشیده تبدیل می‌شود. دهان باز برادرم، صدای جیغ‌هایش و رنگ خون‌ روی دست‌هایش را یادم می‌آمد. چند تا خط قرمز کنار هم ‌روی دست برادرم کشیده شده بود. «میو میو» های علی حالم را بدتر می‌کرد. چشم‌هایم را بسته بودم. شانه‌هایم را بالا جمع کرده بودم و به خودم دلداری می‌دادم؛ «الآن تموم میشه. الآن از کنارمون رد میشه و میره پی زندگیش.» چشم‌هایم را آرام باز کردم. گربه نه ما را خورده بود و نه حتی نزدیک شده بود. بی‌حوصله‌تر از این حرف‌ها راهش را کشیده بود و رفته بود.

برگشتم و از پشت سر نگاهش کردم. رفت و روی چمن‌های آن‌طرف، زیر آفتاب ولو شد. حس می‌کردم یک‌طرف ذهنم سبک شده. علی تاب و سرسره را فراموش کرده بود. دوید دنبالش و دست من را هم کشید.

همچنین ببینید

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ …

یک دیدگاه

  1. سلام و خسته نباشید خدمت الفیا و نویسنده ی محترم.
    به نظر من جملات سخنرانی و روضه هیچ سنخیتی با موضوع روایت که ظاهرا ترس از گربه بود ؛ نداشت .
    و همین مطلب ، روایت را دو پاره و نامنسجم کرده بود .
    از سایت خوب الفیا تقاضا داریم در انتخاب روایت ها دقت نظر بیشتری داشته باشد.
    سپاس

  2. با عرض سلام و خسته نباشید.
    بخش های مختلف روایت هیچ سنخیتی با هم نداشتند به همین دلیل کل روایت را ضعیف جلوه می داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *