خانه / روایت / تبعید به عریانی

تبعید به عریانی

دستم از میله جدا نمی‌شد. پرستار زل زده بود به من و با بی‌حوصلگی گفت: «بیا پایین دیگه!» صدایم ضعیف و منقطع بود. «نمی‌تونم بیام. کمکم کن». انگار اولین باری باشد که همچین چیزی می‌شنود. کلافگی‌اش رنگ تعجب گرفت. «وا! بیا پایین دیگه». بی‌کس و عاجز بودم. کسی هوایم را نداشت. بدون این‌که تصمیمی برای گفتن بگیرم صدایی لرزان و محو از دهانم بیرون آمد: «خواهش می‌کنم کمکم کن».

کمک نیاز داشتم. سه روز از موعد زایمانم گذشته بود. نگران بودیم و دوستان توصیه کرده بودند، به‌جز دکتر خودم پیش یک مامای با تجربه بروم. همان شب مامان از قزوین خودش را رسانده بود قم. با مامان رفتیم مطب مامایی که دست‌کم شصت‌سال داشت. مطب شلوغ بود و برای ویزیت شدن، اول باید از منشی نوبت می‌گرفتم و بعد باید توی اتاق کوچکی به سؤالات چند مامای جوان که دورۀ کارورزی یا دستیاری را می‌گذراندند جواب می‌دادم. سه‌نفری شرح‌حال گرفتند و عکس‌های آخرین سونوگرافی را نگاه کردند. هرکدام برای دیر شدن زایمان حدسی زدند؛ یکی از یکی ترسناک‌تر. سعی کردم اهمیت ندهم. یکی دو بار عزم کردم بگویم می‎خواهم فقط خود مامای مطب ویزیتم کند؛ اما جرئت نکردم. ترس از عصبانی شدنشان، باطل کردن نوبتم و ترس این‌که اتفاقی برای خودم یا جنین بیافتد دست‌وپایم را بسته بود. یکی دو ساعت بعد نوبتم شد. گفتند مامانم باید بیرون بماند و همراه اجازۀ ورود ندارد. رفتم داخل اتاق بزرگ‌تر. به‌جز من دو مراجعه‌کنندۀ دیگر هم روی صندلی انتظار نشسته بودند و وقتی نوبتم شد که روی صندلی ویزیت بنشینم، دو نفر بعدی وارد اتاق شده بودند. معذب بودم. این وضعیت بی‌حریم را دوست نداشتم. ماما سریع شرح‌حال را نگاه کرد و گفت بروم پشت پرده، روی صندلی معاینه بنشینم. تا نشستم ماما با دو دستیار دیگر آمد. دستیارهای اتاق کوچک قبلی بین بیست‌وپنج تا سی سال و این دو دستیار جدید بین سی تا سی‌وپنج بودند. قبلی‌ها ظاهری ساده داشتند؛ مقنعۀ سیاه و روپوش سفید. دو نفر جدید مانتوی کارمندی قهوه‌ای تنشان بود و بوی مواد آرایشی و عطرشان توی بینی‌ام می‌پیچید. اول ماما و بعد به‌نوبت، دو نفر دیگر معاینه‌ام کردند. نیازی به اجازه گرفتن نمی‌دیدند و من منفعلانه سکوت کرده بودم که بشنوم وضعیت جنین چطور است. برایم سونوی اورژانسی نوشتند. شب چهارم اسفند که مردم شهر برای خرید عید توی خیابان‌ها بودند خودمان را به درمانگاه رساندیم. این‌که سونو اورژانسی بود برایشان مهم نبود. یکی دو ساعتی طول کشید نوبتمان شود. توی کلان‌شهر قم سونوگرافیست خانم بسیار سخت پیدا می‌شود و چند باری که نیاز به سونو داشتم مجبور شده‌ام پیش پزشک مرد بروم. دفعات قبلی را با همسرم می‌رفتم؛ اما آن شب تا دیروقت سرکار بود و مامان را هم داخل راه ندادند. بعد معاینه گفتند همه‌چیز طبیعی و وزن جنین حدود چهار کیلو و دویست گرم است. سریع برگشتیم مطب. همه رفته بودند و منشی به ماما زنگ زد. تا جواب تماس را بدهد. بهمان گفت خانۀ خانوم دکتر طبقۀ بالای مطب است و نگران نباشیم. ماما حوصله نکرد پایین بیاید. از پشت تلفن گفت وزن بچه زیاد است. سریع بروم برای سزارین؛ اما اگر تکان‌های جنین کافی است فردا هشت صبح بروم بیمارستان و بگویم باید سزارین شوم. تلخی رفتارهای امروز با خبر جدید آوار شدند روی سرم. در مدت بارداری کلاس‌های زایمان طبیعی رفته بودم، ورزش‌های مختلف و تکنیک‌های تنفسی را تمرین کرده بودم که زایمان طبیعی بهتری داشته باشم. نمی‌خواستم تن به سزارین بدهم. وقتی رسیدیم خانه دیروقت بود و مامان زود خوابید. با شوهرم راه افتادیم سمت خیابان و تا نزدیکی‌های اذان صبح پیاده‌روی کردیم. کمی خوابیدم و صبح زود با همسرم رفتیم مطب مامایی که در دورۀ بارداری پیش او می‌رفتم. کمرم هر یک‌ربع یک‌بار تیر می‌کشید. منشی تا من را دید بدون نوبت فرستاد داخل. ماما خانم بیوس بود. زن مؤمنی پنجاه شصت ساله با صورتی سفید و گرد، چهره‌ای که همیشه لبخند داشت و بوی آرامش می‌داد. روی تخت خوابیدم و بعد از معاینه گفت این بچه نهایتا سه کیلو و دویست گرم است و اگر همین‌طور پیش برود تا ظهر دنیا می‌آید. اطمینان داد که زایمان راحتی خواهم داشت و وقتی رسیدم خانه تا جایی که میلم می‌کشد خرما بخورم که قوت داشته باشم. بعد بروم شکمم را زیر دوش آب‌گرم ماساژ بدهم، یک لیوان بزرگ دمنوش زعفران و آویشن بخورم و راه بیفتم سمت بیمارستان. کارها را تندتند و موبه‌مو انجام دادیم. حوالی ساعت ده آژانس آمد دنبالمان. وقتی‌که سوار ماشین می‌شدیم کمر دردم بیشتر شده بود و درد انگار از کمرم یکهو زبانه می‌کشید و ستون فقراتم را خم می‌کرد. نمی‌خواستم خودم را به این زودی‌ها ببازم. طوری با خودم، همسرم و مادرم برخورد می‌کردم که انگار یک مسئلۀ خیلی طبیعی و روتین رخ می‌دهد. به راننده گفتم نزدیک اولین فروشگاه نگه دارد تا همسرم آب‌میوه بخرد. تا برگردد دردهایم بیشتر شده بود و با تکنیک‌های تنفسی سعی می‌کردم به دردهای مقطعی مسلط شوم. بسته به مدت و شدت‎ دردها، نفس‌ها را عمیق و سطحی و ریتمشان را تندتر یا کندتر می‌کردم. راننده هر از گاهی با چشم‌های گشاد شده، از آینه، عقب را نگاه می‌کرد و مامان و همسرم به‌طور واضحی دست‌وپایشان را گم کرده‌بودند و نگران بودند. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند و صورتشان عرق کرده بود. با لبخندهای ساختگی دلداری‌شان می‌دادم. وقتی رسیدیم بیمارستان، همسرم رفت کارهای اداری بستری شدن را انجام بدهد و من دویدم از فروشگاه بیمارستان یک آب‌معدنی برای مامان گرفتم که صورتش از اضطراب سرخ و سرخ‌تر می‌شد. تا کارهای بستری انجام شود دردهایم شدیدتر شده بودند. از همسرم خداحافظی کردیم و با مامان رفتیم سمت بلوک زایمان. بیمارستانی را انتخاب کرده بودم که تقریبا خارج از شهر و معمولا خلوت بود؛ اما آن‌روز مادرهای زیادی زایمان داشتند. گفتند چنددقیقه‌ای توی راهرو قدم بزنم تا داخل خلوت شود. دردهایم داشت مدام بیشتر می‌شد. دیگر نمی‌توانستم بنشینم و قدم می‌زدم. با هربار شدیدتر شدن درد، ناخودآگاه تندتر قدم می‌زدم و مامان بدون این‌که کاری کند، نشسته بود روی صندلی و سرش را انداخته بود پایین تا من را نبیند. قبل‌ترها بهم گفته بود هر سه باری که فهمیده فرزندش دختر است غصۀ عالم ریخته شده توی دلش؛ فقط به خاطر اینکه فرزند دختر یعنی قرار است این بچه هم روزی درد زایمان را تحمل کند. درد از توی کمرم تا زانوها و زیر قفسه سینه منتشر شده بود. دیگر نمی‌توانستم لبخند مصنوعی بزنم. به مامان گفتم کمرم را تا جایی که می‌تواند محکم ماساژ بدهد. اول فقط نگاه کرد و انگار تازه یادش افتاد که می‌تواند این کار را بکند. بعد از کمی ماساژ دادن گفتند بروم داخل. دو سه نفر با یک ساک کوچک در دست توی نوبت بودیم. یک پرستار یا مامای چهل‌ساله با روپوش آبی نفتی به‌نوبت گفت روی تخت بخوابیم و معاینه‌مان کرد. یکی را برگرداند توی راهرو و من و یک مادر دیگر را سپرد دست پرستار تا به بخش داخلی بلوک زایمان راهنمایی‌مان کند. توی یکی از اتاق‌ها لباس‌های صورتی یک‌بارمصرف را بهمان دادند و موقعی که پرده‌ها را کشیدیم تا لباس‌مان را عوض کنیم گفتند زود آماده شویم، یک آقایی باید با ما صحبت کند. روسری بلندم را از توی ساک درآوردم و از روی کلاه انداختم روی سرم و کوتاهی آستین پیراهن را زیر روسری پنهان کردم. آن آقا که نمی‌دانستیم شغلش چیست دو راه استفاده از گاز و بی‌حسی کمر را برای کاهش و از بین بردن درد پیشنهاد کرد. درد هر چند دقیقه یک‌بار توی بدنم می‌پیچید و جز لبخند‌های هیستریک کاری از دستم برنمی‌آمد. چند بار گفتم تمایلی به استفاده ندارم. اصرار کرد. زمان خوبی برای بحث نبود و نهایتا گفتم باید از قبل، لااقل یکی دو ساعت پیش این‌ها را اطلاع می‌دادید و الآن نمی‌توانم نقاط ضعف و قوتش را بررسی کنم. وقتی وارد اتاق انتظار شدیم ساعت یک ربع به دو بود. درد از چند دقیقه یک‌بار به یک دقیقه یک‌بار رسیده بود و شدتش بیشتر و فاصله‌هایش کمتر می‌شد. خانم دیگری که توی اتاق انتظار بود رنگ پریده با سِرُم توی دستش گوشۀ اتاق ایستاده بود. گفتم همین‌طوری نایستد و همراه من نرمش‌ها و تکنیک‌های تنفسی را انجام دهد. امیدی نداشت. گفت: «با این چیزا درست نمی‌شه. مثل مرگ می‌مونه. سر قبلی واقعا مردم و زنده شدم. واقعا مردم». تجربۀ زایمان داشت و از من جلوتر بود. سعی کردم دل‌داری بدهم و گفتم: «با اضطراب فقط بدنت منقبض می‌شه؛ زایمانت بیشتر طول می‌کشه. سعی کن ریلکس باشی». چیزی نگفت. دندان‌هایش را روی‌هم فشار می‌داد و خودش را بغل می‌کرد و محکم فشار می‌داد. رفتم و از توی ساک کوچکم ام‌پی‌تری پلیر را برداشتم و هندزفری را توی گوشم گذاشتم. همسرم ترتیل سورۀ انشقاق که نقل شده باعث راحتی زایمان می‌شود را تویش ریخته بود تا موقع زایمان گوش کنم. طبق قانون حق داشتیم با خودمان مامای همراه ببریم که قبل از زایمان، توی اتاق انتظار همراهمان باشد و ماساژ و کارهایی برای کاهش درد و افزایش سرعت روند زایمان انجام بدهد؛ اما این بیمارستان که طرف قرارداد بیمۀ تأمین اجتماعی بود اجازۀ ورود مامای همراه را نمی‌داد و در مدت انتظار هم کسی کمکمان نمی‌کرد. با قاری سوره را هم‌خوانی می‌کردم. چند دقیقه بعد یکی از ماماها آمد که سِرُم آن‌یکی مادر را چک کند. پرسیدم: «ببخشید به نظرتون من کی زایمان می‌کنم؟» گفت: «گلم باید بخوابی روی تخت معاینه‌ات کنم» تا روی تخت بخوابم سرنگی را توی سِرُم مادر مضطرب خالی کرد و آمد بالای سرم. کمتر از سی سال داشت. ابروهایش قهوه‌ای‌رنگ شده بود و ریشۀ موهای قهوه‌ای‌اش از زیر مقنعه پیدا بود. انگار که با یک آشنا حرف می‌زند گفت: «الآن که خدا رو شکر خیلی وضعیتت خوبه، همین‌طوری پیش بری ساعت چهار نی‌نی‌ات تو بغلته. تو پرونده‌ات دیدم کلاسای زایمان طبیعی رو رفتی. بلند شو توی اتاق راه برو ورزش‌ها رو انجام بده. هر وقت دردات غیرقابل تحمل شد صدامون کن عزیزم». تا خواست جملۀ بعدی را بگوید صدایش زدند و رفت و همان موقع احساس کردم درد توی کمرم، مثل یک گیاه گوشت‌خوار ریشه‌هایش سریع رشد می‌کند و می‌خواهد من را ببلعد. ریشه‌های درد از توی کمر تا نوک پاهایم پایین می‌رفت، از کمر به بالا تا مرکز برآمدگی پوست سرم چند ثانیه در شدیدترین حالت ممکن به هم فشرده می‌شد. نفس‌هایم را عمیق‌تر و تندتر کرده بودم. کمی فایده داشت و به‌مرور تأثیرش کمتر و کمتر شد. انقباض‌های ناگهانی بدنم را پیچ‌وتاب می‌داد. تنفسم از اختیارم خارج شده بود. به میل خودم نفس نمی‌کشیدم. نمی‌توانستم هوا را ببلعم. گلویم و قفسۀ سینه‌ام منقبض بودند؛ و برای چند آن بدنم منبسط می‌شد و هوا از دهانم بیرون می‎ریخت. تنهایی روی تخت درد می‌کشیدم و پناهی نداشتم. تنها دلخوشی‌ام آیۀ شش بود: «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ» می‌خواستم با امید به این‌که پاداش این رنج را خواهم گرفت سختی را کم کنم؛ اما فشارِ درد، بغض شده بود و گلویم را فشار می‌داد. هیچ‌وقت از درد گریه نکرده بودم. نه روزی که تصادف کردم و نه وقتی‌که دماغم شکست. درد مسلط شده بود.دیگر نمی‌توانستم شرایط را مدیریت کنم. خواستم داد بزنم من منصرف شدم. می‌خواهم سزارین شوم؛ اما می‌دانستم وسط زایمان همۀ زن‌ها همچین حرفی می‌زنند و چون در حالت عادی نیستند حرفشان قانونا قابل‌اعتنا نیست. احساس کردم پاهایم خیس شده. با صدای لرزان از بغض و درد به مادر مضطرب که دردهایش شدید نشده بود گفتم: «لطفا پرستار رو صدا کن» یک مامای جوان‌تر و چشم و ابرو مشکی آمد. بدون این‌که نگاهی به صورتم بندازد، بدون هیچ حرفی معاینه‌ام کرد. گفتم: «فکر کنم کیسۀ آبم پاره شده» گفت نچ و با بی‌قیدی بازدمش را پوف کرد. نوچی که گفت به معنای نه نبود. حالتی از بی‌حوصلگی بود. از ماه‌ها قبل دربارۀ فرآیند زایمان و تک‌تک مراحلش خوانده بودم. می‌دانستم در حالت طبیعی کی کیسۀ آب پاره می‌شود و بعدش باید چه کنیم؛ اما همین رفتار بی‌قید ماما وحشت را در جانم انداخت. به‌سختی عضلات گلویم را به کار می‌گرفتم و بغضم را قورت می‌دادم. فکر کردم نکند پاره شدن کیسۀ آب خیلی خطرناک است و همۀ چیزهایی که خواندم اشتباه بوده. مغزم یاری نمی‌کرد. چشم‌هایم، شقیقه‌ام و گلویم تیر می‎کشیدند.

مامای بی‌حوصله با مامای مسن‌تری برگشت. دوباره معاینه. گفتند باید صبر کنم. مراقب باشم که جیغ نکشم و انرژی‌ام را هدر ندهم. تا می‌توانم زور و قدرتم را بفرستم سمت شکمم. نمی‌توانستم جواب بدهم. درد دندان‌هایم را به‌هم چسبانده بود و با تکان‌های کوچک سر گفتم چشم. چند دقیقه بعد دوباره برگشتند و دوباره معاینه کردند. از زمزمه‌هایشان فهمیدم روند زایمان کند یا متوقف شده است؛ اما دردهایم بیشتر می‌شد. یا شاید دردها همان بود و طاقت من داشت از بین می‌رفت.

از یک‌جایی به بعد دیگر صدای قرآن را نمی‌شنیدم. قطع شده بود یا از گوشم بیرون افتاده بود. زن مضطرب توی اتاق بود یا نه خبر نداشتم. همه‌چیز داشت کم‌رنگ می‌شد و فقط من بودم و دست‌هایی که از هجوم بی‌رحمانۀ درد میله‌های تخت را گرفته بود و فشار می‌داد. خودم را تسلی می‌دادم. «من قوی هستم. من قوی هستم. تموم می‌شه. تموم می‌شه» ساعت گرد روی دیوار را نگاه کردم. دو و چهل دقیقه و ده ثانیه بود. شروع کردم به شمردن. نیازمند چیز قوی‌تری بودم. نیازمند کسی یا چیزی که کمکم کند، آرامش بدهد. آن لحظه‌ها حتی یک ثانیه به خانواده‌، به همسرم و طفل توی راه فکر نکردم. تنها چیزی که می‌خواستم کمک برای رهایی از این درد بود. دندان‌هایم قفل شده بود و ناخواسته جلوی داد زدنم را می‌گرفت. به ذهنم رسید باید ذکر بگویم؛ اما چه ذکری باشد را نمی‌دانستم. درد مغزم را منقبض می‌کرد و حافظه‌ام در دسترس نبود. فقط صلوات یادم آمد؛ ذکرش نه، فقط عنوانش. توی دلم با گریه می‌گفتم: «صلوات، صلوات، صلوات» و منتظر معجزه بودم. معجزه فقط تمام شدن درد نبود. یک کمک بیرونی، یک نوازش ساده، دلداری و امید معجزه‌هایی بود که من را از استیصال و بیچارگی خارج می‌کرد؛ اما این‌جا بیمارستان بود و کسی برای این کارها وقت نداشت. پیش خودم فکر کردم باید بیست‌دقیقه‌ای گذشته باشد. ساعت را نگاه کردم. دو و چهل دقیقه و چهل ثانیه بود. چند بار پلک زدم تا مطمئن شوم اشتباه می‌بینم. فقط سی ثانبه گذشته بود. درد هولناک و زمان در کش‌دارترین حالت بود. دوباره یک پرستار آمد و رفت سراغ سِرُم زن مضطرب. تلاش کردم دندان‌هایم را از روی هم بردارم. با صدایی که خودم هم به‌سختی می‌شنیدم پرسیدم: «کی تموم میشه؟» مکث کردم. «کی تموم میشه؟» خواستم بزنم زیر گریه. «کی تموم میشه؟» آخری را شنید. همین‌طور که سرنگ را توی سرم خالی می‌کرد با لحن ناظم‌ها جواب داد: «عجله نداشته باش خانوم! ممکنه تا دوازده شب طول بکشه». اشک‌هایم پایین ریختند. خواستم بگویم مامای قبلی گفته بود ساعت چهار؛ نتوانستم. این بیمارستان جزء معدود بیمارستان‌هایی بود که همه متفق بودند؛ مثل خیلی از بیمارستان‌های دولتی نیست که کارکنانش با مُراجعین دعوا کنند. خاطراتی که دوستان از زایمانشان در جاهای دیگر و نحوۀ برخورد پرسنل تعریف می‌کردند عجیب‌وغریب بود و من در یکی از بهترین بیمارستان‌های قم بودم. از حد فاصل ساعت دو و نیم تا چهار، تصویر مشخصی در ذهن ندارم. همه‌چیز محو شده بود. دوست داشتم همه‌چیز زود تمام شوم و به خانه برگردم. آن‌جا واقعیتی جز من و درد وجود نداشت. درد تجربه‌ای نیست که به‌طور دقیق یا دست‌کم با حد و حدود مشخصی قابلیت بیان و اشتراک‌گذاری داشته باشد. معنایی که بعد از خواندن و شنیدن این کلمه در ذهن هرکس شکل می‌گیرد یکسان نیست. درد در آن لحظه تمام دنیا بود و من تنها و بدون دفاع در میان این دنیای کشنده افتاده بودم و بدون ارادۀ گریه کردن، اشک می‌ریختم. رنج فقط تنهایی و دردِ طاقت‌فرسا نبود. شکسته شدن غرور و تحملم مقابل خودم و اطرافیانی که احتمالا توی اتاق آمد و شد داشتند من را بیشتر از قبل خرد می‌کرد.

یکی از پرستارهایی که توی راهرو دیده بودم آمد و برای هزارمین بار معاینه شدم. رفت چند نفری را صدا زد و انگار نتیجه این بود که بیشتر از این نباید صبر کنند. بقیه رفتند و همین پرستار ماند که من را راهنمایی بکند. گفت: «بیا پایین بریم اتاق زایمان. ممکنه بیشتر از این صبر کنیم خطرناک باشه» دستم از میله جدا نمی‌شد. انگشتام که از شدت درد فشارشان داده بودم خشک شده بودند و باز نمی‌شدند. پرستار زل زده بود به من و با بی‌حوصلگی گفت: «بیا پایین دیگه!» صدایم ضعیف و منقطع بود. «نمی‌تونم بیام. کمکم کن». انگار اولین باری باشد که همچین چیزی می‌شنود کلافگی‌اش رنگ تعجب گرفت. «وا! بیا پایین دیگه». بی‌کس و عاجز بودم. کسی هوایم را نداشت. تمام قدرتی که مانده بود را ریختم توی دست‌هایم و انگشتانم را باز کردم. بعدازاین تسلطی روی آن نداشتم. می‌خواستم؛ ولی تکان نمی‌خوردند. بدون این‌که تصمیمی برای گفتن بگیرم صدایی لرزان و محو از دهانم بیرون آمد: «خواهش می‌کنم کمکم کن». حجم درماندگی و عذابی که توی صدایم بود دست‌های پرستار را حرکت داد و بدون حرفی دست‌هایم را گرفت. نمی‌دانم چطور به صندلی زایمان رسیدم. کمی بعد از وقتی‌که دراز کشیدم دنیا شروع به تغییر کرد. استخوان‌هایم هم‎‌زمان شروع به شکستن کرده بودند. چیزی از وجودم، از استخوان و پوستم می‌گذشت و به سمت بالا خارج می‌شد. داشتم توی حفره‌ای سیاه سقوط می‌کردم. فقط صدای مبهم ماما را می‌شنیدم که می‌گفت: «فشار بده… صبر کن…فشار بده»

داشتم نابود می‌شدم. جان می‌دادم. جیغ نمی‌کشیدم، داد نمی‌زدم؛ اما صداهایی از دهانم خارج می‌شد که در کلمات جایی نداشت. معنای مشخصی برای درد وجود ندارد و توصیف آن ناله‌ها و صداهای منقطع فقط در انحصار درد است. دردی که جهانش بسته به هر آدمی است که آن لحظه به آن دچار است. چالۀ سیاه من را در خودش می‌کشید و بدون هیچ توانی برای مقاومت، به سمت تمام شدن می‌رفتم. هذیان‌گویی می‌کردم و از اطرافم بی‌خبر بودم. تمام شدن بهترین بود. باور نمی‌کردم این شرایط، این حجم از درد و رنج واقعی باشد. بعد توی خلسه افتادم. اشکی در کار نبود. به چیزی فکر نمی‌کردم. مرگ و زندگی معنایی نداشت. مهم نبود زنده می‌مانم یا می‌میرم. تنها خواسته‌ام تمام شدن این وضعیت بود. هر اتفاقی بهتر از ادامه پیدا کردن این حالات بود. فضای اطرافم تاریک و تاریک‌تر می‌شد. یکهو بندبند بدنم جدا شد و سبک شدم. صدای گریۀ بچه‌ را شنیدم. صداها واضح‌تر شد. چند نفر بهم تبریک گفتند. رمق نداشتم. چشم‌هایم را بستم. خودم را در خانه تصور کردم که مادرم یا خواهرم یا یک قابله کنارم هستند و این‌همه چشم، من را در این وضعیت نمی‌بیند. شرم و خجالت نبود. عجز و خشم بود. دوست نداشتم کسانی که به من نزدیک نیستند این حد از رنج کشیدن من را دیده باشند. چشم‌هایم را باز کردم. نمی‌دانستم چقدر گذشته. اتاق رنگ گرفته بود. یکی داشت نوزاد را تمیز می‌کرد، دو سه نفر اطراف من بودند و یکی دو نفر دیگر، بدون اینکه بفهمم چرا، توی اتاق این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. خواستم بلند شوم بنشینم، نتوانستم. موقعیت عذاب‌آوری بود. حریم نداشتم. در پناه کسی نبودم. چشم‌هایم را بستم. قبل از آن روز فقط به نحوۀ برخورد پرسنل، امکانات بیمارستان و شرایط بستری فکر کرده بودم و احساس تعرض به حریم چیزی نبود که کسی درباره‌اش با من حرفی زده باشد. از طرف دیگر این تعداد از آدم توی اتاق را درک نمی‌کردم. از بی‌رمقی به خواب‌های کوتاه می‌رفتم. هر بار که بیدار می‌شدم آرزو می‌کردم کسی توی اتاق نباشد؛ اما همه بودند. دوتا از ماماها بالای سرم داشتند راجع به بیشتر شدن کارانه و حقوق حرف می‌زدند. یکی از کسانی که نمی‌دانستم چرا توی اتاق است چیزی دربارۀ خرید عید می‌گفت و من بین خواب‌وبیداری، در معرض دید بقیه، هنوز روی تخت بودم. یک آن حس کردم در جامعۀ کلبیان زندگی می‌کنم. امر خصوصی، حریم و ارزش اخلاقی بی‌معنا شده‌ و قبح خیلی چیزها ریخته شده بود؛ اما آزادی کلبیان را هم نداشتم. بین چند راه مخیر نبودم. تنها راهی که برای به دنیا آوردن فرزندم داشتم استفاده از این سیستم و تن دادن به قوانینش بود. انتخاب دیگری وجود نداشت و مجبور بودم به تبعیدی چندساعته یا چند روزه به این جامعه، تن بدهم.

همچنین ببینید

باز هم من گذرا هستم

«غفور» جوان بود. آن‌قدر جوان که دورترین آشناها از روستاهای مجاور هم برای مراسم ختمش …

۱۰ نظرات

  1. اشکم دراومد خواهر جان..خیلی خوب و واقعی بود…منو یاد زایمان خودم انداختی

  2. این نوشته هم مثل آن بیمارستان طرف قرارداد ،حریم نداشت .. و حتی خواندنش هم خجالت آور بود .

  3. وای سهیلا.. هیچی ندارم که بگم، هیچی.
    چقد سخت. چقد سخت..

  4. چقدر دوست دارم زنگ بزنم مادرم و های های فقط گریه کنم.
    چه روایت عجیب و دقیقی. چه روایت ملموسی.

  5. دوبار زایمانم به وضوح برایم تداعی دوباره شد حتی دردها را دوباره لمس کردم.
    اما
    اما امان از لحظاتی که در این تبعید در عریانی نوری از عظمت و شکوه خلقت خدا می تابد و می دانی که مثل نوزاد تازه متولد شده ای و همهی این عریانی ها نثل همان نوزاد عریان تازه متولد شده ی توست.
    هماهنی که تا در آغوش میگیری اش، همه ی آنچه از درد تجربه کرده بودی از تک تک سلول های بدنت رخت بر می بندد.
    و چه باشکوه است چرخه ی تولد بشر …

  6. چه وحشتناک! در دنیای بی ایمان چه می کنند برای تحمل این رنج؟ شاید آنها این رنج را بهتر تسکین می دهند…. امان از وضعیت بیمارستان های این سرزمین….

  7. لحظه‌های بی‌کسی چه خوب توصیف شدن 🙁
    طفلک مادرها

  8. ثانیه به ثانیه خوندن متن چیزی که همراهم بود همدلی نه به معنای عامیانه اش بلکه به معنای همدرکی و درد را با تمام وجود لمس کردن بود وگریه…
    علی رغم أجری که مادر داره برای این مهم و لبخند خدا به دو موجود یعنی مادر وبچه که معصومیت توشون موج میزنه، اما کاش به قول یکی از دوستان که اشاره کردن بالا توی کشور های دیگه چقد چاره اندیشی دارن توی این زمینه که مادر علیرغم دردی که اقتضای زایمان طبیعیه اما توی اون لحظات آرامش چقد میتونه آب روی آتیش باشه برای این عزیزان…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *