خانه / سوء قصد / از رئالیسم تا مدرنیسم (۳)

از رئالیسم تا مدرنیسم (۳)

نخستین نشانه‌ها
نخستین نشانه‌های اصلاح سبک و فرم رئالیستی در رمان‌های نویسندگانی همچون گوستاو فلوبر، فئودور داستایوفسکی، امیل زولا، هنری جیمز ظاهر ‌شد. می‌توان هم‌صدا با رولان بارت، این نشانه‌ها را کشمکش مؤلفان برای مقاومت در برابر جذب و هضم شدن در ادبیات، یعنی آثار ادبی بورژوازی دانست. اول، سبک و به فراخور آن فرم داستان، به اصلی‌ترین خواستۀ نویسندگان تبدیل شد و دوم، شخصیت‌ها و رویدادهای این رمان‌ها از رئالیسم خام و آگاهی‌های متعارف دنیای بیداری و ملموس فراتر می‌رفتند و به رؤیاها و آرزوها و شهودها و درون قلمروی که از توان تببین و ادراک تفکر رئالیستی و علوم تجربی خارج است، گام می‌نهادند. فلوبر که به قول بارت، جمله‌های خود را آسیاب می‌کرد، شدیدا دغدغۀ فرم داستان را داشت. رولان بارت این دغدغه را با کاربست مفهوم کار (work) تبیین می‌کند؛ مفهومی که بارت در کتاب «درجۀ صفر نوشتار» و در مقالۀ «از کار به متن» به سود متن و نوشتار خنثی به‌شدت نقد و نکوهش می‌کند: کار همچون جانشین شدن ارزش کار نوشتار به جای ارزش مصرف نوشتار: «پیش از او [فلوبر]، وجود بورژوازی بدیع و خوش‌منظر و یا غریب و مرموز بود؛ اید‌ئولوژی بورژوازی برای خود مقیاسی جهانی می‌انگاشت، مدعی وجود انسان ناب بود و می‌توانست با خوش‌بینی، فرد بورژوا را به‌گونه‌ای قلمداد کند که یکسره با خود او نامتناسب بود. از دید فلوبر، وضعیت انسان بورژوا همانا بیماری درمان‌ناپذیری است که به نویسنده سرایت می‌کند و او تنها با تشریح آن می‌تواند درمانی برایش بیابد و این احساسی است با جوهره‌ای تراژیک. نویسنده به محض رویارویی و پذیرش این ضرورت بورژوایی که در مورد فردریک مورو، اما بوواری، بوار و پکوشه صادق است، نیازمند هنری می‌شود که آن نیز به نوبۀ خود حاصل یک ضرورت و مجهز به یک قانون باشد». این «صنعت سبک‌سازی» که بارت از آن یاد می‌کند، در رمان‌های امیل زولا، اگرچه همچنان رئالیست برخوردار از نشانه‌های صوری رئالیسم را باقی می‌مانند، در شکل جنبۀ سیاه و گزندۀ واقعیت به‌عنوان ناتورالیسم پدیدار شد. با وجود این، در رمان‌های داستایوفسکی رئالیسم کلاسیک به رئالیسم وهمی ارتقا یافت و شخصیت‌ها با پرسش‌های عمیق انسانی در موقعیت‌های شگرف وجودی مواجه شدند و خود مجال یافتند که با زبان خود دغدغه‌ها و ابعاد وجودی خویش را بازنمایند. آن‌گونه که میخاییل باختین در «مسایل بوطیقای داستایوفسکی» معتقد است، داستایوفسکی، شخصیتِ «قهرمان را نه با واژه‌هایی بیگانه با قهرمان بنا می‌نهد و نه با تعریف‌هایی خنثی؛ او که نه یک شخصیت می‌سازد نه یک نمونۀ نوعی و نه یک خلق‌وخو و مزاج، مسلما تصویر عینیت‌یافتۀ شخصیت را نیز نمی‌سازد؛ بلکه گفتمان قهرمان را دربارۀ خود و جهان خود» بنا می‌نهد؛ اما در داستان‌های جوزف کنراد بود که تحت تأثیر شیوۀ نوشتار امپرسیونیستی، مفهوم زمان از مسیر خطی و یک‌راست خود عدول کرد و به روایت‌های موزاییکی انجامید. در این داستان‌ها که عمدتا رمان کوتاه (novella) بودند، زمان تقویمی جایش را به رفت‌وبرگشت‌هایی در زمان داد تا رویدادهای زمان‌های گوناگون در روایتی پیچیده در کنار هم قرار گیرند. بدین‌ترتیب، پیچیدگی‌های زمانی رمان‌های کنراد در وهلۀ اول سبب تعلیق داستانی و به تعویق افتادن گره‌گشایی از داستان می‌شد و در نهایت، روایت نیز بر حسب وجود مجموعه‌ای از عناصر مرتبط و اجزای پیوسته -اما ظاهرا پراکنده- به‌تدریج بسط می‌یافت و به انجام خود می‌رسید. ادوارد سعید با اشاره به این‌که «قصه‌سرایی، گزارش تاریخی، نقّالیِ (storytelling) متقابل افسانه‌ها و تأمّلی بر خاطرات» جنبۀ دراماتیک رمان‌های کنراد را می‌آفرینند، می‌نویسد: «اگر در آثار کنراد تعمق نماییم، با استثنای قابل ملاحظه‌ای که “از چشم غربی” (Under Western Eyes) باشد، مشاهده می‌کنیم که تمامی آن‌ها نوعی رد و بدل شدن کلام شفاهی است. از این‌رو زمینۀ داستان گفتن و شنفتن است، مطمئن‌ترین پایگاه حسی و معیار زمان گذران داستان». نکته‌ای که ادوارد سعید یادآوری می‌کند، یعنی خصلت دراماتیک و نمایشی رمان‌های کنراد که در گفت و شنود شخصیت‌ها متجلی می‌شود، همان چیزی است که هنری جیمز نیز در کارهای کنراد می‌ستود. افزون بر این‌ها، آن‌چه در رمان‌های کنراد به‌عنوان مشخصه و مؤلفه‌ای مدرنیستی برجسته می‌شود، علاوه بر توجه به فرد و بحران‌های زندگی او، سیلان و تحرکی است که در زمان و مکان و فضاها و زاویۀ دید به چشم می‌خورد. بعدها، رمان‌های دی. اچ. لارنس و از آن مهم‌تر، مقاله‌های وی در دهۀ ۱۹۲۰ دربارۀ لزوم حرکت به سوی مؤلفه‌های مدرنیسم از جمله کارهای تأثیرگذار در این راه بودند.رنه ولک معتقد است که در نوشته‌های انتقادی لارنس، «رد کردن رمان خوش‌ساخت، مفهوم شکل سیّال و یگانه و آدم داستانی نامتعین به دفاع از نوآوری‌هایی شباهت دارد که با اندک تسامحی می‌توان آن را مدرنیسم نامید». لارنس مانند ویرجینیا وولف در دفاع از زندگی و تبلور اصلی آن در رمان می‌نوشت و شعر و فلسفه و سایر علوم را در فهم درخشش و شفافیت زندگی و رابطۀ انسان و جهان ناتوان می‌دانست.
در این دوران گذار، رمان «زیارت» (Pilgrimage) نوشتۀ دوروتی ریچاردسون از دیگر نمونه‌هایی بود که به شکل‌گیری مدرنیسم و همچنین جریان سیال ذهن بسیار یاری رساند. در رمان ریچاردسون دو نکتۀ برجسته وجود داشت؛ اول این‌که «زیارت» بر مبنای نوعی تک‌گویی درونی نوشته شده بود و دوم این‌که در «زیارت» به‌سبب تأکید بر روان‌شناسی، نگرش مردانۀ رمان رئالیستی جایش را به نثر پویای زنانه داد.

همچنین ببینید

از رئالیسم تا مدرنیسم (۵)

  چنان‌که گفتیم، توجه به سبک و فرم به‌عنوان یک عنصر تغییردهنده و پویا برای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *