خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی_عبدوی جط (۵)

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۵)

از اندیمشک تا شوش را با مینی‌بوس رفتم و هنوز هم این راه را، ترجیح می‌دهم با مینی‌بوس همراه باشم. حوادثی گاه پیش می‌آمد و می‌آید که برایم جالب است. اغلب خویشان و دوستان و هم‌ولایتی‌های روستایی را می‌شود در این مسیر نیم‌ساعته دید و از حال و روزشان باخبر شد. آن سال‌ها البته زمان، زمان دیگری بود. زمانِ بی‌خبری و غفلت توأم با خشنودی که ناگهان برآشفت و تبدیل به زمانِ خبر شد و آگاهی و ناخشنودی به‌جای آن نشست. آن سال‌ها هرگاه چلو یا پلو قدم بر سفره می‌نهاد همه‌چیز بوی نوروز می‌گرفت و جز به‌ندرت، خروسی را برای پختن یا کباب کردن سر نمی‌بریدند و شکستن جناق آن سرگرمی چند ماه خویشان روستایی بود و از جعفرآباد تا احمدآباد و نصیرآباد، همه‌جا خبر می‌پیچید که فلان و بهمان جناق شکسته‌اند. هنوز هم در آن حدود و حوالی، دل خوش پیدا می‌شد و اگر دو نفر جناق بشکنند حتی در عظیم‌ترین هنگامه‌ها چون سیل و زلزله، حواس هر دو جمع است که بازنده نباشند. آیا داریم به لحظات ظهور و قیامت صغری نزدیک می‌شویم که «دل خوش» حکم «النادر کالمعدوم» پیدا کرده است؟ خود من آخرین جناقی را که شکسته‌ام به یاد دارم. در واپسین سال‌هایی که انتخابات مجلس هنوز جدی گرفته می‌شد و هم‌ولایتی‌های من با تعصب و غیرت تمام و رگ‌های برآمدۀ گردن شب و روز، به امید فرستادن کاندیدای خود به مجلس، تکاپو می‌کردند، دست بر قضا مهمان پسرعمویم «کریم‌خان ملک حسینی» بودیم که چرچیل، پیشش طفل ابجدخوان است؛ البته چون ما لرها غالبا دلمان توی دستمان است و مغز یکسره به فرمان دل کار می‌کند، هرگاه خردمندی در میان خود می‌بینیم دچار حیرت می‌شویم و جز اینکه زعامت را به او بسپاریم و با چوب و چماق و اگر لازم شود با اسلحۀ گرم پشت سرش راه بیفتیم و گوش‌به‌فرمانش باشیم، عقلمان به جایی راه نمی‌برد.

باری آن سال، کریم‌خان مرا مجاب کرده بود که در غوغای انتخابات با او همراه باشم. دو سه روز گذشته بود از جناق شکستن و همه حیران بودند که چطور هنوز به او نباخته‌ام و خود او بیشتر از همه در تعجب بود که مگر می‌شود یک شاعر مجنون بتواند این‌همه حواس خود را در برابر آب زیر کاه‌ترین و خردمندترین فرد خاندان حسین‌خان ساکی، جمع نگه دارد؟

صبح روزی که داشتیم از اندیمشک به‌سوی سرخه می‌رفتیم تا به ناصرخان سری بزنیم، کریم که پشت فرمان بود چنان قیافۀ ناراحت و افسرده‌ای به خود گرفته بود که من با نگرانی پرسیدم:

– اتفاقی افتاده عاموزاده (عموزاده)؟

طوری جواب داد که نگرانی من بیشتر شد و بعد سری تکان داد و گفت:

– مشکلی نیس. عیال و بچه‌ها رو میذارم سرخه تا آبا از آسیاب بیفته.

خانم‌ها با هول و ولا پرسیدند:

– مگه چی شده؟

زیر لب لندید:

– هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن.

با خشم پرسیدم:

– کی؟ کیا؟ چه کسایی؟

علاوه بر کارزار انتخابات، یک دعوا و کشاکش با عرب‌ها هم در جریان بود که از نزدیک شاهد آن بودم. عرب‌ها طبق معمول تهدیدهایشان هم علنی و در مجلس مذاکره بود و دیده بودم که چطور در برابر خونسردی کریم‌خان از جا می‌جستند و درحالی‌که می‌غریدند: «آخ کریم» انگشتان خود را به نشان تهدید گاز می‌گرفتند.

نگرانی خانم‌ها مرا نگران‌تر کرد و زدم به پهلوی کریم:

– بگو چی شده؟

– هیچی، دیشب اعلامیه انداختن توی حیاط.

– کو؟ کجاس؟

با خونسردی چند ورق به دستم داد و گفت:

– فراموش.

و همه زدند زیر خنده. خودش هم موذیانه پوزخندی زد و گفت:

– دیشب تا صبح فکر کردم چطوری میشه غافلگیرت کرد و این نقشه رو کشیدم.

یکی دیگر از حوادث مسافرت با مینی‌بوس‌های شوش_اندیمشک به یادم آمد و دریغم می‌آید آن را تعریف نکنم. تقریبا بیست سال پیش، طبق معمول، قلندرانه از تهران به اندیمشک رسیدم و درحالی‌که زیر انبوه ریش و گیس، خودم هم به زحمت خودم را به جا می‌آوردم سوار مینی‌بوس شدم. مرحوم «عمو سلطان مراد» با اینکه سلام دادم مرا نشناخت و لابد با خود گمان برده بود به جمع سلام داده‌ام. روی صندلی تک‌نفره، درست موازی با او و همسفرش،‌ نشستم تا اگر لازم شد خودم را به او معرفی کنم؛ اما داشت با همسفرش حرف می‌زد و هیچ اعتنایی به من نکرد. در خود فرورفته بودم و از لابه‌لای گیسوانی که مثل آوار فرود آمده بودند او را می‌پائیدم که دیدم با آرنج به پهلوی هم‌سفرش زد و با اشارۀ ابرو مرا به او نشان داد و گفت:

– خر بسّه، هی مِن و هی خر، خر نِوسَته وی من و وی خر (خر بسته، همیشه من و همیشه خر، خر نبسته وای بر من و وای بر خر).

 چیزی نگفتم. هم‌سفرش شهرک بهرام پیاده شد. به شوش که رسیدم، زودتر برخاستم و کرایۀ عمو را حساب کردم و پیاده شدم. ضمن اینکه سیگاری می‌گیراندم، حواسم بود که از راننده پرسید چه کسی حساب کرده؟ و راننده به او گفت آن جوان مو بلند. پیاده شد و آمد سر وقت من و پرسید:

– تو کی؟

گفتم:

– خر نبسته.

بغلم کرد و گفت:

بوَخش برارزا، نشناختمت! (ببخشایید برادرزاده، نشناختمت)

***

خیلی حاشیه رفتم، نه؟ شما هم اگر جای من بودید و با اندیمشک و شوش و لرها نسبتی می‌داشتید، حتما حاشیه می‌رفتید‌.

به هر حال، آن سال به محض اینکه رسیدم به مسجد امام رضا، که هنوز هم سر خیابان ماست، ریختند سرم و تا بفهمم چه خبر شده است بستند و انداختند توی یک سواری آریا و راه شیراز را در پیش گرفتند.

سال قبل هم همین بلا را بر سرم آورده بودند. بیابان‌گردی و شهر به شهر رفتن و ریاضت‌کشی و خلاف آمد عرف و عادت که زندگی کنی، یعنی دیوانه‌ای و عاقل‌ها که به خود حق می‌دهند همه جور بلایی سر خود و دیگران بیاورند؛ یکی از وظایف اصلی آنها بازگرداندن دیوانه‌ها به صراط غیرمستقیم زندگی عادی است تا هیچکس به خود جرأت ندهد عرف و عادت را زیرپا بگذارد؛ مگر نه اینکه عاقل‌ها هزاران سال است با کمک شیطان رجیم، زمین را به لوث کوته‌بینی خود آلوده‌اند و چنان قفسی از مناسبات بیهوده ساخته‌اند که هیچکس هوای آسمان به سرش نزند؟ پس حق داشتند مرا هم به راه راست خودشان هدایت کنند؛ شاید اگر روزی مجال پیدا کردم، شرح چند سال کشاکش جنون خود را با دیوانه‌هایی که خود را عاقل می‌انگاشتند، نوشتم. اگر این کشاکش حادثه‌ای جزئی بود که در مینی‌بوس انیمشک_شوش پیش بیاید، حتما درازنفسی می‌کردم و آن را نقدا تقدیم می‌کردم؛ ولی داستانی که فجر آن، مرگ پدربزرگ در سه سالگی باشد (جوانه زدن جنون) و گل کردن آن در سیزده‌سالگی و تا هجده‌سالگی دوام داشته باشد، در این مجال مختصر نمی‌گنجد. به هر حال پدرم و دار و دسته‌اش راه «تیمارستان سلامی» شیراز را خوب بلد شده‌ بودند؛ و کاری کردند که ارتباط من و تهران قطع شد؛ البته درویشی و دیوانگی، سرپوش خوبی شده بود برای گریز از دست ساواک؛ ولی ای‌کاش هرگز به مرخصی نمی‌آمدم.

«پروفسور سلامی» که جنون مرا از نوع جنون خودش (ادواری) تشخیص داده و مرا آزاد گذاشته بود که مطالعاتم را در کتابخانۀ پر و پیمان دهکدۀ روانی‌ ادامه بدهم و حتی روپوش پرستاری به تنم کرده و بخش «سیصدی‌ها» را به من سپرده بود، روزی که اجازه داد به مرخصی بیایم گفت: «تو نباید زیاد اونجا بمونی، اون دیوونه‌ها دوباره حالتو خراب می‌کنن. زود برگرد سر کارت».

و من آمده بودم که سری به خانواده بزنم و برگردم تا چنانکه پروفسور وعده داده بود همراه با او به سوئد و سوئیس بروم و همانجا درس بخوانم؛ اما پدرم از من و پروفسور سلامی زرنگ‌تر بود؛ و در حالی‌که هنوز مات و مبهوت و منگ بودم، درست در بحبوحۀ انقلاب، یعنی پائیز ۱۳۵۶، زنم داد. تشخیص داده بود که اگر زن داشته باشم شاعری و درویشی و دیوانگی را از یاد خواهم برد.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *