خانه / یادداشت / دشمنی آدم‌ها با روایت بی‌سرانجام

دشمنی آدم‌ها با روایت بی‌سرانجام

گاه از کسی دربارۀ فیلمی که دیده، یا دربارۀ داستانی که خوانده یا شنیده سوال می‌کنید. می‌پرسید «چه طور بود؟» و جواب می‌شنوید «هیچی بابا! بی سر و ته بود.» این «بی سر و ته بودن» دقیقا چه خصوصیتی است و چرا روایت بی سر و ته این همه مغضوب است؟

گمان کنم برای دانستن جواب این سوال، می‌توانیم اول سراغ سوال دیگری برویم؛ چه چیزی روایتی را که بی سر و ته نباشد خوش‌آیند می‌کند؟ ظاهرا تقریبا تمام انسان‌ها کششی شدید به مواجهه با روایت‌ها دارند؛ چه در مقام پردازنده‌ی روایت و چه در مقام مخاطب روایت. این کشش آن قدر شدید و عمومی هست که فرض کنیم به ساختار ذهن، مغز و اعصاب انسان مربوط است و راستش این فرض چندان هم فرض بی‌ربطی نیست.

ما آدم‌ها سیستم عصبی یکدستی نداریم. برای مثال سلول‌های عصبی‌ای که از محیط پیرامون ما داده جمع می‌کنند تا در مغز پردازش شود، بسیار بسیار بیش از کانال‌های ارتباطی همین سلول‌ها با مغز هستند. به همین دلیل سیستم عصبی ما نیاز دارد در مواجهه با داده‌ها آن‌ها را برای ارسال به سمت مغز و بعد در مغز برای سپردن به حافظه فشرده‌سازی کند.

سه روش عمده‌ای که مغز و اعصاب انسان‌ها برای فشرده‌سازی داده‌ها دارند این‌ها هستند:

  1. مقوله‌بندی: داده‌های شبیه به هم را کنار هم نگه‌داری کنیم و حتی گاه یک صورت کلی برای آن‌ها بیابیم و آن صورت کلی را به حافظه بسپاریم. از خوردن نان احساس سیری می‌کنیم. از خوردن سیب احساس سیری می‌کنیم. از خوردن کباب احساس سیری می‌کنیم. از خوردن برنج احساس سیری می‌کنیم. از خوردن سیب‌زمینی احساس سیری می‌کنیم. از خوردن پفک احساس سیری می‌کنیم. یک مقوله شامل همۀ این‌ها می‌سازیم به نام «خوراکی» و به جای همۀ این‌ها و صدها جملۀ نظیر این را به خاطر می‌سپاریم که «از خوردن خوراکی‌ها احساس سیری می‌کنیم.»
  2. استعاره: فلان پادشاه زمانی مقتدرترین بود، اما در آخر عمر شکست سختی خورد. فلان فعال اقتصادی زمانی بازار کالایی خاص را برای خود بازاری اختصاصی کرده بود، اما ناگهان رقیبانی خرده‌پا او را زمین زدند. ایدئولوژی‌ای که زمانی مدعی بود تمام مسائل بشر را حل می‌کند و هر روز بر طرفدارانش افزوده می‌شد بعد از مدتی یکه‌تازی به شدت عقب رانده شد و شکست خورد. ما همۀ این موارد را که به هم ربط ندارند می‌بینیم، حکیمانه سر تکان می‌دهیم و می‌گوییم «فواره چون بلند شود سرنگون شود». با استعارۀ مانند کردن این‌ها به فواره بین این‌ها ارتباط ایجاد می‌کنیم و در قالب همین جملۀ حکیمانه ضبطشان می‌کنیم و صد البته که کم نیستند شاهانی که شکست نخورده‌اند و مانند این‌ها. اما به هر حال استعاره به ما کمک می‌کند داده‌ها را هم‌کاسه کنیم و از حجمشان کم کنیم.
  3. روایت: کسی به دیگری خیانت می‌کند، اما پس از مدتی عاقبتی شوم دامنگیرش می‌شود. قاتل مقتول را زیرکانه می‌کشد، اما کارآگاه بالاخره قاتل را پیدا می‌کند. یکی نیکی می‌کند و در دجله می‌اندازد و ایزد در بیابان بازش می‌دهد. این‌ها و داستان‌های سرراستی مانند این‌ها آجرهایی هستند که بناهای روایی ما را می‌سازند. این‌ها کمک می‌کنند تلاش امیر ارسلان و وصال فرخ لقا را نه در صدها داده‌ی مختلف که در یک زنجیر سرراست روایی بچینیم و به خاطر بسپاریم. یا مثلا جنایت راسکولنیکف و تمام خطوط جنایت و مکافات را در یک قالب کلی ببینیم و به قول خودمان «بفهمیم».

به همین دلیل است که روایتی که با این قالب‌های نسبتا شناختۀ ما منطبق نشود، یا سرش به یکی از ته‌هایی که ما می‌توانیم حدس بزنیم یا حدس نزنیم اما میان این سر و آن ته ربط خوبی ببینیم نرسد، از نظر ما روایتی است «بی سر و ته».

این روایت به ما کمک نمی‌کند یک مجموعه از داده‌ها را به سامان برسانیم. مثلا فرض کنید روایتی مثل این:

جادوگر شاهزاده را جادو می‌کند. جنگاوری که دارد به خواستگاری شاهزاده می‌رود از میانۀ راه باخبر می‌شود و به شهر خودش برمی‌گردد و با دخترخالۀ خودش ازدواج می‌کند. در همسایگی آن‌ها مرد کفاشی زندگی می‌کند که ناگهان سرطان می‌گیرد و از دنیا می‌رود. پسر کفاش یک مازراتی می‌خرد. مامور بیمه مازراتی را بیمه نمی‌کند. فرزند ارشد جنگاور و دخترخاله‌اش در دانشگاه طراحی پارچه می‌خواند و پس از فارغ‌التحصیلی جگرکی باز می‌کند. روایت تمام می‌شود.

این روایتی است بی سر و ته. انتظار ما را از ربط داشتن، یکپارچه شدن و قابل یادآوری بودن روایت از میان می‌برد. ما را ناامید می‌کند و حتی به خشم می‌آورد. ما چنین روایت‌هایی را دوست نداریم چون به ما در فشرده‌سازی داده‌ها کمکی نمی‌کنند.

همچنین ببینید

جای خالی روایت در ترانه‌ی فارسی

وقتی ترانه می‌شنویم، نیاز به قلابی داریم که ما را به ترانه جذب کند و …

یک دیدگاه

  1. سلام آقای علیانی
    خوب هستید ؟
    تازگی ها دوره داستان نویسی یا گردهمایی ای شبیه به اینها را برگزار نمیکنید ما شرکت کنیم ؟!
    چندسال پیش چندجلسه از دوره داستان نویسی شهریاران جوان شما هم بودید و از قضا ان چندجلسه پربار ترینشان حداقل برای من بود !
    سپاس ازین نوشتار …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *