خانه / یادداشت / وقتی‌که ۴۲۵ فیل بتوانند پرواز کنند!

وقتی‌که ۴۲۵ فیل بتوانند پرواز کنند!

در سال ۱۹۸۲ میلادی زمانی که پیتر استون مقابل گابو (گابریل گارسیا مارکز) قرار گرفت و از او دربارۀ شگرد باورپذیر کردن اتفاقات عجیب رمان صدسال تنهایی -مانند پرواز کردن رمدیوس خوشگله- پرسید با این پاسخ مواجه شد: «مثلا اگر بگویید فیل‌ها در آسمان در حال پروازند، مردم حرفتان را باور نخواهند کرد؛ اما اگر بگویید چهارصد و بیست‌وپنج فیل در آسمان در حال پروازند، احتمال دارد حرفتان را باور کنند. صدسال تنهایی پر از این چیزهاست.»

اما چند سال پیش از ۱۹۸۲ و قبل از ترور جان اف کندی رئیس‌جمهور فقید ایالات‌متحدۀ آمریکا، جنگ سرد شروع شده بود. جنگ سرد رقابتی بود که بعد از جنگ جهانی دوم میان برندگان جنگ، در دو بخش شرقی و غربی اروپا تا آمریکا و شرق آسیا امتداد یافت و بلوک شرق و غرب را شکل داد. در سال ۱۹۸۲ هنوز اینترنت وجود نداشت. خبری هم از ماهواره‌های مخابراتی نبود. شبکه‌های اجتماعی هم به وجود نیامده بود. تنها رسانه‌های جمعی رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها بودند. سینما هم بود؛ اما محدود به سالن‌های نمایش.

جنگ سرد منتهی شد به جنگ ستارگان. جنگی که از جو زمین فراتر رفته و گستره‌اش به ستارگان و سیارات و کهکشان‌های ناشناخته رسیده بود. یوری گاگارین اولین انسانی بود که در دوازدهم آوریل ۱۹۶۱، قدم به فضای لایتناهی بیرون جو زمین گذاشت و عنوان اولین فضانورد را از آن خود کرد. تا اینجا مسابقه را بلوک شرق به سرکردگی اتحاد جماهیر شوروی برنده شده بود؛ اما وقتی در بیستم ژوئیۀ ۱۹۶۹، فضاپیمای آپولو ۱۱ از پایگاه هوایی کندی به فضا پرتاب شد و عکس‌ها و گزارش لحظه‌به‌لحظۀ قدم زدن نیل آرمسترانگ، بر خاک ماه منتشر شد، دنیا در بهت و حیرتی ناگهانی فرو رفت.

ماجرا به‌سادگی پرواز فیل‌ها بود. مارکز و آمریکای لاتین فرمول رفتن به ماه را عمومی کردند؛ اما ابزارشان فنی-مهندسی نبود؛ ادبی بود. تمام آنچه آمریکا نیاز داشت باورپذیری روایت رفتن به ماه بود و ابزارش عیان کردن جزئیات؛ درحالی‌که شوروی و شرق تأکید بر نهان‌روشی و بیان کلیات داشتند. بلوک شرق تا زمانی موفق بود که کوچک‌ترین خدشه‌ای به واقعیتی که می‌ساخت وارد نشود و هر کس کوچک‌ترین خبر یا اطلاعی را از حقیقت به بیرون درز می‌داد دستگیر، بازجویی و تنبیه می‌شد و حتی ممکن بود اعدام شود؛ اما در بلوک غرب، آن‌قدر عیان‌گری نمایان بود و جزئیات هر برنامه نشان داده می‌شد که کلیات، باورپذیر و کتمان‌ناشدنی به نظر می‌آمد. غرب نمایش تمام‌نمای عیان‌گری و بیان جزئیات را روش کار خود قرار داده بود.

سال‌ها بعد یعنی اوایل دهۀ نود میلادی، بلوک شرق از هم پاشید، اتحاد جماهیر شوروی تجزیه شد و دیوار برلین که میان شرق و غرب برلین کشیده شده بود و مرزهای بلوک شرق و غرب را می‌ساخت، فرو ریخت. دلیل این ازهم‌پاشیدگی بلوک شرق، «انباشت نادانی سیستمی» بود؛ اینکه مردم محدود به دانستن تنها بخشی از حقیقت، آن‌هم به‌صورت کلی و مبهم بودند.

درحالی‌که که در بلوک غرب «عیان‌نمایی و توهم دانایی» و غرق شدن در جزئیات، آن‌قدر زیاد بود که کمتر کسی به اصل ماجرا شک می‌کرد؛ حتی در محیط‌های دانشگاهی کسی سؤال نکرد که اگر سفر به ماه در دهۀ شصت میلادی ممکن بوده است چرا حتی یک‌بار دیگر در دهه‌های بعد تکرار نشده است؟ رازی که اولین بار در دهۀ هفتاد میلادی با کتاب «ما هرگز ماه نرفتیم» نوشتۀ ویلیام چارلز کایسینگ مطرح شده بود، در دهۀ نخست قرن بیست‌ویک در فیلم‌های متعدد سینمایی آن‌قدر تکرار و عادی شد که مردم آمریکا پذیرفتند که سفر آپولو ۱۱ یک ترفند ساختگی مصلحتی برای حفظ تمامیت ارضی و استقلال آمریکا در دهۀ شصت بوده است و خیلی راحت از پیگیری ابعاد آن گذشتند!

شاید بتوان عصر حاضر را عصر «جنگ روایت‌ها» نامید. قدرت دست کسی است که روایت و ماجرایی برای تعریف کردن دارد. روایت و ماجرایی بزرگ و غیرقابل‌باور؛ اما با جزئیات عادی و باورپذیر بیشتر. هنوز هم قدرت‌های دیگری در جهان وجود دارند که در نقطۀ مقابل عیان‌گری غرب ایستاده‌اند و بنایشان بر نهان‌روشی و کتمان است. قدرت‌های نوظهوری هم هستند که روایت‌شان ریشه در باور به غیب دارد. رازآلود هستند؛ اما نهان‌روش نیستند؛ بلکه شرط فهم جزئیات روایت‌شان، شایستگی می‌خواهد و با طی مراحل و مراتب به دست می‌آید. باید دید در آینده کدام‌یک از این سه شیوۀ روایت، توفیق «باور» خواهد یافت و عالمیان آن را می‌پذیرند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *