خانه / داستان / شکنجه به جای سرگرمی

شکنجه به جای سرگرمی

نگاهی به رمان «سنگی که نیفتاد»، نوشتۀ محمد‌علی رکنی

«گوشی را که قطع می‌کنم، زن دوباره می‌آید داخل و این بار قدم‌هایش را تند برمی‌دارد. جلوی میز که می‌رسد، سنگ را از توی کیفش درمی‌آورد. می‌گوید می‌خواهد سنگ را پس بدهد و به جای آن یک قابلمۀ مسی بردارد. بعد دست می‌برد توی کیف و آرام می‌خواهد سنگ را بگذارد روی میز. از دستش ول می‌شود. می‌افتد روی زمین و می‌شکند. زل می‌زنم به زن. این صحنه را قبلا دیده‌ام؛ اینکه این زن وارد می‌شود و سنگ از دستش پرت می‌شود.»[۱]

درون‌مایه و نقش‌مایه‌ها

 در اوایل داستانِ سنگی که نیفتاد، زنی وارد مغازۀ عتیقه‌فروشیِ شخصیت اصلی داستان می‌شود، ابتدا سنگی زینتی را خریداری می‌کند و از مغازه بیرون می‌رود، بعد از چندی برمی‌گردد و می‌خواهد سنگ را با یک قابلمۀ مسی عوض کند؛ اما سنگ از دستش می‌افتد و چندتکه می‌شود. شاید این همان سنگی ا‌ست که قرار بوده از دست شخصیت اصلی بیفتد. دارایی و زندگی شخصیتی که در مقابل هیچ، نابود می‌شود. سنگی که می‌تواند نماد دل‌بستگی به چیزی تهی باشد، چیزی که با ضربه‌ای می‌شکند، در مقابلِ قابلمۀ مسی که هم شکستنی نیست و هم قابل‌استفاده است. در بطن کتاب «سنگی که نیفتاد» نیز چنین درون‌مایه‌ای نهفته است: «دست آویختن به هیچ، نیستی به ارمغان خواهد آورد.» شرایط زندگی به‌گونه‌ای برای سعید رستمی رقم می‌خورد که او به نیهیلیسم کشانده می‌شود و همین اعتقاد به بیهودگی بالاخره سعید را در آستانۀ انداختن سنگ حماقتش به چاه نادانی قرار می‌دهد.

 نویسنده موضوعی فلسفی را برای داستانش برگزیده است. چیستی زندگی و هدف از آفرینش؛ و این مهم از بستر یک حادثۀ اجتماعی عبور می‌کند. دعاهای سعید برای نجات همسرش از مرگ اجابت نمی‌شود و سعید بعد از مرگ همسرش حبیبه به شک می‌رسد. شک دربارۀ همۀ چیز، از آفریدگار جهان گرفته تا هدف از زندگی. نماز را ترک می‌کند و به تشویق دوستی که او نیز از طریق دیگری به زندگی پشت کرده، به دنبال وسیله‌ای ناروا می‌افتد برای نسیان. مادر سعید و دختر کوچولویش مریم آخرین پناهگاه و دستاویزش به زندگی است؛ اما چون سعید از مبدأ بریده، هرلحظه نخ ارتباط او با زندگی نازک‌تر می‌شود. نویسنده برای نشان دادن این وضعیت، هر جا که توانسته از نقش‌مایه‌های تردید، پوچی، جبر و میرایی استفاده کرده است.

 از مفاهیم تکرارشوندۀ داستان، اشاره به سستی دنیاست. اینکه «هیچ تضمینی نیست شب همه‌چیز سر جای خودش باشد. هرلحظه ممکن است یک بمب که ساعت‌هاست شمارش معکوسش شروع شده و تو آن را نمی‌بینی، کنارت بترکد. بمب‌هایی که همه‌جا هستند؛ توی تمام لحظه‌هایت، فقط معلوم نیست کی شمارشگرهایشان صفر شود»؛[۲] و این با یادآوری هرلحظۀ مرگ حبیبه و ماجراهای پیرامون آن، دائم در گوش خواننده تکرار می‌شود. تکرار مرگ انسان درجایی که وسایل قدیمی اما بی‌جان خانه و مغازه هنوز هستند و مانایی خودشان را در مقابل میرایی انسان به رخ می‌کشند.

 نقش‌مایۀ خواب دیدن بیابان و حملۀ سگ‌هایی به‌اندازۀ گوساله و گاز گرفتن سگ‌ها و پاره‌کردن تن آدمی و دوباره اجزای منقطع به هم چسبیدن هم شاید کنایه از زخم‌هایی باشد که در زندگی هستند و التیام می‌یابند و دوباره سر باز می‌کنند.

 نقش‌مایۀ متزلزل بودن شادی در زندگی و ثبات و آسودگی هم از دیگر وجوه تکرارشوندۀ داستان است: «دلم می‌خواست به حمید بگویم درست نمی‌شود؛ حتی لحظه‌هایی که خیالمان راحت است و فکر می‌کنیم اوضاع بر وفق مراد است، هرلحظه ممکن است چیزی ناخواسته سر راهمان سبز شود و گور همۀ آرزوهایمان را به آب ببندد.»[۳]

 علاوه بر موتیف‌ها یا نقش‌مایه‌های فوق، نقش‌مایه‌های دیگری نیز در راستای درون‌مایۀ اصلی داستان بیان شده‌اند. نقش‌مایه‌هایی همچون بیهوده بودن زندگی: «برای چه دارم زندگی می‌کنم؟ اصلا این‌همه آدم برای چه به وجود آمده‌اند؟ برای اینکه یک روز به آخر خط برسیم؟ هیچ کاری نداشته باشیم؟ منتظر بمانیم که کسی رو به قبله‌مان کند؟ شده‌ایم کرم‌هایی که توی هم وول می‌خورند. یک روز خوشحال، جوان، چشم بر هم نزده، بازنده‌ایم. اگر خدا هم ما را خلق کرده، برای چه این کار را کرده؟ چرا نگفته از جان ما چه می‌خواهد؟»[۴]

 نقش‌مایۀ اضطراب، پوچی و تمام‌شدگی: «زندگی با اضطراب یعنی ذره‌ذره غرق شدن توی باتلاق … . لحظه‌به‌لحظه همه‌چیز در حال نابودی و از بین رفتن است.»[۵]

 نقش‌مایۀ تردید: «از وقتی نماز نمی‌خوانم و شک دارم به خدا و پیغمبر، بدتر شده. چیزهایی می‌بینم که فکر می‌کنم قبلا هم دیده‌ام.»[۶]

 نقش‌مایۀ تقدیرگرایی: «من خیلی وقته فهمیده‌م ما هیچ‌کاره‌ایم. وقتی اول و آخر کار دست خودت نیست، وسطش چه اهمیتی داره؟»[۷]

 این موتیف‌ها نشان‌گر رسیدن سعید به نیهیلیسم است. سؤال‌هایی نیز که در ذهن سعید مرور می‌شود، همه در راستای پوچ‌گرا شدن او طرح می‌گردند. پیش‌تر حبیبه برای او نماد و دلیل زندگی بود: «تا شقایق هست، زندگی باید کرد»؛[۸] اما حالا هیچ‌چیز نمی‌تواند در برابر عظمت رفتن حبیبه، و مهم‌تر از آن بی‌پاسخ ماندن خواستۀ سعید از پروردگار قد علم کند. ازاین‌رو زهر تلخ واژه‌ها برای روایت داستانی اندوه‌بار، به کام خواننده ریخته می‌شود؛ در نتیجه اثری خلق می‌شود که خواندنش از تحمل خوانندۀ عاطفی بیرون است. نه مظلومیت شخصیت‌های اصلی که حتی شوربختی حمید و زنش پشت خواننده را می‌لرزاند و او را به چنان درجه‌ای از حزن می‌کشاند که شاید پیش‌تر تجربه‌اش نکرده باشد؛ هرچند رمان تأثیرگذار است، ولی هر خواننده‌ای را یارای همراهی با حادثه‌های آن نیست. شاید بسیاری همان ابتدا که پی بردند مریم دخترک تازه مادر ازدست‌داده است و باید جور حماقت‌های پدر را نیز بکشد، دل از خواندن بقیۀ صفحات بشویند؛ اما داستان که پیش می‌رود -اگر خواننده تاب آورده باشد- قصه آن‌قدر جذابیت پیدا می‌کند که او را تا آخر کتاب با خودش بکشد؛ هرچند با هول و هراس؛ هرچند با خودخوری و بی‌تابی؛ به‌خصوص بعد از مرگ مانینا و افتادن خورۀ خودکشی و بچه‌کشی در دل سعید، خواننده از هولش صفحه‌ها را خواهد بلعید. کلمه‌ها را تندتند خواهد خواند و ضربان قلبش برای مریم تندتر خواهد زد. نکند …؛ یعنی نویسنده در نشان دادن معصومیت مریم و ساختن دنیای کودکانۀ او موفق بوده است؛ اما خواننده به نویسندۀ سنگدل دست‌مریزاد نخواهد گفت. شاید هم با خود خواهد گفت کاش این کتاب را در دست نمی‌گرفتم.

 وقتی داستان به سی و هفتمین صفحۀ خود می‌رسد، خواننده اطمینان یافته که مسئلۀ اصلی نویسنده، ناامیدی براثر مرگ همسر و دست شستن او از نماز است؛ زیرا خداوند دعاهای سعید را نپذیرفته و همسرش را از او گرفته است. خواننده در این بخش از داستان احتمالا باید منتظر باشد که نویسنده او را به این نتیجه برساند که چشم امید بستن از الطاف الهی، بد است و اجابت دعا شرایطی دارد و دست از نماز نباید شست و نباید با تقدیر الهی جنگید؛ و این هم آفتی است برای داستان‌های دینی که می‌دانی نویسنده در نهایت چه می‌خواهد بگوید. بااین‌حال، آنچه تا اینجای رمان، خواننده را با خود کشانده، نه شکست دل‌نشین زمان داستانی بوده، نه اندوه مرگ حبیبه و نه نماز نخواندن سعید؛ شاید واقعی بودن زندگی سعید و دردهای او و خاکستری بودنش را بتوان دلیل محکمی برای همراهی خواننده با کتاب دانست. بعدازاین هم با وجود قطعی بودن نتیجۀ داستان، نویسنده باید با گسترش کشمکش عاطفی-ذهنی داستان را جلو ببرد. کاری صعب و توان‌فرسا که البته نویسنده از عهدۀ آن برآمده است. بااین‌حال، همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، آنچه مخاطبان بسیاری را از اثر خواهد رماند، اندوه عمیق تنیده شده در رگ و پی اثر است؛ هرچند چنین امری خودبه‌خود توانایی نویسنده در فضاسازی را می‌رساند، اما خواننده پول خرید کتاب نمی‌دهد تا نویسنده با مهارتش بر غم‌های او بیفزاید؛ تا افسردگی بگیرد و جانش از التهاب احتمال مرگ یک کودک معصوم به درآید. خواننده بیش از هر چیز می‌خواهد سرگرم شود. لحظات مفرحی با کتاب داشته باشد؛ درحالی‌که این داستان تا چند صفحۀ آخر، خواننده را شکنجه می‌دهد. فضای تاریک داستان هرلحظه تیره‌تر می‌شود. زنان خطاکار، مردان بوالهوس، کودکان حرام‌زاده، جنین انسان سقط شده، فرزندان بی‌قید، مادران تنها، کودکان و … . کسی برای شکنجه شدن پول پرداخت نمی‌کند؛ درحالی‌که مثلا در رمان «راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی»، نوشتۀ بلیک ماریسن، ضعفهای جسمانی پدری پیر نمایش داده شده است؛ اما این زندگی از زاویه‌ای بیان شده که خواننده با دیدن سختی‌های زندگی یک پیرمرد ازپا‌افتاده، دل‌آشوب نمی‌شود؛ بلکه او پیش از تمام کردن کتاب، بیش از هر چیز با این سؤال مواجه می‌شود که راستی آخرین بار پدرش را کی دیده است؟ و دل او برای پدرش تنگ خواهد شد.

 درست است که رکنی نیز در نهایت موفق به انجام چنین کاری می‌شود و رقت قلبی که حاصل از دیدن وضعیت مانینا و مریم در آخرین بخش‌‌های داستان است، خواننده را به توجه بیشتر به مادران و فرزندان خواهد کشاند، اما رسیدن به این مهم به چه قیمتی انجام می‌شود؟ و مهم‌تر آنکه، چه تعداد از خوانندگان توانایی همراه شدن با شخصیت بی‌قید و ضعیفی چون سعید را خواهند داشت و داستان را تا به آخر ادامه خواهند داد؟

حرکت به سمت واقع‌گرایی عرفانی

 داستان هم علائمی از یک داستان مدرن همچون شکست پی‌درپی زمان را در خود دارد، هم برخی علائم داستان‌های پست‌مدرن را همچون برجستگی مسئلۀ تردید و عدم قطعیت و نشان دادن اتفاقات غیرمعمول را و هم بعضی وجوه داستان‌های کلاسیک را چون داشتن پیرنگ قوی و تمرکز بر شخصیت محوری و توجه خاص به آغاز و میانه و پایان داستان. بااین‌حال، وجود عناصر کلاسیکی در داستان قوی‌تر است. بعضی وجود دیگر هم در خدمت عناصر سنتی داستان قرار گرفته‌اند؛ مثلا تردیدهای شخصیت اصلی داستان در نهایت برای اثبات لزوم اعتقاد به وحدانیت و دوری از پوچ‌گرایی است، از طرفی داستان با تمام شدن فیزیکی خود به اتمام می‌رسد. ازاین‌رو بهتر است این اثر را رمانی کلاسیک با شیوۀ واقع‌گرایی عرفانی دانست.

 هرچند بستر اصلی داستان واقع‌گرایی است، اما حضور عبدالصمد[۹] با توانایی‌های خاصش همچون وقوفش به ضمیر دیگران و نیت و اتفاقات زندگی دیگران و بی‌طرفی نویسنده در ارائۀ آن و مهم‌تر از همه باور آن توسط وی، سبب شده است تا اثر به رئالیسم عرفانی بدل شد. واقع‌گرایی که در عمق آن باور به برخی خوارق عادات عرفای اسلامی، اصلی پذیرفته شده است.

زبان و گفتگو نویسی

 زبانِ داستان صیقل‌خورده است. کلمات درست انتخاب شده‌اند. خواننده با واژه‌های انتخابیِ نویسنده به دنیای داستان می‌رود. کوتاهی جمله‌ها، هم در حرکت داستانی و هم در نشان دادن ضرب‌آهنگ داستان و همراه کردن خواننده مؤثرند: «می‌خواهد پرتم کند توی چاه. پرت می‌شوم. دستانم را گیر می‌دهم به لبۀ چاه. به پشت دستم لگد می‌زند. دستانم شل می‌شوند. سقوط می‌کنم.»[۱۰] گفتگوها، هم با شخصیت‌ها تناسب دارند و هم تأثیرگذارند. به‌ویژه زبان کودکانۀ مریم در انعکاس معصومیت او مؤثر واقع شده است: «بابا، خدا به مامان غذا می‌ده؟ خدا کجاست که مامان الآن پیش خداست؟»

 زبان داستانی وقتی در خدمت توصیف شخصیت‌ها قرار می‌گیرند، به‌جای گزارش، نشان می‌دهند: «این را می‌گوید و رهایم می‌کند. حرف که می‌زند، به موهای پرپشت سینه‌اش نگاه می‌کنم که از پیراهن مشکی نیمه‌بازش بیرون زده. یک گردنبند طلا گردنش انداخته. گردنبند، پسر و دختری است که نشسته‌اند و کمربه‌کمر تکیه داده‌اند به هم.»[۱۱]

شخصیت‌پردازی

 شخصیت‌ها نه‌تنها از طریق توصیف ویژگی‌های فیزیکی، که از راه عمل داستانی و گفتگو به‌خوبی معرفی شده‌اند. کم‌شمار بودن شخصیت‌ها و ارتباط اندام‌وارۀ آن‌ها با یکدیگر نیز از دلایل موفقیت نویسنده در این امر محسوب می‌شود.

 انتخاب نام شخصیت‌ها نیز درست انجام گرفته است. مانینا در تکلم مریم از مادر بزرگ، خود مریم که نمادی از معصومیت و پاکی است، حبیبه که حبیب است و جای خالی‌اش به چشم می‌آید و حتی صابر، نرگس و حمید که ارتباطی با معنایشان ندارند، متناسب با قوانین انتخاب اسم برگزیده شده‌اند. تک‌بخشی نیستند. عجیب‌وغریب نیستند. متناسب با فرهنگ حاکم بر داستان هستند، خیلی به هم شباهت ندارند و در این میان به‌ویژه، انتخاب مانینا تشخص خاصی به آن بخشیده است.

[۱]. رکنی، محمدعلی، سنگی که نیفتاد، قم، کتابستان معرفت، ۱۳۹۵، ص ۳۱.

[۲]. همان، ص ۲۱.

[۳]. همان، ص ۴۰.

[۴]. همان، ص ۵۴.

[۵]. همان، صص ۵۳ و ۵۴.

[۶]. همان، ص ۷۳.

[۷]. همان، ص ۹۴.

[۸]. همان، ص ۱۰۹.

[۹]. عبدالصمد صدای مخالف سعید است. او به هنگام حضورش حرفهای می‌زند که پاسخ تردیدهای پسر مانیناست. اشعاری همچون: این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند، نقش بود بر دیوار.

[۱۰]. همان، ص ۱۷.

[۱۱]. همان، ص ۸.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *