خانه / داستان / سایۀ سایه

سایۀ سایه

تقویم گوشی تلفن همراهِ خود را که باز می‌کنم چنین می‌نویسد:

امروز ششم اسفندماه هزار و سیصد و نود و شش، هوشنگِ ابتهاج، زادۀ ششم اسفندماه هزار و سیصد و شش، نود ساله شد.

به محضِ چک کردن کانال تلگرامی موسوم به دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی که توسط شاگردانِ کلاسِ درس ادبیات وی در دانشگاه تهران اداره می‌شود، آخرین مطلب پست‌شده را می‌خوانم:

جانِ جهان
استاد دکتر محمود خوشنام، پژوهشگر برجستۀ موسیقی عصر ما از آلمان به منزل ما تلفن زدند که اینجا می‌خواهیم مجلسی به شادی نود سالگی سایه برگزار کنیم، اگر پیامی بفرستید به‌جاست. این چند بیت را همان لحظه سرودم. خوانندگان «بخارا» نیز که شیفتگان هنر سایه‌اند اگر این پیام منظوم را بخوانند بی‌مناسبتی نخواهد بود:

پرتو شعلۀ عصیانِ زمانی سایه/ هرچه خوانند تو را، برتر از آنی سایه

نیست امروز کسی عارف و زندیق بهم/ تو درین ره همه‌جا وردِ زبانی سایه

نوجوان بودی و شعرت همه آفاق گرفت/ در نود سالگی‌ات نیز همانی سایه

چشم بد دور ازین شعبده در کار هنر/ آفتابی تو، که در سایه نهانی سایه

از طلسمات غزل آنچه گشودند تو را / رهرو واقف این گنجِ روانی سایه

از دَد و دیو چه بیم‌ات که بدین خاتمِ شعر/ راستی را که سلیمانِ زمانی سایه

هرکه یک لحظه تو را دید همه عمر خوش است/ کیمیایِ دل هر پیر و جوانی سایه

کبریایی که به سلطانیِ فقر است تو را/ فارغ از کوکبۀ کون و مکانی سایه

دورم از مجلسِ یاران که ندیم‌اند تو را/ همّتم لیک نه دور است و تو دانی سایه

خواست خوشنام پیامی پیِ بزم یاران/ گم شدم دل که در آن سوی گمانی سایه

نیّت خیر مگردان و بیا جانب ما/ که وطن را به سحر مژده‌رسانی سایه

لحظه‌ای نیست که غافل شود از یاد تو دل/ ای خوشا من که توام جان جهانی سایه

«م.سرشک. بیست و یکم بهمن ماه ۱۳۹۶؛ تهران»

تلفن را بر می‌دارم و با استاد محمدعلی بهمنی تماس می‌گیرم:

– سلام استاد. یه جمله دربارۀ هوشنگ ابتهاج می‌گید؟

– هوشنگ ابتهاج کسی است که پلی را به سمت غزل معاصرِ بعد از نیما زد؛ امّا خود از آن عبور نکرد. من و منوچهر نیستانی از آن عبور کردیم و حسین منزوی نیز در میانه‌های آن رقصی مستانه را به نمایش گذاشت. اگر ابتهاج نبود هیچ یک از این ها نبود…

سایۀ نود ساله را تصور می‌کنم که در «خانۀ ارغوان» به تماشای نود سالگی خود نشسته است. درختِ ارغوان خشکیده در حیاط که سال‌هاست خاطرات او را به تصویر می‌کشد و هم صدای اوست، حالا چون او به روزگار جوانی خویش می‌اندیشد. گوشه‌نشینی او در این سال به حدی بوده است که حتی خوانده شدن آثارش را بدون نامۀ رضایت مؤلف آزاد کرده است تا خلوتش را فقط از زمزمۀ ارغوان پر کند:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید…

سایه در گوشه‌ای نشسته است و به دوستان رفته‌اش فکر می‌کند؛ به شاملو، به اخوان، به شهریار و به سیاوش؛ به گالیا همان عشقِ قدیمی، همان دختر ارمنی با آن لهجۀ شیرین و به شور و شوق عاشقانه‌هایِ جوانی‌اش که در گیر و دار جنگ بود:

دیرست گالیا!

در گوشِ من فسانۀ دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانۀ شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا!

به ره افتاد کاروان!

عشق من و تو؟

آه…

این هم حکایتی است!

امّا، درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست…

تلفن را بر می دارم و با استاد عبدالجبار کاکایی تماس می‌گیرم:

– استاد سلام. مخلصم. می‌شه یه جمله دربارۀ سایه بگید؟

– من ابتهاج «شنیدنی» را بیشتر از ابتهاج «خواندنی» دوست دارم. شعرهای او شنیدنی است، بیش از آنکه خواندنی باشد.

ابتهاج را تصور می‌کنم که به همراه همایون خّرم، گوشه‌ای خلوت نشسته است. خرّم ویلون خود را کوک می‌کند، آرشه را روی سیم‌های ویلون به حرکت در می‌آورد و حسین قوامی می‌زند زیر آواز:

شبی که آوازِ نِی تو شنیدم/ چو آهویِ تشنه پیِ تو دویدم

دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم/ نشانه‌ای از نِی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی؟!/ از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی…

تو ای پری کجایی؟ و سایه باز به عشقی فکر می کند که روزهای جنگ و انقلاب و کودتا از او گرفته است! ابتهاج شنیدنی است!

خبر: بعد از حادثۀ میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) هوشنگ ابتهاج، محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و  حسین علیزاده به نشانۀ اعتراض از رادیو استعفا دادند…

سایه شنیدی است! تنها صداست که می‌ماند! هنرمند با مردمش است! هنر با حکومت نیست، بر حکومت است! ابتهاج عاشق است! عاشق همان دختر ارمنی با آن لهجۀ شیرین! عاشق مردمش که وسط میدان ژاله به خاک و خون نشسته بودند! عاشق وطنش که نمی‌دانست کی طعمِ آرامش را می‌چشد. سایه شنیدنی است:

ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون خورشیدی خجسته رسید

اگر چه دل‌ها پر خون است، شکوه شادی افزون است

سپیدۀ ما گلگون است، که دست دشمن در خون است…

حالا سایۀ نود ساله در حیاط خانه‌اش نشسته است! نه؛ آپارتمانی که در رشت همسایه‌ها از نصب کاشی ماندگار نام او بر دیوار ساختمان جلوگیری کردند. سایه پیر است و بی‌حوصله؛ این را من نمی‌گویم! تعداد اندکی که در این سال توانسته‌اند به دیدارش بروند، می‌گویند! این پیرمرد که داغِ صد اتفاق قدیمی را در سینه دارد پس لب به کدام خنده باز کند. مگر می‌شود؟ مگر می‌گذارند؟

نقل قول: وقتی شاملو مُرد من در مراسمش گریه کردم. یکی از دوستان به من گفت سایه گریه می‌کنی؟ فکر می‌کرد من نباید برای شاملو گریه کنم! گفتم این چه حرفی است؟ من برای کدام یک از رفقایم مرثیه ساخته‌ام؟ مهدی اخوان‌ثالث، شاملو، کسرایی، شهریار؟  دردِ نبودنِ این‌ها چنان برای من عظیم است که اصلا کلمه پیدا نمی‌کنم!

تلفن را بر می‌دارم. با استاد محمد سلمانی تماس می‌گیرم:

– استاد عزیز سلام. ارادت. یه جمله دربارۀ ابتهاج بهم می‌گید؟

– برعکس نظر دیگران، ابتهاج بیشتر از موسیقی به ادبیات خدمت کرد. ریشه و درهم تنیدگی شعرهای او در ادبیات سنتی، تعهد و وفاداری او به شعر کهن قابلِ ستایش‌تر از خدمات او به موسیقی باکلام است. خودش و شعرش را وقف کرد تا ادبیات سنتی را حفظ کند…

ادبیات ابتهاج کهن است؛ امّا کهنه نه! ابتهاج نود ساله را تصور می‌کنم که در آپارتمان خود در یکی از خیابان‌های رشت، کنار پنجره‌ای خیس از بارانِ اسفندماه نشسته است. پیرمرد نود ساله‌ای که دل در گرو ویس و رامین، لیلی و مجنون، دَعد و رَباب، شیرین و فرهاد، امیر ارسلان و فرخ لقاء، بهرام و گل اندام، بیژن و منیژه، زال و رودابه، وامق و عذرا، سلیم و میترا، و کتایون و گُشتاسب دارد تا زهره و منوچهر، و رومئو و ژولیت، و ناپلئون و دزیره! جنس عشق و عاشقی او قدیمی‌تر از عشق‌های سانتیمانتالِ دراماتیک و امروزی است. نشسته است کنار پنجره و به سال‌هایی که عشقی اساطیری را در سر می‌پروراند می‌اندیشد:

نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست

تا اشارات نظر نامه‌رسانِ من و توست

گوش کن با لبِ خاموش سخن می‌گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کَس مردِ ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست…

تاریخ نگاری: انجمن ادبی «شمعِ سوخته»، اوایل دهۀ ۱۳۳۰ در تهران تشکیل شد. بنیان‌گذاران آن که از پیشگامان شعر نو فارسی بودند عبارتند از: نیما یوشیج، مرتضی کیوان، هوشنگ ابتهاج، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، محمدجعفر محجوب و مهدی اخوان ثالث…

ادبیات ابتهاج کهن است؛ امّا کهنه نه! جوان‌تر که بود با همان جسارت جوانی خود به دنبال اتفاقات نو بود. قلبش همان قلب قدیمی است با آن عاشق و معشوق‌های قدیمی؛ اما گالیا که معشوقه‌ای قدیمی نیست! معشوقۀ او، دختری از خانواده‌ای ارمنی کوچ‌کرده که با شیرینی مرطوب لبخندهایِ شمالی‌اش، واقعی‌تر از آنی است که در قصّه‌های نظامی و فردوسی و اسعدی خوانده است. باید گالیا را با نامی دیگر و کلامی دیگر بخواند. هم‌پای دوستانش، معشوقۀ امروزی را «نونوار» تر از همیشه می‌سراید:

دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب می‌بیند

خواب می‌بیند که بیمار است دلدارش

وین سیه رؤیا

شکیب از چشم بیمارش…

گفت‌وگو: او تائید می‌کند که آزادی‌اش از زندان بعد از نامۀ محمدحسین شهریار به آیت‌الله خامنه‌ای و بیان این نکته که «وقتی سایه را زندانی کردند، فرشته‌ها بر عرش الهی گریه می‌کنند» صورت گرفته است. ابتهاج یک سال بعد، از زندان آزاد می‌شود.

ابتهاج را تصور می‌کنم که تکیه‌زنان بر عصای خود از کوچه‌های نم‌زدۀ رشت عبور می‌کند؛ از روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و فصل‌ها و سال‎های گذشته‌اش؛ از روزگار عشق‌های جوانی و مبارزات میان‌سالی؛ از شعر و سیاست؛ از دوستان اندک‌اندک رفته و محمدرضا شفیعی کدکنی مانده؛ محمدرضا شجریان مانده؛ حسین علیزاده مانده؛ از رفته‌های بیش از شمارش سال‌ها و مانده‌های کم‌تر از تعداد انگشتان یک دست! کدام زندان بزرگ‌تر از جهانی که در آن تنهاست! ارغوان تنهاست! تنها سایه‌ای از سایه مانده است. سایه‌ای نود ساله که زندانی جهانِ در دَوَران دورانِ خویش است. آواز در قفس خوش‌تر است؛ پس بخوان سایه که ابتهاج شنیدنی است:

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

بخوان سایه:

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده‌تر رفتم

بخوان سایه:

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانۀ تنها زد و رفت

بخوان سایه:

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

بخوان سایه:

در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

بخوان سایه:

گم‌گشتۀ دیار محبّت کجا رود؟

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست…

تلفن را بر می‌دارم با استاد طریقی تماس می‌گیرم:

-استاد طریقی سلام! مقاله‌ای برای نود سالگی سایه نوشتم تا در الفیا چاپ کنید. یه جمله دربارۀ ابتهاج می‌گید به عنوان پایان‌بندی؟

– اولا که استاد ابتهاجه، نه من؛ ثانیا هوشنگ ابتهاج یکی از آخرین میراث‌داران کهن‌الگوهای غزله در غزل معاصر، نسبت به استادِ خودش شهریار کمی عقب نشسته‌تره؛ اما از نظر نوآوری، از نظر سلامت زبان و دیگر لازمه‌های غزل یه‌اتفاق ویژه است؛ و طبیعتا تصور اینکه اگر ابتهاج یا شهریار نبودند بعدها سیمین و منزوی و بهمنی و بعدتر نسل ما به‌وجود می‌آمدیم یا نه، تصور غیر ممکنی هست یا اگر قابل تصور باشه قطعا اتفاق دیگری به شکل دیگری می‌افتاد؛ امّا به نظرم ابتهاج و منزوی آخرین میراث‌داران زبان‌آگاهی در غزل ما تا به امروز هستند و البته که منزوی این آگاهی رو با نو بودن هم آمیخته!

در تقویم، امروز را چنین می‌نویسم:

امروز ششم اسفندماه هزار و سیصد و نود و شش، هوشنگِ ابتهاج، زادۀ ششم اسفندماه هزار و سیصد و شش، نود ساله شد.

سایۀ شعر نود ساله شد، سایه‌اش مستدام!

 

همچنین ببینید

خبرخونی۳/ اعتراض میرشکاک: رسانه‌ها باید نسبت به توصیف جدید رهبر انقلاب درباره‌ی شاملو، واکنش بیشتری نشان می‌دادند

برج سکوت و تحته نرد و بهبودی و سید دعایی و میرشکاک و شاملو.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *