خانه / سرمقاله / حرکت در مه

حرکت در مه

«اورمزد به مشی و مشیانه گفت: شما انـسان هـستید. شما نیای جهان هستید. من شما را از نظر کامل‌اندیشی، بهترین آفریدم. اندیشه­‌ی نیک، گفتار نیک و کردار نیک داشته باشید و دیوان‌ را‌ ستایش نکنید. نخست مشی و مشیانه از بودن با یک‌دیگر شادمانی کـردند؛ بـعد دشمنی اهرمنی در روان آنان وارد شد و آنان گفتند که: اهرمن همه­‌ی چیزها را آفریده است؛ بنابراین باروری‌ از‌ آنان گرفته‌ شد و به مدت ۵۰ سال هم‌خوابگی نکردند؛ امـا پس از ۵۰ سـال میل در آنان بیدار شد‌ و بـا هم جـفت شدند؛ پس از نه ماه دو فرزند به دنیا‌ آوردند‌: یکی‌ نر و یکی ماده؛ پدر یکی را خورد و مادر دیگری را؛ بعد، اورمزد میل به فرزندخواری را از ‌‌آنان‌ گرفت.»[۱]

پدرخواندگان دو دسته‌اند؛ آنان که با برکشیدن فرزندان خویش پدرخواندگی خود را تثبیت می‌کنند و آنان که با فروکشیدن و بلعیدن فرزندان، خود پدرخوانده می‌مانند. فروکشیدن و بلعیدن فرزند از ترس است. ترس این­‌که فرزند آن‌قدر قد بکشد که پدر را هم زیر سایه ببرد، یا ترس این­‌که فرزندخوانده قد بکشد و هوس کند جای پدرخوانده را بگیرد، یا ترس این­‌که فرزند بزرگ شود و بفهمد ابهت پدرخوانده مقوایی بوده و خودش می‌تواند روی پای خودش بایستد. تکلیف معلوم است؛ همان‌که نادر با رضا قلی کرد و عباس با صفی میرزا؛ کورش کن. بکشش.

تحلیل شیوه­‌ی سخن و عمل بعضی از نویسندگان جوان کشور در این روزها نشان می‌دهد که تصمیم به تمام شدن آن‌ها گرفته ‌شده است. عدل همان وقتی‌ که آن نویسندگان در مرحله­‌ی تثبیت قرار دارند، جایزه­‌ی ملی گرفته‌اند، کتاب‌هایشان به گواهی ناشر به چاپ‌های چندگانه رسیده است، در قامت نمایندگان دولت در نمایشگاه‌ها و نشست‌های بین‌المللی شرکت کرده‌اند و مهم‌تر از همه مخاطب خودشان را پیدا کرده‌اند؛ مخاطبی که قلم آن‌ها را دوست دارد و به آینده‌­ی آن‌ها امیدوار است. درست در همین لحظه خانم نویسنده توییت می‌کند: «فرهنگسرای شهران بود و وات دِ فاک؟» و کلی توییت مبتذل دیگر که معلوم نیست چرا همین حالا که کتابش می‌فروشد و خودش محبوب می‌شود باید منتشر شود.

آن‌ یکی خانم نویسنده که اتفاقاً نویسنده‌­ی بدی نیست، صفحه­‌ی اینستاگرامش را پر می‌کند از دشنام‌های کور به هرچه که با ارزش‌های دینی و انقلاب نسبتی دارد. کار از نقد فراتر رفته و در آستانه­‌ی توهین قرار گرفته؛ بی‌هیچ منطق و عقلانیتی که آدم دست‌کم به آن دل‌خوش کند. خانم نویسنده در راستای پروژه‌ای که پیش‌گرفته، در قصه‌ای از قصه‌های اینستاگرامش که معلوم نیست می‌خواهد علیه روس‌ها عقده‌گشایی کند یا علیه فارس‌ها، چیزهایی منتشر می‌کند با عنوان قسمتی از پایان‌نامه­‌ی دکترای «ایوان اسکونکیف» دانشجوی رشته‌­ی مردم‌شناسی دانشگاه مسکو درباره­‌ی مردم ایران با این آغاز که «ایرانیان مردمی بی‌تفاوت، بی‌هویت، توجیه‌گر، دروغ‌گو، ریاکار، خرافاتی فرصت‌طلب و طماع هستند…» و خانم نویسنده این خزعبلات را چند برابر این نقل‌قول ادامه می‌دهد. بچه‌های تحریریه­‌ی الف­یا به او متذکر می‌شوند که شایسته نیست هر چرند و پرندی را بدون جستجو از منبع و اصلش پذیرفت، چه رسد به این­‌که منتشر کرد. اینترنت را برای همین ساخته‌اند لابد که خانم نویسنده یک سرچ کوتاه کند ببیند اصلاً چنین شخصیتی با چنین مشخصاتی در جهان وجود دارد یا نه. به او متذکر می‌شوند که خانم نویسنده خودش رساله­‌ی دکتری ننوشته، اشکالی ندارد اما انتظار می‌رود دست‌کم با قواعد رساله­‌ی دکتری نوشتن آشنا باشد و از لحن یک نوشته بفهمد که این مطلب از چرندیات تلگرامی‌­ست یا واقعاً رساله‌­ی دکتری یک دانشجوی جامعه‌شناسی آن‌هم در دانشگاه مسکو. خانم نویسنده پاسخ می‌دهد که: «این را رئیس گروه یکی از معتبرترین دانشگاه‌های کشور برای من فرستاده که قطعاً برای من از حرف شما معتبرتر است.»

در شرایطی که نویسندگان بزرگ خارجی و داخلی گروه منسجمی از مشاور و مدیر برنامه و عقل منفصل دارند، استعدادهای نویسندگی جوان ما این‌چنین بر پایان گرفتن خود لجاجت می‌ورزند. چرا؟ چون پدرخوانده به‌جای آن­که منعشان کند، برایشان کف می‌زند و با لبخند می‌گوید: «همین درسته. همین درسته. بزن دهنشون را…»  همان‌که خانم نویسنده گفته بود.

رفتارشناسی پدرخوانده یک‌چیز را نشان می‌دهد؛ فقط او قرار است نویسنده باشد و فقط او قرار است نویسنده بماند. آقای پدرخوانده در یک صبح تا شب در منطقه‌­ی شش تهران به یک استعداد جوان می‌گوید: «برو کتابت را افغانستان منتشر کن. تن نده به این ممیزی کثیف.» در همان روز خود آقای پدرخوانده در یک مؤسسه­‌ی انقلابی که بودجه‌اش را از نهادهای انقلابی دیگر می‌گیرد، زیر پرچم جمهوری اسلامی می‌نشیند و به بچه‌های انقلابی داستان‌نویسی آموزش می‌دهد و با پرچم عکس یادگاری می‌گیرد. در همان روز رفیق شفیق آقای نویسنده درباره‌­ی مؤسسه­‌ی انقلابی دیگری که بودجه‌اش را از نهاد انقلابی دیگری می‌گیرد، می‌نویسد: «این‌ها تسمه پاره کرده‌اند.» در همان روز آقای پدرخوانده به یک نویسنده­‌ی جوان دیگر که کتابش در ارشاد اصلاحاتی خورده، می‌گوید: «مبادا به این اصلاحات تن بدهی. این صحنه‌های خاص ستون فقرات داستان تواند؛ یا همه‌اش باید منتشر شود یا اصلاً منتشر نشود.» در همان روز آقای پدرخوانده در ملاقاتی با یک کارشناس امنیتی می‌گوید: «ما در فلان جا چشم شماییم. از ما نگران نباشید.» در همان روز خود آقای پدرخوانده اصلاحات کتابش در اداره‌­ی کتاب را می‌پذیرد و کتابش منتشر می‌شود و در همان روز آقای پدرخوانده جایزه‌ای که خودش راه انداخته و خودش داور بوده را مثل همیشه به نویسنده‌ای سن و سال‌دار می‌دهد که مبادا جوان‌ها را وهم نویسنده بودن بردارد.

نویسنده‌های جوان ناامید می‌شوند و تمام می‌شوند. نویسنده‌های جوان عصبانی می‌شوند و تمام می‌شوند. نویسنده‌های جوان از کشور می‌روند و به غریبستان پناهنده می‌شوند و تمام می‌شوند. نویسنده‌های جوان دشنام می‌دهند و تمام می‌شوند. نویسنده‌های جوان به مقدسات مردمشان توهین می‌کنند و تمام می‌شوند. نویسنده‌های جوان بر انتشار صحنه‌های پورنوگرافی در رمانشان اصرار می‌کنند و بی‌کتاب تمام می‌شوند. نویسنده‌های جوان کتابشان را در افغانستان منتشر می‌کنند و در ایران قاچاقی می‌فروشند و تمام می‌شوند. تو بمان. همین.

ک‍ری‍س‍ت‍ن‌‌س‍ن‌، آرت‍ور،ن‍م‍ون‍ه‌ه‍ای‌ ن‍خ‍س‍ت‍ی‍ن‌ ان‍س‍ان‌ و ن‍خ‍س‍ت‍ی‍ن‌ ش‍ه‍ری‍ار در ت‍اری‍خ‌ اف‍س‍ان‍ه‌ای‌ ای‍ران‌، ترجمۀ احـمد تفضیلی و ژاله آموزگار،تهران،نشر نو،۱۳۶۳٫ [۱]

همچنین ببینید

بیایید حرف بزنیم

ادبیات به اسطوره‌سازی و قدسی سازی و قدیس پروری نیاز ندارد. از نیازِ نداشته هم …

یک دیدگاه

  1. آخوند حقیر که میخواهد ادبیات ایران را به حاشیه بکشد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *