خانه / روایت / صلۀ انار

صلۀ انار

قصۀ یک شعر

شاید اولین خاطره‌ای است که روی کاغذ می‌آورم و اگر این زندگی مرا دگرگون نمی‌کرد شاید هیچ وقت دست به نوشتن این خط نمی‌زدم. موضوع از چند سال پیش آغاز شد؛ از زمانی که ازدواج کردیم و ثمرۀ این ازدواج پنج‌ساله، چیزی نبود جز دکتر رفتن‌های فراوان و خوردن انواع و اقسام داروهای گیاهی و مصنوعی و غیره که هیچ‌یک کارساز نبود و دریغ از فرزندی که…؛ بگذریم.

تا یک شب پیش از تولد حضرت فاطمه(س) حالی دست داد و شعری به شیوۀ نو -که آن را «فراغزل» نامیدم- برای آن حضرت سرودم؛ به نام «رنگ انار». شب بعد، یعنی شب تولد آن حضرت، در خواب دیدم که در حال برگشتن به خانه هستم. در آستانۀ در همسرم منتظر بود. کمی مضطرب و دلواپس و حیرت‌زده به سوی من آمد و گفت مهمان داریم. از مهمان پرسیدم، گفت: «حضرت زهراست». سراغ میوه و شیرینی و تنقلات معمولی مهمانی را گرفتم گفت: «حضرت همه‌چیز را با خودش آورده؛ به جز چایی». به طرف همسایۀ بغلی رفتم. در نیمه‌باز بود. سلامی گفتم و وارد شدم. با تعجب دیدم مرحوم امام، بر  تخت چوبی قدیمی که در حیاط‌های سی‌چهل سال پیش می‌گذاشتند، نشسته و مرحوم احمدآقا هم کنار ایشان است؛ امام مثل این‌که سال‌هاست مرا می‌شناسد. مرا به نام صدا کرد و پرسید «چه شده که سراغی از ما گرفتی. نکند مشکلی برایت پیش آمده»، من گفتم که مهمان دارم و چایی منزل هم تمام شده و حالا برای کمی چایی آمدم. مرحوم امام به احمدآقا فرمودند که مقداری چایی خشک برایم بیاورند. من گفتم مهمان عزیزی دارم و وقت چایی درست کردن هم نداریم؛ اگر بشود یک سینی چای به من بدهید ممنون می‌شوم. امام خندید و گفت: «مگر این‌جا قهوه‌خانه است که با سینی چای ببری»؛ و افزود عیبی ندارد‌. دستور داد و احمدآقا یک سینی چای آورد. آن‌گاه رو به من فرمودند «تو مهمان ما هستی؛ تا یک پیاله از این چای نخوری نمی‌گذارم بروی». من مشغول چای خوردن شدم که امام از مهمانی که در خانه داشتم پرسید و من نام حضرت زهرا را آوردم که ایشان برافروخته شدند و گفتند مهمان به آن عزیزی را در خانه تنها گذاشته‌ای و این‌جا نشسته‌ای به چای خوردن؟ دست و پایم را گم کردم. برخاستم و با سینی چای به طرف خانه دویدم. خانه خانۀ همیشگی نبود، دیوارهایش نور بود؛ اصلا دیواری نبود. همه جا نور بود. داخل اتاق شدم. انتهای اتاق تا بی‌نهایت نور بود و حضرت بالای اتاق نشسته بود؛ بی‌آنکه او را ببینند. به خدا قسم صدای بال و پر فرشتگان را به گوش خود می‌شنیدم. انگار در «کفترخانه» بودم‌. صدای بال و پر فرشتگان و نوری که روبه‌رویم بود مرا محسور کرده بود. روبه‌روی حضرت نشستم. می‌خواستم بگویم که شعری دیشب برای ایشان گفته‌ام که فرمودند: «دیشب شعر شما را شنیدیم. حالا آمده‌ایم این‌جا که از زبان خودت بشنویم». رنگ از رخسارم پرید و حیرت‌زده شروع به خواندن شعر رنگ انار کردم. گویی رنگ خودم مثل انار شده بود. نمی‌دانم چطور تا آخر شعر را خواندم. عرق کرده بودم. زبانم بند آمده بود که ایشان رو به من کرد و گفت: «شعرت را خواندی و چند روز دیگه صلۀ شعرت را هم خواهی گرفت»؛ و من که بیشتر در مایه‌های فراغزل و شیوه‌ای که تازه به آن دست یافته بودم غرق شده بودم از فراغزل از او پرسیدم و یادم رفته بود که ایشان حضرت زهرا هستند و اگر به ما لطفی دارند به واسطۀ محتوای شعر است نه قالب شعر؛ و این بود که به خود آمدم. چند روز بعد خبردار شدیم که خدا به ما فرزندی عنایت کرده و یک روز پیش از اربعین سال ۷۹ محمدسینا به دنیا آمد. محمد سینایی که صلۀ رنگ انار است.

رنگ انار

خیال می‌کنی که می‌شناسی‌اش

مگر تو کیستی

علی، حسین یا پیامبر

خیال می‌کنی که کیستی

که این‌چنین نشسته‌ای و حرف می‌زنی

نه بال و پر به روی شانه‌ات

که جبرئیل خوانمت

نه عاشقی

که رنگ عشق می‌دهد خبر

نه

هیچ‌کس تو نیستی

و هر چه هست اوست

و او

ادامۀ بهشت در زمین و

هر کجا که می‌رود

بهشت سبز می‌شود به زیر پاش

آسمان

کبوتری که در بهشت روی حوض کاشی‌اش نشست

ماه پیاله‌ای شکسته پای چشمه‌اش

سحر اشارتی ز دستمال رحمت علی

و دستمالی از انار و بخششی دگر

و دستمالی از انار سرخ آفتاب

*

گریستیم و صبح شد

انار

سرخ‌تر

سر بریدۀ حسین را نگاه کن

انار سرخ می‌کند ز کوچه‌ها گذر

*

دلش گرفت و زیر گریه زد

و دستمال

میان سرخی انار بسته شد به سر

*

سر شکافته

انار سرخ کیست

خون

چکید روی دستمال و سرخ شد

*

پدر

شبیه دانۀ انار

می‌چکید خون ز صورتش

و مادر آن طرف

که پشت در شکسته بود

انار سرخ دانه‌دانه را

به روی خاک ریخت

سبز شد

و آن‌قدر بلند شد

که آفتاب پای سایه‌اش نشست و عاشقانه سرخ شد

همین‌قدر بگویمت

که هیچ‌کس نمی‌شناسدش

چرا که فاطمه است و دختر پیامبر

***

خیال می‌کنی که می‌شناسی‌اش، مگر تو کیستی علی، حسین، یا پیامبر

خیال می‌کنی که کیستی که این‌چنین نشسته‌ای و حرف می‌زنی نه بال و پر

به روی شانه‌ات که جبرئیل خوانمت نه عاشقی که رنگ عشق می‌دهد خبر

نه هیچ‌کس تو نیستی و هر چه هست، اوست و او ادامۀ بهشت در زمین و هر

کجا که می‌رود بهشت سبز می‌شود به زیر پاش آسمان کبوتری که در

بهشت روی حوض کاشی‌اش نشست، ماه پیاله‌ای شکسته پای چشمه‌اش، سحر

اشارتی ز دستمال رحمت علی و دستمالی از انار و بخششی دگر

و دستمالی از انار سرخ آفتاب گریستیم و صبح شد، انار، سرخ‌تر

_سر بریدۀ حسین را نگاه کن انار سرخ می‌کند ز کوچه‌ها گذر

دلش گرفت و زیر گریه زد و دستمال میان سرخی انار بسته شد به سر

سر شکافته انار سرخ کیست؟ خون چکید روی دستمال و سرخ شد، پدر

شبیه دانۀ انار  می‌چکید خون ز صورتش و ما، در آن طرف که پشت در

شکسته بود، انار سرخ دانه‌دانه را به روی خاک ریخت، سبز شد و آن‌قدر

بلند شد که آفتاب پای سایه‌اش نشست و عاشقانه سرخ شد. همین‌قدر

بگویمت که هیچ‌کس نمی‌شناسدش چرا که فاطمه است و دختر پیامبر

این مطلب پیش از این در مجلۀ کیهان فرهنگی-شماره ۲۰۰- خرداد ۸۲ منتشر شده است.

همچنین ببینید

ترانه، فرزند شعر یا موسیقی؟ (بخش هفتم)

در این بخش (همان‌طور که گفته شد) به دستۀ سوم و چهارم ترانه‌سرایان پس از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *