خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی_عبدوی جط (۴)

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۴)

به دفتر مجله که رسیدیم خبری از منوچهر نبود‌‌. به بهمن گفتم: «استاد کجاست؟»

با حیرت به من نگاه کرد و پرسید: «مگه خبر نداری؟»

– چی شده؟

– مانلی مرد. دکترا نتونستن نجاتش بدن.

«مانلی» تنها پسر استاد بود. تقریبا همسن و سال بودیم. سرطان خون گرفته بود و بنا بر تشخیص پزشکان باید خونش را عوض می‌کردند و منوچهر توان پرداخت هزینۀ این عمل سهمگین را نداشت. جماعت رادیو تلویزیون، منوچهر را راضی کرده بودند که شعری برای صدمین سال تولد رضاشاه بگوید و هزینۀ عمل را دولت بپردازد. منوچهر به اصرار ثریا شعر را گفته بود؛ ولی عمل نتیجه‌ای به دنبال نداشت.

از بهمن پرسیدم: «حالا کجاست؟»

گفت: «همان جای همیشگی. اغذیه‌فروشی بندر. کوچۀ پشت مجلۀ تماشا»

راه افتادم؛ با شتاب؛ و با خود واگویه می‌کردم که به او چگونه تسلیت بگویم؟ چه بگویم که بتواند بار دل او را سبک کند؟ به ذهنم می‌آمد که بیش از آنچه اندوه مرگ مانلی او را به اغذیه‌فروشی بندر کشانده باشد، خواری سرودن آن شعر این اطراق را موجب شده است. از نگهبان مجلۀ تماشا پرسیدم: «اغذیه‌فروشی بندر کجاست؟» گفت: «دنبال استادت می‌گردی؟» با سر اشاره کردم آری. آدرس داد. نزدیک بود. به آنجا که رسیدم منوچهر و محمد حقوقی و اگر اشتباه نکنم احمد کسیلا آنجا بودند‌. ایستاده و مشغول تلاش بیهوده برای ثابت کردن مضمون این مصرع که:

چون غم زیاد شود باده را زیاد کنید

و غم کم نمی‌آورد و سبک نمی‌شد. دست منوچهر را بوسیدم. گریه‌اش شدیدتر شد. با همان حال مرا به حقوقی معرفی کرد. حقوقی گفت: «می‌شناسمش‌. اولین‌بار من شعراشو توی پیک دانش‌آموز چاپ کردم»

کسیلا و حقوقی با عباراتی ناتوان سعی می‌کردند منوچهر را تسلی بدهند و فایده‌ای نداشت. بی‌اختیار دهانم به گفتن حرف‌های درویشانه باز شد. از مولا علی گفتم و اینکه مرگ و زندگی به‌دست اوست. می‌آورد و می‌برد تا ما را به خودمان متوجه کند. تا این خود، او را به یاد بیاورد و از این حرف‌ها. عین عباراتم را به یاد ندارم؛ اما منوچهر آرام شد. گفت: «داغ مانلی یه طرف، این ننگی که بالا آوردم چجوری جبران میشه؟»

گفتم: «کدام ننگ؟»

گفت: «این شعریو که ساختم شاید مانلی نجات پیدا کنه. ننگش موند و مانلی از دست رفت‌. مگه ندیدی مجله رو؟»

گفتم: «چرا. بهمن نشونم داد؛ اما من ننگی توش ندیدم. برای نجات یه زندگی این کارو کردی؛ ولی حق ارادۀ دیگه‌ای داشت. غصۀ چیو می‌خوری؟ مگه مردم یا روشنفکرا قاضی اعمال ما هستن؟»

قدری گریست و سر تکان داد و گفت: «تو به‌جای مانلی‌. مانلی از دست نرفته. کی رسیدی؟»

– دیشب.

بهمن گفت گرفتنت. برای چی اومدی؟ به قول نیچه زمان تو فرانرسیده است.

و شروع کرد افشا کردن جنایات شاعران نامدار پایتخت که جوان‌های اهل استعداد را معتاد می‌کردند و بر باد می‌دادند تا کسی گل نکند. از «هوتن نجات» گفت که چندی پیش جنازه‌اش را زیر برف در همان حدود و حوالی پیدا کرده بودند. هوتن یکی از خان‌زاده‌های کرمان بود که به هوای نام‌آوری، میان کرمان و تهران در تردد بود‌. شعر گسسته می‌گفت. کتابش را دیده بودم. خانواده ترکش داده بودند؛ چندبار؛ اما جاذبۀ پایتخت و سری در میان سرها در آوردن هر بار او را به پایتخت کشانده و به دام هروئین انداخته بود.

و از «هوشنگ بادیه‌نشین» گفت و حقوقی را شاهد گرفت. مرحوم حقوقی با تأثر گفت: «حیف شد. من بیشتر غصۀ خودشو می‌خورم تا غصۀ شعر و شاعریشو. منو منوچهر رفتیم پیش «رؤیایی» که تو باعث بدبختی این جوون شدی. همون‌طور که توی بند و بساط تو معتاد شده، بخوابون و ترکش بده. دراومد که زنگ می‌زنم بیان ببرنتون. بهش گفتیم قبل از اینکه بیایم اینجا، بیانیه نوشتیم و دادیم دست بروبچه‌ها که اگه لازم شد چاپ کنن. کوتاه اومد»

***

هوشنگ بادیه‌نشین، فارغ از اینکه شعرش در چه مرتبتی است، یکی از تلفات باندبازی‌های معمول و مرسوم نحله‌های مختلف شعر مدرن بود.

نوجوان مازندرانی نخست با استقبال و تحسین اغراق‌آمیز جماعت اسپاسمانتالیست مواجه شد و اندک‌اندک به دام هروئین افتاد و از هروئین به قرص و کپسول‌هایی کشیده شد که در آن روزگار، مدرنیست‌های آوانگارد برای تشحیذ ذهن مصرف می‌کردند. پس‌ازآنکه کار اعتیاد بادیه‌نشین بالا گرفت، او را به امان پایتخت رها کرده بودند و چنانکه خیلی‌ها خبر داشتند، کار این شاعر جوان به اطراق در قهوه‌خانه‌های پلشت جنوب شهر و تن‌فروشی کشیده بود. تهدید آتشی و حقوقی کارگر می‌افتد و معاون وقت وزارت اقتصاد و دارایی، یعنی بنیان‌گذار نحلۀ اسپاسمانتالیسم، هوشنگ بادیه‌نشین را پیدا می‌کند و در یکی از بیمارستا‌ن‌ها می‌خواباند و ترک می‌دهد؛ حتی برایش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساری، کاری دست‌وپا می‌کند تا دور از گزند پایتخت و در نزدیکی خانواده، زندگی بی‌سر و صدایی داشته باشد؛ اما جوان نگون‌بخت هنگام رسیدن به ساری، وسوسه می‌شود و آخرین ذخیرۀ قرض‌هایش را یکجا می‌اوبارَد به این خیال که آخرین «حال» خود را کرده باشد؛ و این تهور کار دستش می‌دهد. هنگام عبور از میان شالیزار، هرم شالی (فضای دم‌کردۀ شالی) او را به سرگیجه می‌اندازد؛ سرنگون در میان شالیزار می‌افتد و همان‌جا کار تمام می‌شود.

منوچهر بیم داشت که من در پایتخت به چنگ باندهای آوانگارد بیفتم و نفله شوم. برای همین ترجیح می‌داد در شهرستان بمانم و از همان‌جا شعر بفرستم. از همین رو هنگامی‌که به «جوانان رستاخیز» برگشتیم به بهمن گفت: «خودت می‌بریش براش بلیت می‌گیری و تا سِوار نشده برنمی‌گردی. من اگه حالم سرجاش بود خودم این کارو می‌کردم».

غروب همان روز من و بهمن روبروی کوچۀ اتابک، منتظر حرکت «تی‌بی‌تی» بودیم. چه گفته بود و چه سفارشی به راننده کرده بود، نمی‌دانم؛ اما تا رسیدن به اندیمشک، راننده و کمک‌راننده و شاگرد شوفر چهارچشمی مراقب من بودند و هر جا که اتوبوس توقف می‌کرد اجازه نمی‌دادند از جلوی چشمشان دور شوم. به یاد دارم که اولین توقف پس از قم بود. وقتی خواستم پیاده شوم راننده گفت: «تو نه!» گفتم: «دست‌به‌آب دارم»، به شاگرد راننده گفت: «مواظبش باش»؛ و شاگرد راننده تا در مستراح پا به پای من آمد. بیرون که آمدم دیدم پشت در ایستاده است. جای تکان خوردن نبود. در توقف‌های بعدی نیز وضع همین بود تا اینکه به اندیمشک رسیدیم. راننده به من رو کرد و گفت: «از اینجا به بعد ما مسئولیتی نداریم. به ما گفتن تا اندیمشک مواظبت باشیم. اینجا وطنته. پیاده شو و اگه دلت می‌خواد برگردی تهرون، برو اونور خیابون سوار شو برگرد».

پیاده شدم و خود را در سرزمینی یافتم که عزم کرده بودم برای همیشه از آن بگریزم. چاره‌ای نبود. ساک را به دوش کشیدم و به‌سوی مینی‌بوس‌های شوش-اندیمشک رفتم. حدس می‌زدم چه مصیبتی در انتظارم باشد؛ اما نه به آن شدتی که اتفاق افتاد.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

خبرخونی۳/ اعتراض میرشکاک: رسانه‌ها باید نسبت به توصیف جدید رهبر انقلاب درباره‌ی شاملو، واکنش بیشتری نشان می‌دادند

برج سکوت و تحته نرد و بهبودی و سید دعایی و میرشکاک و شاملو.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *