خانه / دوازدهمین جشنواره شعر فجر / افسانه‌ها میدان عشاق بزرگند

افسانه‌ها میدان عشاق بزرگند

درباره یک موجودیت ازلی ـ ابدی؛ شعر عاشقانه

بدون تردید، شعر فارسی در ۳ـ۲دهه اخیر، به شکل قابل‌توجهی شاهد فراگیری چیره‌وار «عاشقانه»‌ها بوده است؛ رخدادی که با اندکی دقت و تحلیل بی‌طرفانه، می‌توان ریشه‌هایش را در تغییرات زیست فردی و اجتماعی ما جست و دریافت. فارغ از اینکه این چیرگی و فراگیری تا چه حد می‌تواند نشانه‌ی رستگاری یا ناکامی شعر معاصر فارسی باشد، بد نیست در همین آغاز به نکته‌ای بسیار مهم توجه کنیم. یکی از مهم‌ترین واگویه‌هایی که در فضای امروز شعر فارسی شنیده می‌شود، این است که بسیاری از شاعران و خصوصا شاعران جوان، از سر ناتوانی در مضمون‌یابی و خالی‌الذهن‌بودن درباره موضوعات مهم و نداشتن اندیشه مستقل و… سراغ عاشقانه‌سرایی رفته‌اند و حرف‌های یکدیگر را تکرار می‌کنند اما در عین اینکه این تحلیل، یکسره اشتباه نیست، به نکات قابل توجه بسیاری توجه نمی‌شود؛ پس بد نیست برخی دلایل مهم این رخداد را مرور کنیم.

۱ـ تغییر وظایف رسانه‌ای شعر:

چنان که می‌دانیم در همه‌جای دنیا، شعر به عنوان یک هنر، همواره رسالتی رسانه‌ای (با قابلیت تسری به همه‌ی وظایف رسانه؛ از آگاهی‌بخشی گرفته تا سرگرمی‌سازی) نیز به دوش داشته است؛ رسالتی که پس از ظهور رسانه‌های دیگر، هر روز کمرنگ‌تر از قبل شده یا حداقل، از شکل مقید اجتماعی به شکل شخصی تغییر یافته است و این شخصی‌شدن باعث شده که شاعر بیش از آنکه به رخدادهای عمومی بپردازد، خودش را روایت کند؛ خودی که به هر ترتیب، از دلبستگی و دلدادگی مبرّا نیست.

اگر نگاهی به بزرگ‌ترین منظومه‌های عاشقانه دنیا در روزگاران کهن بیندازیم، خواهیم دید که شاعران بزرگ، در این منظومه‌ها، گزارشگر یا روایتگر ماجراهای عاشقانه‌ای هستند که گوش به گوش و سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده‌اند؛ ماجراهایی که در این انتقال، نه‌تنها چیزی از جذابیت و شکوه‌شان کم نشده که به‌مرور، فربه‌تر نیز شده‌اند؛ چراکه بدون تردید در فرآیند انتقال، دائم در حال حک و اصلاح بوده‌اند؛ یعنی به طور مداوم، چیزهایی از عواطف و اندیشه‌ها و خیالات نقل‌کنندگان نیز به آنها افزوده شده است؛ افزوده‌هایی که یا آن‌قدر دلخواه بوده‌اند که از سوی دیگران هم مقبول افتاده‌اند و یا به دلیل ناتوانی در جذب پسند مخاطبان بعدی، حذف یا اصلاح شده‌اند. و شاید به همین قرینه است که حسین منزوی می‌گوید:

افسانه‌ها میدان عشاق بزرگند

ما عاشقان کوچک بی‌داستانیم

او برای بیان این باور، حتی از «اسطوره‌ها» هم فراتر می‌رود و «عشاق بزرگ» را در قامت افسانگی بازخوانی می‌کند تا با اشاره‌ای نه‌چندان آشکار، تاریخی‌نبودن آنها را هم یادآور شده باشد (اگرچه در متن آثار ادبی سترگ، حقیقی شده‌اند و منزوی نیز این را باور دارد و در جای‌جای آثارش به آن پرداخته است). البته متون عاشقانه شعر فارسی در رسانگی خود کارکردی مهم دارند؛ اینکه با کیمیای هنر، این افسانه‌ها را اولا تثبیت و سپس باورپذیر می‌کنند؛ به گونه‌ای که پس از ثبت در این منظومه‌ها، دیگر کمتر دستخوش تغییر می‌شوند. اما در روزگار حضور مسلط رسانه، این وظیفه دیگر به عهده شعر نیست؛ چراکه به محض وقوع یک ماجرای عاشقانه، به شرط عمومی‌شدن ماجرا، رسانه‌های مختلف نوشتاری، شنیداری، دیداری و… جزءجزء آن را پوشش می‌دهند و دیگر فرصتی برای افزوده‌های عاطفی و خیالی و اندیشه‌ای نمی‌گذارند. البته مساله خوانش هنری از چنین رخدادهایی جداست که تا همیشه هم می‌تواند برقرار باشد؛ همان‌طور که در روزگار ما سینما با برخی ماجراها چنین رفتاری دارد و در گزارش آنها چنان که می‌پسندد رفتار می‌کند.

اما نکته‌ای که در این بین، بارز و مهم می‌نماید، این است که شاعر آزاد مستقل در روزگار ما اگر از شعر، انتظار رسانه‌ای هم داشته باشد، این رسانگی را در خدمت باور و زیست برگزیده خود به کار می‌گیرد؛ باور و زیستی که تا حد زیادی با کلیشه‌های فکری همیشگی و عمومی، کم‌نسبت شده و سعی می‌کند به دور از بایدها و نبایدها، در یک گفت‌وگوی فرامنطقی، دریافت و شناخت خود را با دیگران به اشتراک بگذارد. و نمی‌شود این نکته‌ی مهم را فراموش کرد که در دهه‌های اخیر به دلیل تجربه‌های مختلف تاریخی و فرهنگی جامعه ایران، دریافت‌ها و شناخت‌های تازه‌ای شکل گرفته که از این گونه است و باعث شده که مولف، دیگر رسانه گفتمان‌های رسمی نباشد؛ مگر اینکه هویتش به ترتیبی با عمومیت و رسمیت غالب، پیوند خورده باشد.

 

۲ـ تغییرات هستی‌شناختی در نگرش مولف و مخاطب:

اگر نگاهی به پیشینه شعر فارسی بیندازیم، تقریبا به‌راحتی درمی‌یابیم که در دوره‌های مختلف، به تناسب وضعیت فکری و زیستی جامعه ایرانی، با رویکردهای مختلفی نسبت به عشق، مواجهیم. در روزگاری که هنوز باورهای دیرین بر جامعه حاکم است و انسان ایرانی در اتمسفر زمینی خود زیست می‌کند، «عشق» چیز عجیب و غریبی نیست؛ موجودیتی است که به همان سان که رخ می‌دهد، بازگو می‌شود. مهم‌ترین منظومه‌های شعر فارسی، یادگار همین دوره هستند و در آثار غیرمنظومه‌ای نیز دقیقا با همین رویکرد مواجهیم. شاعر دقیقا به همان ترتیب که در برخورد با سایر وجوه هستی از جمله طبیعت، عینی‌گرا و جزءنگر است، در توصیف روابط عاطفی انسان‌ها نیز آسوده و صریح عمل می‌کند؛ بدون اینکه سخنی از عشق مجازی / زمینی یا عشق حقیقی / آسمانی باشد. شهید بلخی (متوفی به ۳۲۵ هجری قمری) که از شاعران متقدم زبان فارسی است و ابیات کمی از او به جای مانده است، می‌گوید:

مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی

که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی

دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم

که پند سود ندارد به جای سوگندی

شنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافت

که آرزو برساند به آرزومندی

هزار کبک ندارد دل یکی شاهین

هزار بنده ندارد دل خداوندی

تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی

نماز بردی و دینار برپراگندی

تو را اگر ملک هندوان بدیدی موی

سجود کردی و بتخانه‌هاش برکندی

به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم

به آتش حسراتم فگند خواهندی

تو را سلامت باد ای گل بهار و بهشت

که سوی قبلۀ رویت نماز خوانندی

و رودکی نیز که پدر شعر فارسی خوانده می‌شود، از این قبیل، کم ندارد:

دلا تا کی همی جویی منی را؟

چه داری دوست هرزه دشمنی را؟

چرا جویی وفا از بی‌وفایی؟

چه کوبی بیهده سردآهنی را؟

ایا سوسن‌بناگوشی که داری

به رشک خویشتن هر سوسنی را

یکی زین برزن ما راهبر شو

که بر آتش نشانی برزنی را

دل من ارزنی، عشق تو کوهی

چه سایی زیر کوهی ارزنی را؟

ببخشا، ای پسر، بر من ببخشا

مکش در عشق خیره چون منی را

بیا، اینک نگه کن رودکی را

اگر بی‌جان روان خواهی تنی را

و اما فردوسی و نظامی تکلیف را چنان روشن کرده‌اند که انتخاب نمونه‌هایی از بین لحظات بسیار قابل اشاره در شعرشان کار آسانی نیست؛ شاعرانی که برجسته‌ترین شخصیت‌های شعر عاشقانه را در زبان فارسی به ترتیبی کاملا انسانی و زمینی، رقم زده‌اند و تثبیت کرده‌اند.

رفتار عاشقانه در جای‌جای شاهنامه می‌درخشد؛ در حدی که می‌توان گفت آنچه از بخش‌های غنایی شاهنامه به جان مخاطب شعر فارسی می‌نشیند، کمتر از تاثیرات بخش‌های حماسی نیست. و چه ناگهان‌هایی که این‌دو به هم درمی‌آمیزند و همه‌چیز به اوج می‌رسد. و البته ناگفته نماند که فردوسی را می‌توان نجیب‌ترین راوی عشق در شعر پارسی هم دانست.

«لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» هم که بالاتر از همه‌ی منظومه‌های عاشقانه شعر فارسی، جلوه‌گری می‌کنند. و البته از این منظومه‌ها نمونه‌های دیگری چون «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی هم هست که در جایگاه خود قابل اشاره و بررسی است.

اما پس از ظهور بزرگانی چون سنایی و عطار و مولانا که آنها نیز بدون تردید، راویان بزرگ رخدادهای روزگار خویش هستند، عاشقانه‌سرایی لحنی دیگر هم به خود می‌گیرد؛ لحنی که باز هم بازتاب احوال بخش‌هایی از تاریخ و جغرافیای ماست و از اینجاست که عشق آسمانی در قامت شعر عارفانه شکل می‌گیرد و به اوج می‌رسد؛ اگرچه درست در همین روزگار، شعر عاشقانه نیز با سعدی تا بلندترین آفاق ممکن می‌پرد. سعدی نقطه اوج شعر عاشقانه فارسی است؛ چراکه در هستی‌شناسی او چیزی از دایره عاشقانگی بیرون نیست.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

و به همین دلیل است که در سعدی با آسمانی‌ترین جلوات عشق زمینی طرفیم؛ چنان که بنا به قول مشهور، اگر مخاطب در سایر عاشقانه‌ها شیفته شکوه معشوق می‌شود، در شعر سعدی، مرعوب شکوه عاشق است؛ مرعوب هستی‌نگری سعدی که جز عشق نمی‌بیند و نمی‌یابد. و به همین دلیل گفته‌اند که خوش‌اقبالی بزرگ حافظ، آمدن از پی سعدی بوده است؛ آمدن از پی کسی که تغزل را در ساخت و ماهیت شعرش به اوج رسانده. و این است که در غزل حافظ، با شهد فایقی طرفیم که از آمیختن همه‌ی تجربه‌های عاشقانه و عارفانه شعر و خصوصا غزل فارسی فراهم آمده است.

و سعدی آن‌قدر در عاشق‌بودن یکه و دست‌نیافتنی است که تاکنون که روزگار ماست در همه‌ی دوران‌های شعر فارسی کسی به غبار شاهبالش هم نرسیده است؛ همه تکرار می‌کنند و تکرار می‌کنند و کمتر کسی متوجه زوایای هستی‌شناختی نگاه سعدی عاشق می‌شود. و حتی تا دهه‌های میانی قرن اخیر که آموزه‌های نیما کم‌کم قوام می‌یابد و نگاه بی‌واهمه به عشق، جان می‌گیرد، جنس عاشقانگی، همان است که بوده است. به عنوان نمونه، کافی‌ست نگاهی به غزل‌های سایه و شهریار بیندازیم که از طلایه‌داران غزل پس از نیما هستند. چیزی که دستگیرمان خواهد شد این است که تجربه‌های آنها حافظانه‌هایی با رنگ‌وآب امروزی است؛ تجربه‌هایی که اگرچه عزیز و خواندنی و بهره‌بردنی است، از هستی‌شناسی تازه‌ای خبر نمی‌دهد. اما آموزه‌های نیما بالاخره کار خودش را می‌کند و نهایتا کار به جایی می‌رسد که شاعران فارسی‌زبانی که نمی‌خواهند از زیست خود منتزع باشند، دست از توجیهات آسمانی برمی‌دارند و عاشقی‌هایشان را چنان که هست، می‌سرایند.

۳ـ تغییرات ماهیتشناختی و زیباییشناختی:

در روزگار ما نگرش ماهیتی و زیبایی‌شناسانه مولف و مخاطب به اصل شعر هم تغییر کرده است؛ زیرا از جایی به بعد و خصوصا پس از ظهور نیما، دیگر فقط موسیقی، ملاک شعربودن یک متن نبود و نگاه متفاوت به عنوان محور اصلی هنر، مورد توجه قرار گرفت و روزبه‌روز جدی‌تر شد. در چنین وضعیتی، دیگر بسیاری از پند و اندرزها و ضجه‌مویه‌ها و درسگفتارها و خلاصه هر چه از جوهره‌ی شعر تهی‌ست، نمی‌تواند در شمار شعر قرار گیرد و شاعر، دیگر از شعر، صرفا به عنوان یک ابزار، استفاده نمی‌کند؛ به همین دلیل اساسا بسامد چنین آثاری در روزگار ما نسبت به گذشته، پایین‌تر است و در نتیجه غلبه بسامدی شعر عاشقانه، بیشتر به چشم می‌آید.

۴ـ تجربههای اجتماعی:

اگر نگاهی به پشت سر بیندازیم و وضعیت شعر فارسی را مثلا در همین قرن اخیر مرور کنیم، خواهیم دید که در دوره‌های مختلف، آثار اجتماعی و سیاسی که بدون تردید، تعداد قابل‌توجهی از آنها چیزی فراتر از شعار نبوده، چنان غلبه‌ای داشته که شعر عاشقانه را ـ با وجود اینکه در همه‌ی دوران‌ها فراگیر بوده ـ در سایه خود قرار داده است. شعر فارسی در این قرن، نخست ابزار تجددخواهی بود، بعد وسیله استبدادستیزی شد، سپس در خدمت اشاعه‌ی نگره‌های فکری مکاتب مختلف قرار گرفت، پس از آن به ابزار ایدئولوژیک تبدیل شد و نهایتا وقتی مولف و مخاطب از همه‌ی این امیدها دل کندند، در قامت اصیل خود به سان آینه‌ای رخ به رخ شاعر، زبان و چشم او شد تا نگاه کند و بگوید؛ بدون اینکه در خدمت فرمایش خاصی باشد. اگر بخواهیم قدری صریح باشیم، باید گفت یکی از مهم‌ترین و شاید مهم‌ترین دلیل فراگیری شعر عاشقانه در روزگار ما، این است که شاعران و خصوصا شاعران جوان، دیگر کمتر از منظری ایدئولوژیک به شعر می‌نگرند و حتی در بیشتر آثار شاعرانه‌ای که با عنوان شعر آیینی سروده و ارائه می‌شوند هم با نگاهی انسانی و تغزلی طرف هستیم.

۵ـ ظهور عاشقانهسرایان بزرگ

قاعدتا هر نسل تازه‌ای که دست به کار سرودن می‌شود، تحت تاثیر چهره‌های مهمی‌ست که در همان روزگار، حی و حاضر، شاعری می‌کنند و آثار زبانزد می‌سرایند. در دو سه دهه اخیر و خصوصا پس از پایان جنگ، مخاطبی که از تاکید برخی نهادها و ارگان‌ها بر گونه خاصی از شعر خسته شده بود، گوش‌هایش را بر سروصداها بست و چشمانش را باز کرد تا شعری باورپذیرتر بیابد. در همین سال‌ها تعدادی از شاعران نام‌آور هم که از سمپاتی‌ها و وابستگی‌ها و دار و دسته‌بندی‌های مختلف غیرادبی خسته شده بودند، آرمان‌هایشان را در وجوه انسانی‌تری پی گرفتند و به جمع کسانی که به عاشقانه‌سرایی مشهور بودند، افزوده شدند. در دوران پس از جنگ، از بین قله‌های شعر غیرکلاسیک، احمد شاملو همچنان می‌سرود؛ شاملویی که به رغم شهرت در عرصه شعر اندیشمندانه و معترض، همیشه یک عاشقانه‌سرای موثر هم بود و حتی در بعضی آثار او عاشقانه‌سرابودنش بیشتر جلوه می‌کرد. این ویژگی شاملو در دوران پس از او میراث پیروانش هم شد؛ چنان که مثلا شمس لنگرودی که در «قصیده لبخند چاک‌چاک» مشخصا عاشقانه‌سرا نبود، بنا به همه‌ی مواردی که پیش‌تر به آنها اشاره شد، مجموعه‌هایی منتشر کرد که بیش از هر چیز، عاشقانه بودند. و شاید همین توارث بود که باعث شد این گفتمان عاشقانه در شعر سپید هم عمومیت پیدا کند و نسل بعد هم این رویه را پی گرفت.

رخدادهایی که به آنها اشاره رفت، در وضعیت جدید شعر کلاسیک هم بی‌تاثیر نبود. پس از اینکه نقش رسانه‌ای این نوع شعر به دلایل مختلف کمتر شد، صداهایی که پشت هیاهوها و جلوه‌گری‌ها کمتر از آنچه باید شنیده شده بودند، جان گرفتند؛ خصوصا که نسل تازه‌نفسی که قد علم کرده بود، هم مشتاق شنیدن بیشتر آنها بود و هم می‌خواست صدای خودش را هم به صدای پیشکسوتانش پیوند بزند؛ این شد که کسی چون حسین منزوی به عنوان غزلسرایی که عشق، بنیاد هستی‌نگری‌اش است، هر روز بیش از دیروز شنیده شد و بسیاری از جوانان، لهجه‌ی صریح او را برای عاشقی برگزیدند. البته لحن‌های دیگر غزل عاشقانه هم که از گلوی غزلسرایان نامداری چون سیمین بهبهانی، محمدعلی بهمنی، نوذر پرنگ، خسرو احتشامی و… برمی‌آمد، در صدای نسل نو انعکاس داشت و دارد.

امروز

به نظر می‌رسد شعر عاشقانه فارسی، می‌تواند به فرداهایی روشن‌تر امیدوار باشد؛ هم به این دلیل که نسلی از عاشقانه‌سرایان، آزمون و خطاهایشان را کرده‌اند و حالا دیگر دارند در دهه‌های چهارم و پنجم زندگی‌شان، چکیده تجربه‌هایشان را رقم می‌زنند و هم به این دلیل که نسل‌های جوان‌تر، در فضای آماده‌تری عاشقانه‌هایشان را می‌نویسند. بدون تردید در این بین، بسیاری چیزها هم سروده می‌شود که نه با شعر مناسبتی دارد و نه به عشق ربطی اما این چیزها همیشه بوده و هیچ‌وقت هم چیزی از آنها برای نسل‌های بعد نمانده است؛ مگر به عنوان نمونه‌هایی که می‌تواند اسباب تفریح باشد.

همچنین ببینید

کارنامه (۹)

درآمد: در سال ۱۳۸۴ دکتر محمود احمدی‌نژاد به ریاست ‌جمهوری برگزیده می‌شود. دوران او از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *